آخر خط

سربازی نوشت (1)

سلام

برادر جان ما اخیرا" لباس مقدس سربازی رو به تن کردن و مثل مرد مشرف شدن به نیروی زمینی ارتش(اینو فقط آقایون می فهمن یعنی چه مصیبتی).قرار بود تعطیلات رو مرخصی میان دوره بهشون بدن که ییهو تصمیم گرفتن همه رو بفرستن الا گروهان اینا رو. همین موضوع باعث شد که امسال مثل بچه های خوب بشینم گوشه خونه ور دل مادر جان و غرغر گوش کنم و از اون گوش در کنم. به همین مناسبت تصمیم گرفتم که خاطرات دوره آموزشیم رو به صورت فشرده براتون بنویسم تا متوجه بشین که سربازی چطور پسرا رو مرد می کنه.

15 روز قبل از اعزام:

ساعت 7 صبح گوشیم زنگ زد و یه بنده خدایی خودش رو معرفی کرد و گفت از طرف اون ارگانی که پذیرش ازش گرفته بودم تماس گرفته و من باید شنبه صبح میدون سپاه باشم.اون وسایلی رو هم که بهم دادن رو باید همراهم ببرم.منم کلی ذوق کردم که پذیرشم اوکی شده و ازش تشکر کردم.وارد قطار که شدم یادم افتاد که من که  از کسی وسایلی نگرفتم که همراهم باشه.تازه تاریخ اعزام من 2 اسفنده نه 18 بهمن.رسیدم دفتر شرکت یه 2 ساعتی تلاش کردم تا اون بنده ی خدا رو گیر آوردم و بهش گفتم قضیه. ایشون هم متوجه شد که من لیسانس وظیفه هستم نه دیپلم و اسم منو اشتب رد کرده.خیلی خونسرد گفت که روز دو اسفند بیا به دم پادگان خودمون از اینجا حرکت کن.

روز اعزام:

بعد از مراسم اشک ریزان مادر خیلی سرع خودم رو رسوندم توی پادگان.ساکم خیلی سنگین بود.انگاری که قرار برم قلب کویر لوت انقدر وسایل برداشته بودم.با مصیبت اون بنده ی خدا رو پیدا کردم و ییهو متوجه 179 تا جونور دیگه به جز خودم شدم.تمام اسما رو که خوندن و به ترتیب سوار شدن یه نفر موند.کی؟ درست حدس زدین همونی که اسمش تو لیست نبود.به منم گفت برو سوار این ماشین شو.منم گفتم: با اونوریا بیشتر حال می کنم.ایشونم خیلی راحت گفتن: خوب برو سوار اون ماشین شو.

تو ماشین نفهمیدیم کی ناهار شد.یکی یه دونه نون به اضافه ی یه دونه تن ماهی دادن بخوریم.وسط یه بیابون.همونجا به خودم گفتم: بیستاب سربازی شروع شد.طبیعی بود که کسی درباز کن نداشت به جز خودم.چون یکی از رفقا سپرده بود بهم که حتما" دم دست داشته باشم.یه جا هم برای نماز نگه داشت و من برای اولین بار تو زندگیم ساندویچ با نون لواش خوردم و کلی هم مایه دادم.

شب دیری بود که مسئول ماشین ازمون خواست که بریم به یه پادگان دیگه که تو یه جای پرتی بود.هی می گفت جای خوبی و از این بیابون بهتر و تو شهر و آره و اینا.اما ما گیر دادیم که نه باید بریم پادگان خودمون.ایشون هم قبول کردن.بعد از پیاده شدن از ماشین به داخل پادگان راهمون ندادن.یعنی همه رو بردن الا اتوبوس ما رو.یک ساعتی که علاف شدیم راهمون دادن تو.اولین جایی که باید می رفتیم طبیعتا" دستشوئی بود.اینجا دومین جایی بود که فهمیدم اومدم سربازی.یونیتهای خراب،شیرهای آب خراب،شیلنگ های پاره و کاشی های شکسته.بعد رفتیم توی یه خوابگاه.طبقه ی سوم تختا خالی موند و منم چون دیر رسیدم باید می رفتم طبقه ی سوم.اولش کلی فحش دادم اما وقتی رفتم بالا تازه فهمیدم که چه نعمتیه.شوفاژشون رو سقف بود.باور می کنین؟ منم تا صبح حال کردم.

روز دوم:

این یکی رو عمرا" باور نمی کنین.در حالی که صبحانه بهمون ندادن از پادگان انداختنمون بیرون.یعنی هیچ جایی تو دنیا این کار رو نمی کنن که کسایی رو که با زور می برن سربازی بندازن بیرون.جای رفقا خالی مام رفتیم رستورانهای روبه روی پادگان دبخور. یکی از خوشمزه ترین املتهای عمرم رو اونجا خوردم(البت بیشتر به دلیل حس گرسنگی زیاد).خلاصه بعد از ناهار گفتن بیاین تو. دلیلش هم معلوم بود.تمامی سربازهایی که قرار بود موبایل همراهشون نباشه با موبایلاشون زنگ زدن تهران.اونها هم ظرف مدت چند ساعت کار رو یه سره کردن.

وقتی رفتیم تو متوجه شدیم که ما گردان آخری هستیم.یعنی تمام پذیرشیای تهران رو انداختن تو گردان آخر.وقتی کلمه تهران رو به زبون میاوردم متوجه عمق خشمشون از تهرونیا می شدیم.از شانسمون فرمانده گردان یک نظامی واقعی بود که من تا آخر عمرم افتخار می کنم که سرباز اون بودم.سرو سینه بالا،خط دید مستقیم،کم حرف،کلام استوار.خلاصه واقعا" آدم خوبی بود.

روز پنجم:

خوب توی این سه روز وسط ما مثل توریستا می گشتیم.تو پادگان با شلوار جین و تی شرت و آره و اینا.دلیلش هم معلوم بود. انگار خدا خواسته بود که ما دیر برسیم به تحویل لباس و وسایل.مفت میخوردیم و می گشتیم.در این روز ما مفتخر شدیم به دریافت لباس و آره و اینا.من سایزم 48 بود.این خدا نشناسا یه دست 48 دادن بهم و دو دست 46 و 50.دیوانه ها انگار می خواستم میانگین بگیرن. منم سایز 50 رو تنم کردم.درست مثل گونی بود.انقدر گشاد بود که خودم از خنده می مردم هر وقت می دیدمش تو تنم.برای تعیین ارشدهای گروهان (توضیح اینکه هر 6 گروهان 120 نفره یک گردان رو تشکیل میدن).منم طبق توصیه قبلی با توجه به رشته ی تحصیلیم خودم رو کشتم که ارشد بهداشت بشم و موفق شدم.از مزیتهای ارشد بودن اینه که نگهبانی و پست نداره آدم.اونم یه ارشدی بی دردسر مثل بهداشت که همه اوایلش خواهش می کردن که توالت رو نشورن.

روز ششم:

تو این روز بعد از نظافت کلی اسایشگاهها و سرویسهای بهداشتی و دوش متوجه یه صف طولانی شدم.با پرس و جو فهمیدم که صف تلفن هستش و من ییهو یادم افتاد که 1 هفته س به کسی نگفتم که زنده م یا مرده یا اصلا" کجا رفتم.بعد از 3 ساعت تو صف ایستادن تو چند دقیقه به همکارام تو شرکت زنگ زدم که به پدر بگن که من حالم خوبه و اینجام.احمقانه ترین کار تو اون شرایط زنگ زدن به مادر هستش.نکنین این کار رو.خوب دهن آدم آسفالته.بعد از 6 روز که عشق و حال کردی و یادت رفته بهش زنگ بزنی می خوای چی بهش بگی؟

روزهای بعد:

دیگه کم کم عادت کردیم به روال کلی.خیلی راحت بود.صبح ساعت 7 رفقا غذا رو می آوردن سر تخت و بیدارمون می کردن که بخوریم.یه نیم ساعتی وقت داشتیم.بعدش نظافت بود و ما باید تا 8 صبح همه جا رو نظافت می کردیم.نیرو هم کم نبود.ارشد اصلیه روزی 10 نفر میداد بهم.

8 صبح هم می رفتیم سر کلاسهای مختلف تا 1.بعد رفقا دیگهای غذا رو از آشپزخونه می آوردن و مجددا" سر تختامون غذا رو می دادن بهمون.یک ساعت استراحت داشتیم و مجددا" تا 4 دور خودمون می چرخیدیم.بعدشم مراسم شامگاه و عشق و حال.یکی می رفت از چشمه ی وسط پادگان ماهی می گرفت،اکثرا" می رفتن موبایلاشون رو تحویل می گرفتن و 2 ساعت وقت داشتن که صحبت کنن.یه سری هم والیبال بازی می کردن و عشق و حال.یه سری هم می رفتن دوش می گرفتن. بعد از شام هم تازه اول عشق و حال بود.کتاب می خوندیم.بحث می کردیم.بازی می کردیم.آهنگ می خوندیم.

اینم یادم رفت بگم که سرویسهای بهداشتی ما از کف تا سقف سنگ بود.تازه ظرفشوئی از دستشوئی جدا بود.27 تا هم دوش داشتیم. تمام جا صابونی هامونم همیشه پر بود.البت بعدش یه قفل توپ زدیم رو دستشوئیمون.چون بقیه می اومدن و صابونها رو با جاهاشون کش می رفتن.این وضعیت ما بود.حالا بشنوین از بقیه گردانها:

ساعت 4:30 صبح بیدار باش.بدو بدو باید می رفتن صبحانه می خوردن و نماز می خوندن.بعد نظافت و 5 صبح هم تو میدان صبحگاه حاضر بودن و صبحگاه رو اجرا می کردن و بعدش دمبل دیمبول.یعنی تمرین مشق نظام.مثل جنگاوران با اسلحه رژه می رفتن و تمرین می کردن تا ظهر.بعد مثل مرده می افتادن سرجاشون.ناهار خورده یا نخورده.اگه می خواستن ناهار بخورن باید می رفتن توی سلف و تمام یه ساعت رو توی صف  منتظر می شدن.دوباره بیدار می شدن و بسمه الله. عصر هم می اومدن شامگاه و دوباره می رفتن تو آسایشگاه.فکر کنم هر چند روز یه بار وقت داشتن تا دوش بگیرن.اونم به مدت بسیار بسیار کوتاه.

این رق ماها با اون بندگان خدا بود.تازه ماها چون گردان احتیاط بودیم اسلحه هم نداشتیم.یه موضوع جالب این بود که من با 184 سانت قد نفر 37 گروهان بودم.البته یه ذره موقع اندازه گیری قوز کزدم که  جلو نیافتم اما باز برام جالب بود.نفر اول:

 198 سانت قد، 110 کیلو وزن،محل سکونت: نظام اباد جنوبی،مدرک: حسابداری.فعالیت مورد علاقه: بوکس.

البت ایشون یکی از بهترین بچه های گروهان بود که رفاقت خیلی خوبی هم با هم داشتیم.دلیلش هم برمیگرده به زرنگی مادرجان. ایشون یه بسته برای من خوراکی فرستادن.وقتی به دستم رسید با رفقا چندتایی رفتیم که تک خوری کنیم.همین که آجیلا رو ریختیم وسط یهو یه چیزی افتاد زمین که صداش برام خیلی آشنا بود: 1100 دوست داشتنیم.درست عین فیلمها موبایلم رو قاطی غذا واسم فرستاده بود.با یه مصیبتی رفتیم و تحویل دادیم و رسید گرفتیم و از فرداش بساط موبایل ما هم ردیف شد.از شانس هم هر چی آدم متاهل بود رفیق ما شده بود.همه شونم که روزهای اول گوز گوز می کردن با دیدن موبایل در فراق زنهاشون یهو ناله سر دادن. شماره من شد تلفن عمومی رفقا.جالب بود برام که تا مدتها بعداز آموزشی هم باز زنگ خور داشت گوشیم.

تو اون دوره بنده حقیر ملقب شدم به لقب مقدس دکتر.نه به خاطر اسکول بودن.کله رو با ماشین 2 زده بودم.کلی هم ریش داشتم که حاضر به کوتاه کردنش نبودم.(چون یکی دو تا ماشین بود واسه ی یکی دو هزار نفر).یه عینک هم داشتم.در ضمن با توجه به تخصص و تجربیات هم هر کی مریض میشد قبل از اینکه بره درمونگاه می اومد پیش من.بنابراین رفقا لقب دکتر رو بهم دادن به دلیل شباهتم به دکتر چمران شهید.طوری که فرماندهان هم دکتر صدام می کردن.

تا نزدیکای عید داشتیم حال می کردیم ک یهو یه خبر بد عیشمون رو ناکوک کرد.ما واسه 6 روز تعطیلی برنامه ریزی کرده بودیم. اما برادران لطف کردن و با توجه به تعطیلات مختلف بین ششم تا سیزدهم اسفند یهو ما رو از بیست و هفتم روانه ی خونه کردن و گفتن تا سیزده هم حق ندارین که برگردین.و ما موندیم که بقیه روزها رو چی کار کنیم.

روزی که برمی گشتیم تهرون همه داشتن لبخند می زدن و من دوبرابر اون چیزایی رو که با خودم آورده بودم رو داشتم برمیگردوندم.تازه به جز تن ماهیهایی که نمی خوردم و همه رو دادم رفقا.

پ ن: از اونجائیکه همیشه حق با خواننده س خودتون بگین که قسمت دومش رو هم بنویسم یا نه.

+ بی سرزمین تر از باد ; ۱٠:٤٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱/٧
    پيام هاي ديگران ()