آخر خط

تاج نوشت

روزی گذشت پادشهی از گذرگهی

فریاد شوق بر سر هر کوی و بام خاست

پرسید زان میانه یکی کودک یتیم

کاین تابناک چیست که بر تاج پادشاست

آن یک جواب داد چه دانیم ما که چیست

پیداست آنقدر که متاعی گرانبهاست

نزدیک رفت پیرزنی کوژپشت و گفت

این اشک دیده‌ی من و خون دل شماست

ما را به رخت و چوب شبانی فریفته است

این گرگ سالهاست که با گله آشناست

آن پارسا که ده خرد و ملک، رهزن است

آن پادشا که مال رعیت خورد گداست

بر قطره‌ی سرشک یتیمان نظاره کن

تا بنگری که روشنی گوهر از کجاست

پروین، به کجروان سخن از راستی چه سود

گو آنچنان کسی که نرنجد ز حرف راست

 

پ ن: چرا بی خودی سعی می کنین این مطلب ر ربط بدین به سفرهای استانی؟ یعنی مدیون میشین هاااااااااااااااااااا.

می دونین که این روزا روزهای پروین اعتصامی عزیز هستش.

یادش به خیر کلاس چهارم بودیم فکر کنم.

+ بی سرزمین تر از باد ; ٩:٢٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۱٢/٢٤
    پيام هاي ديگران ()