آخر خط

برگی از یک نوشته

 

عزیزتر از جانم دیشب را بی تو در شهرت در حالی به صبح رساندم که نفس نفس آن آگین بود به عطر نفسهای تو.

گرمای وجودم مگر از آخرین باری که هرم نگاهت در جان و تنم ریشه دوانید چند ساعت می گذرد که سوز سرمای تنهایی را از عمق وجود حس می کنم؟

به راستی چه چیزی بهتر از یاد تو گرمابخش وجودم است؟

 دوست داشتنی ترینم به یاد می آورم روزی را که برای اولین بار چشمان خوشبخت من راه روشن چشمان شاهزاده ای را دیدند که از جام وجودش سخاوتمندانه به مردم عشق و نیکی هیه می داد.و این سخاوت هنگامی برایم به کمال قابل درک شد که با پذیرفتن دستان خشکیده ام قلبم را آبستن عشقت نمودی.

نیروی قلبم هنگامی که یاد تو در من طنین افکن می شود رویاهایم از اتاق به اندازه تنهائیم پرواز می کنند و بارور شدن گلی را در باغچه ی در خود بودن هایم نوید می دهند.آنگاه می اندیشم به روزهایی که فکر می کردم برای همیشه در دیوارهای بلند قلعه تنهائیم خواهم ماند و کسی حتی زحمت کوبیدن بر درهای آنرا به خود نخواهد داد.شکر می کنم خداوندی را که موجب شد خورشید عشقت نور و گرمای لایزال خود را بی منت بر من ببخشد.و باز هم خداوند را شکر می کنم به هزار و یک دلیل که تمامش توئی و بس.

پس غزل بانو خواهش می کنم که همیشه باش و با بودنت که ماهیتی جز الفت ندارد دل دوستدارت را شاد کن تا او همواره سپاسگزار پروردگارش باشد.آنهم به خاطر فرشته نگاهبان مهربانش. 

 

 

+ بی سرزمین تر از باد ; ۱٠:٤٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۱٢/۱٢
    پيام هاي ديگران ()