آخر خط

خستگی نوشت

 

ساعت 6 عصره و من الان پاهام روی میز کارمه و تمام قد ولو شدم.سرویس همکارای خانم اومده دنبالشون و دارن میرن.در می زنن.معلومه که یه خانم پشت در هستش (چون اصولا" خانمها فقط شعورشون میرسه که قبل از ورود به اتاق در بزنن).سریع خودم رو جمع می کنم.مسئول خانمهاست.برنامه ی فردا رو باهاش فیکس میکنم.انگار یکی از بزرگترین بارهای رو دوشم رو امروز خالی کردم.بالاخره ماراتن نفس گیر تولید و مونتاژ و بسته بندی و سفارشات رو با کمک همکارام بردیم.برای اولین بار توی تاریخ شرکت در حالی که ماشینهای تولید 24 ساعته کارمی کردن از مونتاژ و بسته بندی عقب افتادن.

بازم در می زنن و من مجبورم که خودمو جمع کنم.یکی دیگه از خانمها آخرین آمارها رو میاره و میزاره روی میزم و سریع می دوه که به سرویس برسه.

این ماه موفقترین ماه کارکرد شرکت بوده.با کمترین تعداد کارگر موفق شدیم که آمار تولید شرکت رو افزایش بدیم.باور کردنی نیست اما با سخت گیریهایی که اولش با اشک و گریه و نفرین (البت قایمکی) همراه بود یه هزینه ی خنده دار نزدیک به 120 % راندمان تولید زیاد شده.اول ماه که بازرگانی ازم توان تولید خواست پیش بینی کردم و قول دادم که تا آخر ماه به نزدیک دو برابر سابقه تولیدی شرکت محصول تحویل بدم.فردای اون روز یکی از بچه های بازرگانی بهم گفت که دهنت سرویسه.رئیس جان که شستش خبردار شد و فهمیده که این حرف رو زدی سریع رو هوا زده که منم برای این میزان تولید برنامه ریزی کردم و باید انقدر تولید کنین.اما عصر رئیس جان بنده رو با خنده ی همیشگی مورد تفقد قرار دادن و فرمودن که اگه این کار رو بکنم کمک زیادی به مجموعه کردم.از شانس دو تا تعطیلی تو ماه داشتیم که نمیشد به زور کسی رو سر کار بیارم. حتی با ترفند سرکار اومدن خودم.دو روز رو تو ماه از دست دادم.روز بیستم در حالی که همه چیز خوب پیش می رفت و من جلو بودم بازرگانی خبر داد که به جای روز 29 بهمن باید تا 25 بهمن به اون میزان سفارش برسیم و همون روز تحویل بدیم.این یعنی که تا 25 بهمن وقت دارم.اگه سالهای قبل بود با کولی بازی پدرشون رو در میاوردم که چرا روزهای آخر ماه بهم گفتین اما سعی کردم که یک ساعت جلو کسی آفتابی نشم و استرس رو منتقل نکنم.اون روز بود که یار قدیمیم دوباره به دیدارم اومد.بعد از مدتها.و من با قرص رانیتیدین شربت آلومینیوم ام جی به استقبالش رفتم.

موزیک مورد علاقه م رو انتخاب می کنم و منتظر سرمطلع آهنگ میشم.

درست زمانی که داشتم آخرین ذخیره های محصولم رو هم وارد محاسباتم کنم رئیس جان با لبخند همیشگی تماس باهام گرفت.حدس زدم که پای یه شری در میونه.می دونین که سلام رئیس هیچ وقت بی طمع نیست. متفکر درست حدس زدم.باید یه لاین دیگه رو هم به مونتاژ اضافه می کردم.اونم در مورد محصولی که دچار اشکال فیزیکی بود و ماشین بسته بندیش هم ایراد داشت. کلافهنمیشد به مشتری جنس نرسونیم. سری قبل رفته بود از یکی دیگه خرید کرده بود و اگه تکرار میشد دیگه می پرید.و رئیس جان این موضوع رو می دونست که من به هر قیمتی که شده نمی زارم طرف بپره.توپ رو انداخت تو زمین من: ... جان اگه می دونی که نمی رسیم تولید کنیم سفارشش رو کنسل کنیم. و من داشتم تو ذهنم تصور شب عید رو می کردم که به هر فلاکتی شده باید به این بندگان خدا حقوق و عیدی بدیم.در هر صورت غر خودم رو زدم: آخه این ... احمق بعد از این همه سال کار کردن نمی دونه که نباید انبارش رو خالی نگه داره که بعدش با ... خوردن بخواد جنس جور کنه.ایشون هم لبخند فاتحانه ش رو زد که: اینم دیگه شانس ماست که همچین مشتریایی داریم.به زور ازم قول گرفت تا قبل از 25 بهمن جنس تو کارخونه ی طرف باشه.

از صبح 24 بهمن که اومدم سر کار طبق معمول ریختن سرم.درست عین بچه های پرندگان که از مادرشون غذا طلب می کنن هر کی یه چیزی میگه.یکی مواد اولیه تموم کرده،اون یکی ضایعات قاطی کارش کرده و از ترسش خودش رو سر صبح بهم رسونده و سعی می کنه که بندازه گردن یکی دیگه،یکی کارتن برای بسته بندی تموم کرده،از همه بامزه تر آبدارچی شرکته که دو سه روز نبوده و حالا چای تموم شده و کاسه چه کنم دستش گرفته که تا 10 دقیقه دیگه چه جور بخواد صبحانه ی کارگرا رو حاضر کنه.

اما من فکرم یه جای دیگه س.امروز 24 بهمنه و من قول دادم.پس باید به قولم عمل کنم.وارد سالن مونتاژ که شدم برخلاف همیشه که سر صبح انق هستم عصبانی رفتمو به تمام مونتاژکارا یه بسته  پاستیل دادم و اومدم بیرون.تو دوربین دیدم که چه انرژی ای وارد سالن شد. هورا زنگ کارخونه رو زدن.خودشه، پیک سفره خونه ی تو شهرکه. یه کتری بزرگ چایی آورده.آبدارچی شرکت باورش نمیشه که چایی به موقع رسیده و اون در امانه.قبل از ساعت دوازده سفارش تموم شد و شروع کردیم به اضافه زدن.پوز زنیه دیگه.از خود راضی

صبح روز 25 بهمن.ساعت 10:30 صبح در حضور رئیس معظم قسمت بازرگانی (همسر رئیس) و مدیر قسمت تولید(برادر رئیس) هر دو تا محصول رو شروع کردن با بارگیری. میشد لبخند رضایت رو تو چهره ی همه دید.از کارگرایی که از شدت کارکردن دستای همه شون یکی دو تا چسب زخم رو داشت تا منی که لیوان نبات داغم دستم بود همه راضی بودیم.

 

صدای زیبای استاد جریان مستم می کنه همیشه.اما این بار یه غمی داره.

وضعیت فروش یک محصول که از اول زیر دست خودم بوده رو بررسی می کنم.تقریبآ" باور نکردنیه.بیش از دوبرابر نسبت به سال 88 تااینجا. وقتی اول سال وعده ش رو دادم یه لبخند تحویل گرفتم تو این مایه ها که خدا کنه اما عمرا". حیف که طرح اقتصادی ویران کننده ی دولت شیرینی موفقیت هامون رو ازمون گرفت وگرنه می تونستیم سال آینده چند تا محصول دیگه به خطمون اضافه کنیم و چند نفر دیگه رو بیاریم سر کار.

 

استرس چیزی هستش که از اول توی تمام محیطهای کاریم وجود داشته و 12 سال که بهش عادت کردم.دروغ نمیگم.اعتراف می کنم که دوستش دارم و جزئی از زندگیم شده. از بچه گی دوست دارم تو محل کارم همیشه سر و صدا و برو و بیا باشه.آلومینیوم ام جی دوست داشتنیم شاهد گفتارمه.

الان واقعا" خسته م.اعتراف میکنم که روزهای آخر خودمم واقعا" داشتم کم می آوردم. بیش از 12 ساعت کار طاقت فرسا چیزی نیست که الان توان تحملش رو توی یه زمان طولانی داشته باشم.حالا که فکر می کنم چطور 5-6 سال روزی 16 ساعت کارمی کردم و درس می خوندم باورم نمیشه. اونم پست باجه نشستن.

یکی از جماعت بی شعور در اتاق رو باز کرد و اومد تو.خودشه ،برادر رئیسه.اومده خداحافظی. یه نگاهی به آمار تولید می اندازم.با جابه جایی یه سری عدد می تونم اعلام کنم که تولیدم 150 % افزایش پیدا کرده. می دونین که جابه جایی اعداد این روزا مد هستش.مثلا" وقتی یه جنسی گرون میشه خیلی راحت از سبد مصرف حذفش میکنن تا نرخ تورم بالا نره.انگار که ملت توی یه ماه اصلا" گوجه فرنگی نخوردن یا گوشت قرمز.تعجب

کافی بود یه ماه کاری رو از 29 دی حساب کنم و به شرکت اعلام کنم.اون وقت حسابی شرمنده میشن که چطور تونستن 20 روز خط  مونتاژ من رو تعطیل کنن اونم به خاطر یه مساله احمقانه.تامین کننده مواد اولیه دوست رئیس جان بود و 20 روز ماشینش خراب بود و نتونست جنس بده.آخر سر به زور از یه شرکت دیگه 48 ساعته جنس خریدم.گرچه 15 % قیمتش بالاتر بود اما کلی جلو افتادیم.

از حالا به فکر شب عید کارگرا هستم.باید براشون حسابی جبران کنیم.

یه بی شعور دیگه هم اومد.این بار خودشه.رئیس جان.اما اون بی شعور نیست.چون کسی برای اومدن با اتاق خودش در نمی زنه.خوب چی کار کنم رئیس جان از سر محبت اتاق خودش رو در اختیارم گذاشته.خجالت

میگه : جمع کن بریم.

موقع بیرون اومدن متوجه یه نایلون خوشکل شدم.نگاهش کردم.یه خرگوش قرمز بود.مال یکی از مونتاژ کارای ناشی که جا گذاشته بود.کارت روش رو خوندم و متوجه شدم مال کیه.یه گوشه ی اتاقم قایمش کردم تا بعدا" بهش بدمش.

پس امروز روز عشاق بود.(البت ایرونیش) خوشحالم که منم پیش معشوقه ی خودم بودم.خیلی به هم ریخته بود.امشب تمیزش نکردم . یار همیشه وفادارم.میز کارم.

 

دوباره رئیس میاد میگه: بجنب بریم.خیابونا شلوغه.آزادی از بس پلیس توشه نمی تونی جم بخوری.

 

دلم نمیاد صدای استاد رو قطع کنم:

 

از خون جوانان وطن لاله ،خدا لاله ،حبیب لاله، جانم لاله دمیده

از ماتم سرو قدشان سرو و جانم سرو و خدا سرو و حبیب سرو خمیده

در سایه ی گل بلبل از این غصه خزیده

گل نیز چو من در غمشان جامه، خدا جامه، حبیب جامه دریده

چه کج رفتاری ای چرخ چه بد کرداری ای چرخ

سر کین داری ای چرخ نه دین داری نه آئین داری ای چرخ

 

 

پ ن: چند روزی نیستم.میرم مغزم یه هوایی بخوره.شاید رسیدم سر بزنم.عشق است خلیج تا ابد فارس رو. لبخند

 

 

+ بی سرزمین تر از باد ; ٧:٤٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۱٢/۱
    پيام هاي ديگران ()