آخر خط

س & ک $ س & ی نوشت

 

نکن آقا، نکن.اااا صبر کن برادر من،چی کار میکنی خانوم؟یه دقیقه صبر کنین.شاید یه مطلب جالب و شرعی بود.چرا زرتی می خوای نخونده فیلتر کنی؟شما به قائده چند دقیقه صبر کن اگه خودت خوشت نیومد اون موقع دستک دنبک آخر خط رو فیلتر کن.

راستی می خوام راجع به کمبود س & ک & س  توی جامعه بنویسم و اثر اون روی رفتار بیرونی مردم.

 

پرده اول: داخل تاکسی

نفر سوم بودم که رو صندلی عقب ماشین می نشستم.یه دختر و پسر قبل از من سوار شده بودن.از سه راه ضرابخونه تا تجریش کم مونده بود دیگه رسما" لخت بشن و شروع کنن به شطرنج بازی کردن.کار تا جائی پیش رفت که صدای راننده تاکسیه  هم درومد که بابا چی کار می کنین.البته اون دو تا هم انگار نه انگار که کار دور از شان مکان عمومی رو انجام می دادن.خیلی راحت دست کشیدن.موقع پیاده شدن که خیلی طبلکار هم بودن یه نگاه اجمالی بهشون انداختم و متوجه شدم که نهایتا" 18-19 سالشونه.

 

پرده دوم: یکی از رستورانهای درکه

خیلی با نشاط با دوستام وارد شدیم.همه خوشحال از اینکه بعد از یکسال دوباره راه افتادم.باتومام رو جمع کردم و تا دوستام می خواستن پهن بشن رفتم سه تا چایی بگیرم که .... یهو دیدم روی یکی از تختا یه پسری داره از یه دختری اعتراف می گیره.انگار نه انگار از کنارشون رد شدم رفتم سه تا چایی گرفتم و آوردم و هنوز هم شاهد همین منظره بودم.جالبش این بود که اونا هم ما رو دیده بودن و از صدای کفشام هم معلوم بود که از کنارشون رد میشم اما باز هم...

 

پرده سوم: شرکت قبلی مادرم

اومدم خونه دیدم مادر خیلی نارحته.به خودم گفتم به تو هیچ ربطی نداره وگرنه دچار عواقب غرغر شبانگاهی میشی.یک ساعتی با هم حرف نزدیم.از راه رفتنش معلوم بود ناراحته.صدای فرامز آصف رو که شنید صداش درومد که: یه ذره زیادش کن.منم همین کار رو کردم.بعد از چند دقیقه ازش پرسیدم: چته؟ یوزار چیزیش شده؟ (یوزار همان یوزارسیف می باشد و منظور برادر کوچکترم است)جواب داد: چطور مگه؟ گفتم: پکری؟ جواب داد: با مهندس دعوام شده.من در حالی که از تعجب داشتم شاخ در می آوردم گفتم: تو؟ دعوا؟ مگه به جز با من با کسی دیگه ای هم سر جنگ داری؟ انگار که منتظر بود یکی ازش بپرسه چی شده با حرارت تعریف کرد: این برادر بی شرفش از یه دختره خوشش میاد.از دفتر انقلاب منتقلش کرده اینجا.ظهر رفتم تو اتاقم بعد از ناهار دیدم تو اتاق من افتادن رو همدیگه و ... .منم یه پرونده می خواستم.برش داشتم و اومدم بیرون و به کارام رسیدم.عصر برادر بزرگش من صدام کرده و با حالت طلبکاری میگه: خانم شما تو اون سی سالی که کار کردین بهتون یاد ندادن وقتی میرین توی یه اتاق در بزنین؟ منم بهش گفتم: اولا" 35 ساله، دوما" تا حالا کسی بهم نگفته که وقتی میرم تو اتاق خودم هم باید در بزنم.شما بگو برادرت از کجا کلید اتاق منو آورده و در رو باز کرده.گفتم: خوب چی شد؟ جواب داد: هیچی بر و بر منو نگاه کرد.منم در اتاقش رو کوبیدم به هم و اومدم بیرون.

 

پرده چهارم: محل کار خودم

صبح که از در اومدم تو مطابق معمول اخم صبحگاهی رو اعمال کردم.بعد از چند دقیقه برادر رئیس کارخونه که بی نهایت آدم متعصبیه اومد و گفت: این دختر چاقه رو امروز بندازش بیرون.امروز صبح با یه پسر اومده در کارخونه.سرکارگر هم بهش گفته که اینجا محل کاره نه قرار جواب داده که به شما ارتباطی نداره.آدم دردسر داریه.

ظهر که سرم خلوت شد پیغام دادم که بیاد اتاقم.از در که اومد تو عین موش خودش رو جمع کرده بود و سرش رو هم انداخته بود پائین که یعنی خیلی با حیاست.بی مقدمه ازش پرسیدم: بابات می دونه؟ گفت: مهندس من خونواده م در جریانن.ما می خوایم ازدواج کنیم.دوباره پرسیدم: بابات می دونه؟ گفت: فکر کنم مادرم بهش گفته باشه.خیلی جدی بهش گفتم: روزی که اومدی اینجا یادته؟ بابات گفت که اول خدا بعدا" شما. کاری به خدا ندارم.تا وقتی که من توی این کارخونه م اگه با دوست پسرت اینورا ببینمت اول قلم پای اونو می شکنم دوم به پدرت زنگ می زنم و می گم.شماره باباش رو هم از لای کاغذام پیدا کردم و نشونش دادم.رنگش پرید و گفت: به خدا همین امروز اومده بود.گفتم: تو فکر کردی من خرم؟ هیچی نداشت بگه.بعدش نرمتر بهش گفتم: آدم عاقل من از کارخونه به پدر و مادرم زنگ نمی زنم که شماره ی محل کار من رو نداشته باشن،تو چطور دست یه بابایی رو که خونواده ت هم ازش بی خبرن گرفتی و آوردیش دم محل کارت؟نمی گی پس فردا دعواتون بشه طرف اینجا رو ول نمیکنه؟ ببینم اجازه داده تو بری دم محل کارش؟ با خنده گفت: اصلا" نمی دونم کجا هست.ادامه دادم: ببین دختر جان من نمیگم بچه ی پیغمبرم اما این راهش نیست.اینجا هم جاش نیست.لااقل برین یه پارکی، رستورانی،جایی.اینجا یه شهرک صنعتیه که وقتی من توش راه میرم موذبم تو چطور طرفت رو برداشتی آوردی دم کارخونه و جلو همکارات حرکات محیر العقول انجام میدی؟ببینم فرق بین تخت خوابت با صندلی خیابون می دونی چیه؟مستاصل جواب داد: چشم دیگه نمیارمش.فقط به پدرم نگین. چند ثانیه سکوت آزاردهنده بینمون حاکم شد.با حسرت گفت: خونه که اصلا" نمی زارن کانال تلویزیون رو عوض کنیم چه برسه به تلفن.تمام هفته رو هم از صبح تا شب اینجائیم.جمعه هم که روز مرگمونه.آرزو می کنیم جمعه نیاد اصلا".همه مثل شماها نیستن که. با لبخند جوابش رو دادم: ببین عزیزدلم وقتی من دانشجو بودم روزی 14-15 ساعت کار می کردم.ورزش هم می کردم.به عشق و حالم هم می رسیدم.اما هر چیزی جایی داره.بعض کرد و گفت: کجا برم ببینمش و باهاش حرف بزنم و دو دقیقه باهاش تنها باشم.این خراب شده که حتی یه دونه پارک هم نداره.

خوب بیچاره راست می گفت.آدمی که حریم خصوصی نداره دستش رو به کجا بند کنه؟ گفتم: ببین من هفته ای یه روز می تونم یکی دو ساعت بهت مرخصی ساعتی بدم.اول باید بیای بنویسی مرخصیت رو،بعدش هم میری بیرون از شهرک.اونوقت اگه پدرت هم از من چیزی پرسید میگم که مرخصی 2 ساعت اشکالی نداره.

فقط هفته ای یک روز.انگار که غمی از رو دوشش برداشته باشن گل از گلش شکفت.

هر چند که چند روز بعد مجبور شدم اخراجش کنم.

 

پرده ی چهارم: شرکت پدرم

یه جوون 35-36 ساله رئیس شرکتشونه و کارای سرمایه گذاری انجام میده.طبق معمول برای بازاریابی تعدادی خانم استخدام کرده.بنده خداها رو می کشه تا 250 تومن بهشون بده.پدر میگفت یه مدت یکیشون هر روز ژیگولتر میشده و با کلاس تر و بیشتر وارد جلسات خصوصی با رئیس جان می شده.تا اینکه یه روز خانم ریسش زنگ می زنه و به منشی میگه گوشی رو بده به فلانی(همون خانم ژیگولتر شده).بعدش دیگه براتون قابل حدسه.دعوا که بالا میگیره مشخص میشه حضرت آقا یه جواهر 1 و خورده ای میلیونی هم برای اون دختر خانم ابتیاع فرمودن.

 

پرده ی پنجم: شرکت فعلی مادرم

صاحب شرکت هشتاد سال رو رد کرده.یه نظامی بازنشسته ی غرغرو.یه خانم 24 ساله که شوهرش روتوی یه تصادف از دست داده و یه بچه 2 ساله هم داره میاد و اونجا مشغول به کار میشه.همینکه حاج آقا متوجه قضایا میشه شروع می کنه.گیر میده به طرف که باید صیغه ی من بشی(همون پیشنهاد بی شرمانه س منتها از نوع پولیش.یعنی نقد حساب می کنن)اینجوری من به بچه ت هم می رسم.بنده خدا خانومه کم کم داشته کم می آورده که از یه جایی که چند هفته قبل رفته بوده بهش زنگ می زنن که بیا.بعد از رفتنش حاج اقا دست بردار نمیشه و باز هم به تلاشاش ادامه می ده تا اینکه پدر دختره زنک می زنه و ... .

اخیر هم یکی دیگه از شرکای شرکت که هم عصر اقای جنتی هستش به یه خانمیکه دو روز اومده بود و رفته بوده گیر داده.انقدر که شوهر طرف زنگ می زنه و ... .بعد از چند روز ایشون رفتن از شوهر طرف به دادگستری شکایت کرده که مزاحم من شدن ایشون!!!!!!!!!!!!!!

 

پرده ی ششم: یکی از دوستان

به روال همیشه زنگ زدم و حال و احوال.از کار ازش پرسیدم و جواب داد: اومدم بیرون.خشکم زد و پرسیدم: شمام ورشکسته شدین؟گفت: نه خودم اومدم بیرون.بهش گفتم: دیوونه تو که تا پریروز که با هم سفر بودیم اونجا بودی چی شد تو این یه روزه؟جواب داد:پیر سگ گیرداده که اگه می خوای بری مسافرت می تونی بری. بیشتر مهم می تونی بری اما باید بیای پیش خودم و هوای منم داشته باشی.

 

پرده هفتم:

کلی وبلاگ که نویسندگانش مشخصا" از کمبود یا سرکوب س & ک & س رنج می برن و هر روز پستهای مختلفی رو به روز می کنن و کمبود خودشون رو پشت کلمات دیگه ای مخفی می کنن.

 

چرا ماها بی خود اصرار داریم که با غریزه ی آدمها بجنگبم و اونها رو سرکوب کنیم.خیلی از انحرفات اخلاقی در جامعه از کنجکاوی نوجوونی شروع میشه و چون در مسیر درستی هدایت نمیشه کار به جاهی باریک  می کشه.در واقع اصلا" سیستم عملی ای برای هدایت این جریان طبیعیه خدادادی وجود نداره.

البت اخیرا" در شهر پیشنهاداتی از سوی نخبگان ملت مطرح شده دال بر اینکه اوزدواج موقت کنین تا این مشکل به شیوه ی شرعی حل بشه.اصلا" بنیان خونواده تون محکم میشه.به جان خودم.و من خیلی مشتاقم از این رفقا یه سئوالی بپرسم:(می دونین که من تو سن رشد هستم و طبیعی هستش که بعضی سئوالات برام پیش بیاد)

آیا خودتون حاضرین به این موضوع تن بدین که دخترتون هر 4 ماه یه بار دست یکی رو بگیره و بگه همسر موقتم هستش و به شما معرفیش کنه؟

البت زعمای قوم چند سال پیش تز افتتاح خانه های عفاف رو داده بودن که میشد هر اسمی رو برای اون انتخاب کرد الا این یه دونه.چون هیچ ربطی به عفاف نداشت و منجر به تغییر اسم چند مرکز آموزشی دخترانه با نام عفاف شد.من به خوبی به یاد می آرم که در اون سال روزی چندین نفر با همکارانم تو اطلاعات تلفنی تماس می گرفتن و شماره ی همچین جاهایی رو می خواستن.بامزه ترش این بود که گاهی برخی از نسوان جویای این مراکز بودن.

 

توجه دوستان رو می خوام به این نکته جلب کنم که هدف من از این پست فقط بیان مشکل هستش.لطفا" این موضوع رو با ترویج بی بند و باری اشتباه نگیرین.چون من هیچ پیشنهادی ندادم.

 

 

پ ن (1): میگن ازدواج کنین تا مشکلتون حل بشه و کلی هم ثواب اخروی ببرین.بچه های مردم می خوان ازدواج کنن بهشون میگن خونه داری یا نه؟ می خوان برن مسکن مهر خونه بخرن ازشون می پرسن: متاهلی یا نه؟ می خوان برن سهام عدالت بگیرن مجددا" به همین مشکل بر می خورن.جان من مگه ملت مسخره ن؟

 

 پ ن(2): آیا اینکه جامعه سطل آشغال می خواد نظر درستیه ؟ 

 

 

+ بی سرزمین تر از باد ; ٩:۳٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۱۱/۱٢
    پيام هاي ديگران ()