آخر خط

باز هم جائی که دوست نداشتم.

 

امروز آخرین تیری را که میشد بر پیکر بی جانت بزنند را زدند.و تو به امید اشتباه بودن برداشتهایت بودی (که همیشه درست هستند) یا پایان یافتن تیرها.این بار هم اشتباه کردی.هنوز تیرها چه زشت در چله ی کمانها بسیارند و چه زشت تر که می دانند و می بینند که تو می دانی و می بینی.اما باز هم شاهد رها شدن تیرها بودی.دیگر باید قبول کنی که نسل آدمهایی با تفکر تو منقرض شده اند.و تو آخرینشان بودی. پسر جان دنیا دیگر جایی برای کسانی که صداقت رک و پوست کنده ی خشک را به دروغ و خیانت شیرین و لطیف و زیبا ترجیح می دهند نیست.یک تنه می خواستی چند نفر را آگاه کنی؟ غافل از اینکه این شرکای قافله مدتهاست که رفیق دزد شده اند. خوی شان به خیانت عادت کرده بدون اینکه بدانند. نه حتما" می دانند.مگر می شود بوی مشمئز کننده خیانت را حس نکرد.

به اطرافت گاهی بیانداز.می بینی؟ روز به روز به تعداد سگانی که لیسیدن کاسه ای و نوازشی و هم آغوشی ای را به آزاد و رها بودن ترجیح می دهند اضافه می شود.و تو چه ساده لوحانه می خواستی فرستنده هایت رو تقویت کنی غافل ازاینکه اشکال از گیرنده هاست.

مدتها بود که شک کرده بودی که این آخری هم یک بوئی می دهد.گرچه زبانش شیرین است اما... .می بینی باز هم دلت نمی آید حقیقت رو بنویسی و جایش سه نقطه به علامت استیصال کلام می نویسی.این بار آخر دیگر نمی توانستی هیچ طعمه ای بگزاری تا شاهد خیانت کردن آخرین کهنه سوار همراهت هم باشی جز یک چیز.و تو آنرا فدا کردی.به امید اینکه اشتباه کرده باشی.ولی... .

هیچ کس فکرش را هم نمی کرد که این بار طعمه انقدر غافلگیر کننده باشد. ولی خوب بود. بارها به دوستانت گفته بودی که آدمها سه دسته اند: شکار،شکارچی و طعمه. طعمه از همه بدبخت تر است.چون هم شکار از آن استفاده می کند و هم شکارچی. حالا درد طعمه بودن را خوب حس می کنی.

شاید چیزی که تو را از پای درآورد آن تیری که خودت سینه ات را در مسیرش قرار دادی نبود.زندگی تو زمانی پایان یافت که دستی که همیشه به سوی محبتت دراز بود این بار به سمت تیری رفت که هدفش همان سینه ای بود که بی منت محبت می تراوید.دوئل سختی بود.فقط ای کاش یار دیرینه ی غارت می دید که تو بدون تیر به مسلخ آمده ای. آخرین کلامت اما سوز دیگری داشت:

بی شرف. تو  هم؟

امشب تو با دستان خودت خودی را که می شناختی به خاک خواهی سپرد و به دنبال هویت جدیدی خواهی رفت.و من قبر دیگری را هم کنار قبرت خواهم کند.چون تو دیگر نمی توانی درد خیانت را تحمل کنی.

باز هم به یک جای تکراری رسیدی: آخر خط.

احساسی که دارم درست مثل احساس مل گیبسون در فیلم شجاع دل بود. جائی که متوجه شد شوالیه ی مقابلش پرنس اسکاتلند است. ناراحتی، نا امیدی و استیصال. آیا می شود بار دیگر برگشت؟

بگیر آسوده بخواب بی درد و غصه

 

 

+ بی سرزمین تر از باد ; ٢:٤۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۱۱/۸
    پيام هاي ديگران ()