آخر خط

پر رو نوشت

 

اوائل پائیز بود که یه نامه از طرف تعاونی سازنده ی سوله های شهرک صنعتی محل کارم اومد دال بر اینکه باید ماهیانه یه شارژی رو پرداخت کنین.جهت تامین نظافت و برق و آب و این حرفا.این در حالی بود که طبق قرارداد منعقده ای که باهاشون داشتیم می بایست در محل شهرک یه نمازخانه و یه محل برای ورزش کارگرا و درمانگاه و چیزایی از این دست می ساختن که نساخته بودن و جاشون یه سری واحد تجاری در حال ساخت بود.واضح بود که کسی این پول رو نمیده.

چند هفته قبلش انتخابات هیئت مدیره تعاونی مذکور بود و کلی شعارهای جالب رو در و دیوار در حال نوشته شدن بود که همه ش هم از هئیت مدیره ی کنونی حمایت می کرد.

سرتون رو درد نیارم که معلوم بود که برای ساخت واحدهای تجاری به مشکل مالی خوردن و می خوان پول جمع کنن.بعد از چند روز متوجه شدیم که آب قطع شده.ما چون تانکر ذخیره ی آب داشتیم تا دو سه روز نفهمیده بودیم.برای وصل آب که مراجعه کردیم جوابهای بسیار جالبی شنیدیم که بامزه ترینش این بود: متاسفانه دینام موتور سوخته و 90 میلیون تومن خرجشه.ما هم پول نداریم.ایشالا شارژ رو که همه دادن سریعا" راهش می اندازیم.

من مغزم داشت می ترکید و آخر هم نتونستم جلوی خودم رو بگیرم و با تمسخر به طرف گفتم: آقا جون دینامهای هر سه تا موتور سه تا چاهتون با هم سوخته؟ بعدش شما 15 تومن بدین، من ده تومنش رو می زارم توی جیبم و 5 تونش رو هم می دم بهترین موتور خارجی رو براتون می خرم که کلش رو عوض کنین به جای دینامش. یکی از عمله هاشون (که بعدا" فهمیدم که دماد یکی از اعضای تعاونی هستش) اومد از جاش بلند شه و شر درست کنه که یکی از اعضای هئیت مدیره خیلی پدرانه وار(یه عبارت جدیده.زحمت نکشید) گفت: "ول کن پسرم.اینا جوونن و نمی دونن ما تو این چند ساله چه زحمتهایی کشیدیم.از پشت میز مدرسه اومدن.تا تو کار بیافتن کلی طول می کشه".منم که عقبه ی کاری طرف رو می دونستم خیلی جدی به طرف گفتم: نمی دونستم که شاگردی کابینت سازی کاری با آدم می کنه که از معماری و زمین شناسی هم آدم سردربیاره.جمع کن باباجون باز من از پشت میز مدرسه اومدم.تو که از پشت کوه اومدی حرف نزن.بیا و صاف بگو که می خوام پول زور بگیرم چرا این همه آسمون و ریسمون می بافی آخه؟ طرف در حالی که سعی می کرد کنترل خودش رو حفظ کنه گفت: به هر حال هی مجتمعی هیئت اداره کننده ای داره که امورات رو کنترل می کنن.اینجا این همه نگهبان داره.خوب اینا خرج دارن.تازه اینا کوچیکشونه.منم سعی کردم با همون خونسردی ظاهری جوابش رو بدم: عزیز من حرف شما مثل اینه که اون معماری که خونه تون رو ساخته بیاد گیر بده که باید شارژ آپارتمانها رو بدین به من.نه که با دادن پولش مخالف باشیم.شما بیا و بین تمام کارخونه دارها یه مجمع برگزار کن که بازرس هم داشته باشن.ملت با کله پول میدن.این راهش نیست که آخه. این نگهباناتون تا حالا موفق شدن از یه دزدی جلوگیری کنن.قط مواظب اموال خودتون هستن.

پسرک که خشکش زده بود پرسید: ببینم تو صاحب کدوم کارخونه ای که من نمی شناسمت؟ منم با لحن بدتری از دفعه ی قبل گفتم: من همه کاره ی مهندس ... هستم.اینو گفتم و از بین جماعت معترض که بیشترشون لال بودن رد شدم و اومدم بیرون.

فرداش از همسایه مون شنیدم که جناب داماد نیت فرمودن که جلوی ورود من رو بگیرن.منم که سرم برای دردسر درد می کنه برخلاف مسیر همیشه گیم که یه میانبر هستش تا چند روز از جلوی درب اصلی نگهبانی شهرک رد شدم تا بهم گیر بدن و منم شر رو درست کنم که نشد.

از فردای اون قضیه شروع کردم زنگ زدن به ارگانهای مختلف که شرحش به این ترتیب بود:

 

-          الو پلیس 110 ؟ آقا چند روزیه تو شهرک صنعتی ... هئیت مدیره آب رو قطع کرده.

-          110 مربوط به حوادث اضطاری هستش.لطف کنین به کلانتری زنگ بزنین

 

-          الو کلانتری ...؟ آقا چند روزه تو شهرک صنعتی ... هیئت مدیره آب رو قطع کردن.من می دونم که چند روز دیگه اینجا شر و دعوا راه می افته.

-هنوز که راه نیافتاده.الان ما نمی تونیم کاری کنیم.به شهرداری زنگ بزنین.

 

-          الو قربان واحد شکایات شهرداریه؟ آقا چند روزیه ....

-          لطف کنین به فرماداری زنگ بزنین.مربوط به اوناست و اداره آب.

 

-          الو قربان شکایات فرمانداریه؟ آقا یه چند روزیه...

-شما بگو داخلی ... آقای ... معاونت  عمران رو وصل کن.

- من شکایت دارم عزیزم.نمی خوام جایی رو آباد کنم.

- ایشون با اون شهرک در ارتباطه.

 

-          الو آقای ....قربان من 4 روزه دنبال شما می گردم.یه چند روزیه که ...

-          بله اتفاقا" یه چند نفری رو دیدم امروز اومده بودن شکایت می کردن.

-          خوب چی شد قربان شکایتشون؟ اینجا ملت آب ندارن.

-          باید تشریف بیارین اینجا شکایت کنین.تلفنی نمیشه.

-          ببخشید ظاهرا" فرمودین که سایر کارخونه دارا اومده بودن.اونا تکلیف شکایتشون چی شد؟

-          نمی دونم.

-          خوب شما فرض کن که من الان اومدم.می خوای چی کار کنی برام؟

 

این آب در هاون کوبیدنها عین واقعیت هستش.تو این مملکت که آب یه چیز مقدسیه چند ماه آب 1000 تا کارخونه رو قطع کردن و مسئولان هم می دونستن و عین خیالشونم نبود.آخرین جوابی که شنیدیم این بود که: اونجا آبش شخصیه و ما اجازه ی دخالت نداریم.

و من هر وقت که عکس فرماندار اونجا رو توی میادین و معابر می دیدم که گروههای مختلف مردمی انتخاب شایسته ی ایشون رو به عنوان فرماندار نمونه با نصب بنرهای بسیار بزرگ و داربست تبریک گفته بودن هم خنده م می گرفت و هم تاسف می خوردم.

خلاصه که ما زیر بار حرف زور نرفتیم و پول ندادیم.آب هم می خریدیم.بعد از چند روز متوجه شدم که هر کی پول شارژ بده خود تعاونی براش تانکر آبش رو مجانی پر می کنه.و این یعنی که موتورهای آب مشکل ندارن.

بعد از گذشت چند هفته راننده ها موقع خروج با مشکل مواجه میشدن و باید با برگه خروج بیرون می رفتن. مام که برگه خروج داشتیم یه نسخه هم با نگهبانی شهرک می دادیم.یه روز یکی از نگهبانی زنگ زد و گفت قبض خروج چاپ شده.بیاین بگیرین.رئیس جون که رفته بود یه بیست تا برگه بهش داده بودن و گفته بودن بقیه رو هم برین از دفتر بگیرین.پر واضح بود که منظورشون دریافت پول شارژه وگرنه نمی زارن بارهای کارخونه ها بیرون بره.سریع با یه وکیل مشاوره کردم و اونم گفت اصلا" اجازه ی این کار رو ندارن.منم تند و تند برگه هام رو مصرف کردم تا تموم بشه.وقتی رفتیم دفتر متوجه شدم که باید برم پیش داماد جان عزیز.و من هم در کمال پر روئی این کار رو کردم.طرف یه دفتر باز کرد و گفت: 4 ماهه شارژ ندادین.2 ماه هم تا عید مونده.6 ماهش رو با هم میدین.260 تومن هم برای خرید کنتور آب میدین بعد ما برگه ی خروج بهتون میدیم.ازش خواستم یه برگه بهم بده.ایشون هم همین کار رو کرد.بنده هم در کمال خونسردی مهر شرکت رو رو برگه زدم و گفتم: این مهر کارخونه ی ماست.بده به نگهبانات و بهشون بگو که هر وقت این مهر رو دیدن جلوی خروجش رو بگیرن.من برگه خروج نمی خوام.آب رو هم دارم می خرم.می خوام بدونم که ... داره جلوی جنس منو بگیره.طرف با خنده گفت: چقدر آب می خرین؟ گفتم: هفته ای 40 تومن.یارو گفت: خوب ما که واسه 1 ماه 40 تومن شارژ می گیریم.به نفعتونه که.الان همه دارن شارژ رو میدن. منم که عجیب دوست داشتم به طرف کرم بریزم یه مهر دیگه رو کاغذه زدم و گفتم: سعی کن نون بازوت رو بخوری داماد جان.و اومدم بیرون.

سرپرست نگهبانها آدم محترمی بود و چند روز یه بار زنگ می زد که آقا جون مادرتون برین برگه ی خروج بگیرین.اینا گیر دادن به آقای ... .کیه این بنده خدا بگین بیاد من باهاش حرف بزنم.منم آخر یه روز رفتم و یه چند دقیقه ای باهاش حرف زدم و بعد خودم رو معرفی کردم.طرف باورش نمیشد.گفت: به من گفته بودن که شما یه آدم بی ادب بی سر پا هستین.منم با خنده گفتم: اگه به اونا میگی با ادب اره من همینی هستم که اونا میگن.

دو هفته پیش یه آقایی اومد کارخونه مون از از طرح شکایت از این بندگان خدا خبر داد و طلب همکاری کرد و کلی هم از مهندس جان رئیس ما مشاوره گرفت.تا پریروز ندیدم این بنده ی خدا رو.این بار با حرفهای بامزه تری اومد.می دونین که برای خرید هر ملکی باید مالیات پرداخت کرد.دارایی محترم هم بابت دادن اجازه ی صدور سند یه مالیاتی گرفته بوده(که هنگفت هم بوده) اما برگه رو به نام تعاونی سازنده زده نه خریدار.انگار که اونا پرداخت کردن.این بنده ی خدا حالا گیر داده بود به این موضوع.ضمن اینکه بهمون گفت که کارشناس دادگستری اومده و اینا رو محکوم کرده که اجازه نداشتن آب رو قطع کنن.الانم آب وصله.من شک کرده بودم به یه چیزی.این بنده ی خدائی که ازش آب می خریدیم روزی 2 بار بهمون سر می زد اما چند روزی بود که اصلا" نیومده بود.نگو آب وصل شده و ما بی خبرم بودم.منم رفتم و ورودی اب رو از خیابون به داخل کارخونه باز کردم.

الان چند روزه که هم آب وصله و هم میان آشغالا رو می برن و هم درختا رو بهشون می رسن و هم جنسامون بیرون میره و کسی نمی تونه جلومون رو بگیره.تازه قبلا" ماهی 10 تومن بابت نظافت شهرک به پیمانکار می دادیم که الان همونم نمی دیم.

درست که چند برابر پول شارژ پول آب دادیم اما زیر بار حرف زور نرفتیم.جالب اینه که بعضی از کارخونه دارها کماکان دارن این شارژ غیر قانونی رو میدن و هر طور شده می خوان سعی کنن که اعضای هیئت مدیره تعاونی ماهی نزدیک به چند ده میلیون تومن پول بی رنج و دستمزد رو به دارائیهاشون اضافه کنن.

حیف که وقت ندارم و انرژی واسه کل کل چند ماهه وگرنه پوستشون رو می کندم.

 

پ ن: این پست یکصدمم هستش.کی فکرش رو می کرد به روز من 100 تا پست بنویسم.اوه

 

 

+ بی سرزمین تر از باد ; ۱٢:۳٦ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/۱۱/٥
    پيام هاي ديگران ()