آخر خط

نژادپرستی یک دکتر

تا حالا اینطوری توی بیمارستان ولتی مچل نشده بودم.حیف که به لحاظ تخصصشون باید می رفتم همونجا.یه بعد از ظهر که کلا" علاف شدم و دکتر نیومد.فردا صبحشم از 7 صبح نوبت گرفتم تا ساعت 12 نوبتم بشه.10 نفر با هم تو اتاق بودن.یه رزیدنت هم بود که خلق اله را معاینه می گرد.یه جورایی خجالت می کشیدم.از همه شون سالمتر بودم.تازه اونجا قدر سلامتیم رو فهمیده بودم.هی از این صندلی به اون صندلی می رفتم تا اینکه بالاخره آقای دکتر گفتن شما بیا و بگو چته.مشکل رو نصفه و نیمه توضیح دادم.یه نیم نگاهی کرد می خواست معینه کنه که صدای اقای رزیدنت ما رو متوجه اونور کرد.یه پسری با حال نزار اومده بود.دو تا انگشتش قطع شده بود و بقیه وضع خوبی نداشتن.دکتر آینده بهش گفت: می تونی بری از کار افتادگی بگیری. پسرک گفت: بهم نمیدن.دکتر گفت: چرا ؟ پسرک گفت: من افغانیم. دکتر آینده هم خیلی راحت گفتن: پس پاشو برگرد افغانستان از همونا بگیر.اصلا" اینجا چی کار می کنی تو؟ بلند شد برو.پسرک لبخند تلخی زد و هیچی نگفت و از جاش بلند شد. و رفت.من مونده بودم.بهت زده.یه نگاهی به دکتر آینده کردم.خیلی محق نشسته بود سر جاش.فشار دست آقای دکتر مسن من رو به خودم آورد.باورم نمیشد که یه دکتر به همین راحتی حق انسانی یه بیماری  که هیچ پناه قانونی ای نداره رو به سخره می گیره. نژاد پرستی انگیه که تا ابد روی پیشونیش موند. 

+ بی سرزمین تر از باد ; ۳:٥٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٩/٢٥
    پيام هاي ديگران ()   

بو نوشت

دیشب رفتیم بعد ازچند هفته به مادرم یه سری بزنیم.برادر جوانتر چند روزیه که تشریف بردن بلاد کفر و بی ناموسی.گفتیم هم بریم که خیلی دلتنگ نباشه و هم یه دیده ای به دیدار تازه کنیم.مثل اکثر بچه های امروزی برادر جان ما هم خیلی با مادرم اره میدن و تیشه می گیرن.(یعنی جر و بحث زیاد دارن).بارون بامزه ای میومد و ما هم با بانوی نقره ای یه چند دقیقه ای قدم زدیم و رفتیم.وقتی وارد خونه شدیم مادر جان ما رو بغل فرمودن. تعجبباورم نمیشد.کلی تعجب که چی شده؟ تعجب آخرین باری که این اتفاق افتاد فکر کنم 10 سال پیش بود که که از مرخصی سربازی برمی گشتم. گاوچران با خودم گفتم: آخی، خیلی وقت بود بهش سر نزده بودم.دلش تنگ شده. ناراحت ایشون همین طور که بغض کرده بودن در کمال صداقت فرمودن: بوی محمد رو میدی.گریهگریه

در اون لحظه بود که راز این بغل کردن و بو کردن رو فهمیدم.

واقعا" به خودم بالیدم بابت اینکه برادر جان یه چند روز رفتن مسافرت و بر میگردن و کلی دل براشون تنگ شده اما ما رو 20 روز میشه که ندیدن و خیالشون راحته.عصبانی

ما اینیم دیگه گاوچران

+ بی سرزمین تر از باد ; ۱٢:۱٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٩/٥
    پيام هاي ديگران ()