آخر خط

تولد نوشت پنجم

سلام

امروز تولد پنجمین سال وبلاگمه.چقدر زود گذشت.انگار همین دیروز بود که وسط کلی مشکل و دردسر آدمهای واقعی اومدم تو دنیای مجازی و با شخصیتهای مجازی دم خور شدم.انصافا" هم آزاری نداشتن.زمانی بود که ساعتها تو نت بودم اما این روزا دیگه وقتش رو ندارم زیاد بیام.دورادور اما حواسم به دوستام هست.

مچکرم که همه تون هستین.لبخند

+ بی سرزمین تر از باد ; ۱:۳٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٥/٢۸
    پيام هاي ديگران ()   

مدیریت آپارتمان نوشت

جلسه آپارتمان ساعت 9 بود.آماده بودذم که برم یهو برق رفت.یکی دو دقیقه منتظر موندم و آخر سر رفتم.یکی از ساکنین رو دیدم.سلام و علیک کردم باهاش.مسئول قبلی رو هم دیدم که می خواست بیاد.رفت تو خونه شون دوباره.یکی دو دقیقه بعد اومد بیرون و سلام و علیک کرد.پرسیدم واحد سه خونه بود عصری که من اومدم.واحد 2 رفت دنبالش.یکی دو دقیقه منتظر موندم و دیدم خبری نشد.رفتم در خونه شون رو زدم که چی شد آقا؟ گفت: زنگ زدم جواب نداد تلفنش رو!!! خیلی پر توقع بهش گفتم: آقا من رو تو حیاط منتظر گذاشتین که بهش تلفن بزنین؟ می رفتی در خونه ش در می زدی خوب.خودم رفتم در زدم و متوجه شدم که نیست.

دوباره برگشتم متوجه شدم که خانم مسئول قبلی تشریف بردن خونه شون.منم به آقای واحد 2 گفتم که با اجازه تون منم میرم خونه.یهویی در رو باز کرد و اومد بیرون.گفتم که خانم می خوای امشب جلسه برگزار کنیم یا نه؟ واحد 3 نیستن.گفت: والا نباشن که مشکلی نیست.اکثریت هستیم.من یه سالم تموم شده و دیگه نمی خوام مدیر باشه.قبضا هم عقب افتاده.دیگه هم پرداخت نمی کنم.

خیلی جلوی خودم رو گرفته بودم تا اون موقع اما آخر سر شاکیم کرد با این حرفاش.بهش گفتم که مگه الان مسئول آپارتمان شما نیستین ؟ و وقتی که مسئول هستین باید تمام کارا رو انجام بدین؟ یعنی چی که تموم شده دوره م.می خواستین زودتر جلسه بزارین.هر جریمه ای بابت عقب افتادن این قبضا شامل حالمون بشه تقصیر مستقیم شماست.دستپاچه گفت: خوب دوره من تموم شده.خیلی جدی بهش گفتم که: به کی واگذار کردین کاراتون رو؟ گفت: من به خانمتون گفتم که من دیگه نمی خوام باشم و واحد 2 هم قبل از من بوده و به واحد 3 هم نمی خوایم بدیم مسئولیت رو.بهش گفتم که خانم من هنوز یک ماه نمیشه که اومدم.فامیلی شماها رو بلد نیستم هنوز.در ضمن شاید ما بخوایم بدیم به واحد 3 مدیریت رو.شما که نمی خوای بر عهده بگیری کارا رو لطفا" دخالت نکن.اینو که گفتم دیگه ساکت شد.

آقای واحد 2 گفتن که قبل از ایشون من بودم.واگذار شد به ایشون الانم نوبت واحد دیگه ایه.گفتم بهش من 25 سال آپارتمان نشینم.مشکلی با این قضیه ندارم.اما کسی نمی تونه بگه من نمی خوام یه واحدی مسئول باشه.شاید ما دلمون بخواد.کار که به اینجا رسید مسئول آپارتمان شروع کرد به غیبت کردن پشت سر واحد غایب و از بدی هاش گفتن.منم به روی خودم نیاوردم.آخر سر قبول کردم که برای یک سال مسئول آپارتمان باشم.فرداش هم صورت جلسه رو نوشتم و دادم همه امضا کردن.به جز واحد غایب.

دو سه روز بعد عصر دیری بود که واحد غایب اومد در خونه مون رو زد.بعد از احوالپرسی معذرت خواهی کرد که روز جلسه نبوده و گفت اگه میومدم دعوام میشد با مسئول آپارتمان.منم گفتم: کار خوبی کردین خانم.ظرف مدت چند دقیقه ایشون هم شروع کردن پشت سر خانم مسئول قبلی حرف زدن.گفتم حالا هر چی بوده مال قبل از اینکه من بیام بوده.الان ما می خوایم راهروها رو نقاشی کنیم و ... .ایشون فرمودن که من قبلا" گفتم این کار رو بکنیم اما اون خانم مخالفت کرده.الان که اون موافقه من مخالفم. بهش گفتم خانم میل خودتونه.ما رنگ می کنیم.شما مشارکت نکنین.اشکال نداره.یه ذره موند و گفت: من با تعویض حبابها هم مخالفم.خیلی خونسرد گفتم: اشکالی نداره خانم.مال شما رو عوض نمی کنیم.عین حرفایی که در جواب غیبت اون شب اون خانمه رو گفتم بهش زدم.فقط یه جا که گفت من منشی دادگاهم و حقم رو می دونم و کسی نمی تونه مجبورم که که پول بدم گفتم: خانم وقتی مسئول آپارتمان به نمایندگی از اکثریت موافق یه چیزی میگه شما قانونا" باید عمل کنین.به من نگین این حرفا رو. اینو که شنید از در دوستی دراومد: آقا شما کرد هستین؟ من اون شب صدای حرف زدن پدرتون رو شنیدم با شما.ما همشهری هستیم و هوای همدیگه رو باید داشته باشیم و ... .منم با لبخند گفتم: بعله پدرم کرد هستن ولی من تو تهرون به دنیا اومدم.

خلاصه که هر چی گفتن این دو نفر در رابطه با همدیگه من اصلا" چیزی نگفتم و کل کل نکردم باهاشون.طفلیا مونده بودن که چی کار کنن.وقتی اومدن خونه بانوی نقره ای پرشید چی شد؟ گفتم که هیچی می خواست کل کل کنه باهام.منم اصلا" تحویلش نگرفتم.هر چی گفت نمی کنم گفتم که نکن باشه.

چند روز بعد

آقای بیستاب حالتون خوبه؟ با لبخند خانم واحد 3 احوالپرسی فرمودن.تشکر کردم.حق السهم قبض گاز رو پرداخت کردن و فرمودن: من هزینه خرید لامپ رو نمی دم.منم گفتم که اشکالی نداره.ندین.گفت آخه اون خانم واحد 1 چند وقت پیش حباب لامپ جلوی در خونه شون رو عوض کرد.دریل که زد خورد به سیم برق.از اون به بعد تند تند لامپ در خونه ش می سوزه و مال ماها سالمه.به هر حال ماها که از دهات نیومدیم یه چیزایی از فاز و نول برق حالیمونه.منم خیلی جدی گفتم: بعله خانم.مشخصه که شما آدم با واردی هستین فقط من لامپ پاگرد رو عوض کردم نه در خونه رو.ایشون خیلی جدی فرمودن: خوب اینا به هم وصله.این زده اونو هم خراب کرده.منم خیلی عمیق گفتم: آهااااااااااااااااا.اینه پس قضیه.وقتی اومدم تو واحد خودمون داشتم از خنده می ترکیدم.بانوی نقره ای می پرسید چی شده؟ گفتم این خانم طبقه پائینیه خیلی وارده تو امور برقی.نقره ای جان فرمودن چطور؟ گفتم مثل اینکه یه بابایی تو طبقه اول دریل کاری کرده و صاف رفته تو کابل برق بعد به جای اینکه برق بگیردش و خشکش کنه چند وقت یه بار لامپ می سوزه.تازه سرایت هم می کنه به چند تا پله اونورتر و لامپ اونو هم می سوزونه. نقره ای جان خیلی از برق سر در نمیاره اما خوب در این حد می دونه که اینها یه مشت دری وری بیش نیست.خلاصه که کلی عیش اون شبمون کوک شد.

 

پ ن: صدای ما رو از وبلاگ بیستاب می شنوید.یه طرز خنده داری چند هفته از اینترنت به دور بودم.اما حالا برگشتم.به همه تون سر می زنم.

+ بی سرزمین تر از باد ; ٥:۳٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٥/۱٤
    پيام هاي ديگران ()