آخر خط

رفتن نوشت

برخی آدمها بیش از اندازه قطعه گم شده دارند و چنان تهی هستند و روحشان گرفتارحفره هایی خالی است که تمام روح ما نیز کفاف پر کزدن یک حفره خالی روح آنها را ندارد.برخی دیگر بیش از اندازه قطعه دارند و هیچ حفره و خلایی ندارند تا ما برایشان پر کنیم.

برخی می خواهند ما را ببلعند و برخی دیگر نیز هر گر ما رو نمی بینند و نمی یابند و برخی دیگر بیش از اندازه به ما خیره می شوند.گاه ما برای یافتن گم شده خویش به دنبال پول،مقام،قدرت و علم و همه چیز می رویم و همه چیز را به کف می آوریم اما او را از کف می دهیم.گاه اویی را که دوست می داری احتیاجی به تو ندارد زیرا تو او را کامل نمی کنی وتو قطعه گم شده او نیستی. تو قدرت تملک او را نداری. گاه نیز چنین کسی تو را رها می کند و گاه نیز چنین کسی به تو می آموزد که خود کامل باشی و بی نیاز از قطعه های گم شده. او شاید به تو می آموزد که به تنهایی سفر را آغاز کنی،راه بیافتی،حرکت کنی. او به تو می آموزد و تو را ترک می کند. اما پیش از خداحافظی یک جمله به تو می گوید: "" شاید روزی به هم برسیم"" . می گوید و می رود.و آغاز راه برایت دشوار است.

این آغاز، این زایش، برایت سخت دردناک است.بلوغ دردناک است. وداع با کودکی دردناک است.کامل شدن دردناک است اما گریزی نیست.و تو آهسته آهسته بلند می شوی،راه می افتی و می روی.و در این راه رفتن دست و بالت بارها زخمی می شود اما آبدیده می شوی و می آموزی که از جاده های ناشناس هرگز نهراسی، از مقصد بی انتها نهراسی،از نرسیدن نهراسی و تنها  بروی و بروی و بروی.

که سفر تقدیر ماست واسه همیشه.

پ ن: متن پست نوشته شل سیلور استاینه.

 

+ بی سرزمین تر از باد ; ۸:٥٦ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/٥/٢۳
    پيام هاي ديگران ()   

مشورت نوشت

طبق معمول وقتی ازش صحبت می کرد ناراحت بود.طبیعی هم بود.اخبار خیلی خوبی نبود.از لحاظ کاری به مشکل خورده بود.برای بار چندم باید کارش رو عوض می کرد.سنی هم نداره اما جوون هم نیست.نزدیکای 40 سالگی سنی نیست که آدم توش خیلی بی تجربه باشه.حداقل باید مسیر زندگیش رو شناخته باشه و بدونه که قراره چی کار کنه.اما خوب در این مورد خاص اینطوری نیست.خانمش و دختربچه ش هم شریکشن توی این وضعیت.خانمش نزدیک 10 ساله که شاغله و کار می کنه.همپای خودش.واقعا" ماشالا به غیرتش.تا عصر دیر معمولا" کار میکنه.اما خوب هنوز وضعشون روبه راه نیست.می گفت که چند وقت پیش یکی از همکلاسی های سابق شوهرجانش رو دیدن که خیلی زندگی خوب و مرفهی داشتن.برعکس اینا که خونه شون رو هم فروخته بودن برای سرمایه و الان به زور تونسته بودن یکی دیگه رو پیش فروش بخرن.بسایر ناامید و ناراحت بود همسرش.

خودش اومد و یه چند دقیقه ای با من حرف زد.راجع به اینکه خونه رو میخوام عوض کنم و برم توی موقعیت بهتری که بزرگتر هم باشه.پیشنهادای متفاوتی داد بهم.منم تا آخرینش رو گوش کردم.طبق معمول از شنیبدن حرف ابایی ندارم.راحت به سمتش میرم.چون دوستای خوبی هستیم معمولا" با هم می سنجنمون.من کلا" عادت دارم وقتی یه تعهدی رو توی یه جایی قبول کردم تا آخرش برم و تهش رو در بیارم.به این خاطر خیلی از این شاخه به اون شاخه نپریدم.درست برعکس اون که فکر کنم نهایتا" یک و نیم سال توی یه جایی مونده باشه و یا برای خودش کار کرده باشه.

یادمه اواخر دو سال پیش به شدت توی محل کارم به مشکل خورده بود و دنبال کار می گشتم.حتی یکی دو جا هم مصاحبه رفتم.یکیشون از موفقترین تولید کننده ها و پخش کننده های شاخه کاریم بود.خیلی هم زور زدن که برم اما دیدم واقعا" شرایط کاریشون ترکمنچای هستش.ماهی 40 ساعت اضافه کار مجانی.اگه کمتر هم بشه از پایه حقوق کم میشه.تازه باید تعهد هم می دادم که اگه از اونجا اومدم بیرون تا 5 سال توی زمینه تخصصی خودم کار نکنم.همونجا به مصاحبه کننده گفتم که شما فرق یه مدیر با یه کارمند ساده رو مثل اینکه نمی دونین. یادمه که پدرم یه نامه برام نوشت و تهش نوشت که ""مرد آن باشد که در کشاکش روزگار سنگ زیرین آسیاب باشد.""

این جمله برای همیشه یادم موند.با یه سیاست خاصی کارام رو رفع رجوع کردم و با یه شرایط بیتری مشغول کار شدم.یادمه میاد که با دوستام هم توی این زمینه حرف می زدم.در نهایت تصمیم گرفتم با توجه به بازار کار افتضاح بمونم.و بسیار کار عاقلانه ای کردم.

این اخلاق من برعکس اونه.معمولا" با کسی حرف نمی زنه و مشورت نمیکنه.خودش فقط تصمیم می گیره. معمولا" هم خیلی اهل تعهد توی محیط کارش نیست و با شرایط بهتر میره جای دیگه.خانمش تعریف می کرد که یه روز عصر اومده دنبالش و راه افتادن به سمت خونه شون که دست مستاجر بوده.نگو خونه رو فروخته بود و چون سه دنگش به نام خانمش بوده نیاز به امضای اون داشته.به همین سادگی.

حالا بعد از گذشت چند سال از زندگیشون متاسفانه باید دوباره از نزدیکای صفر شروع کنن.البته توی کارش بسیار مسلط و وارد و با سلیقه س.بزرگترین چیزی هم که زمینش میزنه کمبود سرمایه س.اما خوب دست بردار هم نیست.بازم دلش می خواد کار خودش رو بکنه.

الان بزرگترین امیدواری من اینه که بالاخره خانمش خفتش رو بگیره و نزاره که هر کاری که دلش می خواد بکنه.به هر حال آدم به امیدش زنده س.

+ بی سرزمین تر از باد ; ٤:٠٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٥/۱۱
    پيام هاي ديگران ()   

... نوشت

وقتی بعد از سالها دیدمش قیافه ش جالب بود برام.اون برق پدر سوختگی هنوز تو چشماش بود.ولی گذر عمر موها رو به باد داده بود.از این کلاه ارتشی گذاشته بود سرش.یه پیکان زاقارت هم داشت که گازسوز بود.یکی دو تا کپسول هم ته ماشینش بود.کثیف کثیف.دخترش رو هم دیدم.مثل تمام دختر بچه ها خوشکل بود.هر چی اصرار کردم بیاین تو نیومد.یه ساعتی تو کوچه ها چرخ زدیم و دخترش هم پیش خانمش موند.یادمه آخرین روزهای سال 79 بود که برای آخرین بار همدیگه رو دیدیم.عاشق یه دختری شده بود که 4 سال از خودش بزرگتر بود.رفته بودن خواستگاریش.از اونجائیکه با پدرش از اول عمرشون نساخته بودن پدرش زده بود به هم خواستگاری رو.گفته بود من کمکشون نمی کنم.اینم گفته بود خودم پول جور می کنم.به همین شیوه ازدواج کرده بود.یه زمانی خیلی مذهبی بود.اما بعدش از اونور بوم افتاد.خیلی توی خونه شون راحت بودم.مادرش هم که انگاری مادر خودم بود.البت من همیشه با خونواده ها رابطه خوبی داشتم.خونه شون نزدیکای خونه خودمون بود.شبها راحت بودم.تا آخر شب یا پیش اون بودم یا پیش یکی دیگه.

از زندگیش پرسیدم.گفت که توی نیروی هوایی هستش.سربازیش با حقوق رفته بوده اونجا.بعدشم تا چند سال موندگار شده بوده.کارش هم بدک نبود.مهندس برق زرنگی بود.کلی هم کار اضافه می کرد.خونه می خرید و می فروخت.ظرف یه بار مصرف معامله می کرد.اس ام اس تبلیغاتی می فرستاد.آب حوض می کشید،پیرزن خفه  می کرد.خلاصه همه کاری می کرد.حومه تهرون هم خونه خرید بوده.

از روزی که خبرش رو مادرم شنید خبر بچه دار شدنش رو دیگه هیچی.رسما" پدر من رو درآورد.چپ می رفت می گفت از حمید یاد بگیر،راست می رفت می گفت خاک تو سرت.اون بچه هم داره.

تا اینکه چند دقت پیش زنگ زد که می خواد ببینه منو.به یاد ایام شباب.قیافه ش تکون نخورده بود نسبت به بار آخر.این بار اما خبرای خوبی نداشت.جدا شده بود از همسرش.بچه رو هم با دعوا گرفته بود.کار به کلانتری و دعوا و سر شکستن هم کشیده بود.دخترش رو گرفته بود و داده بود دست مادر خودش.یه کوچه پائین تر هم برای مادرش خونه خریده بود.زده بود اساسی تو جاده خاکی.کیف می کرد از زندگیش.نه تعهدی داشت و نه چیز دیگه ای.دختر بازیش هم به راه بود.با ذوق تعریف می کرد که با یکی آشنا شده که با دوستاش خونه دانشجویی دارن و حمید و این همه خوشبختی محاله... .

پرسیدم چی شد این آتش عشقت؟ گفت هر چی درمی آوردم باز انگاری کم بود.یهو هوس می کرد یه فرش خیلی گرون بخره.با قسط و زور می خریدیم بعد نوبت یخچال می شد.هیچ وقت هم تمومی نداشت.باز اونا رو تحمل می کردم.یه روز اومدم خونه دیدم دخترم داره بالا و پائین می پره.رفتم دیدم که شلوغ می کرده.اونم کتکش زده و قاشق داغ گذاشته رو دستش.دیگه تحملم تموم شد.همونجا گفتم دیگه تمومه.انقدر خون به دلش کردم که دیگه رفت.گفتم که دیوانه حالا باهاش حرف می زدی ببینی چشه.گفت فایده نداشت.پاک قاطی کرده بود.

یادمه تو دبیرستان که بودیم به من گفته بود که پدرم کاناداست.سال دوم بود انگاری باباش برگشته بود.با هم نمی ساختن.کتک کاری هم می کردن.باباش ول کرده بود مادرش رو.رفته بود دبی.یه زن جوون گرفته بود و دختر دار هم شده بود.بدون مسئولیتی در قبال بچه هاش.برادر کوچیکش هم الان راننده وانته.بی خیال درس شده.خیلی دلم براشون سوخت.این بندگان خدا از اول پدر داشتن اما انگار نداشتن.خونه و زندگیشون دور و ورای هفت تیر بوده بچه گی اما الان؟؟ حومه تهرون.

بهش بگم که حواست به دخترت باشه.وسط این کثافت کاریات گاهی یه نیم نگاهی هم بهش بکن. لااقل یکی مثه خودت تحویل نده.راستی یادته 10 -12 سال پیش گفتی: زن گرفتن پول نمی خواد فقط .... می خواد؟اگه هنوز داریش چرا زن نمی گیری؟

هیچ وقت به مادرم نگفتم جدا شده از زنش.هنوزم غرغر مادر برپاست اما خبر نداره که ... .

+ بی سرزمین تر از باد ; ۱٢:٢٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٥/۱
    پيام هاي ديگران ()