آخر خط

تولدنوشت ششم

سلام

این اولین تولدنوشت متاهلیه.بسیار هم خوش مزه س.امسال دیگه واقعا" واقعا" مستقل شدم و اگه خدا بخواد تا یه ماه دیگه خونه رو هم عوض می کنیم.

خیلی سرم شلوغه.بنابراین زود برم که به کارام برسم.

 

برای روز میلاد تن من

نمی خوام پیرهن شادی بپوشی

به رسم عادت دیرینه حتی

برایم جام سرمستی بنوشی

برای روز میلادم اگر تو

به فکر هدیه ای ارزنده هستی

منو با خود ببر تا اوج خواستن

بگو با من که با من زنده هستی

که من بی تو نه آغازم نه پایان

توئی آغاز روز بودن من

نزار پایان این احساس شیرین

نشه بی تو غم فرسودن من

نمی خوام از گلای سرخ و آبی

برایم تاج خوشبختی بیاری

به ارزشهای ایثار محبت

به پایم اشک خوشحالی بباری

بزار از داغی دستای تنهام

بگیره هرم گرما بستر من

بزار با تو بسوزه جسم خسته م

ببینی آتش و خاکستر من

تو ای تنها نیاز زنده بودن

بکش دست نوازش بر سر من

به تن کن پیرهن رنگ محبت

اگه خواستی بیایی دیدن من

 

پ ن: ممنون که همه تون هستین.

+ بی سرزمین تر از باد ; ۱٠:٥٢ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/۱٢/٢٠
    پيام هاي ديگران ()   

فیلیپس نوشت

اگر فرصت داشتم کودکم را دوباره بزرگ کنم.

به جای آنکه انگشت اشاره ام را به سمت او بگیرم در کنارش انگشتهایم را در رنگ فرو می بردم و نقاشی می کردم.

اگر فرصت داشتم کودکم را دوباره بزرگ کنم به جای غلط گیری، به فکر ارتباط بیشتری با او بودم.

بیشتر از آنکه به ساعتم نگاه کنم، با او نگاه می کردم.سعی می کردم در باره اش کمتر بدانم اما بیشتر به او توجه کنم.

به جای اصل راه رفتن،اصل پرواز کردن و دویدن را با او تمرین می کردم.

از جدی بازی کردن دست بر می داشتم و بازی کردن را جدی می گرفتم.

در مزارع بیشتر می دویم و به ستارگان بیشتری خیره می شدم، بیشتر در آغوش می گرفتم و کمتر او را به زور می کشیدم. کمتر سخت می گرفتم و بیشتر تائیدش می کردم.

اول احترام به خود را در او می ساختم ،بعد خانه و کاشانه اش را و بیشتر از آنچه که عشق به قدرت را یادش بدهم،قدرت عشق را یادش می دادم.

 

پ ن: این تبلیغ خانه فیلیپس کرج بود.باورتون میشه؟

+ بی سرزمین تر از باد ; ٩:٠٦ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/۱٢/۱۱
    پيام هاي ديگران ()