آخر خط

شناسنامه نوشت

عصبانی و ناراحت بودم.اول از دست خودم.بعد از دست مسئول فرم پرکنی شرکت.بعد از از دست کارگرم.فرمم ثبت نام را اشتباه پر کرده به.منم با اینکه روز جمعه رفته بودم سرکار کار و 2 ساعت علاف شده بودم تا کپی شناسنامه کارگرم بیاد بازم نگاه نکرده بودم به اسمش.فقط محل صدور رو درست کرده بودم.تو فرم ثبت نام به جای شهر محل صدور دهاتی که به دنیا اومده بود رو نوشته بود.اونو به خاطر اینکه پسرش رو ثبت نام کرده بودم یادم بود که محل صدور شناسنامه ش کجاست اما اصلا" حدس نمی زدم که پسوند فامیلیش انقدر چپندرقیچی باشه.

وقتی رسیدم کارخونه بعد قبل از اینکه لباسام رو عوض کنم گفتم صداش کنین بیاد.این یعنی دردسر.بچه های اتاق شروع کردن به پرسیدن که چیه قضیه.به هوای اینکه یه مقداری آرومتر بشم.منم گفتم صبر کنین تا بیاد بالا.وقتی اومد اضطراب رو تو نگاهش دیدم.خیلی آروم پرسیدم: خانوم .... اسم و فامیلی شما چیه؟ بهم گفت.کارت ملی و شناسنامه ش رو نشونش دادم. دیگه نمی تونستم جلوی ناراحتیم رو بگیرم: پس اینی که اینجا نوشته چیه؟ احمد آباد کجاست دیگه؟ مگه اسمی از احمدآباد تو شناسنامه ت اومده؟ چرا بی خودی این اطلاعات اشتباه رو میدی به ما؟ اولش که اومده بودی فامیلیت رو یه چیز دیگه ای می گفتی.یه بار تو بانک ماه اول ما رو به دردسر انداختی.این بار هم مرتبه دوم.مگه محل صدور شناسنامه ت ..... نیست؟ چرا بی خودی نوشتی احمد آباد.فکر کردی توی این خراب شده فقط یه دونه احمد آباد وجود داره؟ هر شهری واسه خودش یه احمدآباد داره و یه علی آباد و یه ممد آباد.بنده خدا مونده بود که چی بگه.با همون لهجه بامزه ش گفت: حقیقتش آقای مهندس این شناسنامه ی من نیست.مال یه خواهر مرده ی منه.اونو دادن به من.منم از وقتی خودم رو شناختم از شناسنامه م بدم می اومد.باورکن اصلا" دوست ندارم نگاهش کنم.الانم دست شوهرمه که فقط گم نشه.نمی دونستم.

با تمام وجود حرفش رو باور کردم.وقتی رفت بیرون از اتاقم به فکر فرو رفتم.نزدیک 50 سالش میشه.از اون زخمایی داره که نیم قرنه باهاشه و نتونسته کنار بیاد باهاش.این نشون میده که کسایی که خیلیا فکر میکنن چون دهاتی هستن و شرایط سختی داشتن از لحاظ معیشت زندگی شرایط روحی و احساسی زیادی ندارن و چیزی حالیشون نمیشه.اما غافل از اینکه اونها هم آدمن و احساس دارن.چقدر آدمها و زندگی هاشون مقوله های جالبی هستن.هر کدوم برای خودشون داستانها جالبی دارن.

+ بی سرزمین تر از باد ; ٩:٠٠ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/۱٠/٥
    پيام هاي ديگران ()