آخر خط

تسویه حساب نوشت

 

آخرین روزهای فرودین اومد.بازم.طبق معمول به بدی گذشت.نمی دونم چه سریه که باید اواخر فروردین و اوایل اردیبهشت همیشه این طوری بشه.

خاطرات چیزهایی هستن که هیچ وقت صحنه رو ترک نمی کنن.ممکنه که کم رنگ بشن اما بازم حضورشون و وجودشون آزاردهنده و خوشحال کننده س.از شانس برای من ... . 

عین قطاری که سالی یه بار از یه ایستگاه رد میشه تمام مسافراها و واگن ها رو دارم می بینم.از اعتمادهای بی دلیل و ساده لوحانه ای که داشتم،از سادگی ها،از خوب بودنهای بی دلیل،از بوی تعفن خیانت های ارزون قیمت و ... همه دارن لبخند زنان از جلوم رد میشن.

و تو، هنوزم منتظرتم.هزار سال هم بگذره نه من می تونم بی خیالت بشم و نه تو می تونی هضم کنی. 

بی صبرانه سر قرارمون انتظارت رو می کشم.

نمی دونم چند سال دیگه، اما ته جهنم همیشه برای دو نفر جا داره که برای آخرین بار حسابشون رو تسویه کنن.

تا اون روز ....  گاوچران

 

+ بی سرزمین تر از باد ; ۱۱:٠٥ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/۱/۳٠
    پيام هاي ديگران ()   

دوست نوشت

سلام

فکر می‌کنم این بهترین و واقعی‌ترین توصیفی از واژه‌ی «دوست» است که تا کنون شنیده‌ام:

دوستان...... تو را دوست می‌دارند اما معشوق تو نیستند، مراقب تو هستند؛ اما از اقوام تو نیستند.

آن‌ها آماده‌اند تا در درد تو شریک شوند؛ اما از بستگان خونی تو نیستند.

آن‌ها ..... دوستان هستند!

یک دوست واقعی همانند پدر سخت سرزنشت می‌کند،

همانند مادر غم تو را می‌خورد،

مثل یک خواهر سر به سرت می‌گذارد،

مثل یک برادر ادای تو را در می‌آورد،

و آخر این‌که بیش‌تر از یک معشوق دوستت می‌دارد.

+ بی سرزمین تر از باد ; ۱٢:٤٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۱/٢٤
    پيام هاي ديگران ()   

دوست نوشت

دوستان...... تو را دوست می‌دارند اما معشوق تو نیستند، مراقب تو هستند؛ اما از اقوام تو نیستند.

آن‌ها آماده‌اند تا در درد تو شریک شوند؛ اما از بستگان خونی تو نیستند.

آن‌ها ..... دوستان هستند!

یک دوست واقعی همانند پدر سخت سرزنشت می‌کند،

همانند مادر غم تو را می‌خورد،

مثل یک خواهر سر به سرت می‌گذارد،

مثل یک برادر ادای تو را در می‌آورد،

و آخر این‌که بیش‌تر از یک معشوق دوستت می‌دارد.

 

پ ن: مرسی از دوست جانی که این ایمیل رو برام فرستاد.لبخند

+ بی سرزمین تر از باد ; ۱۱:۱٩ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/۱/٢٠
    پيام هاي ديگران ()   

from home with love

سلام

سلامی به گرمی دلهای همه شما دوستان عزیزتر از جان.الان صدای من رو از همون خونه ای می شنوین که نزدیک به یک ماه پیش گفتم که قراره برم و داخلش مستقر بشم.طبیعتا" باید اولین روزهایی که میشد می اومدم و از پشت همین قاب شیشه ای شادیم رو با بهترین دوستان چند سال اخیرم تقسیم می کردم.شماهایی که همیشه بی توقع بهترین همراهی ها رو با من داشتین و لایق بهترین ها هستین. عارضم به حضورتون که خونه رو اواسط ماه از نقاش باشی تحویل گرفتم.اما خب از اونجایی که خیلی سرم شلوغ بود و تا آخر شب سر کار بودم در عمل یکی دو روز بیشتر وقت نکردم بیام و این تو کار کنم.اونم تعطیلات آخر هفته بود فقط.از خدا که پنهان نیست از شما دوستان هم پنهان نباشه تازه دیروز صبح موفق شدم که خونه رو به طور کامل قابل سکونت کنم.

احساسش یه چیز عجیب و غریبیه.اولین شبی که موندم رو یادم نمیره.خسته و کوفته بودم.در حال غر زدن مفرط.طفلکی مادرم هم از سر کار اومده بود و خسته.به هر زحمتی که شد تخت خواب و تشک و وسایل استراحت رو چیدیم و تمام.می دونستیم که وقت جدا شدن و رفتنه.هر دوتامون.اما باورش برامون یه ذره مشکل بود.33 سال با هم بودن زمان کمی نیست که بشه به راحتی ازش گذشت.بین برادرام فکر کنم بیشتر از همه من درکش می کنم.تکون می خوره می فهمم چشه.نازاش رو می شناسم.غرهاش رو می شناسم.بی حوصله گیاش رو می شناسم و ... .یه ذره بی رحمانه بود ولی باید این کار رو می کردم.دنبال یه آتو بودم که خودم رو عصبانی نشون بدم و بگم می خوام بخوابم و خسته هستم که سریع تمومش کنم.بالاخره یه چیزی هم پیدا کردم و یه جورایی ردشون کردم که برن.پدر هم در ظاهر نشون نمی داد اما در باطن دلش نبود که بمونم.طبق معمول که توی این شرایط از ما دور میشه تا کسی ناراحتیش رو نبینه رفت.من موندم و مادر..تا دم در آپارتمان رفتم و راهیش کردم.غصه شام نداشتن ول کنش نبود.گفتم بابا بالاخره یه نیمرویی میزنم تو رگ تو برو.استقلال رو بعد از اون حس کردم که آخرین نگاهش رو با چشمان اشکبار بریده شد ازم.

از این اخلاق خیلی خوشم اومد که رسما" دوست داشت برم سر خونه و زندگی خودم و داشت تشویقم می کرد و هر جا که من نمیرسیدم خودش کارا رو انجام می داد.از فنجون و قاشق گرفته تا پودر رختشویی و ملاقه.همه رو کامل کرده بود برام.کم کم حس کردم که بزرگ شدم.شاید دیگه از نگاه بقیه اون مارمولکی که برای خندیدن مرزی نداشت دیگه نباشم.هر چی باشه قراره آدمی باشم که خودم گلیم خودم رو از آب می کشم بیرون.ولی از نظر خودم من همون کودک پر روی شاد و شنگولم.زمان داور خوبیه.

 

بازم از همه تون تشکر میکنم و اومدن سال جدید رو بهتون تبریک میگم.امیدوارم سال جدید سالی باشه سرشار از سلامتی و برکت که برای همه مردمان صلح رو با خودش به ارمغان میاره.شاید باید ما آدمها اول از همه صلح با خودمون رو تمرین کنیم تا بتونیم با بقیه هم بسازیم.

دیگه بیشتر میام.نیشخند

+ بی سرزمین تر از باد ; ۱۱:٥٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۱/۱
    پيام هاي ديگران ()