آخر خط

باز هم پائیز

باز هم پائیز.با هم جنب و جوش.باز هم شادی.باز هم برکت.

+ بی سرزمین تر از باد ; ٩:٥۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٦/۳۱
    پيام هاي ديگران ()   

ازدواج بچه ها

کم کم دوستام دارن آخرین سنگرها رو هم واگذار می کنن.یکی پس از دیگری دارن میرن خونه بخت.الان دیگه چند نفری که باقی موندیم و سنگر رو حفظ کردیم تصمیم گرفتیم که جنگ کلاسیک رو ول کنیم و به سمت جنگ چریکی بریم.اینطوری می تونیم موفق تر باشیم. گاوچران چند روز پیش یکی دیگه از همکارام هم عمرش رو داد به شما... یعنی همون ازدواج کرد.فکر کنم چند وقتی بود که با خانمش رابطه داشتن و همدیگه رو می شناختن.کش و قوسهای زیادی رو هم تجربه کردن.اما سرانجام تصمیم گرفتن که کنار هم زندگی کنن اونم تحت پیمان زناشویی.توی این چند هفته آخر این دوست من دیگه روی ابرا سیر میکرد.انگار کل دنیا رو بهش داده بودن.تمام وقتش داشت از همسرش تعریف می کرد.کم کم دیگه داشت حوصله همه رو سر می برد.یه روز صبح رفتم توی اتاقم.همون لحظه اول که نگاهش کردم متوجه شدم که حوصله نداره.از اونجائیکه خود من رو اول صبح تا دو ساعت کسی نمی تونه با یه من عسل هم بخوره ازش هیچی نپرسیدم.سبز نزدیکای ظهر بود که کم کم هیاهوی روزانه یخم رو باز کرده بود.یه لحظه داخلیش رو گرفتم که آمار یه چیزی رو ازش بگیرم.تا الو رو گفت یادم افتاد که انگاری برجکش رو مورد عنایت قرار داده یکی.کارم که تموم شد ازش پرسیدم: عزیزم چی شده؟ کی امروز غلطک آورده و کشیده رو دهنت فدات شم؟ خندید و گفت: هیچی.همین طوری حالم خوب نیست. دروغگودروغگوبهش گفتم: خودتی.آدم ضایع فکر کردی منم مثل خودت اسکولم؟خنده الان سرم شلوغه.عصرونه میام می بینمت.

موقع ناهار بچه ها بود که اومد تو اتاقم.قابلمه به دست.پرسید که: نمیخوای شبیه آدم یه روز ساعت 2 ناهار بخوری؟ تلفن که زنگ زد با خنده بهش گفتم: با کدوم دستم قاشق رو بگیرم وقتی اینا ول کن نیستن. تازه موبایلم رو سایلنت کردم.وقت ندارم اونو جواب بدم.همون ساعت 3و 4 که از تک و تا ملت می افتن اگه وقت کنیم بریزیم تو خندق بلا خوبه.اومد سمتم و ظرف غذام رو از تو کیفم برداشت.در حال حرف زدن با تلفن بودم که گفت: خدا خیر بده مادرت رو.تو این ظرف پلاستیکیا غذا ریختن خیلی باحاله.یه دقه میزاری تو مایکروفر و تموم دیگه.چیه این قابلمه های ما.در حالی که داشتم حرف می زدم حالیش کردم که دو تا 40 ثانیه باید بمونه تو مایکروفر.تلفنم که تموم شد ظرف به دست اومد تو دوباره.فهمیدم که خبریه.تلفن اتاقم رو دادم به یکی از همکارام و گفتم هر کی زنگ زد بگو فلانی تا بیست دقه دیگه میاد.رفته انبار.

وسایل رو میز رو جمع کردیم که جا برای دو تا ظرف غذا باز بشه.با خنده می گفت: دهن سرویس این همه آت و آشغال چیه ریختی رو میز؟ جمع کن بابا این همه کاغذ و پرونده رو.گفتم بهش: خوب من هیچ وقت با کسی غذا نمیخورم.عادت کردم از اول تنها غذا بخورم.باور کن معذبم وقتی میشینم کنار یکی غذا میخورم. الان که می بینی با تو دارم می خورم به خاطر اینه که 10 بار بیرون غذا خوردیم با هم.وگرنه عمرنات سدیم اگه بتونم. با دهن پر گفت: بدبخت زن تو.فکر کنم هیچ وقت با هم غذا نخورین. منم با همون شرایط بهش گفتم: می دونی که پدر و مادر من کارمند بودن.از بچه گی عادت کردیم به تنها غذا خوردن.الانم که شبا میخوایم شام بخوریم اگه همه مونم تو خونه باشیم جدا جدا می خوریم.سیستممون با شمایی که کل طایفه تون کنار هم می شینن که غذا بخورن فرق می کنه.بعدشم تو کنار... عین دو تا قمری عاشق غذا بخورین.ما پیرمردا لذتش رو می بریم.همون واسه مون بسه.جواب داد: والا اگه دوستاش بزارن.خوب درست زده بودم وسط خال هدف.گاوچرانادامه دادم: چرا؟ مگه سنگ می اندازن توی کارتون؟ گفت: نه مستقیما".اما نمیخواد بی خیال دوستاش بشه.امروز صبح زنگ زده میگه میخوام باهاشون برم ویلای فلانی تا شنبه.گفتم: خوب مگه ایرادی داره؟بادوستاشه دیگه.اونایی که من دیدم بچه های خوبی هستن.گفت: آخه اگه ولش کنی هی رابطه ش با دوستاش رو ادامه میده و بیشتر میشه.دیگه به من نمی رسه.من که ناهارم رو تموم کرده بودم در حالی که لم دادم رو صندلیم بهش گفتم: یعنی هاااااااااااااااا خااااااااک.ابله این دری وریا چیه میگی؟ چرا مثل بچه کوچولا حرف میزنی؟ تو به دوستاش حسودی میکنی؟ گفت: نه جون بیستاب بحث حسادت نیست.دروغگونمیشه که همون روابط رو با دوستاش بعد از ازدواج هم داشته باشه. گفتم: ..... (این یه فحش بودخجالت) اولا" که هنوز ازدواج نکردین و سر خونه زندگیتون نرفتین.ثانیا" هر وقت رفتی و ادامه داد اون موقع. آخرش هم اینه که تو با من پا میشی یهویی چند روز میای میری این وری و اونور.اون بنده خدا هم سر کار و زندگی خودشه.اون موقع چی؟ اون آدم نیست؟ اینم بهت بگماااااا اگه فکر کردی برای من مهمه که بعد از زن گرفتنت با من بیای ددر دودور سخت در اشتباهی. آب می گرده راه خودش رو پیدا میکنه. خندید و گفت: نه بابا.اون بنده خدا که به تو اعتماد داره.وگرنه دهن من سرویس بود.گفتم: پس زر نزن.این وری وریا چیه فکر میکنی آخه.خیر سرت تو یه آدم آکادمیک هستی.یعنی حاضر نیستی به همسرت اجازه بدی که یه زمانهایی رو با دوستای خودش بگذرونه؟ مگه اسیر گرفتی؟ چطور اونایی که پدر و مادرشن بهش اعتماد دارن و میزارن با تو بیاد سفر و این دری وریا.بعد تو بهش اعتماد نداری؟ می ترسی قاپش رو بدزدن؟ گفت: نه بابا.فقط نمیخوام با دوستای مجردش خیلی رابطه داشته باشه.خونواده ما طوری نیست که از این چیزا خوشش بیاد.عرف نیست بینمون.بهش گفتم خوب مگه مجبوری به کسی بگی که زنت چند وقت یه بار با دوستاش با هم خلوت میکنن؟ در ضمن اون موقعی که می خواستی بگیریش به این چیزا فکر نمی کردی؟ پرسید الان اگه تو جای من بودی چی کار می کردی؟ یه خنده بلندی کردی و گفتم: د اگه من اینکاره بودم که الان دو تا بچه هم داشتم. قهقههولی دور از شوخی خیلی تشویقش کن.کلی هم باهاش شوخی کن.طوری که مطمئن بشه که از نظر تو ایرادی نداره و اون استقلال دوران تجردش رو داره.بعدشم فردا که رفتی خونه جمع و جور کن شب بریم یه وری.یه ذره خرید دارم.ولی آخر شب سرم خلوت میشه. بندازیم بریم سر یه چشمه ای ببینیم بالاخره پری رو می بینیم یا نه؟

ظرفم غذام رو که توی دستش دید فهمید وقت رفتنه و باید به عنوان حق المشاوره ظرف غذام رو بشوره. نیشخنداز اتاق که رفت بیرون طبق معمول نیمه خالی لیوان اومد جلوی چشمم.یه بچه که کمبود محبت داره و داره از چاله خودش رو می اندازه توی چاه.و یه دختری که باید یا دور خیلی از چیزایی رو که داره خط بکشه و اینو بزرگ کنه.یا اینکه بی خیال این همه سر و صدایی که راه انداخته بشه و دنبال یه آدم بزرگ بگرده که اونم خدا می دونه کی گیر بیاد.البت امیدوارم که راه اول رو انتخاب کنه.مثل اکثرا" زنها.

+ بی سرزمین تر از باد ; ۱:۱٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٦/٢٤
    پيام هاي ديگران ()   

قافله نوشت

آن سفر کرده که صد قافله دل همره اوست

هر کجا هست خدایا به سلامت دارش

+ بی سرزمین تر از باد ; ٩:٢۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٦/٢٠
    پيام هاي ديگران ()   

فصل نوشت

پشت میزم زل زده بودم به غذا خوردن گنجیشکایی که داشتن با ولع پشت پنجره اتاقم ارزن می خوردن.با همکارم دو نفری داشتیم به آهنگ سلام آخر گوش می کردیم.مدتی هستش که پشت سر هم دارم گوش می کنم.به هزار و یک چیز فکر می کردم که یهویی جیغ موبایلم تمرکز جفتمون رو به هم زد.دوستی بود.خیلی با محبت و احترام با همدیگه حرف می زنیم همیشه.از تند تند حرف زدنش معلوم بود که کاری داره.پرسیدم ازش که چه خبر و چی شده یاد من افتاده.اونم بی مقدمه رفت سر اصل مطلب: ببین بیستاب ... رو که می شناسی؟دچار یه مشکلی شده که من گفتم حرف آخر رو از تو بشنوه. با خنده بهش گفتم که: ببین پدر جان درسته که ما دکترا گرفتیم توی این زمینه ها ولی حرف آخر رو من نمی زنم و نباید یهم بزنم.خود آدمها می زنن.گفت: تو که مشکل این بنده خدا رو می دونی.هیچ کی جلوی روش بهش نمیگه که باید جدا شه از ... .همه پشت سرش میگن.خودشم تقریبا" مطمئنه که این کار درسته.من بهش گفتم که بیا و از یکی که شماها رو درست و حسابی نمیشناسه بپرس.کسی که حرف رو با تلخیش خیلی رک میکوبه توی صورت آدم.اگه نیاز به آشتی باشه میگه.اگه هم نیاز به جدائی باشه نظرش رو میگه.خلاصه کار خودته.بهش گفتم: اونوقت اگه من نظرم این بود که آشتی کنن چی؟ حرف شماها شهید نمیشه؟ گفت: نه.تو کار خودت رو بکن.

پنج دقیقه حرف زدن با اون خانم بس بود که برام اثبات بشه که اگه به دوستیشون هر چه سریعتر خاتمه نده بیشتر جفتشون ضرر میکنن.از هق هقش معلوم شد که دوزاریش افتاده.دیگه خیلی لفتش ندادم.گفتم گوشی بده به دوست خودم.با خنده بهش گفتم که: خانوم رئیس، پروژه با موفقیت به اتمام رسید.لطفا" خدمات بالینی روخودتون انجام بدین.

صحبتم با تلفن که تموم شد همکارم ازم پرسید: یعنی به همین سادگی بی خیال هم میشن؟ گفتم: باید بشن.درستش همینه.اگه نشن به ضررشونه.اینم برای این به من زنگ زده بود که مطمئن بشه.گفت: چطور دلت اومد به همین خونسردی بگی که ولش کنه؟ بابا آدم اگه یه بچه گربه هم بزرگ میکنه بالاخره یه ذره دلش می سوزه براش.رفتم توی فکر.به زمانی که شیرینی های زندگی همیشه جلوی چشمم بود.انقدر ساده به زندگی نگاه می کردم که به قول دوستم فکر میکردم بچه رو واقعا" خدا به آدم میده.مثل دامبو فیل پرنده.چقدر به تلخی ها فکر کردن برام سخت بود.ولی حالا خیلی راحت انگار هیچ اتفاقی رخ نمیده برام.به راحتی به زبون میارم تلخ ترین حرفها رو.حواسم که سر جاش اومد متوجه شدم که یه نفر داره جلوم بال بال میزنه."کجایی بابا؟ یاد چی افتادی؟" با لبخند بهش گفتم: هیچی.یاد جوونیام افتادم.به هر حال تلخی جزوی از زندگیه.آش هم با جاشه.بعضی از آدمها هستن که بی خود خودشون رو اذیت نمیکنن و در کوتاهترین زمان ممکن حرف تلخ رومیزنن.بعضیا هم می کشن خودشون رو اما باز مجبورن همون حرف رو بزنن.زندگی به هر دو نوع آدم نیاز داره.از شانس ما تو این دایره، تلخه هستیم.گفت: نه اتفاقا" خوبه که لفت نمیدی چیزا رو.آدم راحت تر تکلیفش رو می دونه.اولا که دیدمت نمی فهمیدم چرا هر کی رو می خواستن جریمه کنن یا اخراج کنن دنبال تو می گشتن.فکر می کردم که چون میخوای خودت رو مطرح کنی این حرفا رو می زنی.اما الان فهمیدم که دیفالتت همینه.گفتم بهش: پاشو،پاشو بریم که الان جامعه روسای شرکت میان و ما آمارهی هفته رو هنوز جمع نکردیم.اونوقت باید مام یه سری حرف تلخ و رک بشنویم.منم که حسسسسساسسسسسسخنده

 

پ ن (1): خدائیش این موارد نمونه س.امروز تو اخبار دیدم که 3 سال پیش سه تا گورخر رو می اندازن توی یه محوطه ای تا نسلشون رو گسترش بدنتشویق.بعد از سه سال که هیچ اتفاقی رخ نداده رفتن تحقیقات که چرا اینطوری نشده.متوجه شدن که هر سه تای اینا ماده هستن.قهقههبعله.

پ ن (2): افسر راهنمائی و رانندگی خطاب به یک همشهری نیسان سوار حین امتحان رانندگی: این چه تابلوئیه؟ ایشون به تابلوی محل عبور حیوانات وحشی نگاه میکنن و با اعتماد به نفس جواب میدن: جان جیران در خطر است.قهقههقهقهه

پ ن(3): باور کنین هر دو پی نوشت رخ داده و حقیقته.

+ بی سرزمین تر از باد ; ۱٠:٥۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٦/۱٦
    پيام هاي ديگران ()   

فصل نوشت

پشت میزم زل زده بودم به غذا خوردن گنجیشکایی که داشتن با ولع پشت پنجره اتاقم ارزن می خوردن.با همکارم دو نفری داشتیم به آهنگ سلام آخر گوش می کردیم.مدتی هستش که پشت سر هم دارم گوش می کنم.به هزار و یک چیز فکر می کردم که یهویی جیغ موبایلم تمرکز جفتمون رو به هم زد.دوستی بود.خیلی با محبت و احترام با همدیگه حرف می زنیم همیشه.از تند تند حرف زدنش معلوم بود که کاری داره.پرسیدم ازش که چه خبر و چی شده یاد من افتاده.اونم بی مقدمه رفت سر اصل مطلب: ببین بیستاب ... رو که می شناسی؟دچار یه مشکلی شده که من گفتم حرف آخر رو از تو بشنوه. با خنده بهش گفتم که: ببین پدر جان درسته که ما دکترا گرفتیم توی این زمینه ها ولی حرف آخر رو من نمی زنم و نباید یهم بزنم.خود آدمها می زنن.گفت: تو که مشکل این بنده خدا رو می دونی.هیچ کی جلوی روش بهش نمیگه که باید جدا شه از ... .همه پشت سرش میگن.خودشم تقریبا" مطمئنه که این کار درسته.من بهش گفتم که بیا و از یکی که شماها رو درست و حسابی نمیشناسه بپرس.کسی که حرف رو با تلخیش خیلی رک میکوبه توی صورت آدم.اگه نیاز به آشتی باشه میگه.اگه هم نیاز به جدائی باشه نظرش رو میگه.خلاصه کار خودته.بهش گفتم: اونوقت اگه من نظرم این بود که آشتی کنن چی؟ حرف شماها شهید نمیشه؟ گفت: نه.تو کار خودت رو بکن.

پنج دقیقه حرف زدن با اون خانم بس بود که برام اثبات بشه که اگه به دوستیشون هر چه سریعتر خاتمه نده بیشتر جفتشون ضرر میکنن.از هق هقش معلوم شد که دوزاریش افتاده.دیگه خیلی لفتش ندادم.گفتم گوشی بده به دوست خودم.با خنده بهش گفتم که: خانوم رئیس، پروژه با موفقیت به اتمام رسید.لطفا" خدمات بالینی روخودتون انجام بدین.

صحبتم با تلفن که تموم شد همکارم ازم پرسید: یعنی به همین سادگی بی خیال هم میشن؟ گفتم: باید بشن.درستش همینه.اگه نشن به ضررشونه.اینم برای این به من زنگ زده بود که مطمئن بشه.گفت: چطور دلت اومد به همین خونسردی بگی که ولش کنه؟ بابا آدم اگه یه بچه گربه هم بزرگ میکنه بالاخره یه ذره دلش می سوزه براش.رفتم توی فکر.به زمانی که شیرینی های زندگی همیشه جلوی چشمم بود.انقدر ساده به زندگی نگاه می کردم که به قول دوستم فکر میکردم بچه رو واقعا" خدا به آدم میده.مثل دامبو فیل پرنده.چقدر به تلخی ها فکر کردن برام سخت بود.ولی حالا خیلی راحت انگار هیچ اتفاقی رخ نمیده برام.به راحتی به زبون میارم تلخ ترین حرفها رو.حواسم که سر جاش اومد متوجه شدم که یه نفر داره جلوم بال بال میزنه."کجایی بابا؟ یاد چی افتادی؟" با لبخند بهش گفتم: هیچی.یاد جوونیام افتادم.به هر حال تلخی جزوی از زندگیه.آش هم با جاشه.بعضی از آدمها هستن که بی خود خودشون رو اذیت نمیکنن و در کوتاهترین زمان ممکن حرف تلخ رومیزنن.بعضیا هم می کشن خودشون رو اما باز مجبورن همون حرف رو بزنن.زندگی به هر دو نوع آدم نیاز داره.از شانس ما تو این دایره، تلخه هستیم.گفت: نه اتفاقا" خوبه که لفت نمیدی چیزا رو.آدم راحت تر تکلیفش رو می دونه.اولا که دیدمت نمی فهمیدم چرا هر کی رو می خواستن جریمه کنن یا اخراج کنن دنبال تو می گشتن.فکر می کردم که چون میخوای خودت رو مطرح کنی این حرفا رو می زنی.اما الان فهمیدم که دیفالتت همینه.گفتم بهش: پاشو،پاشو بریم که الان جامعه روسای شرکت میان و ما آمارهی هفته رو هنوز جمع نکردیم.اونوقت باید مام یه سری حرف تلخ و رک بشنویم.منم که حسسسسساسسسسسسخنده

 

پ ن (1): خدائیش این موارد نمونه س.امروز تو اخبار دیدم که 3 سال پیش سه تا گورخر رو می اندازن توی یه محوطه ای تا نسلشون رو گسترش بدنتشویق.بعد از سه سال که هیچ اتفاقی رخ نداده رفتن تحقیقات که چرا اینطوری نشده.متوجه شدن که هر سه تای اینا ماده هستن.قهقههبعله.

پ ن (2): افسر راهنمائی و رانندگی خطاب به یک همشهری نیسان سوار حین امتحان رانندگی: این چه تابلوئیه؟ ایشون به تابلوی محل عبور حیوانات وحشی نگاه میکنن و با اعتماد به نفس جواب میدن: جان جیران در خطر است.قهقههقهقهه

پ ن(3): باور کنین هر دو پی نوشت رخ داده و حقیقته.

+ بی سرزمین تر از باد ; ۱٠:٥۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٦/۱٦
    پيام هاي ديگران ()   

ماورا نوشت

چند روز پیش در خدمت یه بنده خدایی بودیم که صاحب یکی از بزرگترین کارخانه جات لوازم خانگی و آره و اینا بود. عینکنمی دونم چی شد که بحث به ماورا و روح و اصل زندگی کشید.هر کسی از منظر خودش یه چیزی می گفت.من به لحاظ اینکه از بقیه کوچیکتر بودم اظهار نظری نمی کردم.این آقاهه که گفتم خیلی دقیق داشت به نظرات بقیه گوش می داد.وقتی خواست حرف بزنه یه نفسی کشید و همه غلاف کردن ببینم ایشون چطور درفشانی می فرمایند.وقت تمام

" آقا ما چند سال پیش عمل قلب کردیم.بعد از عمل به خاطر اینکه فشار از روی قلبم برداشته بشه دکتر گفت که باید باد داخل شکمت رو بیرون بدی.اونجا بود که من فهمیدم که زندگی به یه گوز بنده و چقدر بی ارزشه یول"

اینو که گفت من به زور تونستم که جلوی خودم رو نگه دارم.حساسیت این روزام رو بهانه کردم و سرفه کنان اومدم بیرون از جلسه.رفتم تو لابی و بی خیال رخت و لباس رسمی رو زمین ولو شدم و ... .قهقهه

این بود انشای امروز ما در رابطه با نظر یه آقای خیلی مهم در مورد ماورا.نیشخند

+ بی سرزمین تر از باد ; ٩:٥۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٦/٤
    پيام هاي ديگران ()