آخر خط

آغاز نوشت

میگن سالی که نکوست از بهارش پیداست.از اونجائیکه من آدم مثبت اندیشی هستم (به خصوص وقتی که قراره به نفعم باشه یه چیزی نیشخند) منم  همین رو قبول میکنم.

از امروز پنجمین سالی که وبلاگنویسی رو به عنوان یکی از بهترین روشهای ارتباط با دوستام انتخاب میکنم شروع میشه.بر حسب اتفاق از یه سفر پیش بینی نشده که حسابی هم خستگیم رو در کرد و باعث شد خیلی پر انرژی زندگی رو ادامه بدم برگشتم. الانم خیلی شنگولم.بنابراین شنگولی مذکور رو به فال نیک می گیریم برای خودم.

پ ن: از تمام دوستان عزیزتر از جان که توی این چند صباح همیشه نظر لطفشون شامل حال من بوده و سر می زدن بهم و امیدوارم می کردن متشکرم.ای کاش میشد لغاتی رو برای بیان اوج احساس مثبتی که نسبت به رفقای وبلاگنویس دارم پیدا کرد. به هر حال درهای این وبلاگ همیشه به روی همه تون باشه و دست دوستیم به سمتتون دراز.مطمئن باشین تا روزی که این وبلاگ توسط من اداره میشه هیچ گونه سدی مثل سازنده بودن و امثالهم جلوی هیچ نقدی گذاشته نمیشه. چشمک

+ بی سرزمین تر از باد ; ۱٢:٠٤ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/٥/۳۱
    پيام هاي ديگران ()   

دین نوشت

یادم میاد وقتی بچه بودم همیشه برای کسایی که شعائر و مناسک دینی رو رعایت می کردن مردم احترام خاصی قائل بودن.منظورم روحانیون نیست.مردم عادی رو میگم.اگه توی یه خانواده یا کوچه و محله ای یه خانم یا آقا خوشنامی بود که شعائر رو رعایت می کرد و اخلاق خوبی هم داشت میشد مرجع رفع اختلاف اون آدمها.تو دعواها آشتی می داد ملت رو،تو ازدواجها پیش قدم کار خیر میشد برای ملت و ... .تا اونجائی که باز یادم میاد این آدمها انقدر دوست داشتنی بودن که بچه ها همیشه دور و برشون می پلکیدن و خیلی از کارها رو از اونها یاد می گرفتن.خودم یادم میاد که یه خانمی توی کوچه قدیمی ما بود که در خونه ش همیشه باز بود.همیشه که میگم یعنی همیشه.با پسر و دختراش زندگی می کرد.من و دوستام وقتی بچه بودیم همیشه برای استراحت کردن بعد از بازی می دویدیم خونه اونها.آب می خوردیم و یه چند دقیقه ای خستگی در می کردیم و دوباره بازی.خدایش بیامرزد.بسیار خانم نازنینی بود.

دور شدم.داشتم می گفتم که این آدمهای محترم خیلی کم موعظه دینی می کردن ملت رو.بیشتر اگه چیزی هم بود حالت اخلاقی و اجتماعی داشت.درستکاری اونها باعث میشد که مردم به روحیات دینیشون هم احترام بزارن.در عیان و خفا.اما پیشرفت ناهمگون و بی قاعده و زندگی شهرنشینی دسترسی به این آدمها رو کمتر و کمتر کرد.مشکلات اقتصادی هم روز به روز بیشتر به مردم فشار میاورد.فشارهای اقتصادی بعد از جنگ چیزی نبود که به راحتی قابل تحمل باشه.تعدیلهای گسترده در سطح اداره های دولتی و واگذاری وظایف به بخش خصوصی حسابگر بیشتر از قبل فشارهای اقتصادی رو به مردم وارد می کرد.به موازات این فشارهای اقتصادی مطرح شدن روز افزون روحانیون در اخبار و قاطی شدنشون توی زندگی اجتماعی آدمهای عادی و حل شدنشون توی سیاست کم کم حس احترام به معنویات رو بین مردم کم رنگتر کرد.دیگه ملت تمام مشکلاتشون رو از دید این قشر آدما می دیدن.دسته ی بعدی که نسلشون در حال انقراض بود و هست مردم عادی ای بودن که به باورهای دینی خودشون عمل می کردن.دیگه اونها هم در امان نبودن.کارمندهای عادی و کسبه ای که به واسطه یه نماز خوندن و روزه گرفتن متهم میشن به مرتجع بودن و خرافاتی بودن و ریاکار بودن.قدیم الایام اگه کسی بر اعتقاداتش پایبند بود در نظر مردم احترام داشت.حتی اگه فرائض دینی خودش رو هم به جا نمی آورد ولی مردونگی داشت مردم همیشه به خاطر مرامش که خوب بود بهش احترام می زاشتن اما روزگار طوری شده که انگر اگه کسی روی حرف خودش بمونه و بهش عمل کنه مطرود هستش بین مردم.این روزا اگه وسط روز یکی بگه روزه س یا سراغ جایی برای نماز خوندن رو بگیره مردم جوابهای جالبی بهش میدن:

دکتر خدا همه جا هست.قبله کدومه؟ ما که قرصش رو میخوریم.آدم دلش باید پاک باشه.شماها دیوانه این.18 ساعت تو روز هیچی نمیخورین و بعد تو شیش ساعت این همه می خورین؟ مگه اون حوریایی که میخوان بهت بدن چقدر می ارزن و ... .

آخر هفته پیش رفته بودم یه مسافرت کوتاه.یه بنده خدایی که اصلا هم چیزی نمی گفت روزه گرفته بود. وقتی می خواست توی آخرین استراحتگاه افطار بخوره رفقا همه فهمیدن که روزه س.وقتی که دیگه رسیدیم به محل کمپمون و چادرها رو زدیم و شام رو خوردیم نمی دونم چی شد که طبق معمول یهویی بحث دینی ملت شروع شد.بنده خدا رو انداخته بودن انگاری گوشه رینگ. اونم برای خودش استدلالهایی داشت که بیشتر هم شخصی بود.می گفت من از دین اون چیزی رو که دوست دارم برداشتم برای خودم. این طوری نیست که همه رو اجرا کنم.ولی فایده ای نداشت.آخر سر مجبور شدم که اولین جمله م رو بعد از یه ساعت جرو بحث کردن بگم: آقاجون دین یه چیز شخصیه.جزو حریم شخصی آدمهاست.کدومتون راجه به خواهر و مادرتون یا تخت خوابتون میان با ملت سر و کله بزنین؟ مگه سر این چیزا به ملت میشه گیر داد آخه؟ چندتایی که من رو می شناختن به این حرفهایی یهویی و تیز من عادت داشتن.اما بقیه کپ کردن چند لحظه."سالها بیشتر مردم روزه میگرفتن.اون موقع یادتونه که گیر میدادن به کسایی که روزه نمی گرفتن؟ چقدر زشت بود؟الان کار شما هم به همون زشتیه.اگه خوبه برای خودشه.اگه هم بده مال خودشه. انسان طوریه که نیاز داره به ماورا.به یه سری باور که فراتر از مقدستر از امور مادی و معمولیه" یکی از بچه ها گفت که: زندگی بشر طوری بوده که اول به جادو عقیده داشته.بعد پای دین هزاران سال اومده وسط. الان اما دوره علمه.علم همه اینا رو دک می کنه.دین هم داره زورهای آخرش رو میزنه.منی که این حرفها رو می زنم قبلا" حافظ قرآن بودم و اصلا" درس دینی خوندم از بچه گیم.کلی دارالقرآن رفتم.بهش گفتم که: باشه.اگه تو عقیده ت اینه روی عقیده خودت باش.ولی از ته قلبت ایمان داشته باش بهش. اونوقت اگه پس فردا یکی از عزیزانت رفت توی اتاق عمل پشت در اتاق عمل باید با تمام وجود بخندی. چون علم می تونه اون رو نجات بده.الان پزشکی توی تمام عمال حراجی سابقه موفقی داره. یکیشون رو که می شاختم رو نشون دادم و گفتم: همینی که میگه اسلام و این چیزا خرافه س وقتی مادر خودش سرطان گرفته بود نذر کرده بود بره به مشهد زیارت امام رضا(ع).چی شد آقا ... خرت از پل رد شد دوباره اومدی اینوری؟دلیل اینیم که خیلی از ماها برگشتیم اینه که به زورمیخواستن یه چیزایی رو بکنن توی کله مون.خوب به قول رضا مارمولک وقتی مردم رو به زور بکنیم تو بهش از اونور جهنم سر در میارن دیگه.

اینجا بود که بحث به یه نقطه تکراری رسید: اصلا" تو از اسلام چی می دونی؟ این چه دینیه که میگه زن رو میشه زد و اختیارش با مرده؟ مگه آدم صاحب داره؟ اصلا" چرا مردها می تونن تا دلشون بخواد زن بگیرن اما زنها نمی تونن؟ این چیزیه که من این روزا خیلی می شنیدم.خوب جوابهاش رو هم حفظ بودم.من که عالم دینی نیستم که به این چیزا جواب بدم.تو قیافه ی این بنده خدا رو نگاه کن.بهش می خوره که بره یه خانم رو بزنه؟ یا اینکه در خونه ش رو به روی زنش ببنده که نیاد بیرون؟ این چیزا شخصیه.ماها وقتی منویات شخصیش رو برای خودمون اجرا نمی کنیم نمی تونیم روی بخش اجتماعیش بحث کنیم.هر وقت دروغ نگفتیم و سر هم کلاه نزاشتیم و به هم خیانت نکردیم و دست بقیه آدمها رو گرفتیم اون وقت می تونیم بیایم تو جامعه راجع به این چیزاش حرف بزنیم.در ضمن فکر نمیکنم کسی کسی رو مجبور کرده باشه که بره هزار تا زن بگیره؟ اون یه چیزی بوده که داستان خودش رو در اوائل اسلام داشته. اصلا" یه سئوال: من چند تا دوست داشتم که حرفهای شما رو می زدن.فکر میکنین چند تا سفر پشت سر هم شده که با یه دختر بیان؟ هر بار با یکی میاین.بعد اون یکی رو من توی یه جشن یا مهمونی دوباره می بینم.آخه کسی که حرف میزنه با یه نفر و به راحتی زیر حرفش میزنه و با یکی دیگه میاد حق داره راجع به این قضیه نظر بده؟ رفقایی که اونجا بودن متوجه شدن که دقیقا" منظورم خودشونه اما به خاطر اینکه نمی خواستم سفرشون رو با دوست دختراشون زهرمار کنم از بقیه مایه گذاشتم.

یه چند ثانیه ای بینمون سکوت بود تا اینکه یه آقای 70 ساله ای اومد وسط و بحث رو ادامه داد.اونجا بود که من دیگه رفتم تو چادر خودم که بساط خوابیدنم رو به راه کنم.

نمی دونم چرا ماها می خوایم باورهای خودمون رو بکنیم تو کله ی ملت به زور.اصلا" کدوم جامعه شناسی گفته که همه آدمهای یه جامعه باید از یه جنس باشن؟ چرا ماها فکر میکنیم که ماورا نقشی توی زندگیامون بازی نمیکنه و نداره؟ محدود کردن انسان در یه بعد از زندگیش منطقیه؟ یاد وقتی افتادم که تو جوونیام فلسفه می خوندم.سئوال اساسیم این بود: جهان حدوث هستش یا قدیم؟ یا به قول امروزیا قبل از بیگ بنگ چی بوده؟ چرا علم تا اونجا بیشتر نمی تونه بیاد؟ و ....

+ بی سرزمین تر از باد ; ۱٠:۱٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٥/٢٠
    پيام هاي ديگران ()   

پیاز نوشت

حاج آقا سلام عرض شد.ما که نفهمیدیم چرا باید از رفاهمون بزنیم.وی همین اشکنه ای هم که شما فرمودین میل کنیم طبق دستور پخت خودتون نیاز به مقادیری پیاز داره.اونم مثل اینکه رفته جزو موارد زیادی و لوکس.به همین مناسبت عرض میکنم که حاجی مارادونا رو ول کن برو غضنفر رو بچسب. نیشخند

باور کن توی نارمک هم پیاز شده به قیمت خون آدمها.

+ بی سرزمین تر از باد ; ۱٢:٠٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٥/۱٢
    پيام هاي ديگران ()   

آش نوشت

تقریبا" آرایش ملایمی داشت.لبخندی که همیشه به لب داشت و دلسوزی ای که کم و بیش برای کار داشت باعث شده بود خانمهای همکار دید خوبی بهش داشته باشن. همیشه با مانتو و روسری بود.کاملا" معمولی.یادمه همون اوائل کار فهمیدم که جسارت بقیه مونتاژکارا رو نداره و به درد این یه قسمت نمی خوره. تنها تحصیل کرده کارخونه بود.البت ادبیات خونده بود. به زور کار با ماشین حساب رو یادش دادم و حساب و کتاب رو تا کم کم بتونه آمار بعضی از مواد مصرفی کارخونه رو داشته باشه.علاقه وافری که به کار نشون می داد برام جالب بود.بعدنا فهمیدم که بیشتر به خاطر اینکه به بقیه ثابت کنه که یه فرقی باهاشون داره روزی 50 بار یه کار دو دقیقه ای رو انجام می داد.کم کم کارهای بیشتری بهش دادم.حساب کتابش بیشتر و بیشتر میشد.در همین بین بود که کم کم به حسابداری علاقه پیدا کرد.یه روز اومد پیشم و گفت که می خواد حسابداری بخونه.به دردش میخوره؟ منم راهنمائیش کردم که از این مدرکی که داره توی بازار کار بهتره.رفت و حسابداری رو شروع کرد.منم هواش رو داشتم تا بتونه درسش رو هم بخونه.با مرخصی بیشتر.ازشم چیز خاصی کم نمی کردم.چون کارای بسیار مهمی رو برام انجام می داد.بیشتر موفقیتم رو توی کار مدیون اون بودم.بدون اینکه بدونه چشم من توی کارخونه بود.تمام آمارهاش دقیق بود.این که میگم تمام آمارهاش دقیق بود به معنای واقعی دقیق بود.شاید تو کل سال 5 بار هم اشتباه نمی کرد توی آمار تحویلیش.

از اونجائیکه من همیشه اعتقاد داشتم با توجه به وضع تکنولوزی و صنعت توی ایران برگ برنده توی نیروی انسانیه سعی کردم که بهترین روابط رو با همکارام همیشه داشته باشم چه بالا سری و چه زیر دستام. معمولا" اگر اتفاق خاصی در روز رخ نده حداقل یک ساعت از وقتم رو اختصاص میدم به حرف زدن با همکارام.این وقت تا دو سه ساعت هم شده.طوری که اگه چند روز سرم شلوغ باشه همکارام میان و به من سر می زنن.به همین دلیل وقتی می بینم که یکیشون دمقه چند روز، نمی زارم خیلی فکرش مشغول میشه.یه طوری سر حرف رو باهاشون باز می کنم که بگن چی شده.با توجه به دهن قرصم کم کم به من اعتماد پیدا کردن.از دعوا با عروس تا ازدواج و طلاق و طلاق کشی رو میان و میگن.این یه دونه هم مستثنی نبود.یکی دو بار مواردی برای ازدواج براش پیش اومده بود.طوری هم بود که هر بار این بحث میشد میرفت توی لک.کیس هایی که سراغش اومده بودن موارد مناسبی نبودن و به دردش نمیخوردن.یکیشون راننده خاور بود و اون یکی هم یه دانشجو که از خودشم کوچیکتر بود و از دار دنیا هیچی نداشت تا بخواد خونه و زندگی تشکیل بده.

یکی دو ماه پیش دوباره متوجه شدم که رفته توی لک.منتها امسال سرم خیلی شلوغ شده و وقتم مثل همیشه نبود تا بزنگاه قضیه برم و ازش بپرسم چی شده.یه روز  موقع ناهار داشتم طبق معمول پله های کارخونه رو موقع ناهار 10 تا یکی بالا می رفتم که یهویی متوجه شدم یکی حلقه به دست داره میره سمت غذاخوری.فکر کردم که از خانمهای همکاریه که تازه اومده.بهش گفتم که: خانم حلقه تون رو در بیارین.وقتی نگاهش کردم.خودم خنده م گرفت.خود خودش بود.جهت اینکه یه دق دلی به بقیه داده باشه حلقه ش رو دستش کرده بود.بنده خدا دستکشش رو درآورده بود تا بره ناهار بخوره که از شانسش من تو راهرو دیده بودمش. با شوخی بهش گفتم که: بسه دیگه کلاس گذاشتن.از صبح همه دیدن حلقه ت رو.برو بزار تو کیفت تا به عقوبت جریمه دچار نشدی. خندید و گفت: یه روز حکم شرعی داره که مباحه.

با اینکه در حال ازدواج بود و باید خوشحال می بود اما این طوری نبود.اوایل تیر بود که اومد و دو هفته ای مرخصی گرفت برای امتحاناتش.این یعنی اینکه بیستاب دهنت سرویسه. کارای خودم کم نبود کارای اونم اضافه شد بهم.با مصیبت هر چه تمام تر کاراش رو انجام می دادم.وقتی که خبر دادن فردا میاد انگاری یه بار بزرگی رو از دوشم برداشتن.وقتی برگشت و روز اول دیدمش حس کردم که یه چیزایی عوض شده اما چون اصولا" صبح تا ساعت 10 و خورده ای با یه من عسل هم نمیشه منو خورد خیلی دقت نکردم.به قول همکارا اخم صبحگاهیم که تموم شد و موتورم روشن شد صداش کردم آمارهای دیروز رو گرفتم ازش.عین جسد بی روح شده بود.گفتم که بنده خدا حتما" سر امتحانات خیلی بهش فشار اومده و سخت گذشته. اما روزهای بعد متوجه یه تغییر بزرگ شدم.دیگه آرایش نمی کرد.با توجه به چیزی که می دونستم برام مسجل شده بود که یحتمل از فرمایشات داماد آینده باشه.

یه روز عصر موقع رفتن خانمها بود که طبق معمول در حال گرم کردن غذام بودم.یهو یه چیزی یادم افتاد.باید برنامه فردا رو عوض می کردم.به یکی از خانمها گفتم که بره یه لحظه صداش کنه تا نرفته تو سرویس.موقع رفتن که میشه خانمهای همکار توی حیاط کارخونه جمع میشن و معمولا" به خدمت انواع و اقسام گلهای اون تو میرسن.از تو راهرو صداش رو شنیدم که میگفت کارم دارین؟ از تو آشپزخونه بهش گفتم که فلان تغییرات رو فردا توی برنامه بده.از در اومدم بیرون دیدم نیست.چند ثانیه بعد پیداش کردم.بود اما چادری شده بود.از این چادر عربیا سرش کرده بود.نتونستم خیلی فیلم بازی کنم و یه سری تکون دادم. خودشم متوجه شد.فردا وقتی کارای هر روزمون رو تحویل هم دادیم پرسید که چرا دیروز منو با چادر دیدین سر تکون دادین؟  نمیخواستم نظرم رو خیلی رک بهش بگم.به هر حال می دونم که در این موارد نرود حرف منطق توی سر یه خانمی که مردش رو انتخاب کرده.سر بسته بهش گفتم که: ببین آش با جاشه.خوبه که آدمها همیشه تغییر بکنن.اما بر اساس اعتقادات خودشون نه کس دیگه ای. وقتی نگاهش کردم دیگه اون کسی رو که همیشه لبخند بر لب داشت و آدم با دیدنش انرژی مثبت می گرفت رو ندیدم.مقنعه تا روی ابرو اومده بود،انگار تازه از خواب بیدار شده بود.چشما پف کرده و ... .

راستی چرا ماها خودمون رو به خاطر بقیه آدمها عوض می کنیم؟ اصلا" درسته؟ شایدم من سخت گیرم توی زندگی.

+ بی سرزمین تر از باد ; ۱۱:۳٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٥/٦
    پيام هاي ديگران ()