آخر خط

تمرکز نوشت

تمرکز.مهمترین مشکل من و کلیه مخلوقات.دوای درد تمام مشکلات.از اون شبی که تصمیم گرفتم شیوه زندگیم رو عوض کنم 4 سال می گذره.و مهمترین چیزی که من توی این چند سال تمرین کردم و بهش عمل کردم تمرکز بود.سعی کردم که تمرکزم رو  روی اهداف مختلف زندگیم همیشه داشته باشم و هیچ وقت هم از دست ندم.خوب طبیعیه که گاهی از دستم در رفته باشه اما قابل مقایسه با قبل نیست.شیوه های حفظ تمرکز هم روز به روز پیشرفت کرد.اوائل یه ورق کاغذ به مونیتور سیستم خونه و محل کارم می چسبونم تا چیزی یادم نره.بعدا" توی تقویم می نوشتم.اما از وقتی که روزا نزدیک به 60-70 تا تلفن دارم دیگه تقویم هم جواب نمیده و به جدول پیشرفت کار رو آوردم.

در ظاهر این داشتن تمرکز بسیار خوبه.همه هم به طرفش میرن.اما یه ایراد بزرگ توی نحوه زندگی آدم ایجاد میکنه.برای منی که زندگی شخصی بسیار آروم و بدون استرس منفی ای دارم اصل تمرکزم به سمت محیط کار میره.کار چیزیه که از اواخر نوجوونی همیشه همراهم بوده و از همون روزهای اول جزو لاینفک زندگیم شد.تعهدی که آدمها به محیط کارشون دارن چیزی نیست که بشه اون رو خدشه دار کرد و ازش گذشت.و این برای منی که تقریبا 80% زندگیم رو کار تشکیل داده دیگه مورد سختی به شمار نمیره.کنار گذاشتن آدمها و چیزهای دوست داشتنی رو به خاطر تمرکز خیلی تلخه ولی خوب حقیقتی هستش که توی زندگیم ساری و جاری بوده.اولش خیلی سخت بود ولی دیگه کم کم عادت کردم.نمی دونم که این فداکردن همه چیز در برابر تمرکز تا کی ادامه خواهد داشت توی زندگیم اما چند روز پیش با شنیدن یه آهنگ به وجود این پارادوکس پی بردم.وجود این تمرکز چیزیه که من رو کم کم از دایره آدمهایی که می بینم جدا کرده و خواهد کرد.وقتی براحتی با سه روز گشتن همه جانبه و تمرکز تونستم با توجه به پولی که دارم یه منطقه از تهرون رو شناسایی کنم و حتی آمار خیابوناش رو هم بگیرم و یه خونه بخرم خیلی ها انگشت به دهن این سرعت موندن.اما شاید همین تمرکز زندانی باشه برام که دیوارهای بلندش اجازه دسترسی به موارد دیگه رو توی زندگیم ازم گرفته.شاید هم تمرکز بهانه ای بیش نیست و اصل موضوع چیز دیگه ایه.هر چی هست نتایج منطقی ای به همراه داره اما اون چیزی که آدم رو توی زندگیش به سمت پیشرفت هل میده منطق نیست.ریسک و بعضا" حماقت هستش.

شاید برادر بزرگترم راست میگه که تو زندگی شبیه سیب زمینی شدم.البت اون از وضع کاری من خبر نداره وگرنه عمرا" همچین حرفی نمیزد.ولی خوب شاید توی زندگی شخصیم دقیقا" به بی تفاوتی سیب زمینی شدم.

 

دنیای ما اندازه هم نیست

من عاشق بارون و گیتارم

من روزها تا ظهر میخوابم

من هر شب رو تا صبح بیدارم

دنیای ما اندازه هم نیست

من خیلی وقتها ساکتم سردم

وقتی میرم توی خودم شاید

پائیز سال بعد برگردم

دنیای ما اندازه هم نیست

می بوسمت اما نمی مونم

تو دائم از آینده می پرسی

من حال فردامم نمی دونم

تو فکر آغوش محکم باش

آغوش این دوونه محکم نیست

صد بار گفتم باز یادم رفت

دنیای ما اندازه هم نیست

 

پ ن: همین طوری دورم خودم گیج می خوردم.سرماخوردگی هم اومد.جنسم با یه ضربه فوق سنگین به سرم فکر کنم کامل شد. نتیجه ش شده این پست هشل هفت.

 

 

+ بی سرزمین تر از باد ; ۱٠:٤٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٤/۳٠
    پيام هاي ديگران ()   

نفس عمیق

تمام قد ولو شده بود روی صندلی عقب اتوبوس.بادی که دریچه روی سقف اتوبوس به داخل می وزید موهاش پر کلاغیش رو می رقصوند روی صورت ملیحش.الان که خواب بود و در حالت صفر خودش بود قیافه ش معصومانه به نظر می رسید. همیشه برای اینکه یه نفر رو بتونم خوب بشناسم به حالت صفر شخصیتش توجه میکنم.حالتی که هیچ فشار و استرسی احساسی چه مثبت و چه منفی روش نیست.معمولا" آدمهایی که سلامت روان دارن یه ته لبخندی همیشه تو صورتشون هست.این تجربه من هستش. اما اینی که من می دیدم حتی توی خواب هم لبخند به صورت نداشت.هر کس دیگه ای هم شاید به جای من بود این رو می تونست تشخیص بده.

وقتی که سوار اتوبوس شدن حس خوبی بهم دست داد.4 تا جوون 22-25 ساله بودن.نوید یه انرژی زیاد رو به هر کسی میده دیدن 4 تا جوون به این سن.اما بعد از چند دقیقه فهمیدم که خیلی هم از این خبرا نیست. مدام می خواستن برن کنار در اتوبوس که بتونن سیگار بکشن.از وقتی که یادمه همیشه دائی هام و پدر بزرگم سیگار می کشیدن.همه شون.آدمهای سیگاری هم زیاد دیدم اما نه دیگه در این حد که هر 5 دقیقه سیگار روشن کنن.وقتی فکرم کامل شد که یه بویی توی ماشین پیچید.شامه من خیلی تیز و قویه. درست بر عکس چشمام که عینکی میزنم شامه و شنوایی فوق العاده ای دارم.رفتم پیش دوستم که تور رو راه انداخته بود.گفتم که: ببین یکی داره مشروب میخوره.خودش باورش نشد.به بهانه ی سر زدن به مسافرا رفت و چرخید توی ماشین. وقتی برگشت گفت: نخوردن.در بطری مشروبشون رو خوب نبستن.ریخته توی کوله شون.بهش گفتم: تو باز اره اوره شمسی کوره جمع کردی؟مگه تو ماشین جای مشروب آوردنه؟ خوب میزاشتن توی صندوق ماشین.الان اگه دم پلیس راه یهویی گیر بدن که بیایم توی اتوبوس رو ببینیم چه گهی بخوریم؟ اینا که چک اول رو نخورده همه رو فروختن؟ ببین ماشین چه بویی گرفته؟ خندید و گفت: خوب باشه،دلیل نمیشه که هر ماشینی که بوی مشروب بده توش مشروب باشه.مگه دفتر اونا بوی گه میده یعنی اون تو ریدن؟ خنده م گرفت خودم.وسط اون غر غر زدنا یهو یاد چی افتاد طرف.خوب چاره ای هم نبود.

وقتی رسیدیم به جنگل دیر وقت شده بود.نهایتا" نیم ساعت وقت داشتیم که از روشنایی روز استفاده کنیم.به سرعت واتو واتو چادرهای کمپینگ رو زدیم.خودم باورم نمیشد به این سرعت بتونیم.چادرها رو که میخواستیم تقسیم کنیم حواسم بهشون بود.بسیار آدمهای مودب و منظبطی بودن.سعی می کردن هر کمکی که از دستشون بر بیاد بکنن.یکی از جالبترین زمانهای سفر طبیعت گردی به نظر من وقتیه که کمپینگ در حال زده شدنه و برعکسش وقتیه که در حال جمع شدنن چادرها.یه شوق خاصی داره. چند نفری که رفته بودن برای جمع کردن چوب ترسیده بودن و زیاد نتونسته بودن چوب جمع کنن.فقط کوله پشتیم رو انداختم توی یه چادری و با بچه ها رفتیم دنبال چوب.خبر بد این بود که شب بارون در انتظارمون بود.البت برای من و دوستام مهم نبود.چون هر بار که می رفتیم به اون جنگل اوضاع همین بود.توی سردترین هواها هم رفته بودیم.الان که دیگه بهار بود و راحت بودیم.نزدیکای 10 و خورده ای شده بود که دیگه همه چیز تقریبا" تکمیل شده بود.جماعت مطرب در حال نوازندگی بودن.جماعت عاشق در حال معاشقه و ما منتظر دم کشیدن برنجمون بودیم.دم رفیقم گرم.برنج شمال آورده بود.برنجش هم کهنه بود و وقت برای دم کشیدن داشت.چنان بویی راه انداخته بود که همه جا رو گرفته بود.

این وسط داشتم می رفتم سمت چادر که بساط سفره ی شام رو مهیا کنم که صدایی به گوشم رسید: بزار منم یه کام بگیرم ببینم چطور شده.بعله،خودش بود.از دودی که راه انداخته بودن قایمکی معلوم بود که در چه حالین.نگران شدم.رفتم به سمتشون و با خنده گفتم: بهشت جای تک خورا نیست هاااااااااااااا. یه تعارفی زدن که بیا.با خنده گفتم که: مرد که اهل دود و دم نیست.نوشیدنی دارین؟ گفتن که: بود.تموم شد.نصفش که ریخت توی ماشین.بقیه ش رو هم خوردیم.سرد شد یهویی. گفتم که: پاشین،پاشین بیاین کنار آتیش.الان که از سرتون بپره سگ لرز می زنین.نترسین بچه ها اهل دود نیستن.همه ش به خودتون می رسه. دخترک گفت: پدر تجربه بسوزه.گفتم: ببین این چیزایی که برای شماها تجربه س برای ما خاطره س.پاشو.خیالم راحت شد که مشروب ندارن که بعدش هوس کنن که مشروب بخورن و دردسر ما شروع بشه.ترکیب جادویی بدبختیه: مشروب + مواد مخدر+ هوای سرد و نمور جنگل.رفتیم سراغ شاممون اما یه ور حواس خودم و یکی از دوستام به اینا بود.یه وقت نرن خودشون رو تو جنگل گم و گور کنن.

ساعت که از دوازده می گذره به قول رفقا وقت شکوفایی منه.کم کم بچه هایی که مودشون به ما نمی خورد رفتن تو چادراشون و لالا.و این زمان طلایی من و رفقاست. راحت و بی دردسر به خودمون می رسیم. شروع کردیم به گل واژه گفتن.به عمد یه مقدار آتیش رو دورتر از کمپ زده بودیم که یه وقت سر و صدامون نصفه شب ملت رو بیدار نکنه.بحث از دوست دختر جدید یکی از بچه ها شروع شد.وسط خندیدنا حواسم بود که این طفلکیا نخوابیده بودن.اومدن سمت ماها کنار آتیش.حدسم درست بود.کم کم سرما به سراغشون اومده بود.نشوندیمشون نزدیک ترین جای ممکن به آتیش و به کار خودمون رسیدیم.یکی از پسرا میونه ش با دخترک بهتر بود.معلوم بود که انگاری با هم هستن.چشمهای سرد و صورت بی روحشون نشونه ای از عشق و عاشقی نداشت. بهشون گفتم که: بچه ها شوماها این همه راه رو کوبیدین بیاین تو این هوای بارونی که مشروب بخورین و سیگاری بار بزنین؟ حیف نیست.یه ذره به صدای زیبای جنگل  تو شب گوش کنین.سعی کنین لطافت هوا رو روی صورتتون حس کنین.مگه تو تهرون نمی تونین بخورین و بکشین؟ یکی از بچه ها به شوخی گفت: دکی مگه سر و صدای تو میزاره اینا چیزی گوش کنن؟ نیم متری این آتیش لطافت هوای جات رو حس کنن آخه؟ چرا داری وصله پینه میکنی ؟ خودم خنده م گرفته بود. نگاهشون کردم. چیزی برای گفتن نداشتن.یکیشون گفت: خوش به حالتون.دلتون رو به چه چیزایی خوش کردین.یه پک عمیق به سیگارش زد. بدون اینکه نگاه بهش بکنم پرسیدم ازش: جون من یکی از چیزایی که تو دلت رو بهش خوش کردی رو بهمون بگو.فقط یه دونه ش رو نه بیشتر.(یاد حرف اون بنده خدایی افتادم که توی یه مناظره تلویزیونی برگشت به یکی دیگه گفت که از این کشورهایی که از تو الگو گرفتن رو 5 تاش رو بگو.نه اصلا" دو تاش رو بگو) .چند ثانیه صبر کردم و بهش گفتم: ببین،این آدم که باهات اومده دوست دختر توئه. مگه نه؟ یه نگاهی به هم کردن و یه لبخند زدن.گفت: تو فرض کن که هست.گفتم: آخرین باری که تو چشماش نگاه کردی و بوسیدیش کی بوده؟ مفلوک تو همین یه دونه دل خوشی رو هم نداری.از نگاهش فهمیدم که نداره. بی خیالش شدیم و به کار خودمون رسیدیم.

اصولا" خوابیدن به معنای واقعی کلمه چیزی نیستش که توی طبیعت رخ بده.آدم واقعا" تمام و کمال از محیط کنده نمیشه. نزدیکای ساعت 3 بود که دیگه رفتیم بخوابیم هنوز این 4 نفر بیدار بودن.هنوز خیلی چشمم گرم نشده بود که صدای داد و فریاد اینا رو شنیدم.اول فکر کردم که دعواشون شده اما بعد فهمیدم که نصفه شبی زدن زیر آواز.دیگه هنگ کرده بودن.دوستم غر و لند کنان گفت: بگیر بخواب بابا.فوقش میرن و جرج می خوردشون.به ما چه.تور مال ... هستش.

کم کم داشتیم وارد تهرون می شدیم.شهری که من همیشه شبش رو بشتر از روزش دوست داشتم. شاید کار خوبی نکرده بودم اما خوب خیلی عصبانی بودم از دستشون. درست زمانی که من خوابیده بودم اونم وسط صدای بلند موزیک و رقص یهویی دخترک بیخ گوش من جیغ کشید.معلوم بود که از عمد کرد این کار رو.منم صبر کردم تا اثر متادون هایی که خورده بودن کم کم بیاد تو بدنشون و بخوابن.فکر کنم نزدیکای یک صبح بود.موزیک رو وسط آهنگ به یاد ماندنی و تاریخی ((جل الخالق ماشاله)) شماعی زاده نگه داشته بودم.ریموت هم دست خودم بود.اصرار رفقا هم بی فایده بود.رفتم درست ویط 4 تائیشون.یه جیغ بنفش زدم و دکمه پلی و ... .فکر کنم هر چی خورده بودن و کشیده بودن از سرشون پرید.

نمی دونم فلسفه زندگی این نسل چیه.نسلی که خیلی از من و هم سالام دور نیستن.به اندازه چند سال فاصله دارن با ما.به اندازه یک تولد از برادر یا خواهر کوچیکتر از خودم.اما این همه تغییر رفتار رو خودم رو هم گیج کرده.نسل با سوادی که نه عصیان میکنه،نه عشقی داره و نه حتی کینه ای.انگار امید بار خودش رو بسته از زندگی این جماعت.نسلی که بی خود و بی جهت عبارت سوخته رو به خودش میده.در حالی که در رفاه نسبی بزرگ شده.نه جنگی رو تجربه کرده، نه کلاسهای شبانه 40 نفری رو، نه سد کنکوری که هر سال خیلی ها رو روانه بیمارستان می کرد و نه له شدن میون دعواهای سیاسی و کشته دادن توی دانشگاه رو.گاهی فکر میکنم که شاید حق با کشورهای پیشرفته باشه که همیشه سعی میکنن جوامع جهان سوم رو از پیشرفت و رفاه دور نگه دارن.این طوری شاید همیشه انگیزه در این جوامع زنده باشه.انگیزه تلاشی که بیشتر جهت زنده موندن و گلیم از آب بیرون کشیدن انجام بشه تا جاه طلبی برای پیشرفت

+ بی سرزمین تر از باد ; ٢:٠٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٤/٢۳
    پيام هاي ديگران ()   

سوگ نوشت

امروز روزیه که من تا آخر عمرم به خاطرش سوگوار خواهم بود.راست میگفت اون استادی که با پوزخند می خواست حالیمون کنه که ""فراموشی بزرگترین دروغ بشر به خودشه"" چقدر زود گذشت.هر چقدر هم خوب بگذره ایام اما هیچ وقت این روز از یاد من و هم نسلام نخواهد رفت.

18 تیر سیاه.

+ بی سرزمین تر از باد ; ۱٠:٠٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٤/۱۸
    پيام هاي ديگران ()   

دگرگریسی نوشت

1.

یک حس غریبی گفت که پشت زنگ این تلفن یه چیزی هست.خسته شده بودم دیگه.حالم از هر چی زنگ تلفن هستش به هم می خوره.منی که چندین سال کارم این بود که از صبح ساعت 7 تا شب ساعت 11 شماره بگیرم و به هر زبونی که یاد گرفته بودم حرف بزنم دیگه از تلفن عاصی شدم.رئیس جان با خانواده تشریف برده بودن بلاد کفر و بی ناموسی جهت تحویل یه دستگاه. روز قبلش تا ساعت 5 عصر 84 تا تلفن داشتم.از 5 به بعد هم کاغذی که روش علامت می زدم دیگه دم دستم نبود.یه سره تا 11 شب این گوشی تلفن دستم بود.با یه انرژی خاصی جواب دادم: سلام.گرمی و لحن خاص صدا خیلی زود صاحب صدا رو بهم معرفی کرد.قالب سازمون بود.طبق معمول یه ذره سر و کله زدیم سر قالبها و بعدش گفتم که: حالا اصل کار رو بگو.هیچ گربه ای از ابتدای تاریخ تا حالا محض رضای خدا موش نگرفته.چی کارم داری که زنگ زدی به موبایلم؟ خندید و گفت: جون مهندس اعصابم خورد و خمیر بود.با آقای ... حرف زدم.گفت ظهر چند دقه باهات حرف زده و کلی خندیده و حالش سر جاش اومده.گفتم یه زنگ بزنم و یه دو دقه اختلاط کنیم و جک بگیم و بخندیم. دیگه نتونستم جلوی خنده خودم رو بگیرم.بیچاره همکارمون چرتش پاره شد.گفتم: یعنی من عاشق این لولیک و بولیکم (همون بنده خدایی که قالب ساز رو حواله داده بود سمت من به اتفاق برادرش که شریکشه) اصلا" کارشون از این حرفا گذشته.عین یه روح هستن توی دو تا بدن.راستی حرف روح شد.به روح اعتقاد داری؟ خندید و گفت اره خوب اعتقاد دارم.بعد اگه این دو تا این جوری هستن و تو رو آقای .... (رئیس جونم) چطوری هستین.جواب من چیزی بود که خنده خودم رو هم قطع نمی کرد:

گربه سگ.

بعد از دو دقیقه حرف زدن خداحافظی کردیم.

2.

بدترین زمان ممکن تماس گرفته بود.ای کاش این عادت کوفتی رو نداشتم که تلفن کاریم رو تحت هر شرایطی جواب بدم.در حالی که گوشی بین کتف و گوشم بود جواب دادم: سلام. این بار صدا رو نشناختم. خودش رو معرفی کرد.منشی یکی از همکارام بود.گفت که ایشون مشرف شدن به حج عمره.الان تشریف آوردن و جهت دعوت ولیمه زنگ زدن از آقای رئیس جان و خانمشون دعوت کنن.ازش تشکر کردم وگفتم که حتما" پیغامشون رو می رسونم.بعد یه چیزی گفت که موندم توش: البت آقای مهندس بیستاب هم دعوت هستن.داشتم شاخ در می آوردم.تا حالا من طرف رو ندیده بودم.یکی دو بار تلفنی فقط باهاش حرف زده بودم.پرسیدم: خانم مطمئن هستین که آقای بیستاب هم دعوت هستن؟ مگه ایشون حاج آقای بعد از این رو زیارت کردن؟ خندید و گفت: بله.دعوتشون کردن.البت آقای ... پیشنهاد کردن ایشون رو هم دعوت کنیم.(آقای مذکور یکی از برادران لولیک و بولیک هستن).منم دیدم که هنوز من رو نشناخته گفتم: چشم سرکار خانم. من به مهندس بیستاب هم میگم.

بعد زنگ زدم به شخص مذکور و گفتم که: یکی دیگه رفته حج و مار خورده و اژدها برگشته بعد تو منو دعوت می کنی؟ همین کارا رو میکنی که باعث میشه من عاشقت بشم.خندید و گفت: من دیدم همه بچه ها دور هم جمع هستن.گفتم بیای و همه رو بعد از چند سال کار کردن ببینی.کلی هم میخندیم و حال می کنیم. تعطیل هم هست دیگه.سر کار که نیستی؟ گفتم: سر کار که نیستم اما من جمعه ها همیشه عصری درکه هستم.سعی می کنم حالا ظهر برم و عصری سر خرم رو کج کنم و اونوری بیایم. اونم تا حالا شرق تهرون خیلی نیومده. خندید و گفت: من موندم تو که از خروس خون تا بوق سگ اون تویی اینا رو از کجات در میاری؟ ""چشمه س داداش.یهویی خودش می جوشه. خودمم نمی دونم.حالا می بینیم همدیگه رو جمعه""

سالها توی زندگیم شیوه زندگیم یه چیزی بود: سرد،سخت،بی تفاوت.اما خوب الان کیلومترها دورم از اون روزها و خیلی ساده فکر می کردم که هنوزم که هنوزه به همون شیوه دارم زندگی میکنم اما زهی خیال باطل.از روزهایی که شعار اصلیم این بود: به کسی کاری ندارم که کاری بهم نداشته باشه.از روزایی که تا کسی باهام حرف نمی زد حرف نمی زدم.با غریبه ها هم اصلا" نمی جوشیدم.البت هنوزم آزارم به کسی که کاری بهم نداشته نمیرسه.

الان که فکر میکنم به روزهایی که تو لاک خودم بودم نمی دونم که تغییر شیوه م خوبه یا نه اما می دونم که خاکریز بلند تجربه دیگه اجازه سوء استفاده به کسی نمیده.

+ بی سرزمین تر از باد ; ۱٢:۳٩ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/٤/۱٥
    پيام هاي ديگران ()   

چیزی که عوض داره ؟؟؟؟

انگار همین دیروز بود که مادرم آمار دانشگاه منو از من بهتر می دونست و من مات و مبهوت که از کجا فهمیده که من کی انتخاب واحد دارم و چی کار میکنم.بعد از چند ماه معلوم شد.برادر جان ما نیت ازدواج کرده بودن و مورد مذکور هم هم دانشگاهی من بودن.خوب طبیعی بود که گاو پیشونی سفیدی مثل من خیلی برای پیدا کردنش نباید زحمت کشید.تا شب خواستگاری نفهمیدم که کی بود مورد مذکور.گرچه وقتی هم ایشون رو ملاقات کردم بازم خیلی برام آشنا نبودن.

بعد از اینکه موافقت خانواده عروس اعلام شد ظرف مدت یک هفته مراسم عقد کنان هم انجام شد.(دیگه باید فهمیده باشین که خانواده من فرصتها رو عمرا" از دست نمیدن البت به جز یکیشون خنده) در اون مراسم بود که من چند تا از دوستان خانم برادرم رو دیدم.از اونجائیکه کلا" با آدمهای بزرگتر از خودم حشر و نشر داشتم خیلی راحت باهاشون برخورد کردم و اونها هم راحت تر از من با من ارتباط برقرار کردن.بعدها که گاهی گداری همدیگه رو می دیدیم توی مهمونی و یا دانشگاه خیلی محترمانه و خوب با هم برخورد میکردیم.

گذشت زمونه و من رفتم یه دانشگاه دیگه و دوستان رو ندیدم.چند سال پیش که برادرم خونه خرید و یه مهمونی گرفت دوباره دیدمشون.یکی دو تاشون ازدواج کرده بودن و یکی دوتاشون مجرد مونده بودن.من اون شب دیر رسیدم اما متوجه یه چیزایی توی رفتارشون شدم.گویی از حالت احترام هم حتی دیگه در اومده بودن و انگار یه غریبه دشمن دیده بودن.خیلی برام مهم نبود.

چند وقت پیش یه مهمونی دیگه ای بود و من علیرغم میل باطنیم مجبور بودم که برم.فکر کنین قرار بود صبح ساعت 1 به سمت مقصدم سفرم رو شروع کنم.اونوقت باید تا بعد از شام اونم روز پنج شنبه می موندم. اگرچه بازم با غرهای مادرجان مواجه شدم.فکر کنین توی یه مهمونی نیمچه رسمی که همه با رخت و لباس پلوخوری اومدن یکی با لباس و سفر و کوله پشتی وارد بشه.البت طفلی حق داشت.بنده خدا انتظار داشت با وضعیت مناسبی بیام که بلکه اگه یه نگون بختی هوس کرد خودش رو بدبخت کنه یه وضع درست و حسابی ببینه.وقتی وارد شدم پیش تک تک مهمونا رفتم و باهاشون احوالپرسی کردم.دوستان خانم برادرم هم بودن.دیگه همه بچه داشتن.یکیشون رو که به زحمت شناختم.بعد از چند دقیقه از دیدن اون چیزی که جلوم بود داشت مغزم می ترکید. فکر کنین برین پیش چند نفر بهشون سلام کنین.بعد خودشون رو به ندیدن و نشنیدن بزنن.این دیگه قابل تحمل نبود برام.اما خوب چه میشه کرد.یک ساعتی نشستم. خیلی برام جالب بود که دوستان انگار نه انگار که به جز خودشون کسی هم توی مهمونی هست. صرفا" با خودشون حرف می زدن.منم خیلی راحت رفتم پیش فامیلای خانم برادرم و تا تونستیم خوش گذروندیم. کم کم وقت رفتن شد.شام من رو زودتر از بقیه دادن و من رفتم توی یه اتاقی خوردم شامم رو.همین طوری که ولو بودم یکیشون اومد تو اتاق که از تو کیفش چیزی برداره.طبیعی بود که انگار من دیوار دیده باشم.اگه شوما فکر می کنین که خودم رو جمع و جور کردم سخت در اشتباهین.بر حسب اتفاق وقتی داشت رد میشه پاش خورد به پام و ماست توی سینی ریخت رو موکت اتاق و غذای منم توی سینی. انگاری شاسی شلیک موشک رو فشار داده بود.دست و پاش رو گم کرده بود.نمی دونست چی کار کنه.دولا شد که ماست رو جمع کنه با دستمال. "ببخشید آقا بیستاب.متوجه نشدم.الان میرم براتون دوباره غذا میارم" من که همون طوری پام رو دراز کرده بودم حتی نگاهش هم نکردم چه برسه به جواب عذرخواهی دادن و کمک کردن بهش برای جمع کردن ماست ها.چنگال رو کردم توی ماکارونی های توی سینی و به خوردن ادامه دادم.

خوب موفق شده بودم.حسابی ناراحت شده بود.هم عذاب وجدان داشت و هم شاکی شده بود از برخورد من.چند ثانیه بعد خانم برادرم اومد تو اتاق.خیلی مضطرب پرسید: چی شده؟ منم طبق معمول خونسرد جواب دادم: یه خانمی اومد رد شه خورد به سینی غذا.ماست هم ریخت روی موکت.سریع جمعش کرد.اثر زیادی نزاشته.ناراحت نباش.گفت: برو دیوونه.خودت رو میگم. لباست که چربی خالی شده.شامت هم ریخته توی سینی که.بده برم برات دوباره بریزم.با خنده جواب دادم: من که همه رو خوردم.دیگه سینی و بشقاب نداره که.بعدشم مرد که نباید لباس تمیز تنش باشه.خنده ش گرفت و گفت: خوب چیزی نمیخوای؟ منم تشکر کردم ازش و گفتم که نه.

کم کم وقت رفتن شده بود و زمان انتقام گرفتن من.دیگه همه مهمونا اومده بودن.من کوله به کمر رفتم و از همه خداحافظی کردم. خوشبختانه رفقا یه طرف سالن نشسته بودن با شوهران و بچه ها.طبیعی بود که از نظر من اون طرف سالن دیوار بود.به عمد از سمتی خداحافظی رو شروع کردم که تهش با اونجا برسم. متوجه شدم که به هوای بقیه اینا هم بلند شدن.منم تا آخرین نفر کناری خداحافظی کردم و این چند نفر رو خیلی راحت رد کردم و رفتم برادرزاده م رو بوسیدم و خداحافظ.به همین سادگی.

ناراحت شدن که ناراحت شدن.به جهنم.مگه قراره همیشه بهترین رفتارها رو با مردم داشته باشیم؟ به خصوص وقتی حرفای یکیشون رو شنیدم که بیشتر حالم ازش به هم خورد.مادر به یکشون گفت: پس تو هم به سلامتی بچه دار شدی و مامان شدی. مبارکه. ایشون هم که تحصیل کرده و آکادمیک هستن جوابی دادن تاریخی: بعله دیگه.همه گفتن بچه دار شین.مام گفتیم بشیم.زبان

تو دلم میگفتم ای خاک بر سر همه کنن که تو رو نشناختن.و ای خاک بر سر تو کنن که به حرف بقیه بچه دار میشی.عصبانی

شنبه صبح داشتم به برادر بزرگم توضیح می دادم که علت اون کارم چی بوده.البت طفلیا مثل اینکه به زور یک ساعتی مونده بودن و با ناراحتی مهمونی رو ترک کرده بودن.در حالی که من داشتم با رفقام می خندیدیم و حال می کردیم.

+ بی سرزمین تر از باد ; ۱٠:٤٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٤/۳
    پيام هاي ديگران ()