آخر خط

بد شانسی نوشت

سلام

دوستان جان لطفا" پس از مطالعه موارد زیر بدشانس ترین رو پیدا کنید لبخند:

1.

تصور کنین که یه گل پسری بعد از کلی کلنجار رفتن با دوست دختر خودش طرف رو کم کم مجاب کرده که ازدواج کنن(با اینکه نه پول داره و نه امکانات.صرفا" دوستش داره) تو شب تولد خودش چند تا از دوستاش رو دور خودش جمع کرده و بهشون شام داده.از خود راضیبعد دوست دخترش کلی اظهار علاقه و آره و اینا و تولد مبارکی در حقش انجام داده. بغلدر راه برگشت به منازل خودشون ییهو موبایلش به صدا در اومده و می بینه که یه موبایلی افتاده روی گوشیش.در لحظه مذکور بر حسب اتفاق دوست دخترش در کمال هوشیاری بوده و ازش میخواد که جواب بده گوشی رو. منتظرجواب دادن همانا و به باخت عظمی رفتن همانا.وقت تمام چراااااااااااااااااا؟ خوب معلوم چرا.(ببخشبد این تبلیغ یخساران بود) طرف دوست دختر سابقش بوده.بهش زنگ زده تولدش رو تبریک بگه.ایشون که هم نمیخواسته بد جواب طرف رو بده حالا مورد عنایت دوست دختر فعلیش قرار گرفته اساسی. زن بی زن.گریه

ببین دوست جان با اینکه شخصا" خیلی دوستت دارم اما باید بگم که مرغ شانس در لحظه این اتفاق شونه های تو رو مورد عنایت خودش قرارداده بوده.خنده

2.

تصور کنین که یه بنده خدایی کلی ادعای معرفت و مرامش میشه.کلی هم از پاک بودن و صادق بودن با رئیسش بگه. گاوچرانبعد وقتی ساعت 7 عصر به جای اینکه پیش زن و بچه ش باشه در کنار خانوم همکار سابقش باشه و دلی دلی در یک کوچه پرتی از شهرک محل کارش در حال پرسه زدن باشه که ییهو یه صحنه دل انگیز ببینه.چی؟وقت تمام

رئیسش و مدیر عاملش در فاصله دو متری ازش قرار گرفتن و دارن ایشون رو مشاهده می کنن.عینک

3.

تصور کنین که تعطیلات رو رفتین یه جایی که چند صد کیلومتر از محل کار و زندگیتون دوره.جهت استراحت تشریف بردین. بعد در حالی که در کنار یک آبشار به سر می برین می شنوین ییهو یه صدای لطیف آشنایی شما رو با نام آقای مهندس صدا میکنه. عینکوقتی صدا رو تعقیب میکنی می بینین که بعله.چشمتون به جمال خانوم همکارتون توی یه شرکت دیگه روشن میشه که بر حسب اتفاق کلی براش افه چسی اومدین که من تعطیلات رو مجبورم بیام کارخونه چون شما دیر سفارشتون رو اعلام کردین به ما و مدیر عامل هم دستور داده هر طوری شده بهتون بعد از تعطیلات جنس بدیم.مژه

 

پ ن: من شخصا" مورد اول رو انتخاب میکنم.همین طوری هااااااااااااااااااااااااااااااااا.قهقهه

+ بی سرزمین تر از باد ; ۱٠:۳٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۳/٢۸
    پيام هاي ديگران ()   

ژوژمانهای یک ذهن پریشان

یک دوست جانی داریم ما که در نوعش خودش موجود دوست داشتنی ای است.خیلی با هم سفر رفته ایم.واقعا" اگر بخوام نمی توانم تعداد دقیق سفرهایی را که با هم رفته ایم را بشمارم.جوان بود و پر شر و شور.تقریبا" در هر سفری که می رفتیم اگر جمعی بود با یک دختری برمی گشت.تازه اگر تنها بود.اگر نه که خوب دست از پا خطا نمی کرد.

یادم می آید از همان روزهای اول آشنایی مدام اسم یکی از دوست دخترهایش ورد زبانش بود.چند وقت به چند گاهی گپی هم با هم می زدیم.اما هیچ وقت ندیده بودمش تا پارسال.فکر کنم 5-6 سالی می شد که با هم در ارتباط بودند.اما خوب هر دو جوان و تخس.خیلی راحت به تیپ و تاپ هم می زدند.چند ماه با هم بودند،چند ماه بی هم.اما ته دلش همیشه یه گوشه ای برای آن دختر داشت.تا اینکه از تقریبا" یک سال پیش من متوجه تغییرات جالبی در رفتارش شدم.دیگر چشمانش هرز نمی چرخید و پدر سوخته بازی در نمی آورد.سرش به زیر افتاده بود انگاری.شک کرده بودم.تا اینکه خودش مغر آمد.با دخترک به توافق رسیده بودند.انگار بعد از چند سال دیگر فهمیده بودند که ارزش با هم بودن چقدر زیاد است.چند ماه پیش بود که برای اولین بار دوست دخترش را دیدم. دختر بسیار خون گرم و شادی بود.از لحاظ ظاهری هم به هم می خوردند.وقتی یه مشکل ناخواسته برای دوستم پیش آمد به ناچار دخترک با خانواده دوستم هم طرف شد.خیلی راحت وجود همدیگر را قبول کردند و همه با هم در جهت رفع مشکل بسیج شدیم.از آن طرف خانواده دخترهم چند صباحی بود که این دوست ما را شناخته بودند و به او اعتماد داشتند.

یک شب که دو نفری در حال گز کردن این مملکت بودیم حرفمان به کسی کشید که دیگر نامزدش شده بود.حرفهایش خیلی برایم جالب بود:

تو دیگه منو می شناسی.من با همه مدل دختر بودم.قد بلند،قد کوتاه،چاق،لاغر،بچه پائین،بچه بالاو ... .اما همیشه جای این یکی انگار برام محفوظ بود.نمی دونم چرا انقدر کل کل با هم می کردیم.چرا بی خودی این همه سالی رو که می تونستیم با هم باشیم رو از دست دادیم.خودت دیدیش دیگه،می دونی که نه جنیفره نه آنجلینا اما هر چی هست خیلی با معرفته.الان دیگه بدون هم نمی تونیم.هنوزم دعوا و مرافعه با هم داریم اما به تیپ و تاپ هم نمی زنیم.اگر کارم گیر نمی کرد عید همین امسال می رفتیم خواستگاری.اما خوب خدا خواست دیگه.

حرفهایش برایم جالب بود.یاد حرفهای چند سال پیشخودم افتادم که مدام در گوشش می خواندم."بزغاله انقدر جر نده خودت رو. سعی کن تمرکز کنی.می دونم که جوونی و خوش تیپی و هزار تا آدم هم در روز دور و برت هستن.اما یه روزی میرسه که ته دلت یه چیزی کم داری.سعی کن دنبال کسی باشی که تو همون یه ریزه جا بشه.حتی اگه کوچیک هم باشه.اینا مثل آب روون هستن.میرن.اما اون می مونه.چون سنگ کف رودخونه س."

دیگر به رویش نیاوردم.وقتی در همین سفر آخری که رفتم سعی داشتم یک دختر 20 ساله را توجیه کنم که حقوق زن و مرد با هم برابر است اما ذاتا" با هم فرق دارند متوسل شدم به کلماتی که هیچ وقت فکرش را نمی کردم روزی بر زبانم بیاید:

"تو هنوز جوونی.گستاخی بزرگترین مشخصه جوونیه.خوب هم هست.اما باید گاهی هم این اسب سرکش رو تنها بزاری و برای یه مدت کوتاه هم که شده آروم باشی.تو هیچ گاه سمت یک پسری که حس حمایت و امنیت رو بهت نده نخواهی رفت.اگه بری هم سریع دل زده ت میکنه.حالا هر چقدر هم خوشکل باشه.هیچ پسری هم سمت یه دختری که بهش اعتماد نداشته باشه نمیره"

اینجا بود که دوست جان ما آمد وسط و گفت: ببین این پیرهن صورتی واین نیش باز و قیافه ش رو نیگا نکن.این تو 32 هستش.چند سال پیش از این حرفا به منم میزد.من اومد می گفتم بمیر بابا اما الان کم کم می بینم که راست میگه.حالا خودت می دونی.

از بعد از سفر یک تلنگری انگار خورده ام.نمی دانم چه اتفاقی برای افتاده است.مثل اینکه پنجره های تازه ای از زندگی برایم باز شده.تجربه را در درونم حس می کنم.تغییر نسبت به چند سال پیشم را حس می کنم.گرچه از قبل هم با دوست های بزرگتر راحت تر بودم اما انگار حالا بیشتر درکشان می کنم.نمی دانم خوب است یا نه.

پ ن (1): معلومه که تمرکز نداشتم نه؟

پ ن (2): مسی جان می تونی به حامد بگی پاشه بیاد این پست من رو بخونه وبا قبلیا مقایسه کنه.اونوقت می بینه که در همیشه روی یه پاشنه نمی چرخه.

پ ن(3): دنیای یک بنده خدایی دارد مشکل دار می شود.برایش دعا کنیم.

+ بی سرزمین تر از باد ; ۸:٥۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۳/۱٩
    پيام هاي ديگران ()   

فامیل نوشت

صدای قرآن که به گوشم خورد دیگه آرامش دل پیدا کردم که خبر درست است.بعد از چند سال بیماری سرانجام زمان رفتن فرا رسیده بود.من غرق در خاطرات کودکی بودم.وقتی به تهران می آمدیم و می دیدیم که شبها یکهو چراغها خاموش می شوند و یه سری نورهای رنگی به سمت آسمان می روند.وقتی به خانه برمی گشتیم چقدر خوش می گذشت.ولی خوب سرانجام ما هم بزرگ شدیم و سرمان شلوغ شد و هر چه ارتباطات بیشتر پیشرفت کردند ما از هم دورتر شدیم.در بازه زمانی کوتاهی خیلی از بزرگترهایمان عمرشان را دادند به شما خوانندگان عزیزتر از جان. قبل از اینکه به دبیرستان برسم نه دیگر پدربزرگی داشتم و نه مادر بزرگی.کم کم بقیه بزرگتر ها هم کوله بار سفر بستند و ما ماندیم و خانواده ای که هر کداممان در یک جای این کره خاکی بودیم.

هر چقدر بزرگتر و بزرگتر شدم و درگیریهای کاری و تحصیلی بیشتری پیدا کردم حال و حوصله ام کمتر شد طوریکه دیگر حتی تلفن را هم وقتی خانه بودیم جواب نمی دادم تا روی پیغام گیر برود.هر کس را دلم می خواست جواب می دادم(که تعداشان هم زیاد نبود).وقتی محل زندگیمان را هم عوض کردیم و به آپارتمان جدیدی آمدیم که دیگر هیچ.حتی با همسایه هامان نیز مراوده ای نداشتم.فقط مسئول آپارتمان را می شناختم و سلام و علیکی بعد از چند ماه می کردم.بعد از آنکه سربازیم تمام شد تازه بعضی از اهالی آپارتمان فهمیده بودند که خانواده ی ما چهار نفر هستند و آن انقی که با لباس نظامی سربازی شبها ساعت 10 به خانه می آید پسر خانواده خوش مشربی است که خیلی زود در دل اهالی جا باز کرده بودند.دیگر برایم عادی شده بود.اینکه کسی مرا نشناسد و من در لاک خودم زندگی کنم و آزارم به کسی نرسد که کسی هم به من کاری نداشته باشد.فامیل که دیگر هیچ. زندگی کارمندی طوری مرا از فامیل دور کرده بود که فقط یادآوری می کردند که من هم زنده ام.یادم می آید وقتی به زور مرا به عروسی پسر عمه ام در یک شهر دیگر بردند بنده خدا عمه جانم چنان ذوق زده شده بود که خودم هم تعجب کرده بودم.شام عروسی را که خوردیم مادرم آمد به سمتم.چند نفر هم همراهیش می کردند.سلامی به همه کردم.تقریبا" کسی باورش نمیشد که آن دیلاقی که جلویشان ایستاده همان ریقوی دیروز باشد که در خط مدرسه به بیمارستان کار می کرد. با شنیدن اسمهایشان کلی باید زور می زدم که خاطراتشان به سراغم بیاید.این اتفاق مصادف شده بود با زمانی که تصمیم گرفتم تمام زندگیم را ریست کنم.این بار به میل خودم زندگی کنم.کم کم مهمان به خانه مان می آمد در خانه می ماندم.مادر جان که از بچه گیم داستان سر و کله زدنش با من شهره خاص و عام بود از شوخی کردن با من در حضور میهمانان لذت می برد.و دیگر من هم دعوت میشدم به میهمانی های خانوادگی. گرچه 99% را نمی رفتم و کلا" با تمدن خیلی عیاق نبودم و ترجیح می دادم که در کوه و بیابان باشم تا شهر.

زمان گذشت تا اینکه چند سال پیش دایی پدر فوت کردند.تقلای زیاد پدر را که دیدم برایم سووال پیش آمده بود.مگر چه خبر است؟ چند سال است طرف را ندیده ای؟ چرا داری انقدر به خودت سخت می گیری؟ جواب پدر هنوز هم یادم است: ""فرزند، بزرگترها دلگرمی هستند.این روزها را نبین که از هم دوریم.بچه گی هامان در خانه همین دایی ها گذشته. قسمت زیادی از تربیت ماها بر عهده همین فامیلها بوده.من از ترس همین دائیم مدرسه می رفتم.در این یک کار خیلی سخت گیر بود.باید مدرسه می رفتیم.""  آن روز خیلی منظورش را نفهمیدم.اما در این یکی دو روزه کامل متوجه شدم.جسم بی جان او نزدیک به 3 سال در جلوی چشم همه بود.3 سال تمام در کما بود.اما همیشه اسمش سر زبانم بود.خیلی خوش مشرب و میهمان نواز بود.امکان نداشت به مهمان در خانه ش بد بگذرد.یادم است در برهه ای از زمان به مشکل مالی خورده بود.وقتی متوجه شده بود که میهمان دارد آمدن همه را اوکی کرده بود و سریع رفته بود از صندوق مسجد محله وام گرفته بود که به آنها خوش بگذرد.و من هیچ وقت این را فراموش نمی کنم.این چد روزه وقتی می بینم که پدر چقدر فامیل دارد.کسانی که ممکن است 20 یا بعضی را 30 سال باشد که ندیده باشم اما نامشان دلگرمیست یک جورایی حسودیم می شود.وقتی در بغل پیر زن فرتوتی بودم که حتی وقتی خودش را هم معرفی کرد کلی زور زدم تا بفهمم کجای خاطراتم جا دارد ناگهان حس کردم که نزدیک به 15 سال است که من دیگر مادر بزرگی ندارم و چقدر جایش خالی بوده برایم.الان می فهمم که سربازم راست می گفت.ماها دیوانه ایم.آنها زندگی خوبی دارند.عصر که میشود فامیل دور هم جمع می شوند.یک ماحضری حاضر می شود و می خورند.بعدش می خندند و شادند تا چند ساعت.بعد هم هر کس حوصله داشت می رود خانه خودش. هر کس هم حوصله نداشت مایه ش یک لحاف و تشک است و بس.الان که دقت میکنم می بینم که چه مصلحتی ایجاب میکرد که من 15 سال پسر عموهایم را نبینم؟ یعنی کار در زندگی انقدر مهم است؟ نه.این زندگی نیست که امثال ماها داریم.این با هم بودنهاست که طراوت زندگی را باعث می شود نه درگیری و صبح تا شب و خزیدن آرام نصفه شب از پای کامپیوتر به درون تخت خواب.

کی می شود که عمق فاجعه را بفهمیم نمی دانم.

+ بی سرزمین تر از باد ; ۸:۱٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۳/٥
    پيام هاي ديگران ()