آخر خط

ته مانده های ذهن یک نسل سومی

میون این همه کوچه که بهم پیوسته

کوچه قدیمی ما،کوچه بن بسته

 

دیواره کاه گلی یه باغ خشک که پر از شعرای یادگاریه

مونده بین ما و اون رود بزرگ که همیشه مثه بودن جاریه

 

صدای رود بزرگ،همیشه تو گوش ماست

این صدا،لالایی خواب خوب بچه هاست

 

کوچه اما هرچی هست

کوچه خاطره هاست

 

اگه تشنه،اگه خشک

مال ماست،کوچه ماست

 

***

 

توی این کوچه بدنیا اومدیم،توی این کوچه داریم پا میگیریم

یه روزم مثه پدربزرگ باید،تو همین کوچه بن بست بمیریم

 

اما ما عاشق رودیم مگه نه

نمی تونیم پشت دیوار بمونیم

 

ما یه عمره تشنه بودیم مگه نه

نباید آیه حسرت بخونیم

 

***

دست خستمو بگیر تا دیوار گلی رو خراب کنیم

یه روزی هر روزی باشه

 

میرسیم باهم به اون رود بزرگ

تنای تشنه مون میزنیم به پاکی زلال رود

 

دست خستمو بگیر تا دیوار گلی رو خراب کنیم...

 

پ ن (1): چند روز دیگه سالگرد آزاد سازی قطعه ای از خاک این کشور هستش.تعداد زیادی از جوونای این مرز و بوم از تمام قومیت ها و نژادها جونشون رو دادن تا قطعه ای از خاک کشور آزاد بشه.

پ ن (2): خونده بودم جایی که وقتی یک جنگی رخ میده تا چند نسل رو تحت تاثیر خودش قرار میده.با اینکه زمان جنگ خیلی از نسل سومی ها بچه هایی بودن که شاید خیلی هم تو جریان امور نبودن اما ته ذهنشون همیشه تصاویری از جنگ و خشونت رو دارن.معلوم نیست که باید چند نسل بگذره تا این خاطرات دیگه خانواده ای رو تحت تاثیر خودش قرار نده.

هنوز هم وقتی تصاویر جنگ رو میبینم بی اختیار یاد آژیرهای خطر،خاموشی،فرار از کلاس درس به سمت پناهگاه،سگهایی که داخل پناهگاه بودن و با دیدن همدیگه معلوم نبود کدوممون بیشتر ترسیدیم،صدای وحشتناک هواپیماها موقع رد کردن مرز،تا مرز جنون رسیدن وقتی می دیدیم که زود برگشتن و .... .

این ته مانده های ذهن نسلی هستش که از اولش جنگ دید و جنگید و من می دونم که طالعش طوری خواهد بود که تا آخرش باید بجنگه.با سختی هایی که ته مانده های همون جنگه.، ولی امیدواره که روزی بچه هاش در صلح و پویایی زندگی کنن.لبخند

+ بی سرزمین تر از باد ; ۱٠:۱٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٢/۳۱
    پيام هاي ديگران ()   

روز زن نوشت (فکر کنم 3)

بدن انسان می تواند تا 45 واحد درد را تحمل کند،

اما زمان زایمان، یک زن تا 57 واحد درد را احساس می کند

این معادل شکسته شدن همزمان 20 استخوان است تعجب

به سلامتی همه مادران دنیا هوراهوراهورا

 

پ ن: حقیقتش من که بالاخره نفهمیدم که فردا روز مادر هستش یا روز زن.ولی خوب به هر حال اینکه نیمی از مردم حداقل یک روز در سال به فکر شاد کردن دل نیم دیگه ای باشن قابل تقدیره.

به همین بهانه من از همین مکان (البت می دونین که مقدسه نیشخند) روز مادر و زن و خواهر و مادر بزرگ و عمه و خاله و دختر خاله و دختر دایی و دختر عمو و دختر عمه و زن دایی و زن عمو اوه ... یه نفس چاق کنم. ادامه میدم: و دوست دختر و خواهر دوست دختر و مادر دوست دختر و خواهر دوست پسر و مادر دوست پسر و مادر و مادر زن و خواهر زن و مادر شوهر و خواهر شوهر و .... تبریک میگم.وجدانی دیگه کم آوردم.من الان باید برم.کم کم داره کوه دیر میشه. خودتون اگه کسی جا افتاده بنویسین که من بهش تبریک بگم یه وخ دلگیر نشه.  خنده

+ بی سرزمین تر از باد ; ٢:٤۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٢/٢٢
    پيام هاي ديگران ()   

پریود نوشت

دوران نوجوانی:

اوه اوه بیستاب این امروز چش بود؟ چرا پاچه می گرفت؟ " جون تو نمی دونم.چیزی بهش نگفتی ؟" نه جون بیستاب. "ولش کن.چند روز بهش محل نده خودش خوب میشه و برمی گرده"گاوچران

چند سال قبل:

بابا اینکه دیروز موافقت کرده بود بااین نحوه کار.مگه من مسخره م که هر روز زنگ بزنم شرایط رو عوض کنم؟ حالا هی آقای بیستاب شوما بگو بی تجربه س و بلد نیست.اگه بلد نیست غلط می کنه ماها رو علاف خودش کرده.اصلا این چه مدل حرف زدن بود؟ نا سلامتی من 10-15 سال از این دخترک بزرگترم.انگاری هیچی حالیش نیست. "عصبانی اووووووووووووه داوود جون بمیرم برای دلت که انگاری کمپلت عین دروازه طالب لو شده.بابا حالا طرف امروز از یه دنده ی دیگه بلند شده بود از خواب،یه چیزی گفت تو جدی نگیر.بزار من چند روز دیگه با همین شرایطی که تو کنار اومدی باهاشون قرارداد رو می بندم.نمی زارم حرفت شهید بشه.درصدت هم محفوظ.خیالت راحت باشه."  آخه بیستاب جون دلم میخواد سرم رو بکوبم به دیوار از دستش.این خل و چل پریروز کم مونده بود بپره بغل من از خوشحالی.حالا امروز اینجوری می کنه. "کلافه ای بابا.یعنی تو نی دونی چرا؟" نه خوب من از کجا بدونم. تو رفیقی و همکلاسیش بودی.از من می پرسی؟ من با خنده جواب دادم: بی خودی تو خاکی نزن.آدم دلشاد مگه تو زن و بچه نداری؟ با قیافه متعجب گفت: نکنه تقصیر زن منه؟ من در حالی که می خندیدم گفتم: خوب معلومه که تقصیر زن توئه.معلوم بود که حوصله شوخی نداشت.ادامه دادم: اگه وقتی زنت پریود می شد یقه ت رو می گرفت و اوقات تلخی میکرد الان حالیت میشد که جریان چیه. نیشخندبزار یه چند روزی بگذره.دوباره همه چیز میاد سر جای خودش.فقط وقتی درست شد دیگه کشش نده که چرا فلان روز این حرفا رو زدی.این شاید خودشم یادش نیاد چیا گفته.

3 سال پیش در کنار یه مدیر واقعی

ببین پسرم یه مدیر خوب کسیه که بتونه بهترین حالت کار کردن برای نیروهای زیر دستش رو فراهم کنه. طوری که کمترین میزان مشکل رو داشته باشن. صبح شاد و شنگول بیان سر کار.عصر هم شاد و شنگول برن خونه شون.آخر ماه هم که حقوقشون رو میدین راضی باشن.کم و زیادش بماند.یاد بگیر که به همه آدمها همیشه احترام بزاری.برای کارگرات حتما روزی چند دقیقه وقت بزار که کنارشون باشی و حس کنن که تو هستی.اینطوری اولا" دودره ت نمی کنن ثانیا" یکی هست که بتونن مشکلاتشون رو بهت بگن.هیچ وقت نزار که اعتراض و نطق زیر دستت خفه بشه که تبدیل میشه به یه عقده ی بزرگ و تا روز قیامت هم ازت نمی گذره.روی کارکردنش تاثیر منفی میزاره.

می دونم که اکثر کارگرای زیر دستت زن هستن.یاد بگیر که یه طوری باهاشون رفتار کنی که فرق تو رو با نفرات قبلیشون حس کنن.باید برای اینا بیشتر از مردها وقت بزاری.باید بیشتر بشنوی چی میگن.طوری رفتار که که وقتی وارد اتاقشون میشی احساس امنیت کنن نه اینکه بترسن.ترس احساسیه که به آدم قدرت میده و اولش خیلی خوش به حالت میشه اما بدون که زرتی کله پا میشی.اگه یه روز صبح دیدی یهویی یه خانومی یقه ت رو گرفت و شروع کرد به دری وری گفتن هیچی نگو.می دونم که به غر شنیدن حساسی و اصلا" طاقت غر شنیدن نداری.اما بدون که اگه عادت نکنی به شنیدن غر این جماعت کله پا میشی.ساکت

من با تعجب گفتم: یعنی چی اگه یهویی یقه م رو گرفتن چیزی بهشون نگم؟ با خنده جواب داد: منظورم اینه که اه دیدی یهویی یه رفتار غیر عادی نسبت به قبل داشتن به روی خودت نیار.اصلا" جوابشون رو نده.از این گوشت بشنو و از اون گوشت در کن. سعی کن پیک کارشون رو در بیاری.زمانی که هوش هیجانیشون در بهترین حالته بزارشون سر کارای سخت اما محیط کارشون رو مفرح کن.ببین چه نتیجه ای میگیری.بعد از دو سه ماه باید تاریخ پریود شدنشون رو هم حتی بدونی.این طوری می تونی تو اون روزا بیشترین کاربرد رو ازشون انتظار داشته باشی.حواست باشه که دهن به دهنشون خیلی نزار. حتی شوخی های عادی و معمولی.تا خودشون چیزی نگفتن تو هم چیزی نگو.

با خودم گفتم یعنی من برم تو تقویم تیک بزنم که کی چه وقت پریوده؟ با کمترین فکر به این نتیجه رسیدم که راست میگه.به هر حال پدر تجربه بسوزه.نیشخند

چند روز قبل

خانوم ... بیا کارت دارم.سرپرست خانوما در حالی که قیافه ش رنگ پریده بود و عصبی اومد تو اتاقم.گفتم یه دقه بشین.خودم رو مشغول یه تلفن کردم.اونم بی خودی.بعد گفتم برو کارکرد خانوما رو تو فروردین بیار. بلند شد که بره اما طاقت نیاورد: مهندس مگه من اینا رو آخر ماه بهتون ندادم؟ بی کارم هی برم تو فایلم رو بگردم؟ با لبخند جواب دادم دنبال یه چیز دیگه ایم نه حقوق. یه دقه بعد بازم صدای جیغ و دادش رو شنیدم.از شانس ما یه صدای زیری هم داره که دقیقا" فرکانسش سینوس به سینوس روی اعصاب منه.بازم داخلی اتاق مونتاژ رو گرفتم و صداش کردم که بیاد.اومد خیلی ناراحت.بدون اینکه چیزی بهش بگم یه ماشین حساب بهش دادم و گفتم ببین میخوام برام حساب کنی که میانگین کار خانوما توی فلان جنس و بهمان جنس چقدره؟ بشین پشت میز من.من میرم و چند دقه دیگه میام.کارت تموم شد صدام کن با هم برنامه کار رو بچینیم. قبل از اینکه برم یه آهنگ ملایم که استاد کردم براش.رفتم.می دونستم با این هوشی که داره تا یک ساعت دیگه هم نمی تونه کار رو تموم کنه. تو این فاصله منم که بی کار بودم یه چرخی تو سالن تولید زدم و بعدشم رفتم تو اتاق مونتاژ.یه مقدار شوخی کردم با خانوما که از اون حال و هوای دعوا بیرون بیان.یه ذره هم پشت سرش غیبت کردیم وخندیدیم. یولنزدیک یک ساعت شد و صدام کرد.رفتم و تمام چیزایی رو که اول ماه بهش گفته بودم رو یه بار دیگه تکرار کردم.اونم همه رو دوباره نوشت.اما دیگه راحت بود.عصر هم موقع رفتن اومد یه روز مرخص بگیره.در کمال تعجب رئیس جان و همکار جدیدمون بهش دو روز مرخصی دادم.رئیس جان گفتن که: ببینم به این دو روز مرخصی میدی فکر کردی کاراش رو کی میکنه؟ گفتم: مگه شوما فکر میکنی این می تونه توی این دو روزه کار کنه؟ گفت یعنی چی؟ منم دفتر حضور و غیاب رو آوردم براش.دقیقا" حالیش کردم که همیشه حوالی دهم تا پانزدهم هر ماه این نیاز به یکی دو روز مرخصی داره وگرنه آمار کارش میاد پائین.

قیافه رئیس جان دیدنی بود. همکار جدید که سابقه 17 ساله ش رو گاهی مطرح میکنه گفت: تو یعنی حفظی که کی این مرخصی میخواد؟ تعجب گفتم نه اونو حفظ نیستم اما می دونم که وقت پریودش همین موقع هاست.تو این روزا یکی دو روز باید بره.وگرنه تمام کارخونه رو به آتیش میکشه. این مطلب برای رئیس جون و ایشون که خیلی خیلی ماخوذ به حیا هستن حکم حرف ناموسی رو داشت.فهمیدم که این حرف خیلی توی مغز فندقیشون جا نمیشه.خیلی سریع تقویم مربوطه رو نشون رئیس دادم.گفتم ببین اینا زمانهایی هستش که خانوما پریود میشن.توی این روزا اکثرا" کار بسته بندی بهشون میدم که خیلی سخت نباشه.یه ذره هم محیط بسته بندی شادتره. نیگا کن توی این روزا که مونتاژ کردن آمارشون پائینتره. بهتره که این زمانها رو طوری براشون تنظیم کنیم که راحت باشن وگرنه نمیان سر کار.بندگان خدا حق هم دارن.سختشونه.شما فکر کردی چطوری اینا هر کدوم ماهی 24- 25 روز میان سر کار؟ قیافه هاشون خیلی دیدنی شده بود. همکارم با خنده گفت حالادیگه باور میکنم که میگن این بیستاب رنگ جوراب کارگرا رو هم می دونه.من اولش که هنوز توی ... کار میکردم فکر می کردم که این کیه دیگه. روزای اولی که دیدمش باورم شد که راست میگن.الان دیگه موندم. یعنی سیستم تو گور پدر موساد و سیا.این همه اطلاعت رو از کجا آوردی؟ این همه آنتن داری بینشون؟متفکر

خیلی حق به جانب بهش گفتم: ببین به من میخوره که اهل پررش دادن آنتن باشم.من هر کسی بیاد راجع به کارگر دیگه ای بد بگه رو جریمه میکنم.اصلا قبول نمیکنم زیرآب زنی رو. کار آدمای ضعیفه این کارا. عصبانیدیگه نمی تونست جلوی خنده ش رو بگیره.گفت یعنی تو الهام میشه بهت که وقت پریود شدن اینا کیه؟ گفتم بهش نه.قیافه هاشون خوب داد میزنه.

دیروز صبح:

هنوز پام رو توی سالن تولید نزاشته بودم سرپرست خانوما رو دیدم.قبل از اینکه سلام کنه گفتم: مگه بهتون نگفتم که روزی دو نفر بیشتر مرخصی نرن؟ چرا سه نفر رفتن؟ چرا خانوم ... مرخصی رفتن؟ سلام کرد و گفت: خوب می خواستم بیام باهاتون حرف بزنم. اما خوب خبرا زودتر دست شما میرسه. با ناراحتی گفتم: ببین دو دقه دیگه باید بهم بگی.در اتاقم رو هنوز نبسته بودم و با همکارم سلام و علیک نکرده بودم که اومد تو. گفت: خانوم ... و خانوم ... دیروز مرخصی گرفتن.خانوم ... هم صبح پیام داد که نمیاد. گفتم: خانوم جوابش رو می دادین که نه.باید بیای.اگه نمی اومد من می دونستم و اون.دیگه باهاش بحث نکردم.رفت. یه ده دقیقه بعد همکارم گفت: چی شده بیستاب جون؟ سر صبحی شاکی شدی؟ خیلی آروم بهش گفتم: بابا من به اینا گفتم که روزی 2 نفر فقط.الان کمبود نیرو دارم.کارگر هم می دونی که پیدا نمیشه دیگه.مام سفارش داریم خیلی راحت یه لبخند شیک تحویل من میدم که پیام داده.بی خود کرده پیام داده. البت اینم بگم هاااااااااا اینا همه ش عوارض صبح زود سر کار اومدنه. 50 بار گفتم که من سر صبح اعصابم خورده.کارایی ندارم.باز گیر میدن که نه باید صبح زود بیای.منتظر

خندید و چیزی نگفت.سر ظهر که شد و دیگه حسابی در حال گفت و خند بودیم گفت: خدائیش کدومشون سر صبحی بهت گفتن؟ اینا 5 دقه هم نبود که از سرویس پیاده شده بودن.زرتی خبر رو بهت دادن؟ گفتم بهش: ببین من چند روز قبل هم بهت گفتم.من هیچ آنتنی ندارم.پرسید خوب پس از کجا فهمیدی امروز کیا نیستن؟ بهش گفتم که ببین این فرق بین من و شماهاست.شماها سالها تو سیستمهای دولتی مدیر بودین.ولی خوب مدیریتی نکردین دیگه.صرفا" ائین نامه اجرا کردین. من کسی هستم که بعد از 8 سال از کار دولتی فرار کردم.حالا حالاها جا داری تا متوجه بشی.بعد از اینکه گیر داد بالاخره اعتراف کردم. یادته چند روز قبل گفتی که رنگ جورابشون رو هم می دونی؟ گفت اره. گفتم اون وقت تو نمیگی کسی که رنگ جوراب کارگرا رو بلده دمپائیشون رو می شناسه؟ دم در ورودی تو جاکفشی رو صبح به صبح نگاه میکنم.قشنگ معلومه که کی اومده و کی نیومده.گاوچران نیشخند

�

+ بی سرزمین تر از باد ; ۱٠:٠٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٢/۱۸
    پيام هاي ديگران ()   

نتیجه دموکراسی

 

خوب دموکراسی حکم میکنه که من قسر در برم از عاشقانه نوشت و طنز بنویسم. اوهفقط قبلش بگم که این وبلاگ هیچ گونه مسئولیتی در قبال فوت و یا حمله قلبی در اثر تعجب برای خوانندگان این پست رو بر عهده نمی گیره.گاوچران

 

1.آقای بیستاب من شنبه پدرم رو میارم تهرون که ببرمش بیمارستان و که آزمایشاش رو بده.یه چند روزی احتمالا" نمیام.من: ایشالا که خیر باشه.برو من حواسم هست.فقط قربونت این کارگر شرکت .... اومده که تاریخ قالبشون رو عوض کنه.ازش بپرس اگه بخواد یه حالی به این گیره های دستگاه ما بده چقدر می گیره. آقای آ (همون برادر رئیس جان): باشه.

2 دقیقه بعد گفتم چی شد؟ چند می گیره؟ آقای آ: یادم رفت.الان میگم وقت تمام.2 دقیقه بعد کارگر اون شرکت اومد خداحافظی کنه که ازش پرسیدم: تخفیف دادی دیگه؟ بنده خدا خندید و گفت: شما باید به ما تخفیف بدین.ما قراره پول بدیم هااااااااااا.گفتم: اونو نمیگم.تعمیر این گیره های دستگاه رو میگم.با تعجب نگاه کرد و گفت: چطور؟ خودم فهمیدم جریان چیه.گفتم برو ببین اون گیره های ماشین که ترک خورده چقدر خرج برداشته.بعد برو به مهندس آ بگو.منتظر

 

2.یک هفته بعد:

من: خوب آ جون از ولایت چه خبر؟ ببینم تخمه آوردی یا نه؟ آقای آ: سلامتی شما.آره.اتفاقا" آوردم.تو ماشین بود.یادم رفت تا تهرون بخورم.من: هااااااااااااااا؟ تعجبچقدری هست؟ آ: نیم کیلویی میشه. من: عاشقتم.راستی پدر چی شد کارشون؟ هیچی آوردیمش و بردیمش.پدرمون دراومد.مگه بند میشد.هی می گفت ببرینم. ببرینم. من: خوب بنده خدا پیره دیگه.

3.چند روز بعد:

من: چی شد آ جون؟ نتیجه ازمایشای پدرتون خوب شد؟ آ: نههههههه. من: چرااااااااااا؟گریه آ: هیچی امروز که رفتم نتیجه آزمایش رو بگیرم دیدم اصل نسخه آزمایشگاه توی دفترچه مونده.یه ذره شک کردم.وقتی نتایج رو آوردن به طرف گفتم که آقا بیا این برگه رو بکن.مونده تو دفترچه.برای بیمه لازمه.ضرر می کنین یه وقت استرس.بنده خدا یه نیگا کرد و گفت: اینکه یه آزمایش دیگه س.اون چیزایی که ما گرفتیم مال تیروئیده.دکتر فلانی نوشته آزمایشات رو. منم دیدم که اسم دکتره غریبه.بهش گفتم که نمی شناسمس.از روی برگه دوم متوجه شدیم که این یه دکتر غدد هستش که تو مرداد پارسال برای بابام آزمایش نوشته.بعد اون یادش رفته بره بده.مام نیگا نکردیم دفترچه رو همون رو دادیم.تعجب من که داشتم از تعجب شاخ در می آوردم بهش گفتم: یعنی چیییییی؟ با خنده گفت: یعنی که آزمایش رو اشتباه گرفتن.گفتم خوب باید چی کار کنی حالا؟ گفت که یارو گفته یا باید بیارینش آزمایش بده یا اینکه خونش رو بگیرین و بزارین توی یخ تا اینجا بیاد.وگرنه نمی دونم چی چی خونش چی چی میشه. گفتم: خودم اینو میدونم.اون منظورش اینه که یا خونش منعقد میشه یا اینکه دمای میره بالا و کشت میکربیش مثبت میشه و اسید آزاد میکنه. منتظر گفت: نمی دونم.ولی فکر کنم یه چیزی تو این مایه ها بود. گفتم خوب نتیجه رو بردی پیش دکتر غدد.گفت: آره.بردم.طرف گفت نمی دونم هیپوفیزش یا یه جای دیگه ش یه جوری شده دیگه نتونستم جلوی خنده م رو بگیرم و بهش گفتم: عزیزم اون هیپوفیز نیست تیروئیده.حالا چی میشه؟ خودشم با خنده گفت که: آره انگاری همین بود.یه نیم ساعتی بهم توضیح داد که باید بیاد دوباره آزمایش بده وگرنه خطری میشه و یه چیزی میشه.گفتم: خوب چی میشه؟ گفت: یادم نیست. من دیگه داغ کرده بودم و بهش گفتم: بابا طرف پدرته.تو یعنی نفهمیدی که پدرت چشه و چقدر براش این چیزا خطر داره.گفت" چرا اون موقع فهمیدم اما الان یادم نیست.گریه

 

4.فردای اون روز

بیستاب در حالی که خون داره خونش رو می خوره:

ببینم مگه کور بودین که مواد رو اشتباه زدین؟ نمی گین من بیچاره از کجا تو این بدبختی مواد جور کنم؟ زرتی ریختینش تو ماشین بدون اینکه نگاه کنین روش چی نوشته؟ تو چند ساله داری توی این کارخونه نون حیف میکنی؟ عصبانی سرکار بنده خدا که قادر نیست هم فکر کنه و هم فارسی حرف بزنه دست و پا شکسته گفت: بابا ما دیدیم که اشتباه ریختیم مواد رو.رفتیم به مهندس گفتیم. خندهمن در حالی که چشام چهار تا شده بود گفتم: به کدوم مهندس گفتی؟ بعد اون گفت که تولید رو با مواد اشتباهی ادامه بدین؟ اونم گفت: خندید و هیچی نگفت.من که خون داشت خونم رو میخورد رفتم سراغ آ جون. بهش گفتم: ببینم اینا میگن دیروز بهت گفتن که این مواد رو اشتباه زدن.راست میگن یا من جریمه شون کنم؟ عصبانی یه ذره فکر کرد و گفت: آره فکر کنم.یه چیزایی به من گفتم که فلان مواد رو اشتباهی تو ماشین ریختن. بعد پرسیدم: تو چی گفتی اونوقت بهشون؟ فکر کرد و گفت: خوب هیچی دیگه.اشتباه ریخته بودن. گفتم: ببین بهشون نگفتی مواد رو از توی ماشین در بیارن؟ گفت: نههههههههه.من که دیگه رو زمین بند نبودم در کمال استیصال پرسیدم چرا؟  استرسایشون در کمال خونسردی : یادم نمیاد.

 

5.امروز

ببین آ جون من دارم کارت حقوقی فروردین رو میزنم.4 روز رو ننوشتی دکتر.دقیقا" با همون شعفی که ارشمیدس تو حموم گفت کشف کردم گفت: اااا آرههههه. گفتم: خوب بیا بنویس.گفت: باشه بزار سرم خلوت بشه.و من که می دونستم عمرا" نمیاد به خاطر اینکه کار بقیه عقب نیافته رفتم و از روی دوربینای کارخونه ورود و خروج روزای آخر فروردین رو زدم.منتظر

عصری اومد تو اتاقم چایی به دست که یه گپی زده باشم.بهش گفتم ببین تو که بی کاری.جون من بیا و این روزای اردیبهشتم بنویس.گفت: اره اتفاقا".وقت هم دارم.یه ده دقیقه ای داشت کشتی می گرفت. دیدم هی غر میزنه: ای بابا.این روزایی که جواد میاد کارخونه این ماشینش رو روی پل پارک میکنه. من میرم یه جای دیگه پارک میکنم.بعد دیگه ورود و خروجمم سخت میشه پیدا کرد.بهش گفتم: بابا کاری نداره که.تو صبح بین 8 تا 9 میای دیگه.به محض اینکه میای هم میری تو سالن با بچه ها دست میدی.8 تا دوربین داریم خوب.حالا دم دری رو نگاه نکن.برو بقیه رو نگاه کن.یهو گفت: آهااا یافتم. هورا بالاخره بعد از اینکه دو سه روز رو همین طوری ساعت زدم خودم رو پیدا کردم. بعد گفت: نه بابا اینم که داداشمه. با خنده بهش گفتم: دکتر جون یعنی تو حس نکردی برادرت تقریبا" دو برابر توئه و کچله؟ گفت: اوا چرا.راست میگی. گریه کم کم موقع رفتن شد.خیلی هم تهرون کار داشتم.نمی خواستم انقدر بمونم که باز رئیس هوس کنه ساعت 6 عصر بیاد کارخونه و تا هشت وایسیم کار کردن.بهش گفتم: چی شد بابا؟ تو که هفته اول اردیبهشت رو مرخصی بودی به خاطر پدرت.چند روز بیشتر نیومدی.چیو داری یک ساعت چک میکنی؟منتظر

در کسری از ثانیه یهویی فهمدیم داره چی کار میکنه.خودشم یهو دست نگه داشت. گفتم: نکنه تو اون روزایی که نیومدی داری دنبال خودت میگردی؟؟؟؟؟؟؟  تعجببا خنده گفت: آره.یادم نبود نیومدم و بابام رو برده بودم بیمارستان.دیگه کسی نمی تونست جلوی خنده ی منو بگیره. قهقههبا همون خنده بهش گفتم: بعد برای خودت هم یه جوری ساعت کار زدی که مدیون کارخونه نشی نه؟ خودش هم دیگه نمی تونست وایسه از خنده.قهقهه

 

پ ن: اگر فکر کردین یه کلمه از این اتفاقات دروغه و رخ نداده سخت در اشتباهین و من عمرا" سر پل صراط ازتون نمی گذرم.گاوچران

+ بی سرزمین تر از باد ; ۱٠:۳٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٢/۱٠
    پيام هاي ديگران ()   

سفارشی نوشت

دوستان عزیز می خوام ببینم هنوزم می تونم چند مدل بنویسم یا نه.

لذا پست بعدی اختصاص داره به نظر شماها.هر چیزی که بیشترین نظر رو به خودش جلب کرده بود همون طوری می نویسم.لبخند

+ بی سرزمین تر از باد ; ۱٠:٥٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٢/٤
    پيام هاي ديگران ()   

سعدی نوشت

شیرین دهان آن بت عیار بنگرید

در در میان لعل شکر بار بنگرید

بستان عارضش که تماشاگه دلست

پر نرگس و بنفشه و گلنار بنگرید

از ما به یک نظر بستاند هزار دل

این آبروی و رونق بازار بنگرید

سنبل نشانده بر گل سوری نگه کنید

عنبر فشانده و گرد سمن زار بنگرید

امروز روی یار بسی خوب تر زدی است

امسال کار من بتر از یار بنگرید

در عهد شاه عادل اگر فتنه نادرست

این چشم مست و فتنه خونخوار بنگرید

گفتاربشنویدش و دانم که خود ز کبر

با کس سخن نگوئید رفتار بنگرید

آتشکدست باطن سعدی ز سوز عشق

سوزی که در دلست در اشعار بنگرید

دی گفت سعدیا من از آن توام به طنز

این عشوه دروغ دگر بار بنگرید

 

پ ن: امروز متعلق به سعدی علیه رحمه هستش. همیشه غصه می خورم که چرا دو تا بوستان و گلستان قدیمی ای رو که پدرم داشت رو به بهانه جاگیر بودن با چند تا کتاب دیگه ردش کردیم رفت.ای کاش نگه ش می داشتم.اما هنوز یه یادگاری ازش دارم.چشمک

امیدوارم روزی برسه که حداقل چند وقت یه بار همه وقت داشته باشیم برای چند دقیقه هم که شده یکی از شعرهای بسیار زیبای سعدی رو با جون و دل بخونیم.

 

پ ن (2): یه آدم خیلی خیلی بزرگ میگه: وقتی که عصبانی می شی خشم بگیر اما تصمیم نگیر.

قضاوت کردن هم کار خداست نه خلقش.ای کاش میشد روزی برسه که توش قضاوت نمی کردیم راجع به دوستامون.اونم به خصوص وقتی چیزی رو نمی دونیم.

نمی دونم چرا وقتی همه می دونیم که راحت ترین کار دنیا خراب کردنه گاهی کلی زور می زنیم که پنجره ها رو ببندیم تا طراوت رو حس نکنیم.

در هر حال گاوچران

+ بی سرزمین تر از باد ; ۸:٢۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٢/۱
    پيام هاي ديگران ()