آخر خط

تولد نوشت پنجم

تولد امسال یه طعم و مزه خوبی داره.طعم استقلال تمام و کمال.با اینکه تمام تلاشم رو کردم که روز تولدم رو از خونه خودم وبلاگ رو آپ کنم اما باز شلوغی آخر سال اجازه نداد. ولی خوب قول میدم که آپ سال جدید رو از خونه خودم انجام بدم.

برای روز میلاد تن من

نمی خوام پیرهن شادی بپوشی

به رسم عادت دیرینه حتی

برایم جام سرمستی بنوشی

برای روز میلادم اگر تو

به فکر هدیه ای ارزنده هستی

منو با خود ببر تا اوج خواستن

بگو با من که با من زنده هستی

که من بی تو نه آغازم نه پایان

توئی آغاز روز بودن من

نزار پایان این احساس شیرین

نشه بی تو غم فرسودن من

نمی خوام از گلای سرخ و آبی

برایم تاج خوشبختی بیاری

به ارزشهای ایثار محبت

به پایم اشک خوشحالی بباری

بزار از داغی دستای تنهام

بگیره هرم گرما بستر من

بزار با تو بسوزه جسم خسته م

ببینی آتش و خاکستر من

تو ای تنها نیاز زنده بودن

بکش دست نوازش بر سر من

به تن کن پیرهن رنگ محبت

اگه خواستی بیایی دیدن من

 

پ ن: متشکرم از تمام شما دوستای خوبم که همیشه همراه من بودین.

+ بی سرزمین تر از باد ; ۱٠:٢۱ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/۱٢/٢٠
    پيام هاي ديگران ()   

خودکشی نوشت

 

معلوم بود یه خبریه.از پشت چهارچوب در ورودی اتاقم یکی داشت کمک حسابدارمون رو صدا می کرد. کاملا" مشخص بود. وقتی برگشت از لبخندش معلوم بود که یه اتفاقی افتاده.به روی خودم نیاوردم. گفتم شاید یه گندی زدن که خودشون می تونن درستش کنن.بی خودی گیر ندادم.یه چند دقیقه که گذشت اومدن و گفتن که فلانی حالش خوب نیست.می تونه بره خونه؟ با کنایه گفتم: دچار بیماری پنج شنبه ها شده؟ گفتن که نه.سرگیجه داره.یه سری به اتاق مونتاژ زدم دیده که بعله.سرش رو گذاشته روی میز. معلوم بود که راست میگن ملت.بدون اینکه چیزی بگم برگشتم توی اتاقم.چند دقیقه بعد یه نفر اومد تو اتاقم.معلوم بود منتظر شده تا خالی بشه اتاقم.گفت که می تونه به من اعتماد کنه؟ بدون اینکه جواب مستقیم بهش بدم گفتم: باز کی گند زده؟ گفت: اینا رو از توی کیف فلانی پیدا کردم.قبلا" گفته بود که می خواد از اینا بخوره.الان یه 8-7 تاش رو خورده.نگاه کردم دیدم که بعله. دیازپام 5 خورده.خیلی راحت پرسیدم که کی خورده؟ وقتی اومده تو کارخونه یا تو خونه خورده؟ جواب داد که از صبح که وارد سرویس شده حالش خوب نبوده.چند ساعت گذشته بود.از شانس هم قرصا مال داروسازی ای بود که کیفیت قرصاش خوبه. و این یعنی دردسر.آروم رفتم تو اتاق استراحت خانمها.صداش کردم جواب نداد.سرش رو از روی دستش بلند کردم.رنگش کاملا" پریده بود.آرایشش ماسیده بود روی صورتش.عین مرده هم بدنش سرد بود.بهش گفتم که پاشه که بریم طبقه پائین.گفت: نمی خوام، خوبم.قبل از اینکه ادامه بده بلندش کردم که ببرمش.با خواهش گفت که خودش می تونه بیاد.اما دروغ می گفت.داشت تلو تلو می خورد.به یکی از خانمها گفتم که تا طبقه پائین ببردش.تو راه پله ها یکی بهم گفت: مهندس انگشت کنین تو دهنش تا بالا بیاره.اون یکی گفت: بهش ریکا بدین تا بالا بیاره.و من می دونستم که الان تمام اون قرصا جذب بدنش شده و تو خونش رفته. براش شربت آبلیمو درست کردم که بخوره.گفتن نمی خوره.رفتم تو اتاق و نشستم.بهش گفتم که بخور.اونم که بسیار از من حساب می بره خورد.چند دقیقه بعد رفت دستشویی.یکی رو گذاشته بودم پاسبانش.وقتی اومد چایی بهش دادم.بعدش هم دوباره شربت آبلیمو.خلاصه که تا تونستیم مایعات بستیم بهش و اونم می رفت دستشویی.دو ساعت بعد یه سری بهش زدم.کم کم قیافه آدم پیدا کرده بود.دونه دونه خانمها می اومدن و باهاش حرف می زدن.اما بی فایده بود.یه بار که بهش سر زدم گفت که قرصام رو میخوام.منم رفتم قرصاش رو آورده براش.از تو ورقش درش آوردم و پرت کردم تو صورتش.گفتم: بیا همه رو کوفت کن. فقط وقتی گورت رو از شرکت گم کردی بیرون نه الان که امونت پدر و مادرتی دستم.یکی از خانمها گفت: حالا آقای بیستاب یه اشتباهی کرده.شما تو روش نیار.یه نگاه کافی بود براش که سریعا" مکان رو ترک کنه بدون اینکه یه کله دیگه ادامه بده.ازش پرسیدم: ببینم به خاطر همون خواستگارت که اذیتت می کنه خودکشی کردی؟ جواب نداد.عین روز جلوی چشمم بود روزی که اومد اتاقم و گفت به خانواده ش بگم که این یکی دو روزه کارخونه اومده سر کار و جایی نرفته.ته و توی کار رو درآوردم فهمیدم که یه بابایی چند ساله که میاد سراغ این.معتاده.زندون هم افتاده.تهدیدش میکنه.کتکش هم میزنه.اونوقت این احمق می گفت که اگه قراره بره بدنم به همین برم دیگه.کلی طول کشید توجیهش کردم که عزیز دل برادر نکن این کار رو.و حالا... . هق هق گریه ش رو می شنیدم. نمی دونم چند دقیقه گریه کرد.اما هر چی بود یه سره گریه کرد.یک کلمه هم باهاش حرف نزدم.فقط اونجا بودم.بهش دستمال کاغذی دادن که صورتش رو پاک کنه.بعد از چند دقیقه گفت که براش آژانس بگیرم که بره.پرسیدم خونه تون ... بود دیگه؟ گفت: نه خونه نمی رم.به آرومی بهش گفتم که اگه الان می خواد بره فقط باید بره خونه.به مادرشم زنگ می زنم که داره میره خونه و وقتی رسید باید بهم خبر بده مادرش.وگرنه من می دونم و اون.یه خورده دست دست کرد و گفت باشه. یک ساعت بعد از اینکه رفت مادرش زنگ زد و تشکر کرد بابت اینکه به دخترش که فشار خونش افت کرده بود کمک کردم. منم بهش گفتم که یه ذره هواش رو بیشتر داشته باشین.مادرش یه مقداری با شک گفت چطور مگه؟ منم یه دروغ خیلی شیک بهش گفتم: آخه روزا برای خیلی کم استراحت میکنه و بیشتر کار میکنه.اینطوری ضعیف میشه. این جملات کلیدی گنجهایی هستن که به هر مادری بگی سریعا" بهشون توجه میکنه و قبولشون میکنه.فرداش اومد سر کار.خیلی عادی.تمام کارخونه فهمیده بودن.از دهن قرصی دوستاش.منم بعد از اینکه رئیس جان رو در جریان قرار دادم بهش گفتم که به اندازه 30% حقوقش جریمه ش کردم.طفلکی خودش هم هیچی نگفت راجع به جریمه ش.وقتی رئی جان تشریف بردن یکی دو تا از همکارا ناراحت شدن که رئیس در جریان قرار گرفته.در صورتیکه از لحاظ حرفه ای کار درستی بود.باید در جریان قرار می گرفت تا راجع بهش اگه خواست تصمیم سخت گیرانه تری بگیره.

عصر شده بود و من درحالی که به خودکارم پک می زدم لب پنجره فکر می کردم به اینکه چقدر زندگی تجربه آمیزه  و چقدر تکراری.

پ ن: کارای مستقر شدن تو خونه جدید دز حال اتمامه.اگه خدا بخواد از هفته دیگه صدای منو از خونه خودم خواهید شنید.

+ بی سرزمین تر از باد ; ۱٢:٢٤ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/۱٢/۱۱
    پيام هاي ديگران ()   

 

حاج آقا کارتنهامون رو نمی دین؟ با همون لبخند زیبای همیشگیش گفت: چرا،میدیم.قیمت رو که پرسیدم گفت: اینی که بهتون میدم به قیمت قبله.ولی جدیداش 20% گرونتره.چون ورق گرون شده.با شوخی گفتم: حالا نمیشه این جدیدا رو هم به قیمت قبلی بدین؟ خندید و گفت: ما ورق رو می گیریم،هزینه کارگر و دستگاه رو هم بهش اضافه می کنیم،20% می کشیم روش و می فروشیمش. شرعا" و عرفا" باید این کار رو بکنیم.ورق های قبلی به قیمت قبل هستش و ورق های جدید به قیمت جدید.

روزی که برادر رئیسمون اومد و بهم گفت که پدر حاج آقا فوت کرده رو خوب یادمه.بهش گفتم خدا بیامرزدش،جوون مرگ شد.اما چند ساعت بعد بهت زده اومد گفت که حاج آقا کارتن ساز فوت کرده نه پدرش.خشکم زده بود.همین چند ساعت قبلش در حالی که به گلهای محمدیش می رسید باهاش شوخی کرده بودم.باورم نمیشد.اما خب، اتفاق افتاده بود.

جواب مهندس جان رو خیلی راحت دادم وقتی ازم پرسید چرا توی دیماه محصول رو به قیمت شهریور ماه فروختم: مهندس اینا رو از برج 6 موادش رو خریده بودیم و نصف کارش رو هم کرده بودیم.توی این چند ماه هم خودمون وقت نکرده بودیم بزنیم و تمومش کنیم.اونا 50% پیش پرداخت دادن.معادلش هم جنس بردن.ما باید بقیه رو می زدیم و بهشون می دادیم،که ندادیم.هر چی تلاش کرد که قانعم کنم زیر بار نرفتم.آخر سر خیلی ساده بهش گفتم: آقای مهندس ما باهاشون قرارداد داشتیم.شما اگه بخواین می تونین به اختیار خودتون قرارداد رو یه طرفه نادید بگیرین، اما من حرف زدم.زیر حرفم نمی تونم بزنم.خدا حاجی کارتن ساز رو بیامرزه حرفش تا تو قبرم آویزه گوشمه.ما شرعا" و عرفا" باید سود خودمون رو بگیریم نه بیشتر.

چند روز بعد مواد اولیه کارمون بی خود و بی جهت گرون شد.یعنی نایاب شد.بعدا" خبر رسید که انقدر توی انبارها هست که مجبور شدن زیر افتاب تو حیاط نگه ش دارن اما حاضر نیستن بفروشنش.رئیس جان قاطی کرده بودن که این چه وضعشه آخه؟ مگه مملکت صاحاب نداره؟ الان اگه من اینا رو لو بدم چی میشه؟آب از آب تکون نمی خوره. من همین طور که سرم پائین بود خیلی آروم و با طعنه گفتم: حاجی کارتن ساز خدا بیامرزدت.نور به قبرت بباره.تو تنها کسی بودی که به خاطر دو زار بیشتر خودت و عاقبتت رو نفروختی.

نزدیک به 9 ماه میشه که دیگه دلم نمیاد برم کارگاهش.شمام براش آرامش روحش دعا کنین. استرس

 

پ ن: از امروز من خونه خودم رو برای خودم دارم.خیلی کار داره.ممکن چند وختی نباشم. چشمک

+ بی سرزمین تر از باد ; ۱۱:٥٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۱٢/۱
    پيام هاي ديگران ()