آخر خط

نهایت آرزوی یک دختر

روزایی که کوک باشم از همون لحظات اولیه ش معلومه.وقتی با خنده و شوخی وارد سالن تولید میشم و با همه کارگرام سلام و علیک میکنم متوجه میشن که امروز خوش خلقم.یکی از همین روزای نادر نیشخند وقتی کارام داشت به خوبی پیش میرفت و آهنگهای مورد علاقه م رو هم گوش می کردم صدای مونتاژ کارا رو شنیدم که می گفتن از آقای بیستاب بپرس.اون می دونه.کرد هستش. یقین کردم که پای یه آقای کرد طرفه.صدای ریمایندر گوشیم مثل همیشه یادم انداخت که وقت سر زدن به اتاق مونتاژ هستش. وارد که شدم هنوز یه قدم تو نرفته بودم که یکی از خانمهای تازه وارد ازم پرسید که آقای مهندس شما کرد هستین؟ جواب دادم بعله.پرسید فرهنگ کردی رو می تونین توضیح بدین؟ یه لحظه غافلگیر شدم.پرسیدم منظورتون چیه؟ گفت: می خوام بدونم که این فرهنگ کردی که میگن چی هست و چیا داره ؟ با لبخند پرسیدم: طرف کرده؟ یه ذره زود نیست براتون؟ صدای خنده همه که پائین اومد گفت: نه.طرف من نیست. برای خانم ... خواستگار اومده.طرف کرد هستش.بهش گفتم: پس سر و صدا نکن.بزار خودش بگه ببینم چی میخواد.نگاهم رو بهش دوختم.با خجالت گفت که اگه ما بخوایم بریم کرمونشاه زندگی کنیم مردمش چه جورین؟ این فرهنگی که هی میگن کردا دارن چیه؟ با همون خنده ای که رو لبم بود جوابش رو دادم: فرهنگ خاصی ندارن، یه دونه تفنگ برنو دارن و یه دستار به سرشون و یه سیبیل کت و کلفت.این یعنی فرهنگ کردی.خیلی جدی پرسید: حالا درسته شما بداخلاقین مثل بقیه کردا ولی خوب سیبیل ندارین و چاقو اینا هم پیشتون نیست؟ یه ذره تعجب کردم.گفتم که یادمه شما دانشجو بودین درسته؟ همچین با افتخار جواب داد بعله.گفتم: حالا بگذریم از اینکه چطور تو این یکی دو هفته کشف کردین من بداخلاقم یا نه اما چطور باورتون شده که کردا جدی جدی تفنگ با خودشون می برن و چاقو دارن و از این حرفا؟ گفت: آخه همه میگن. گفتم: خوب بگن. شما تا حالا دیدی یا شنیدی یه کردی از فامیلای شما و یا نزدیکانتون کسی رو کشته باشه؟ یه ذره فکر کرد و جواب داد: نه.خیلی آروم بهش گفتم که خب پیش داوری نکن راجع به کسی که هنوز باهاش ارتباط جدی ای برقرار نکردی.این مملکت اقوام مختلفی داره.پشت سر هر کدومشون هم کلی حرف هست اما در عمل چی؟ در ضمن اگر که اون چیزی که ته چشماش هست رو بتونی تشخیص بدی که با قلبت هماهنگه دیگه هیچ مشکلی نداری.انگار مشکلش شد چندتا.پرسید اون رو از کجا تشخیص بدم؟ با لبخند بامزه ای بهش گفتم: باید مست شده باشی و از آن باده به اندازه کافی خورده باشی. اون خواهی دانست که چی به چیه.

پرسید خب اینکه میگن غیرتین چی؟ راسته؟ این رو که می گفت برق چشماش رو می دیدم.بهش گفتم: ببین خانوم تمام مردهای ایرونی روی همسراشون غیرت دارن.اما این دلیل نمیشه که بخوان حرکات احمقانه ای انجام بدن.یه همکار توی شرکت قبلیم بود که چند وقت یه بار با سر و صورت کبود می اومد سر کار.می فهمیدیم که نامزدش کتکش زده.انقدر هم بی شعور و نفهم بود که لذت می برد و خوشش هم می اومد. اینو که گفتم یهویی همه خانمها زدن زیر خنده.با صدای بلند.مونده بودم به چی می خندن. خیلی حق به جانب و با عشوه گفت: وااااااااا یعنی چی؟ خب منم دوست دارم همسرم گاهی وقتا منو بزنه؟ خیلی با افسوس بهش گفتم که ببین خانم من در وهله اول به شما توصیه میکنم که این انرژی درونیت رو روی عرصه های دیگه ای از زندگی مشترک متمرکز کنی.دوم اینکه بی خود صندلی و حق کس دیگه ای رو هم توی دانشگاه نگیر.این حرفا مال یه آدم آکادمیک نیست.شما هنوز به اون بلوغ فکری نرسیدی که بخوای توی دانشگاه درس بخونی.سوم و مهمترینش اینه که جدی راجع به این موضوع فکر کن.الان اصلا" زمان مناسبی برای ازدواج شما نیست.شما درک درستی از زندگی ندارین هنوز. خیلی جوان هستین.در ضمن جواب سئوال قبلیت رو هم بدم که من چند ماه توی کرمونشاه زندگی کردم.مردمان خونگرم و مهمان نوازی داره. امنیت شهر هم خوب و مناسبه.فرهنگ کردی هم خلاصه میشه توی یک کلمه: احترام.به خصوص به بزرگتر.

خیلی آروم و بی سر و صدا بیرون اومدم از اتاق و به موارد بعدی فکر کردم.

یکی از دوستام توی یه شرکت بسیار خوش نام و باسابقه توی صنعت خودش کار پیدا کرده بود.از همون روزای اول بهم می گفت که بین دو تا شریک خوب نیست و هی به تیپ و تاپ هم می زنن.آخر سر یکی از شرکا سهم اون یکی رو خرید.بعدشم خودش بی خیال کار کردن شد و کارخونه رو داد به دختر 27 ساله ش.از اونجائیکه هر کی به هر کی بوده قبلش اون خانم وقتی به مسند ریاست تکیه زدن شروع کرده بودن به یه سری سخت گیری.از نظر این ریفیخ بنده و تنی چند از همکاران این قضیه خیلی خوش آیند اومده بوده.هر چی بوده دیگه یه صاحب داره اونجا.ایرونی جماعت هم عادت داره که همیشه یکی رو سرش باشه.حالا هر چی باشه.این طوری آروم میشه.کم کم اوضاع روبه بهبودی میره.بعد از چند وقت دوست جان ما میرن توی واحد بازرگانی.چون خیلی خوش سر و زبونه خیلی زود کار و بارشون می گیره.تو همین گیر و دار خانوم مدیر عامل نیت ازدواج میکنن.با کی؟ یه بنده خدائی که هیچ رقمه قیافه ش به خانواده عروس خانوم نمی خورده.کم کم ایشون تشریف میارن کارخونه هر روز و دخالتاشون شروع میشه.از اینجای قضیه به بعد برام تکراری بود و تجربیاتم رو هی مرور می کردم.جالب بود بعد از یه مدتی زنگ که میزد بهم می پرسید آقای پیشگو بگو ایشون کار بعدیش چیه؟ سرتون رو درد نیارم.دوست من فروش ماهیانه رو سه برابر کرده بوده.اما کم کم کارشکنیا شروع میشه.بهش گفتم که بابا جون تو چند سال اینجایی.میبینی که فایده نداره.بیا بیرون. اونوقت ایشون رفتن و یه وامی هم گرفتن و هوس کردن که ماشینشون رو تبدیل به احسن کنن.درست زمانی که آقا داماد دیگه صاحب ماشین عروس خانوم هم شده بودن و سوئیچ رو به ایشون نمی دادن.به کارمندا هم گفته بودن که دوست ندارن زنشون بیاد سر کار.از درایتشون همین بس که نیت می کنن چندتا کارگر فنی رو که چند سال بوده با دستگاهها کار می کردن رو مرخص کنن و برن چندتا لیسانسه کتابداری رو استخدام کنن که حقوق زیادی هم نخوان.خلاصه که کم کم تمام پرسنل رو مرخص میکنن.این دوست ما هم یه روز میاد می بینه که کل پرسنل اداری اخراج شدن.و آقای داماد با یکی از دوستانشون دو نفری نیت کردن که بچرخونن اونجا رو.بعد از چند وقت متوجه شددیم که بعله.عروس خانوم خونه نشین شدن.جالبیش این بود که آقای داماد حتی حاضر نشدن که یه مسافرت برن به بهانه تشکیل زندگی مشترکشون.فوت مادربزرگ رو بهانه کردن.عروس خانوم هم که هول بودن حاضر شدن بدون عروسی و آره و اینا برن سر خونه زندگی.جالبیش اینکه حتی پدر عروس خانوم حاضر نشده بودن یه دخالت کوچیک بکنن.فقط وقتی دوست من رو اخراج کرده بودن شاکی شده بودن که اون رو دیگه چرا؟ اون که سرش پائین بود و کارش رو می کرد.

موندم.خودم هم موندم.یه سری از خانمها مثل یکی از همین دوستان وبلاگنویسمون که می شناسمش با کلی سختی و مشقت رفته و توی یه مملکت دیگه دکتراش رو گرفته و جایزه های علمی اون کشور رو هم به خودش اختصاص داده اونوقت یه سری دیگه از آدمهای آکادمیک این مملکت آرزوشون اینه که شوهرشون کتکشون بزنه و یا جایی رو که نزدیک بیست و خورده ای سال کار کرده رو به تعطیلی بکشونن.اونم به چه بهایی؟ واقعا" گاهی قانع و کم توقع بودن چقدر بده؟ اینجاهاست که آدمها ارزش جاه طلبی رو درک میکنن.گاوچران

ایام به کام.لبخند

+ بی سرزمین تر از باد ; ۱٠:٥٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۱۱/۱٩
    پيام هاي ديگران ()   

معلول نوشت

"خانوما هر کی می خواد جمعه بیاد سر کار بگه.دارم شیفت جمعه رو می نویسم" خیلی با خوشحالی گفتم اینو.خیلی وقت بود کارگرام دلشون می خواست بیان اضافه کاری اما کار نداشتیم براشون.هنوز دو قدم نیومده بودم اینور که با گوشهای فوق العاده تیزم غرغرش رو شنیدم: ((فقط ما کارگرای بیچاره باید بیایم سر کار.شماها برین خونه حال کنین)) هر چی سعی کردم جوابش رو ندم نشد" خلایق آنچه لایق.اون موقع که تو توی خونه تون داشتی عروسک بازی می کردی و تلویزیون می دیدی ما تا ساعت 11 شب تو ناصرخسرو داشتیم جون می کندیم و فرداش می رفتیم سر کلاسامون.باید هم فرق کنیم با هم" دیگه چیزی نداشت برای گفتن.روز اولی رو که اومد سر کار یادمه.گفتن نمی تونه خوب راه بره.میشه تو جا کفشی باهاش حرف بزنین که دلش نشکنه تا اینجا اومده.با اینکه صبح بود و نمیشد با یه من عسل هم میلم بکنن گفتم که باید بیاد بالا تو اتاقم.وقتی هم اومد شرایط کار رو بهش توضیح دادم و اونم قبول کرد و منم گفتم که از فردا بیاد سر کار.با دوستش اومده بود.جفتشون رو با هم گرفتم.نامه کاریابی رو به من دادن و گفتن که میشه بنویسم که استخدام نشدن تا اون مقداری پولی رو که به اونجا دادن پس بگیرن.منم خیلی رک گفتم که نه نمیشه.اونها زحمت کشیدن.باید به حقشون برسن.دو سال از اون روز می گذره و توی این دوسال همه کارگرا بهش حال میدن طوری که رسما" لوسش کردن.زبون تیزی داره.خیلی تیز.یه بار شنیدم که مردم اون قسمت از مملکت به قول خودشون رک هستن و حرفشون رو می زنن.اما به نظر من خیلی کار اشتباهیه.چون خیلی راحت حرف میزنن و بعدشم که پشیمون میشن از حرفهایی که زدن دیگه نمیشه کار کرد.یادمه که یه بار هم بهش مرخصی نداده بودم و بی اجازه من رفته بود.منم برش نگردوندم.انقدر که خانم برادرش زنگ زد و خواهش کرد که برش گردونم.

همیشه تحسینش می کنم.آدمهای سالمش دنبال کار نمی کردن.این بیچاره از شهرشون کنده و اومده خونه برادرش و تونسته کار پیدا کنه.جالبیش اینه که لیسانسیه تاریخ هم هست و دانشگاه رفته اما چه فایده که مغزش در حد یه بی سواد مونده و فکرش پیشرفت نکرده.چند وقت پیش متوجه ضایعات داخل کاراش شدم.گفتم که صداش کنن بیاد ببینه کاراش رو.کارگرای کنترل کیفیت دلشون سوخت براش و کاراش رو درست کردن.بعدش که بهش گفتن الم شنگه راه انداخت که دروغه و فقط به من گیر میدین.منم گفتن همون کارای درست شده ش رو بیارن براش.توی همونا هم ضایعات بود.اما چه فایده که از رو نمی رفت.بعد شیدم که گفت که این فقط به من گیر میده.بره بقیه رو جمع کنه.منم رفتم و یه حال اساسی به کارگرای کنترل کیفیت دادم که بدون اجازه من کاراش رو درست کردن.خیلی صبر کردم اما ول کن نبود.بعد از یکی دو ساعت مسئول خانمها رو صدا کردم و گفتم که آدرس خونه شون رو بگیر که براش آژانس بگیریم و بفرستیمش خونه.اخراجه.یه ذره من و من کرد و وقتی نگاهم به نگاهش افتاد دید فایده نداره و رفت.بعد از ظهر که شد چندتاشون اومدن تو اتاقم برای شفاعت.خب بی فایده بود.اما وقتی مسئول حسابداریمونم شفاعتش رو کرد دیگه گفتم رو حرف طرف حرف نمی تونم بزنم.بزرگتره.خیلی ضایع میشه.صداش رو شنیدم که می گفت ولش کنین.بی خودی باهاش حرف نزنین.

فرستادم یه تعهد کتبی ازش گرفتن و اون چند تا خانوم هم زیر تعهدنامه ش رو امضا کردن.بازم از رو نمی رفت و هی می گفت که پاپوش برام درست کردن.

گذشت تا چند روز دیگه.صداش بدجور روی مغزم بود.یکی رو فرستادم دوربینا رو کنترل کنه ببینه این کار هم میکنه یا نه.چند بار که سرکشی کردم تو اتاق دیدم که ولو شده رو میز به جای اینکه کار کنه.آخر سر نزدیکای آخر شیفت بود که دیدم بعله.کل کارش کثیفه.دیگه عصبانیت اومد سراغم.گفتم که کل کارش رو بیارن اتاقم.افتضاح بود.یه چندتاش رو برداشتم.گفتم که برش گردونین بهش که تمیز کنه کاراش رو.دیدم بازم شروع کرد به حاشا کردن.رفتم تو اتاق مونتاژ و خیلی تند بهش گفتم که مگه نمی بینی چی کار کردی خانوم؟ بازم از رو نمیری؟ خیلی متوقع گفت: خب تو از رو مگه میری؟ این ((تو)) گفتناش از عمد نیست.عادت کرده.اصلا" زبونش به شما گفتن نمی چرخه.یه نگاه براش کافی بود.پرسیدم : چیزی گفتی؟ با لرز جواب داد: نه.من چیزی نگفتم.

رئیس جان که از کم و کیف کش و قوسمون خبر داشت بعد از چند دقیقه اومد.منم چیزی بهش نگفتم.اما اساسی پنچر بودم. سرویس خانمها که ساعت 5 رفت ما شاد و دلخوش نشستیم که با فراغ بال ناهار رو میل کنیم که این موبایلم جیغ اس ام اسش بلند شد.چند تا پشت سر هم بود.از یه شماره ایرانسل.معمولا" تلفنهای ایرانسل رو خیلی روش حساب نمیکنم از لحاظ کاری.از سر شکم سیری باز کردم ببینم چی هست.دیدم نوشته که" منو ضایع میکنی جلوی بقیه؟ حالا بشین بقیه ش رو تماشا کن" بعد از اونجائیکه می دونه من شماره کارگرام رو ندارم خودش رو هم معرفی کرده بود.وقتی خوندم دیدگه کفرم بالا اومد.خنده مم گرفته بود.اومدم جوابش رو بدم که مثلا" چی کار میکنی که پشیمون شدم.

فرداش جماعتی که شفاعتش رو کرده بودن رو صدا کردم.اس ام اسش رو نشونشون دادم.خجالت رو توی صورت همه شون دیدم.بعدش هم عین همون قضیه رو برای مسئول حسابداریمون تکرار کردم.اونم خیلی ناراحت شد.بعد هم که مطمئن شدم دیگه کسی نخواهد آمد برای شفاعت گفتم که بره یه گوشه ای از سالن تولید و کار کنه.دیگه حق نداره بیاد تو سالن مونتاژ.وقتی بهش گفتن یکی دو ساعت مقاومت کرد.اما وقتی گفتم که یه آژانس براش بگیرین که بره خونه رفت همونجائی که گفتم.

فردا صبح یکی در اتاقم رو زد و گفت فلانی می تونه بیاد باهات حرف بزنه؟ گفتم که خودش دو متر زبون داره.و نمی تونه بیاد. بعد از چند دقیقه دیدن اومد.گیر داد که چرا باید برم و نمیرم.منم آخر سر کفرم بالا اومد و یه ذره عصبانی شدم روش.خیلی رک بهش گفتم که لوس و پر رو شده.از بس همه هواش رو داشتن وهم برش داشته که بقیه نوکرشن و وظیفه شون همینه.خیلی آدم بی جنبه ای هستش و یا حق نداره بمونه یا اینکه باید تنبیه ش رو بپذیره و بره همونجا.یه ذره دست دست کرد.دید فایده نداره.راه افتاد بره خونه.همکارا خواستن برن برسوننش تا ایستگاه تاکسیا که اجازه ندادم.من که پیاده میرم یه ربع با قدمهای بلند تو راهم تا اونجا.نمی دونم با عصا چقدر طول کشید تا برسه.به نظرم براش لازم بود تا قدر عافیت و سرویس رفت و برگشت و این چیزا رو بدونه.یکی دو روز بعد به مسئول مونتاژمون گفتم که بهش زنگ بزنه و بگه که شفاعتش رو پیش من کرده.منم قبول کردم.بعد از یک هفته هم خودش میاد و بازم ازم میخواد که برگردونمش به محل کار راحتش.اولش طرف طاقچه بالا گذاشته بود اما فرداش برادرش زنگ زد و عذرخواهی کرد و خواست که برگرده.منم شرط کردم باهاش که بره به محل تنبیه ش.

وقتی که برگشت وقتی از بغل رد میشدم انگار از کنار دیوار رد شدم.حرف زدن باهاش رو هم ممنوع کرده بودم.توی دوربینهای کارخونه می دیدم که کی میره سمتش.بیشتر از چند ثانیه میشد یقه ی طرف رو می گرفتم.کاملا" منزویش کرده بودم.کم کم اون روی سگم رو فهمیده بود که چیه.کوتاه بیا هم نبودم.یه روز نزدیک بود کارتنای محصولاتمون بریزه رو سرش.ولی من کوتاه بیا نبودم.گفتم اگه طوریش شد با من.می دیدم که افسردگی انگاری گرفته.اما مهمتر از ناراحتی اون نظم توی محیط کارم بود برام. آخر سر یه روز دیگه کوتاه اومدم و گفتم که بیاد سر جاش.بعد گیر داد که نمیاد.منم خیلی راحت یه کلمه فقط گفتم: به جهنم.

یکی از دوستاش عصر اون روز اومد پیشم.گفت که همه بچه ها می دونن که شما خیلی سخت گیر هستین و بد قلق.اما هیچ کس شک نداره به اینکه صلاحمون رو می خواین و بیشتر از همه به فکر ما هستین.اما این بیچاره که راه نمی تونه بره و همه دلشون براش می سوزه رو چرا انقدر بهش گیر میدین؟ یه مرخصی میخواد پدرش رو در میارین تا بهش بدین.بقیه عین آب خوردن میان و میرن.گفتم بهش: به خاطر اینکه اون چیزی رو که من می بینم شماها نمی بینین.این آدم به جای اینکه نیاز به دلسوزی داشته باشه نیاز به احساس مهم بودن داره.این طوری فکر میکنه که چقدر اینجا بودنش مهمه.همینا رو هم میره و به خانواده ش میگه. شک نکن که با احساس غرور میگه.این چیزیه که هیچ وقت به فکر کوچیک و بسته ی تمام کسایی که فکر میکنن باهاش لج کردم نمیرسه.

+ بی سرزمین تر از باد ; ۱۱:٠٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۱۱/۸
    پيام هاي ديگران ()