آخر خط

وقتی حق را باید به حق دار داد

اواخر بهمن ماه:

خوب آقا جون برنامه تولید رو که گرفتی؟ 4 نعل باید بریم جلو.با همون لبخند همیشگی جواب داد که:شرمنده.30 درصدش روی هواست.پرسیدم که واسه چی؟ جواب داد: .... رعوسیشه.از فردا نمیاد.باورم نمیشد.گفتم : یعنی چی؟ گفت: امروز اومد و گفت که فردا عروسیشه و یکی دو هفته نمیاد.خب.این جزو مواردیه که صفر تا صد من رو به زیر یک ثانیه می رسونه.بهش گفتم که: تو بهش مرخصی دادی؟ از ترسش گفت که: قول قطعی بهش ندادم.گفتم بیاد پیشت و تا طلب مرخصیش رو بهش بدی.گفتم: ببین الان اگه بزاریم بره لنگ میشیم هاااااااااااا.گفت: خوب عروسیشه.گفتم: غلط کرده بدون هماهنگی با محل کارش عروسی گرفته. یعنی چی اینکه ما به ساز کارگر برقصیم؟ چرا من بخوام مرخصی بگیرم باید تا یه ماه بعد هم کارم رو هماهنگ کنم اما این یالقوز زرتی بیاد و بگه من از فردا میرم مرخصی؟

بحث باهاش بی فایده بود.مغزش برای هماهنگی برنامه ریزی نشده بود.خود پسرک که اومد اساسی بهش توپیدم.گفت که شب قبل خانواده خانومش اومدن و گفتن که تا آخر هفته باید بیایی ببریش.منم چاره ای نداشتم.بهش گفتم: خره اگه تو قبول نکنی میخوان چی کار کنن؟خلاصه که تجربه نشون داده که نرود میخ آهنین در سنگ.طلب مرخصی پارسال و امسالش رو حساب کردم.4 روز هم بهش حال دادم که 30 روز مرخصی در سال داشته باشه.اما قول گرفتم که بعد از برگشتت دیگه تا آخر سال نره مرخصی.اونم قول داد.

اواسط اسفند

بریم؟ ساعت 8 شده.تو عذب اوغلی هستی.من یه ذره دیگه دیر کنم جام تو کوچه س هااااااا. طبق معمول با خنده گفتم: الان میام مفلوک متاهل.وقتی رفتم با بچه های شیفت شب خداحافظی کنم دیدم یکی نیست.پرسیدم چرا کمین شماها؟ خاله خانوم .... پاگشاش کرده.دعوتشون کرده امشب اونجان.گفتم: بی خود کرده.این پسرک به من قول داده.برادر رئیس جان طبق معمول برخلاف منافع برادرش گفت: خوب حالا یه شبه دیگه.اشکال نداره.تازه عروسی کرده.بی فایده بود.نرود حرف عاقلانه در کله ی خر.

فردای اون روز

اگه فردا نتونیم جنس به مونتاژکارا بدیم عصمتموم به باد رفته هاااااا.آخر سالی یه فروش نقدی به زور جور کردم.شب عیدی با همین پولا می خوام رفع رجوعتون کنم.دیدم سرکارگر یه نگاه به برادر رئیس جان کردن و خندیدن.پرسیدم: چیه؟ گفتن: هیچی. منم که شستم خبردار شده بود گفتم: چیه بابا.بگین چی شده؟شماها که عمرا" چیزی رو نمی تونین درست کنین.بگین لااقل خودم روبه راهش کنم. با خنده گفتن: ..... امشبم نمیاد.زنگ زده که اون یکی خاله خانومش هم پاگشاشون کرده.خودم دیگه خندم گرفته بود.گفتم: بهش بگین تمام پاگشائیاش رو بره.قشنگ که گشاد شد زنگ بزنه.اگه نیرو خواستیم بهش میگیم بیاد.از طرف من سال نو رو هم بهش تبریک بگین. مشخص بود.این یعنی دیگه نیاد.طبق معمول بازم برادر رئیس جان فرمدن: حالا امشبم رو بزار بره.گفتم: کی فردا میخواد به مونتاژکارا جنس برسونه؟ زنگ بزنم به عمه م بگم بیاد؟ گفت: حالا اون یکی دستگاهها رو خاموش می کنیم.این یه دونه رو تا صبح روشن نگه می داریم.شمام یه کاری کن.می تونی یه روز بقیه رو عقب و جلو کنی دیگه. گفتم: بهش بگین که تو به بیستاب قول دادی.مرد و قولش.تو که اختیارت درست خودت نیست گه میخوری قول میدی.آخر سالی برای تسویه حساب دهنش رو سرویس میکنم.تا قرون آخر رو از حلقومش می کشم بیرون.

دو روز قبل از تعطیلات آخر سال

آقای بیستاب این طلبای ما رو نمی خواین بدین؟ چند سال برای مهندس کارمیکنم.با تعجب گفتم: مگه تو طلب هم داری؟ تا اونجائیکه می دونم چند روز هم بدهکاری.تازه دیروز مهندس اشتباه کرده و بدون هماهنگی با من تسویه حساب مرخصی های پارسالت رو هم بهت داده.نمی دونست که  مرخصیات رو رفته بودی.گفت: نه بازم طلبکارم.دیدم جلوی بقیه کارگرا میگه بهش گفتم که: ببین مرد باش و جلوی اینا قول بده که اگه بدهکار شدی بی برو برگرد بری و پولش رو همین امروز بیاری.گفت: قبوله. رفتیم تو اتاقم و دو روز بدهکار شد.اومدم تو سالن به صورت خندان.کارگرا که می دونستن نتیجه ش چی میشه زدن زیر خنده.پسرک تا چند دقیقه نیومد تو سالن تولید.وقتی اومد هم کلی قرمز شده بود.بهش گفتم: ببین قول دادی.گفت: نه خوب من اون چیزایی رو که شما حساب کردی نمی دونستم.بهش گفتم که پس فقط طلبای خودت رو می دونستی؟حالا اشکال نداره.مردی.حرف زدی.

4 روز قبل

بیستاب جون قربونت این .... باز گیر داده که از پارسال طلبکاره.میگه چند روز اضافه کاریام رو ندادین.با تعجب گفتم که بی خودی کرده.مگه چند بار باید براش حساب کنم.اگه بخوام دقیق بشم کلی بدهکارمیشه هاااااااااااا.گفت باشه اشکال نداره.صداش کردیم تو اتاقم.این بار سفت و سخت براش حسالب کردم.38 روز مرخصی رفته بود.از 26 روز کم کردم.12 روز بدهکار شد. به علاوه پولی که بابت طلب مرخصی پارسالش گرفته بود.شروع کرد غر زدن که تو خودت گفتی برو منم 10 روز برای عروسی رفتم.اگه میگفتی نرو نمی رفتم.منم بهش گفتم: ببین همون شبم بهت گفتم که 4-5 روز دارم بهت حال میدم.خودت اولش قبول کردی اما بعدش زدی زیر قولت و تو اسفند نیومدی.اون دو روز آخر اسفند هم من کارخونه باودم تا 6 عصر.هیچ کی نیومد.میخواستی بیای.پرسید چی کارمیکردم.؟ منم گفتم: می اومدی نو باد میزدی.همین.حالا برای بار آخر بهت حال میدم.به مهندس چیزی نمیگم که اضافه رفتی.فقط شبیه آدم برو و اون پولی رو که اضافه گرفتی پس بیار.وقتی رفت بیرون به همکار جدیدمون گفتم: ببین این تا یه ماه دیگه باز میاد.

دیروز

مهندس جون مادرت به دادم برس.این مخ منو خورد از بس گفت که حقم رو بیستاب خورده.بیا یه بار دیگه توجیهش کن. منم که داغ کرده بودم گفتم: چند بار من باید یه کارگر رو توجیه کنم؟ همکار جدیدمون که فکر میکنه با جانبداری می تونه حقی رو زنده کنه گفت: حالا باید طرف راضی باشه دیگه.سخت نگیر.منم گفتم: اصلا" برام مهم نیست که راضی باشه یا نباشه.صداش کن بیاد. ولی به دقیقه وقتی که براش صرف میکنم رو از حقوقش کم میکنم.این حق بقیه کارگاهه.خندیدن و رفتن صداش کردن. بهش گفتم که ببین .... جون موافقی که آدم باید همیشه حق رو ادا کنه حتی اگه یه سال هم ازش گذشته باشه؟ گفت آره.گفتم خوب من الان داورم بین تو و کارگاه.هر حقی از کارگاه گردنت باشه رو از حلقومت میکشم بیرون.اگه هم تو طلبکار باشی بهت میدم.مال حرومه دیگه.ما که نمیخوایم حروم بخوریم.دفتر کار پارسال رو دادم به برادر رئیس و گفتم غیبتاش رو حساب کن.یهویی فهمید چه خبره و گفت: نه آقا یمهندس من فقطمیخوام بگم که 12 روز بدهکار نبودم.بهش گفتم: چیزی بابت بدهیت قرار بود ازت کم کنم؟ فقط قرار بود اون پولی رو که گرفتی بیاری پس بدی.همین.اما حالا دیگه نه.

غیبتاش شد 38.5 روز.منم گفتم که نیم روز هم بهش اضافه کن و بکنش 39 روز.روز آخر سال ساعت 12 رفت.همه شون هاج و واج موندن.گفتم: چیه نرفتی؟پرسید حالا شمااونو از کجا یادته؟ گفتم حقه دیگه.شروع کرد سر و کله زدن که یهویی رئیس جون وارد شدن.پرسیدن چه خبره؟منم توضیح دادم.ایشونم گفت که: ببین هر ی مهندس بگه همونه.ازش امضا بگیرن که انقدر بدهکاره.تازه به منم نگفته بود که این همه بهت حال داده.تقصیر ایشونه که به تو اعتماد کردن. صورت کسریهاش شد 13 روز به علاوه اون پولی که گرفته.چند ساعت هم طلب اضافه کاریش شد.گفتک اونواز این بدهیت کم میکنیم.گفت: خوب آخه اضافه کاری پولش بیشتره.منم گفتم باشه.اونو به قیمت امسال بهت میدیم.تو حقوق این ماهت خوبه؟ نیشخندی زد و گفت خوبه. منم گفتم: 110 هزار تومن هم به جریمه ش اضافه کنین.این یکی دیگه داد رئیس رو هم درآورد.گفتم: اون دو شبی که کارگاه نیومدی ما مجبور شدیم دستگاه ها رو خاموش کنیم و ضرر خورده به کارگاه.حالا بهت تخفیف دادم ارزون ترین دستمزد رو ازت کم کردم.دو تا 50 تومن ناقابل.این یعنی حق به حق دار رسوندن.رئیس جان خندش گرفت و گفت: حالا این یکی رو بهش تخفیف بده.پرپولیس رو هم این طوری جریمه نکردن که تو اینو جریمه میکنی.اون 10 تومنه مال چیه ؟گفتم که: نه اقای مهندس.این که میره و 4 روز دیگه یه شر دیگه ای راه می اندازه.اجازه بدین من حق رو بگیرم ازش تا یاد بگیره حق چیه.اون ده تومن هم حداقل جریمه ایه که برای تلف کردن وقت من امروز و دیروز در نظر گرفتم.این چندمین باری بود که باید براش حساب و کتاب می کردم.

بهش گفتم: ببین تو هنوز خیلی جوونی.بزار یه نصیحتی بهت بکنم.می دونی یه مرد رو با چی باید امتحان کنی؟ با حالت قهر که نه.بهش گفتم با دو چیز.یکی زن هستش و یکیش پول.هر وقت خواستی یه مرد رو امتحان کنی سعی کن رفتارش رو وقتی پای یه زن به وسطتون کشیده میشه ببینی.یا یه بحث پولی راه بنداز.ببین چی میشه.حالا برو.جلوی رئیسات هم بهت میگم.بشونم که غر زدی.حرف زدی چیزی گفتی اصلا" نگاه نمیکنم که اینجا 6-7 سال سابقه داری.با تمام سابقه کاریت می اندازمت بیرون. یعنی یا جای توئه اینجا یا من.از این به بعد باید خودت خودت رو نگه داری.تا حالا من نگه داشتمت.برو بیرون تا بیشتر از این شاکیم نکردی.

اونم رفت.برادر رئیس هم که بزرگترین حامیشه دنبالش رفت.همکار جدیدمون گفت:آقای مهندس تو مطمئنی که برادرت اون و این یکی کارمندته؟ اگه مال خودش بود چی کار میکرد.وقتی از در رفت بیرون دیگه نتونستم جلوی خنده م رو بگیرم. بهش گفتم: فرق من با شماها اینه.حق یعنی حق.اگه من یه حالی بهش داده بودم به خاطر این بود که قبل از من خیلی بهشون نرسیده بودن. اما من 4 ساله که بهشون اساسی رسیدم.دینی گردن من و کارگاه ندارن.لزومی نداره بازم بهش حال بدم.

رئیس جان فرمودن: قرارداد شرکت .... بیا بنویسیم.شنبه باید برم برای امضا.و این یعنی باز هم کار شروع شد......

+ بی سرزمین تر از باد ; ٢:٤٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۱/٢٥
    پيام هاي ديگران ()   

گرگ نوشت

هوا سرد است و برف آهسته بارد 
 ز ابری ساکت و خاکستری رنگ 
 زمین را بارش مثقال ، مثقال 
فرستد پوشش فرسنگ ، فرسنگ 
سرود کلبه ی بی روزن شب 
 سرود برف و باران است امشب 
 ولی از زوزه های باد پیداست 
 که شب مهمان توفان است امشب 
 دوان بر پرده های برفها ، باد 
 روان بر بالهای باد ، باران 
 درون کلبه ی بی روزن شب 
 شب توفانی سرد زمستان 


 آواز سگها 
زمین سرد است و برف آلوده و تر 
 هوا تاریک و توفان خشمناک است 
 کشد - مانند گرگان - باد ، زوزه 
ولی ما نیکبختان را چه باک است ؟
 کنار مطبخ ارباب ، آنجا 
 بر آن خاک اره های نرم خفتن 
 چه لذت بخش و مطبوع است ، و آنگاه 
عزیزم گفتم و جانم شنفتن 
وز آن ته مانده های سفره خوردن 
و گر آن هم نباشد استخوانی 
 چه عمر راحتی دنیای خوبی 
 چه ارباب عزیز و مهربانی 
ولی شلاق ! این دیگر بلایی ست 
بلی ، اما تحمل کرد باید 
 درست است اینکه الحق دردناک است 
ولی ارباب آخر رحمش آید 
گذارد چون فروکش کرد خشمش 
 که سر بر کفش و بر پایش گذاریم 
شمارد زخمهامان را و ما این 
محبت را غنیمت می شماریم 
2
خروشد باد و بارد همچنان برف 
ز سقف کلبه ی بی روزن شب 
شب توفانی سرد زمستان 
زمستان سیاه مرگ مرکب 


آواز گرگها 
زمین سرد است و برف آلوده و تر 
 هوا تاریک و توفان خشمگین است 
کشد - مانند سگها - باد ، زوزه 
زمین و آسمان با ما به کین است 
شب و کولاک رعب انگیز و وحشی 
شب و صحرای وحشتناک و سرما 
بلای نیستی ، سرمای پر سوز 
 حکومت می کند بر دشت و بر ما 
نه ما را گوشه ی گرم کنامی 
 شکاف کوهساری سر پناهی 
 نه حتی جنگلی کوچک ، که بتوان 
در آن آسود بی تشویش گاهی 
 دو دشمن در کمین ماست ، دایم 
دو دشمن می دهد ما را شکنجه 
برون: سرما، درون: این آتش جوع 
که بر ارکان ما افکنده پنجه 
و اینک سومین دشمن که ناگاه 
برون جست از کمین و حمله ور گشت 
سلاح آتشین ... بی رحم ... بی رحم 
نه پای رفتن و نی جای برگشت 
بنوش ای برف ! گلگون شو ، برافروز
 که این خون ، خون ما بی خانمانهاست 
که این خون ، خون گرگان گرسنه ست 
که این خون ، خون فرزندان صحراست 
درین سرما ، گرسنه ، زخم خورده ، 
دویم آسیمه سر بر برف چون باد 
 ولیکن عزت آزادگی را 
نگهبانیم ، آزادیم ، آزاد

+ بی سرزمین تر از باد ; ۱٠:٥٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۱/۱٥
    پيام هاي ديگران ()   

تحصیلات نوشت (2)

1.

گرم بود.خیلی.عرق از سر و کله مون داشت می ریخت پائین.نگران هم بودیم.میشد نگرانی رو توی چهره ش پیدا کرد.کسی نیست که بتونه قایم کنه."علی جون غصه نخور.میگن نیست معلوم که در پرده اسرار چه کرد" چیییی؟ "گفتم که نیست معلوم که در پرده اسرار چه کرد" این چیه؟ "گل واژه که نیست قربونت برم.غزل حافظه" یعنی چی؟ " مگه تو انسانی نخوندی و مدرک مدیریت نگرفتی؟" چرا ." خوب معنی این شعر رو نمیدونی چیه؟"مگه من هزار سال پیش زندگی کردم که این طوری حرف بزنم؟معنیش چی میشه جون بیستاب بگو" یعنی اینکه خدا خودش از همه چیز اطلاع داره و ماها نمی تونیم حکم قطعی بدیم که یه اتفاقی می افته یا نه.امیدت به خدا باشه."

2.

بیستاب جون بیکاری؟ " نه.کوری مگه دارم کبریت بازی می کنم." جون من بیا یه فال واسه من بگیر." هاااااااا؟ فال؟ تعجبباور کن شغل من چیز دیگه ایه.فال چیه دیگه؟تو بگو جریان چیه من بهت میگم که برو دنبالش یا نه.رد خور هم نداره.هر کی گوش کرده تا حالا راضی بوده." نههههه.تو که منو میشناسی.همین طوری واسه فان میگم."گه خوردی.مرتیکه مگه تو تو عمرت چندتا کتاب خوندی که حالا ییهو رفتی دنبال حافظ؟ برو.برو که من خودم کلی حافظ رو زیر و رو کردم.البت هر وقت هم در این زمینه ها به حرفش گوش کردم فحش و لنگه کفش نصیبم شده گریه.بیا برو سهراب بخون.اونم کلاس داره هااااااا.نمی دونم چرا شما فقط وقتی عاشق میشین یاد حافظ و سهراب می افتین؟" سهراب؟ سهراب کیه دیگه؟مگه اونم شاعر بوده؟یه پهلون بوده تو فردوسی. "عزیزم اولش که تو فردوسی نبوده. جا نمیشده خجالت.تو شاهنامه بودش. بعدشم منظورم اون سهراب نیست.سهراب سپهری خدابیامرز رو میگم" آهااااااا.خوب بیا بخون واسه م دیگه.حالا خوبه که خودتم چیزی حالیت نیست." (اینو راست میگه.یه دوستی همین جا می تونه صدق گفتار ایشون رو شهادت بده نیشخند) می بینی که چند تا چوب کبریت بیشتر برام نمونده.من اگه پاشم نمی تونم کارم رو تموم کنم.خودت بخون من معنیش رو میگم" خیلی خوب.

یه نیت کرد و دیوان رو باز کرد و شروع کرد به دری وری گفتن.همون بیت اول رو که خوند تمرکزم رو به هم زد و چوب کبریت افتاد. قهقههدست خودم نبود.خنده م گرفت.بهش گفتم که: آخه بی خاصیت مگه تو فارسی نخوندی تو عمرت؟ این چرت و پرتا چیه میگی؟ گفت که: بابا اینا نبود که.یه چیزای دیگه ای بود تو کتابامون. راست میگفت.یه چیزای دیگه ای بود.

چند وقت پیش خونه ی یکی از بستگان رفته بودیم.پسرش کلاس اول راهنمایی بود. بهش گفتم که بره کتاب فارسیش رو بیاره برامون. وقتی خوندمش فکر کردم که کتاب دینی رو عوضی آورده.بعد دیدم که نه.خودشه. یعنی عمرا" از شعرای بزرگ این بچه ها چیزی یاد بگیرن.فکر نکنم که اینها به جز اشعار دینی چیزی رو بخونن.دقیقا" سیستم تغییر 180 درجه ای داشته.نه اون موقع که بیشتر از چند سال کتابهای درسی ثابت بودن و یادگیریشون هم بسیارتلاش و کوشش می خواست.نه الان که از اینور پشت بوم افتادن بچه ها و بی سواد بی سواد دارن بار میان و هر سال هم هی عوض میشه کتاباشون.یحتمل رفقای 25 سال به بالا یادشون هست(که به جز علی آقا فکر نمی کنم کسی از دوستان 25 سالش باشه چشمک) در دهه ی هفتاد و اوایل دهه ی هشتاد رتبه های دانش آموزان ایرانی توی المپیادهای جهانی بسیار خوب و ممتاز بود.ریاضی و فیزیک مواردی بودن که ایرانی ها همیشه رتبه ای خوبی رو کسب میکردن.حتی کامپیوتر. با اینکه اون زمان فاصله ایران با دنیا از لحاظ انفورماتیک خیلی زیاد بود.ولی الان دیگه از مدال خبری نیست. نهایتا رتبه های زیر 10 رو داشته باشیم.دلیلش هم کاملا معلومه. به عمد بچه های این خاک و بوم دارن بی سواد و مهجور از فرهنگ اصیل و قدیمی ایرانی بار میان.کسایی که وقتی فارغ التحصیل میشن خلاقیت براشون کاملا بی معنی باشه.یک سری مقلد صرف باشن.مثل بقیه ی زمینه ها.اتفاقا" نتایجش هم اعلام شده.درصد بسیار بسیار بالای مردودی و ترک تحصیل در مدارس و کشیده شدن بچه های پاک به سمت آودگی های اجتماعی.از اعتیاد گرفته تااااااا.... .

اخیرا طی صحبتهایی که با یکی از دوستان دبیرم داشتم متوجه شدم که بچه ها رو به اردوها و دوره های مختلف  میبرن و از کلاس درس دور میکنن.اونم چه اردوهای علمی ای؟ خیر.صرفا" علم دینی بهشون آموزش دادن.همیشه.حالا چه مدلیش رو خوب معلومه. سطحی و فاقد جذابیت در بحث.ولی به دلیل محیط جالب و شادش بچه ها دوستش دارن.یه نکته ریز فیلم جدایی رو نمی دونم یادتونه یا نه.نادر معنی لغات رو از بچه ش می پرسید.دختر برای یه کلمه مترادف عربی به کار برد.پدر اصلاحش کرد و معنی فارسیش رو گفت.دختر گفت: معام قبول نمیکنه.پدر گفت.ایرادی نداره.معنیش اینه.به نظر شما چند درصد از پدر و مادرها با بچه هاشون این طوری برخورد می کنن؟ چندتاشون مثل مسی عزیز به دخترش گلش از روی شاهانامه دیکته میگه.تازه با رعایت اینکه بعضی از حرفایی که دخترش هنوز بلد نیست رو عوض هم بکنه؟

کجای دنیا ظرف کمتر از 5-6 سال ظرفیت دانشگاهها چنین برابر میشه و تازه کلی هم دانشگاه جدید اضافه میشه؟به چه قیمتی تازه؟ از بین رفتن فیلتر کیفی.نه اینکه با کنکور موافق باشم ولی در تمام دنیا دانشگاهها یه فیلترهای علمی ای برای پذیرش دانشجو دارن و یه معیارهایی برای توسعه کمی.اینجا چی؟ طرف دانشجوی دکترا شده میره استاد میشه.بدون اینکه اصلا دوره های خاصی رو بگذرونه.شیوه های تدریس رو یاد بگیره.حرمت استاد رو بدونه.این چیزایی که من می بینم و می خونم الان روابط دانشجویی از دانشجو دانشجو به سمت دانشجو استاد و بالعکس میل کرده.نه اینکه بگم بده یا خوبه.نه.نفس رابطه بد نیست اما دیگه دانشگاه و جایگاه استاد باید بری از خیلی از چیزها باشه.این استاید از کجا اومدن؟ کی آورده اینا رو؟ از کدوم فیلتر علمی رد شدن که ساعت 1 صبح ((شب به خیر عجیجم)) برای دانشجوشون می فرستن؟

می دونین فاتحه کار رو از کی باید می خوندیم؟ از اون روزی که رئیس خیلی معمولی یه دانشگاه یهویی شد وزیر علوم و بورسیه ی دانشجویان مقاطع تحصیلات تکمیلی رو اونهم توی علوم انسانی قطع کرد و جاش اونها رو معرفی کرد به حوزه های دینی.بعدشم جهت تطمیعشون قرار شد که پول این بورس رو هم به خود دانشجو ها بدن.این یعنی اینکه ارتباط علوم انسانی که پایه ی بقیه ی علوم هستش با دنیای علمی سایر کشورها قطع بشه.راستی خود وزیر علوم تز دکتراش رو از کجاش درآورده؟

پ ن طولانی تر از پست: ببینین دوستای عزیز و نازنینم،نوگلان باغ زندگی اصولا" وبلاگنویسی نوعی از ارتباط هستش که به نظر من از عمق خاصی برخورداره.به خاطر اینکه آدمها اون چیزهایی رو که براشون مهم هست رو می نویسن.فارغ از اینکه هر کسی راجع به چی می نویسه.وقتی یه نفری یه مطلبی رو از خودش منتشر میکنه و اون رو در معرض دید عموم می زاره یه هدفش اینه که از طریق نقد نوشته هاش به اطلاعاتش اضافه بشه تا بتونه بهتر و بهتر بنویسه.اگر کسی هدفش چیز دیگه ای غیر از این باشه معمولا بعد از گذشت چند صباحی خودش به این نتیجه میرسه که محیط وبلاگستان به دردش نمی خوره.

منم از این قاعده مسثنی نیستم و وقتی 4 سال با عشق و علاقه میام و می نویسم و می خونم در عمل نشون میدم که هدفم چیه.بنابراین هیچ وقت از نقد نوشته هام ناراحت نمیشم.هیچ کلمه ای رو هم جلوی نقد نمیارم.سازنده و غیر سازنده از نظر من معنی نداره.نقد، نقده.اون عبارات هم راههای فراریه که ما برای خودمون میزاریم تا از نقد شدن فرار کنیم و اگه به ضررمون بود سریع بازی رو به هم بزنیم.تازه به قول استاد بیضایی وقتی یکی نقد میکنه باید به حرفش گوش داد.اما نباید خودمون رو ملزم بدونیم که به نقدش جواب بدیم.نظر شخصیه هر آدمی محترمه و دارای منزلته.

ولی ای عزیز دل،ای تو دوست خوبم اگر هم می خوای نقدی بر یه نوشته ای بنویسی سعی کن چند اصل رو رعایت کنی.البت من کوچیکتر ازاونی هستم بخوام کسی رو نصیحت کنم.اما خوب به عنوان یه آدمی که چند سال میخونم و می نویسم یه چیزایی رو شخصا" سعی می کنم رعایت کنم که فکر می کنم یادآوریش برای خودم هم مفید باشه.

اول که نوشته های من تراوشات فکری منه.وقتی یه پستی رو مینویسم یعنی امروز می خوام راجع به این حرف بزنم.همین. بنابراین سعی کن تمرکزت رو روی پست من بزاری نه روی تربیت من و کمبود محبت من از آغاز کودکیم تا به حال.آخه قربونت برم شما چطور با خوندن یه پست به این نتیجه رسیدی که من کمبود محبت داشتم و دارم؟بد حالا گیریم هوشت سرشاره و فهمیدی باید بیای اعلام عمومی کنی؟ می خوای آبروی من رو ببری؟ آرهههههههههه؟

دوم که فدای اون شکیبائیت بشم خود منم تو تهرون به دنیا نیومدم.اگرمایه افتخاره که من افتخار می کنم که توی یه بلاد دیگه ای به دنیا اومدم.اگه نیست که منم شرمسارم که توی یه دهات دیگه ای به دنیا اومدم.

سوم اینکه در تمام دنیا قومیتهای متفاوتی داریم توی هر کشوری.یکی از نشونه های غنای تاریخ و فرهنگ اون کشور همین تعدد قومیتهاست.خیلی  هم خوبه.اما بالاخره این قومیت ها باید یه زبون مشترک داشته باشن که با هم ارتباط برقرار کنن.شما ادبیات غنی ایران رو نیگا کن.از همه زبونا شعر داره.ولی همه از همه زبوناش سردر میارن؟همین شهریار خدا بیامرز هم آذری شهر گفته هم فارسی.حالا اون بنده خدای که آذری بلد نیست اگه فارسی نبود اصلا می تونست این خدابیامرز رو تا این حد بشناسه و بهش افتخار کنه؟

نکنه آخرش هم اینجاست.عزیزم.فدات شم.قربون قدت برم.تو مطالب وبلاگ آخر خط رو میخونی.نویسنده ش هم منم.بنابراین اگه می خوای با هم در رابطه باشیم جای نقد مطلبم اینجاست نه وبلاگ یه دوست دیگه. لااقل یه زحمت می کشیدی علاوه بر اینکه نظراتت رو اونجا میدی میومدی و اینجا هم می نوشتی.بعد شما وقتی نوشته من رو نقد می کنی اون هم یه جای دیگه به جز وبلاگ من لااقل یه اسمی، آدرسی، چیزی از من یا نوشته هام بیار که اون آدمی که میره و واون نقد رو بخونه بیاد اصل مطلب رو هم بخونه. این رسم برقراری ارتباط و دوستی نیست.

منم در پایان به نمایندگی از خودم شما رو به صبر و شکیبایی و خوردن یه لیوان آب قبل از پر کردن خشاب قلمت دعوت می کنم. باشد که همه رستگار شویم.

+ بی سرزمین تر از باد ; ٦:٠٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۱/٧
    پيام هاي ديگران ()