آخر خط

چرک نوشت

نوشته های قبلی ای که برای خیلی مهم هستند را مرور میکنم.شاید هیچ کدام به اندازه مادرنوشت و تولدت نوشت برادرم برایم مهم نباشد.اما بی شک دوست داشتنی ترینش پست بازگشت یاغی است که وقتی تصمیم گرفتم دوباره گرد و خاک وبلاگ یاغی را بگیریم به مناسبت بازگشایی مجدد آن را به روز رساندم.

چقدر خواندنش به من انرژی می دهد.یک دلگرمی مجدد.دلگرم به اینکه راهی که برای زندگیم انتخاب کرده ام شاید درست ترین انتخاب باشد.چیزی که به شخصیت و تربیت و آرمان هایم می خورد.نمی دانم کی به این موضوع پی بردم که خیلی از اوقات کارهایی می کنم که به مزاق دیگران نه تنها خوش نمی آید بلکه مانند تیری است که در چشمانشان فرو می رود.شاید زمانی که وقتی فقط 7 سالم بود چندین ماه با برادر بزرگترم قهر کردم و واقعا" با هم حرف نزدیم و فقط جلوی میهمانان حفظ ظاهر می کردیم اولین جرقه های مدارا نکردنم بر سر اصولم بود.

گذشت تا اینکه در آخرین سال تحصیلم در دبیرستان صاف جلوی دبیر بی سوادی که از درس ریاضی فقط پز دادن به تدریس در البرز کالج را بلد بود ایستادم و خیلی راحت گفتم که چیزی بلد نیست و اولین کسی بودم که در اعتراض به نحوه درس دادنش کلاس را ترک کردم.قبل از اینکه به پائین پله ها برسم متوجه شدم که همه از کلاس بیرون آمده اند.انقدر سر کلاس نرفتیم تا عوضش کردند.این به قیمت از دست دادن دو ماه کلاس آن هم درست در زمانی که همه زور کنکور خواندن را می زدند تمام شد.اما به زیر بار حرف زور نرفتنش می ارزید.

شاید یکی از خطرناکترین کارهایی که در عمرم کردم این بود که وقتی فرمانده پادگانم نتیجه زحمت چند روزه ام رو مچاله کرد و به طرفم پرتاب کرد قبل از اینکه بایستد با ضربه ی فرهندم به سمت خودش برگرداندم. اشهد خودم را خواندم.با اینکه تقریبا" دو برابر من هیکل داشت خیلی راحت جلسه را ترک کرد و رفت یک لیوان آب خورد.به معنای واقعی کلمه لات بود.اما با سر و پا.بعد از چند دقیقه به جلسه برگشت و کمی بعد مرخصم کرد و گفت بروم.وقتی از اتاق می آمدم بیرون پا کوبیدم و به خاطر اینکه توی روی بزرگترم ایستادم عذرخواهی کردم.حرفش هنوز توی گوشم است.چیزی که مایه سرافکندی تمام کاسه لیسان اطرافش بود:

ببین باقالی ثابت کردی یه کردی.لیسانس که هیچی دکترا هم که بگیرین هنوز کله تون بو قرمه سبزی میده. کاش همه این سیفونا هم به اندازه نصف تو .... داشتن.برو،حالا دلم خوشه که یه مرد از زیر دستم بیرون میره.

وصله های ناچسبیده ای مثل من ترجیح می دهند که تنها بمانند اما از اصول خود کوتاه نیایند. اصولی که در ظاهر بسیار دوست داشتنی و پرطرفدار هستند اما وقت عمل که می رسد دهل هایی هستند که آوازشان فقط از دور شنیدن دارد.بدیهیاتی مثل: فدا نکردن حقیقت در برابر واقعیت. آنهم تحت هر شرایطی.مثل... .اصلا" همین اولیش کافیست.

کتمان نمی کنم که سیاستی ریز و نرم هم وارد رفتارم شده ولی هنوز هم همان آدم هستم.کسی که به هیچ وجه من الوجوه از اصولش کوتاه نمی آید.نتیجه اش را هم به تلخ ترین و مشمئز کننده ترین نحو ممکن دیده.انقدر تلخ که دیگر عادت کرده  به تلخیش: (((خیانت))).شاید متعفن ترین کلمه ای که در ادبیات پارسی وجود دارد. هر چه باشد ماحصل رفتار صادقانه اما صریح من است با به ظاهر گرگهائی که دم از آزادگی می زدند اما در عمل گوسفندانی بودند که فقط دنبال چوپانی می گشتند تا به ساز او به هر سمتی بروند،آن هم به بهایی ناچیز: شکم و نواحی اطرافش که انگاری به جای مغز برایشان تصمیم گیری می کند.

وقتی چند صباح پیش تصویر بسیار زیبایی از چند گرگ را دیدم برای لحظاتی چند باره مجذوب آن نگاه های رام نشدنی شدم.بزرگترین شباهتمان شاید عطش سیری ناپذیرمان باشد.او به جبر هوس دریدن دارد و من به حکم طالع عطش پیشرفت و نماندن.

بارها پیش آمده که پلهایی بسیار زیبا با مناظری کم نظیر در سر راه زندگیم سبز شده اند.مناظری که برای بسیارانی در زندگی آرزوهایی هستند گاه دست نیافتنی، اما برای من صرفا" پلهایی بوده اند برای طی طریق. منکر جذابیتهای راه و تلخی رفتن و دل کندن نمی شوم اما هدف مهمتر بوده است برایم.

این مهمترین دلیلی است که حاضر هستم به خاطرش تا قیام قیامت آواره و بی سرزمین بمانم اما طلب ریشه نداشته باشم.شاید اگر مشتهایی که از درون به کالبدم می کوبند و اجاق آتش درون سینه ام را همواره روشن نگاه می دارند بر هر کالبد دیگری می خوردند صاحب آنرا نیز تبدیل به وصله ای ناچسبیده ای می کردند که نماینده جماعتی پر از عشق و پر از کینه باشد.

افتخار می کنم بیزاری را تحمل می کنیم و سرفرازانه مانند چرک از کف دست مردمان این روزگار جدا می شویم.

 

پ ن : مدتهاست که می خواستم اینها را بنویسم اما وقتی امشب (درست شب شام غریبان) باز هم به رسم مالوف ترجیح دادم که نظر هرچند تلخ خودم را به یک دوست بگویم به قیمت اینکه خیلی رک به من بگوید: مردک به تو چه، انگیزه نوشتنش برایم چند برابر شد.مدتها بود که حرفم را داشتم می جویدم اما خوب در نهایت سعی کردم به شیرین ترین روشی که می شناختم  حرفم را بزنم.اینطور وجدان درد نخواهم داشت که می توانستم برای کسی که حقش خیلی بیشتر از اینهاست شمعی روشن کنم اما نکردم.

دوست جان just do it. 

+ بی سرزمین تر از باد ; ۱٢:٤۳ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/٩/٢۱
    پيام هاي ديگران ()   

فرصت نوشت

یکی از بی نظم ترین کارگرهایی هستش که تا حالا تو عمرم دیدم.تقریبا" شنبه ها نمیاد سر کار.به خصوص اینکه هفته ی قبلش هم شب کار بوده باشه.همین طوری یهو میره و چند روز نمیاد.یه بار انقدر غیبت کرد که برادر رئیس جان (که مسئول اقایون کارخونه س) اخراجش کرد.چیزی که ممکنه هر 32 سال یک بار رخ بده.اما همون بار هم که اخراجش کرد برای اولین بار تو تاریخ من پا پیش گذاشتم و شفاعتش رو کردم که برگرده.چیزی که هر 30 سال یک بار رخ میده.نمی دونم چرا به دلم نشسته بود.شاید به دلیل چشم پاکیش باشه یاد حرف گوش کنیش.

یک ماه پیش که برای آخرین بار به قسمت تولید کارخونه(همون مردونه) اولتیماتوم دادم گفتم دیگه کاراشون رو پیگیری نمیکنم زد و این وسط این بابا هم غیبت کردنش گل کرد. بقیه هم شاکی که آقا این نیست فشار کار روی ما میاد.خوب یا بندازینش بیرون یا یکی دیگه رو به شیفت اضافه کنین.

منم که دنبال بهانه بودم واسه ی اذیت کردن هی می پیچوندم.هفته ی پیش اومد و بهم گفت که دیگه نمیخواد غیبت کنه.اصلا" تعهد میده.فقط بعد از عاشورا و تاسوعا یک هفته نمیاد و بعدش دیگه تموم.منم بهش گفتم که این تعهد رو به هر کی میدی به من نده. چون من روی این چیزا حساسم و شوخی شوخی یهو دیدی یه روز تو کارخونه راهت ندادن.تو که تمام مرخصیات رو تا برج 5 تموم کردی و دیگه چیزی نداری.از اون موقع هم که هرچی رفتی ازت کم کردیم.حالا یه چند روز گفتی برادرت فوت کرده و نیومدی.بعدش هنوز یه ماه نگذشته بود که گفتی چهلمشه و باید بری.مام خودمون رو به خریت زدیم که آره راست میگی.پس بیا و جون مادرت این تعهد رو به رئیست بده نه من.

گذشت تا که شنبه شد.آقا تشریف نیاوردن.چون کلا" شیفت شب رو هم مرخصی داده بودیم به جز دو نفر مجبور شدیم کارخونه رو تعطیل کنیم.با یه نفر که نمیشد.یکشنبه که اومدم متجه شدم که برادر رئیس جان نیت اخراجشون رو کردن.بهم گفت که یه کارگر جور کنم براشون.منم که سر صبحی کرمم گرفته بود گفتم که کارگر آشنا سراغ ندارم و نیست. البت بیشتر نیتم این بود که طرف رو نگه داریم و با غیبتاش اینا رو اذیت کنه. ظهر که شد اومد و زنگ زد به موبایل طرف.معلوم بود که جواب نمیده.بعد از چند دقیقه خانمش زنگ زد.منم گوشی رو دادم به خودش.این عصبانی که خانم ایشون بدون اجازه رفتن و قرار بود آخر هفته برن.زن طرف هم التماس کنان که بابا مریضه و بردیمش بستریش کنیم.تا یادم نرفته بگم که ایشون موفق شدن در سن 33 سالگی صاحب سه فرزند باشن بدون اینکه خونه داشته باشن یا وضع مالی درست و حسابی.دلیل اصلیش هم از نظر من معلوم بود:طرف معتاده.

حالا تو این هیر و ویر این گیج هم گیر داده که مگه چشه که می خواین 2 هفته بستریش کنین.زن طرف هم روش نمیشد.آخر سر یه یادداشت بهش دادم که به من گفته چرا میره بیمارستان.اینم بی خیال زن مردم شد.و تا آخر هفته به طرف فرجه داد.وقتی تلفن رو قطع کرد گیر داد که چرا به من نگفتی و من رو به جون زن مردم انداختی؟منم بهش گفتم که یعنی واقعا" تو نمی دونی چشه؟وقتی متوجه شدم که نمی دونه براش توضیح دادم. حالا گیر داده بود که اگه می دونستی معتاده چرا زودتر به من نگفتی.اگه یکی رو معتاد می کرد چی؟منم بهش گفتم که فکر نمی کردم انقدر شوت باشه که خودش نفهمه. حالا تو دوراهی این مونده بود که چی کار کنه.این بار یه جملاتی رو بهش گفتم که خودش باور نمیشد از زبون من بیرون بیاد:

یه هفته هم من بهش فرجه میدم.از آخر آذر ماه بیاد سر کار.قیافه یارو رو ببینم می دونم که ترک کرده یا نه.اگه ترک کرده باشه و شبیه آدم بیاد سر کار اونم به مدت 2 ماه کار بیمه ش رو براش درست میکنم.با مهندس هم صحبت می کنم که تو مزایای آخر سالش غیبتای اضافه ش رو لحاظ نکنه.تو این دو هفته هم هر وقت خواستین بار جابه جا کنین بگین خودم میام جاش کار می کنم.وقتی هم اومد یه ربع سکه هم بهش میدم.ببینم باز بهانه ای داره یا نه؟ البت به شرطی که ترک کرده باشه و ماهی 26 روز شبیه آدم بیاد سر کار.تا یکی دو ماه اما حقوقش رو به حساب زنش میریزم نه خودش.

طرف پرسید: ضمانت میکنی کسی رو خراب نکنه؟ گفتم ببین وقتی خودش دو هفته ی پیش بهم گفت که قراره بره یعنی نیت کرده که پاک بشه.زوی نبردنش.خودش خواسته.فکر کنم باید کمکش کنیم.شیفتش رو طوری می چینیم که با آدمهای سخت گیر بیافته که جرات نداشته باشه چپ بجنبه.اونم قبول کرد.

حالا نمی دونم که کار خوبی کردم یا نه.یه حسی بهم میگه که وقتی خاک منقل رو سر آدم نشست خاک عالم هم روی سر آدم می شینه.اما از اون ور هم پری مهربون قصه ها میگه: همه ی آدمها فرصت جبران دارن.

ایشالا که آدم بشه.لبخند

+ بی سرزمین تر از باد ; ۱:٢٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٩/۱٤
    پيام هاي ديگران ()   

سمینار نوشت

در این پست بنده سعی می کنم که قسمتی از برنامه ریزی سمینارهای علمی و غیر علمی کشور رو به عرضتون برسونم..البت می دونم که همگی ماشااله اینکار هستین و نیازی به این توضیحات ندارین.


4 روز قبل از سمینار:
توی یک روز بارونی در حال غر و لند کردن صبحگاهی با خودتون هستین.کلافهاونم تو هوای بارونی که ییهو دوستتون زنگ می زنه و بهتون میگه که سمینار فوق علمی تخصصیشون که قرار برگزار بشه کارگردان و مجری نداره.بعد از شما دعوت می کنه که برین و کمکش کنین.بعد باهاتون قرار میزاره که عصرش برین دفترشون.
عصر که شما تشریف می برین(اونم در حالی که سقف آسمون پاره شده و عین لوله آفتابه بارون میاد) هر چی دنبال دوستتون تو دفتر می گردین پیداش نمی کنین.ناگهان متوجه میشین که مردی که به استقبالتون اومده همون رئیس شرکتشونه که قبلا" همدیگه رو دورادور می شناختین.در حالی که کلی فحش تو دلتون به این رفیق احمقتون میدین شروع می کنین به مذاکره.تعجب

3 روز قبل از سمینار:
متن آغازین سخنرانیتون رو می نویسین در حالی که هیچ اطلاعاتی از اون شرکت ندارین.با بدبختی یه چیزایی رو دانلود می کنین و متنتون رو کامل می کنین.هنوز هیچ خبری از اون شرکت به دستتون نرسیده.

2 روز قبل از سمینار:
ظهر شده و ناگهان دوستتون زنگ می زنه که بیا دفتر ما تو رو خدا.بعد شما توضیح میدین که کلی خودتون کار دارین.بنابراین اون میاد دنبالتون و خرکشتون می کنه و می بره به دفترشون.متن سخنرانی که می بینن همه قیافه هاشون جالب شده.بعد دوستتون توضیح میده که نگارنده این سطور شخص شخیص خودتونین نه کس دیگه ای.خنده
بعد از اینکه یکی از بستگان رئیس جان میاد و یه گفتگویی با هم می کنین که از هیچیش سردر نخواهید آورد میرین به کارتون برسین که یکی از پرسنل از شما میخواد که متن سخنرانی رئیسشون رو هم بنویسین.شمام میدونین که در این صورت یکی دو نفر ناراحت میشن.علیرغم تلاشتون موفق نمیشین و چند خط کوتاه برای ایشون می نویسین.

روز قبل از سمینار:
شما تشریف می برین شرکت دوستتون.می بینین که مهمونای خارجی اومدن اونجا و هر کدوم مشغول کاری هستن.از صبح تقاضا می کنین که یه نفر نیم ساعت وقتش رو بده به شما تا بتونین اسامی شرکتهای تحت قرارداد رو بدونین و یه رزومه ی چند خطی بتونین ازشون ارائه بدین.این تقاضا ساعت 1 بعد از ظهر برآورده میشه.بدون اینکه متنتون رو پاکنویس کنین تشریف می برین سالن سمینار رو ببینین.همونطور که حدس می زدین باید تغییراتی اعمال بشه اما خوب گفتنش بی فایده س چون می دونین که قبول نخواهد شد.بعد از کلی سر و کله زدن سرانجام شما موفق میشین صدای خودتون رو از پشت میکروفن بشنوین.درست زمانی که در حال تنظیم فاصله خودتون هستین با میکروفن بهتون میگن که تست اصلی صدا فردا صبحه و چون پرسنل الان کار دارن باید صدا قطع بشه گریه.در این لحظات مشاهده می کنین که مهمونای خارجی روی موکت سالن قدم می زنن و همه کفشاشون رو درآوردن.تعجب رفقا در حال چسبوندن دو تا بنر به هم هستن.هر کدوم 2.5 متر عرض دارن و نزدیک 5 متر طول.دلتون می خواد بزنی پس گردنشون که نفهما اگه تو مملکت شما عرض 5 متر نمیشه بنر زد اینجا میشه. وقتی می بینین که دارن با نوار چسب سعی می کنن دو تا بنر رو به هم بچسبونن نمی تونین جلوی خنده ی خودتون رو بگیرین و مهمونا هم از شنیدن صدای سوت ((همینه)) جا می خورن.قهقهه یه ذره باهاشون سر و کله می زنین و آخر سر راهتون رو کج می کنین تا به شرکت برگردین.
خوب الان ساعت 8 شبه.هوا خیلی سرده و شما سرما خوردین.دارین متن سخنرانیتون رو پاکنویس میکنین.متن برنامه رو انقدر دقیق نوشتین که حتی شوخی ها رو هم توش آوردین.با اعتماد به نفس کامل میخواین راه بیافتین به سمت منزل که می بینین ای وای کاتالوگای مربوط به مراسم فردا تازه رسیده دفتر دوستتون.خوب شما باشین چی کار می کنین؟ باریکلا مرام میزارین.از خود راضی
ساعت 1:30 صبحه و شما دارین برای بار بیستم متن سخنرانیتون رو می خونین.

روز سمینار:
صبح لباسای رسمیتون رو با فحش و فحش کاری به زمین و زمان می زارین توی ماشین آژانس و به سمت سالن محل سمینار حرکت می کنین.روز قبلش هر چی زور زدین کسی قبول نکرده که با شلوار جین و لباس معمولی مجری باشین عصبانی.میرسین به محل کنفرانس و میبینین که هیچ کی به جز خودتون اونجا نیست تعجب.یه ذره تو سالن می چرخین تا بیشتر راحت باشین.هیچ اتاقی برای وسایل ندارین بنابراین مجبورین برین توی توالت لباس عوض کنین. گریه
درست در لحظاتی که دارین تمرکز می کنین (منظور 5 دقیقه قبل از شروع سمینار هستش) یهو دوستتون میاد و میگه متاسفانه از اتاق فرمان امکان پخش نیست و شما به عنوان مجری هم باید متن بخونین و هم باید عکس ها و فیلمهای مربوط به هر شرکت رو ارائه کنین.تعجب دلتون میخواد دوستتون رو به دو قسمت مساوی تقسیم کنین اما نمیشه. یه چند دقیقه تاخیر به مراسم میدین تا تمرکزتون کامل بشه.درست در لحظاتی که می خواین صدای خودتون رو چک کنین متوجه یه بنده خدایی میشین از مهمونا که زودتر اومده و رفقاتون هم راهیش کردن داخل.بنابراین امکان تمرین و تنظیم صدا براتون مهیا نیست.عصبانی
ملت یه نیم ساعتی دیر میکنن و شما بعد از این مدت مراسم رو شروع می کنین. بعد از خوندن سرود ملی و قرآن نوبت ارائه مقدمه سمینار هستش که با دقت بسیار زیادی نوشتینش.یه دوربین جلوتون هستش و فیلمبردار نداره.خیالتون راحته که کسی جلوی روی شما بالماسکه نمی زنه.اوههنوز پاراگراف اول رو تموم نکردین که متوجه میشین یه نفر از اعضای شرکت با موبایلش داره در فاصله ی یه متریتون حرکات ژان گولر انجام میده. منتظرشما هنوز تمرکز دارین و متنتون رو به بهترین نحو دارین می خونین که یهو با شنیدن یه صدایی زهره تون می ترکه.وقت تمام.درست حدس زدین.موبایل آقا در فاصله ی یک متریه شما در سکوت محض سالن یهو وق وقش بلندمیشه.بعد از دو ثانیه سریع خوتدون رو جمع می کنین و چنان به طرف نگاه می کنین که طرف خودش رو خیس می کنه.عصبانیادامه ی متن عالیه.
اولین مهمان با لهجه ی مزخرف شرقیش باعث شد که هیچ کی هیچ چیزی نفهمه.بعد از اینکه یه نمور بهش برخورد که چرا کسی ازش سئوالی نداشته شما بهش توضیح میدین که چشمت کور و دندت نرم.تا تو باشی وقتی بهت میگن شمرده شمرده حرف بزن همین کار رو بکنی.نیشخند
مهمون دوم یه اروپایی هستش که انگاری کلا" با مردا خیلی سرخوش نیست و همه ش دوست داره با خانوما حرف بزنهخوشمزه.البت عجیب هم نیست.وقتی نخست وزیرشون تو سن 80 و خورده ای سالی هنوز به این و اون پیشنهاد عاشقانه میده از این یکی هم بعید نیست.قهقهه
نفر سوم یه آقای آلمانی هستش که به حرفتون گوش میده و خیلی هم خوب سخنرانیش رو اجرا می کنه.لبخند
نفر چهارم درست نیم ساعت قبل از سخنرانیش میرسه.گیر میده که تصاویر باید از روی لپ تاپ خودش پخش بشن.می ترسه که بدزدن تصاویر رو. .ایشون در فاصله 1 متری میکروفن طوری حرف می زنن که خودشون هم نمی فهمن چی میگن.منتظر
به سلامتی وقت ناهار رسیده و شما خستگیتون رو میرین که در کنین.در این اثنا یکی از مهمونا یه سئوال بامزه ای می پرسه: چرا میز دسر خیلی شلوغ تر از میز غذاست؟ و شما با خنده جواب میدین که چون ایرانی ها همه رژیم دارن.اون هم متعجب میگه: پس چرا همه دارن خامه میخورن؟ و شما جوابی نداری بدینقهقهه
شاهکار مراسم کم کم داره شکل میگیره.مهمون اصلی به پرواز نرسیده. از مترجم شرکت خواهش می کنین که بیان و توضیح بدن راجع به شرکت و محصولاتش.وسط این همه استرس ییهو یه چیزی میگه: گروپ!!!!!! .ترس رو توی صورت مهمونا می بینین. قانعشون می کنین که اسرائیل حمله نکرده و یه زمین لرزه ی ساده بوده.دروغگو
خلاصه که مراسم به خیر و خوشی تموم میشه و شما مطمئنین که هیچ کس هیچ چیز نفهمیده.این وسط شما مرام کش رفیقتون شدین که دو هفته ی بعد درست وقتی که کارش دارین یهو دستشوئیش می گیره و تا چند ساعت گم و گوره.
اگر فکر می کنی که بقیه ی کنفرانس ها از این بهتر اجرا میشن سخت در اشتباهین.

+ بی سرزمین تر از باد ; ۱۱:٢٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٩/٦
    پيام هاي ديگران ()