آخر خط

جشنواره غذا

سلام

تجعب نکنین.اینجا وبلاگ آخر خطه و منم بیستاب هستم.نویسنده ی این وبلاگ و شما دقیقا" دو روز بعد از انتشار پست قبلی یه پست جدید رو دارین می خونین.می دونم که علاوه بر چشماتون یحتمل هیپوفیزتون  هم تعجب کرده.خنده

غرض از نوشتن این پست دادن یه خبر مهمه.کانون فصل زندگی رو که یادتون میاد؟

باریکلا.خوشم میاد همه تون آدمهای باهوشی هستین.در راستای ادامه فعالیتهای کانون طی دو ماه اخیر جلسات تقریبا" منظمی برگزار شده و آخرین تصمیمی که هفته ی پیش گرفته شد و هماهنگی هاش هم تا 99% انجام شده برگزاری یه جشنواره غذاست.عواید این جشنواره اختصاص پیدا خواهد کرد به چند مرکز نگه داری از کودکان معلول ذهنی.به دلایل احمقانه یه ذره تو ذکر اسم مراکز معذوریت داریم.(به هر حال درسته که قانون مملکته اما خوب خیلی احمقانه س)هر کدوم از دوستان که تمایل دارن اسم مراکز رو بدونن برام کامنت بزارن(با آدرس تو رو خدا کلافه)

خواهش می کنم از تمام دوستانی که می تونن با حضور خودشون کمک کنن تا همه مون به وظیفه ی شرعی و اجتماعیمون عمل کنیم تشریف بیارن.یادمه یه بار تو وبلاگ دوست خوبم بهاره عزیز یه داستانی رو خوندم راجع به بچه هایی که توی زمین بازی بیس بال دل یه بچه ی معلول رو شاد کرده بودن.اون پست برای من یه درس تمام نشدنی داشت.این ماها هستیم که برای اثبات انسان بودنمون به آدمهای نیازمند احتیاج داریم.اونها که خودشون وضع خودشون رو می دونن.ای کاش میشد ذره ای از احساس کودک بی پناهی رو که به محض اینکه آدمهای غریبه رو می بینه تمام عشق و علاقه ش رو با  اون تقسیم می کنه و می پره توی بغلش رو حس کرد.اون هر چی داره با ماها قسمت می کنه بدون اینکه دنیال سهم خواهی باشه.خوب ماها چی داریم؟

نمی خوام حالا با روده درازی فضای پست رو سنگین کنم.اگر هر کسی که می تونه به هر نحوی کمک کنه ولو با یه خسته نباشید گفتن به بچه های کانون این کار رو بکنه بزرگترین دلگرمی رو به قسمتی از جوونای این خاک و آب داده.این جوونها کسایی هستن که با شوق و ذوق تمام و بدون چشم داشت دارن برای وصل کردن ارتباط ما آدما و یکی از مهمترین نیازهامون که همون محبت کردنه درست در زمانهایی که خیلی  از ماها در حال استراحت هستیم تلاش می کنن.بیشتر جلسات کانون یا در روزهای تعطیل برگزار میشه یا ساعت 7 عصر به بعد.بنابراین خواهش می کنم بیاین و هم سن و سالهای خودمون رو خودمون حمایت کنیم.(تیریب رو داشتین.بیستاب خودش رو  هم سریع قاطی جوونا کردعینک)آدمهایی که درسته با کت و شلوار و ... نمی چرخن اما وجدان بیدارشون بزرگترین نشونه بی آلایش بودن نسلشونه.

این جشنواره روز جمعه چهارم آدرماه در کانون فرهنگی تربیتی قدس واقع در خیابان ایران زمین شهرک غرب بر پا میشه.از ظهر لغایت 11 شب.

جهت اطلاعات بیشتر لطفا" با روابط عمومی کانون به شماره 09365163381 تماس بگیرید.

در ضمن سایت کانون هم به آدرس www.faslezendegi.com از فردا اطلاعات تکمیلی رو در اختیارتون قرار میده.

پ ن: رفقای قدیم که با گلچهره و اهورا و آقای جنگیر و ک‍ژمان آشنایی دارن می تونن دیده به دیدار این عزیزان تازه کنن.

+ بی سرزمین تر از باد ; ۱٠:٢٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۸/٢۸
    پيام هاي ديگران ()   

پشیمونی نوشت

نمی دونم قبول دارین یا نه که کوه به کوه میرسه اما آدم به آدم نمیرسه.من یکی که شدیدا" قبول دارم.از وقتی که یکی از دوستام رو برای استادیوم رفتن پیچوندیم و بعدش در کمال ناباوری درست بین 120 هزار نفر تماشاچی طرف صاف اومد و کنارم من نشست فهمیدم که دنیا خیلی کوچیکه.سالها بعد از اون قضیه چند وقت پیش توی یه مراسمی ییو یه چهره ی تقریبا" آشنا دیدم.متوجه شدم که اون بنده خدا هم گاهی یه نگاهی بهم می کنه و انگاری اونم شک داره که من رو می شناسه یا نه.آخر سر دل رو به دریا زدم و به سمتش حرکت کردم.وقتی اونم متوجه شد به سمت من اومد.سلام و علیک کردم و گفتم که به شدت چهره ش برام آشناست اما نمی دونم کجا دیدمش.اونم همین رو گفت.من خودم رو معرفی کردم و بهش گفتم که از کدوم شرکت اومدم.تا شنید زد زیر خنده.کم کم داشت تابلو میشد دیگه قضیه.یه آقایی اومد به سمتمون با قیافه ای خندان که درست عین علامت سئوال بود.سلام و علیکی با هم کردیم.گفتم:ماشااله سرکار خانم خیلی خوش خنده هستن.من خودم رو معرفی کردم باعث شدم از خنده ریسه برن.

به زحمت جلوی خنده ش رو گرفت و گفت: هنوزم معتقدی که بزرگترین مشوقت توی زندگیت مادرت بوده،اونم به خاطر اینکه هر چی می گفته تو برعکسش عمل می کردی؟ از شنیدن این جمله شوکه شدم.کم کم شاخکام رفت به دوران دانشگاه و هم کلاسیام. به اون آقایی که به جمعمون اضافه شده بود گفت: این همون گوشت کوبیه انداخته بودنش وسط 30 و خورده ای دختر توی یه سال.دیگه شناختمش. خود خودش بود.یکی از باحالترین هم کلاسیام.اون موقع خیلی چهره ی معصوم تری داشت. گذر ایام دیگه گرد پیری (و کچلی نیشخند) رو توی قیافه هامون پاشیده بود. طرف هم یه نگاهی به من کرد و گفت: خانم مهندس خیلی با اشتیاق از اون ایام یاد می کنن. بعد بهش گفت: ایشون همون آقایی هستن که وقتی فهمیدن حراست دانشگاه بهونش اعتماد کرده و هیچ کس رو با ماشین بازدیدتون نفرستاد تشریف بردن و هر چی نوار از خونه داشتن آوردن و دیسکو بردن و آوردن؟ (تعجب نکنین.12-10 سال پیش هنوز اتوبوسا ضبط کاست داشتن گاوچران) یه نگاهی بهش کردم و گفتم: نازنین یعنی آخر آدم تابلویی.هنوزم آدم نشدی؟ بابا تو دیگه مهندس شدی.زشته.گذشت اون موقع که تو پیست مسابقه میزاشتین که کی بیشتر شماره گرفته.

خلاصه کلی یاد گذشته کردیم.کم کم آنتراکت داشت تموم میشد و منم کلی کار داشتم.گوشه ذهنم پیشش بود.زمان ناهار که شد با اون آقا اومدن پیشم و سر میز من ناهار خوردن.طبق معمول اولین سئوالی که بعد از کار از آدم می پرسن ازدواجه. منم با خونسردی تمام بقیه رو نشون دادم و گفتم: به نظرت این سر و صورتا که ازدواج کردن کجا رو گرفتن؟دوتائیشون زدن زیر خنده.ازش خواستم که آبرو داری کنه.الان دیگه همه ی آین آدمها من رو می شناختن.اونو هم فکر کنم یه چندتائیشون می شناختن. گفت: می بینی بهزاد،اصلا" عوض نشده.یعنی گول این قیافه و اون حرفاش رو نخور.عین خودت شنگوله.از دور دیدم که رئیس جان داره میاد طرفم.پا شدم و معرفیش کردم و اونها رو هم به عنوان دوستان دوران دانشگاهم معرفی کردم.رئیس جان چون فهمیده هستن خیلی مزاحم نشدن.فقط متن سخنرانیشون رو خواستن تا کم کم آماده بشن. بعد از اینکه رفت پرسیدم: چه کردی با خودت تو؟ خیلی وضعت بهتر بود که؟البت بد معامله ای نکردی.(آقاهه رو نشون دادم) ماشاله از اون موقع شکارچی خوبی بودی.خنده  این بار جفتشون زدن زیر خنده. گفت بهم: بابا همکارمه.هنوز مجردم.تیریپی هم با هم نداریم.پا شدیم دو تائی اومدیم ببینیم کیو می بینیم که تو ورق رو دیدیم.دیگه راحت شدم: خوب حیف نون زودتر می گفتی انقدر رعایتت رو نمی کردم.ببینم تو که اون همه طرفدار داشتی دیگه چرا؟ یادمه این آخریا که رفتی بودی دانشگاه ...... یه رابطه ی خیلی جدی با یه بنده خدائی داشتی و ما داشتیم از دستت راحت می شدیم.

با خنده گفت: اونم مثل بقیه.فقط بیشتر وقت تلف کردیم.یه چند دقیقه ای با هم حرف زدیم تا پسره عذر خواهی کرد و رفت که یقه ی یه خارجیه رو بگیره تا ازشون مستقیم خرید کنه.یه نگاه دیگه بهش کردم.یاد زمان دانشگاه افتادم.چقدر خوش می گذشت. تو خودم بودم یهو حس کردم محکم یه چیزی خورد به پام.جا خوردم.خوب معلوم بود کار کیه. گفتم: دیوونه الان دیگه من و تو آدمهای فرهوخته ی این مملکتیم.خوب شبیه آدم بگو چی کار داری.پرسید: بیستاب فکر می کردی یه روزی اینجا همدیگه رو ببینیم.گفتم: عمرنات پتاسیم. این بار اون رفت تو فکر.چند ثانیه ای گذشت اما برنگشت.دور و برم رو نگاه کردم که کسی نبینه.وقتی مطمئن شدم محکم چنگال غذام رو فرو کردم تو دستش.وقتی نیشم رو دید گفت: خوش به حالت.همین جوری موندی.نه هیکلت عوض شده و نه اخلاقت.فقط یه نمور موهات ریخته.کاش میشد همیشه همونطوری می موند.نه؟ پرسیدم: تو که عاشق این بودی که یکی پیدا بشه که واقعا" دوستت داشته باشه و زرتی باهاش ازدواج کنی.مگه اون پسره بد بود؟ از جوابی که شنیدم داشتم شاخ در میاوردم.گفت: نه.خیلی هم خوب بود. فقط چون پدر و مادرش رو از دست داده بود می گفت که دوست داره یکی باشه که اون بتونه تمام عشق و علاقه ش رو بهش تقدیم کنه و اونم جای همه ی اونا رو پر کنه. منم با خودم گفتم که این بابا کمبود محبت داره و نمیشه باهاش ساخت. وقتی دیدم ادامه نداد من پرسیدم: همین؟ گفت: آره اما جون تو الان مثل هاپو پشیمونم.واقعا" به خاطر خودم دوستم داشت.بهش گفتم: خوبه حالا این قیافه رو نگیر.یهو یکی می بینه فکر میکنه چی داریم به همدیگه میگیم. خندید و گفت: میخای الان جیغ بزنم و بگم باشه پیشنهاد ازدواجت رو قبول می کنم. تعجب  من که می دونستم هر آن ممکنه این کار رو بکنه گفتم: خواهش می کنم اینجا نه.اینا همه من رو می شناسن.به خصوص که الان اومدم و دارم از طرف شرکت همکارمون کار میکنم دیگه هیچی.یعنی عصمتم به خاک و خون کشیده میشه.وقت تمام

خندید گفت: باشه.این بار رو باشه.چون رئیس خودمم اینجاست نمی تونم کاری کنم وگرنه .... . یکی دو دقیقه با هم کپ زدیم و غیبت کردیم و کم کم رفتم برای بقیه ی برنامه م حاضر بشم.اوه

عصر که دوستام داشتن می رسوندنم گیر داده بودن به طرف.توضیح دادم که یکی از همکلاسیای دورن دانشگاهم بود.بهشون گفتم که اون یارو شوهرش بود.شر رو اینطوری خوابوندم اما تو ذهنم این سئوال می پیچید که چرا ماها خیلی راحت موقعیتهای خوب زندگیمون رو هدر میدیم؟ مگه شانس قراره چند بار در خونه مون رو بزنه؟

+ بی سرزمین تر از باد ; ٧:٢۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۸/٢٥
    پيام هاي ديگران ()   

مایه امیدواری

چند روزی میشد که یک شیفت از آقایون کارخونه مون رو تحریم کرده بودم.اسم شیفتشون برمی گرده به قومیتشون.یعنی بهشون میگن شیفت ...(فلان جایی ها). این جماعت هر کدومشون روز اول خیلی سربه زیر و حرف گوش کن بودن اماااااااااااااااااااااااااااا امان از وقتی که یه ذره سابقه شون رفت بالا.دیگه هیچی.منم خیلی راعایتشون رو می کردم.هم به خاطر اینکه از من چندین سال بزرگترن و هم به خاطر اینکه همه شون متاهل و زن و بچه دارن. حرف از زن و بچه شد یاد خانواده هاشون افتادم. سرکارگرشون به زور تو سن 16 سالگی براش زن گرفتن.پارسال هم دخترش رو شوهر داد.الان دو ماهه که دوباره بچه دار شده.تعجب یکیشون که هم سن این سرکارگرست تازه ازدواج کرده.متفکر آخری جای جفت اینا جبران کرده و تو سن 33 سالگی امسال صاحب سومین بچه ش شد.خنده 

القصه که دو هفته پیش باز این رگشون زد بالا و زدن تو خاکی.منم که قدرت تحمل و صبرم زبانزد خاص و عامه چیزی تو روز معرکه نگفتم بهشون و اجازه دادم آبها از آسیاب بخوابه. قضیه هم این بود که با همشهریاشون زده بودن به تیپ و تاپ هم.تقصیر اینا هم بود.وقتی متوجه شدن که دارن ضایع میشن یهویی اومدن صفحه بازی رو بریزن به هم که مواجه شدن با استاد این کار.از خود راضی گشتم خودشون رو از بس غر زدن اما انگار یه گوشم در بود و یکی دروازه..آخر سر هم به زبون محلیشون یه بنده خدای ازه واردی رو تهدید کردن که از این به بعد حالتو می گیریم.این بنده خا هم که غریب هستش و تازه اومده موند چی بگه.غافل از اینکه من از اکثر لهجه های ایرونی سر در میارم و فهمیدم که چی گفتن.

اون روز اجازه ی کار کردن بهشون ندادم تا یکی دو ساعت.بعد که آروم شد خودشون گزگ رو دادن دستم و بدون اجازه ی من از ترس رفتن سرکارشون.منم همین رو کردم بهانه و از فردای اون روز در حدی که فقط زشت نباشه جواب سلامشون رو دادم. زد و یه هفته ای گذشت تا اینا اومدن به شیفت روز دوباره.من وقتی وارد کارخونه میشم اولین کاری که می کنم اینه که میرم و با همه پرسنل احوالپرسی می کنم و اجازه میدم که همه اولین غر صبحگاهیشون رو سر من بزنن.بعد که اخلاق خودم ردیف شد(چون از همه صبحها بد اخلاق ترمخجالت) کم کم میرم و کارای روزانه مون رو پیش می گیرم.از حیاط کارخونه که وارد شدم از پشت شیشه ها دیدم که یکیشون پشت در سالن هستش و تا من رو دید رفت.منم خیلی جالب از وسط همه ی مردا رد شدم و انگار که دیوار دیدم صاف رفتم سراغ خانمها و مراسم صبحگاهی رو اجرا کردم.تا آخر وقت از اتاق خودم بیرون نیومدم و تو سالن کار آقایون نرفتم.عصر که شد به مسئول خانمهای کارخونه لیست اقلام مورد نیاز رو دادم و گفتم بره و بهشون بگه که فردا این اقلام رو از انبار بیارن. بهش گفته بودن که باید صبح خودش باشه تا ماشین بگیره.ببر لیست رو بهش بده.منم با خونسردی گفتم که ماشین 7:30 دم در کارخونه س.بهشون بگو اگه جنس یه دقیقه دیر برسه خودشون رو می کنم تو دستگاه بسته بندی جای جنس.

بقیه ی 5 روز هفته هم جریان همین بود.اون وسط مسطا این برادر رئیس جان نهایت تلاش خودش رو کرد که بلکه میونه رو جوش بده.هی می گفت که بابا این کارگرن.همین قدر می فهمن.ازشون دلگیر نشو.منم گیر داده بودم که 3 سال آزگاره که همین کار رو کردم.از این به بعد منم مثل خودشون میشم.تازه کاری که به کارشون ندارم.بنده خدا که مستاصل شده بود آخرین حرفش رو زد که: چی کار کنن تا بی خیالشون بشی؟ اصلا" مگه چی کار کردن؟ منم توضیح دادم که هر چیزی رو آدم تحمل می کنه جز اینکه یکی بخواد به یکی دیگه زور بگه.خدا خر رو شناخته که بهش شاخ نداده.اینا اگه یه کاره ای تو این مملکت بودن که پدر ملت رو در می آوردن.باید بیان تو اتاقم.عذرخواهی کنن به خاطر کارایی که کردن و یه جواب شبیه آدم بدن که منظورشون چی بوده از تهدید. خوب معلوم بود که نمیخوام حالا حالاها کوتاه بیام.

گذشت و شد 5 شنبه.5 شنبه ها روز شکم تو کارخونه ی ما.همه به خاطر اموات خیرات میدن. خوشمزه برادر رئیس جان از صبح گیر داد که امروز روز آشتی و میگن که مسلمونا نباید بیشتر از چند روز با هم قهر باشن و ... .صبح علی الطلوع  یه محموله بسته بندی برای کارخونه اومده بود و رسید ارسالش رو سرکارگره برداشته بود و انتظار داشت من برم ازش بگیرم.منم که انگار نه انگار.دم دمای عصر بود که به برادر جان رئیس گیر دادم که رسید رو به من بدین وگرنه ول می کنم و میرم خونه و ورودی این جنس به کارخونه نمی خوره.منم که نبودم و پای هر کی تحویل گرفته گیره.دیگه طرف مجبور شد که بیاد تو اتاق و ورودی جنس رو بده.بعد گیر داد که وقت داری باهات چند دقیقه حرف بزنم؟طبق عادت مالوف که همیشه هر کارگری بیاد تو اتاقم براش وقت میزارم و دعوتش می کنم که بشینه نشست روی صندلی.بدون اینکه نگاهش کنم بهش گفتم که الان کار دارم.برو بیرون.طرف که این واژه براش بیگانه بود هنگ کرد.صندلیش رو آورد جلوتر و گفت: آقای مهندس.اگه من الان باهات حرف نزنم از شنبه دیگه نمیام.خیلی سریع تو چشماش نگاه کردم و سرم رو بردم جلوش و خیلی اروم گفتم: به جهنم.

خوب مظلوم نمایی هم جواب نداد.یه چند لحظه ای گذشت و یهویی شاکی شد و گفت: بابا مگه ما چی کار کردیم که اینطوری باهامون حرف می زنی؟ما عقلمون نرسید و با یکی دهن به دهن شدیم.به شما که حرف بدی نزدیم؟ ما دلمون خوش بود که مهندسمون صبح به صبح میاد و با ما سلام و علیک می کنه.مام بی سواد اگه عقلمون برسه جواب سلامش رو میدیم.آخه نمیشه که اینجوری.از اول هفته این خانمها همه ش به ما گیر دادن که چی کار کردین ناراحت شده مهندس؟می ترسن که کم کم اونها هم با آتیش ماها بسوزن.

کم کم داشت خنده م می گرفت.آخر سر هم نتونستم جلوی خودم رو نگه دارم و خندیدم.بهش گفتم: اون روزی که گوز گوز می کردی با من طرفین و از این به بعد ال می کنم و بل می کنم باید فکر اینجای کار رو می کردی.ببینم خوشت میاد منم بهت زور بگم؟ خجالت نکشیدی به یه کارگر تازه وارد می خواستی زور بگی؟ 

طرف که هی بیشتر داشت شرمنده میشد قاطی کرد: خوب بیا فحش بهمون بده،اصلا" یه ماه بهمون حقوق نده.به هیچ کدوممون.اما خوب نمیشه که با آدم حرف نمی زنی. بهش گفتم: آقاجون شما مسئولتون برادر مهندسه.برین با اون حرف بزنین.مگه زبون نداره.یه خنده ای کرد و گفت: آدم که نمی تونه به اون همه چیز رو بگه.اصلا" تا حالا شده بیاد و یه جک تعریف کنه؟یه نمور فکر کردم دیدم راست میگه.همچین آدمی اصلا" تو این وادیا نیست. این بار که سعی می کردم با لحن ملایم تری باهاش حرف بزنم بهش گفتم: اصلا" ازت انتظار نداشتم.حاا برو رد کارت.من هنوز ناهار نخوردم.خوردم میام سراغت ببینم چه مرگته.

از اتاق که رفت بیرون بلافاصله برادر مهندس اومد و خندان گفت: آشتی کردین دیگه؟ شیرینی نمیدین؟ تو دلم گفتم من هر چی میکشم از دست تو می کشم اما به زبون گفتم: اون چیزی رو که می خواستم بالاخره ازش شنیدم.لازم بود براش.این طوری اگه دفعه ی بعد تکرار کنه از اخراجش عذاب وجدان ندارم.

+ بی سرزمین تر از باد ; ٦:٢۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۸/۱٤
    پيام هاي ديگران ()   

خبر خوب

سلام

یادتونه چند وقت قبل سرگذشت پسر مستخدم کارخونه مون رو نوشتم که چطور گرفتار خانمش شده بود تو زندگیش و پدرش در اومده بود؟ تعجب چه حافظه ای دارین نیشخند

امروز خانم مستخدم دوباره اومده بود اتاقم و سر صحبت رو دوباره باز کرد.من عادت دارم که چند وقت به چند وقت با بچه های کارخونه یه چند دقیقه ای رو هم صحبت بشم. البت این اتفاق وقتایی رخ میده که من حوصله دارم و فشار کار صفر تا صدم رو به 1 ثانیه نرسونده خنده. امروز نوبت مستخدم بسیار دوست داشتنی کارخونه مون بود که بیاد و بعد از چند وقت دوباره برام درد دل کنه.اینم بگم که وقتی مسئول چند نفر میشین باید چند وقت یکبار با چهره ای که یه لبخند زیر پوستی داره بشینین و زل بزنین تو چشم طرفتون و با تمام وجود سعی کنین هر چی طرف دوست داره درد دل کنه رو بشنوین.وگرنه حکم یه جوخه دار رو پیدا می کنین که همه فقط ازتون می ترسن و به خاطر این ترسه که بهتون احترام می زارن.مشغول تلفن

آره خلاصه امروز طرف اومده بود و از وضع زندگیش داشت می گفت.آخرین بچه ش هم داره میره خونه بخت.این یکی از بقیه بزرگتره اما خوب آخر از همه داره میره.داشتم بهش می گفتم که از زندگی چی می خوای مگه؟ دامادهای خوب داری،پسرتم که داره کار می کنه و دوباره ماشین خریده،حالا عروستم سر عقل میاد و دیگه خریت نمی کنه. گفت که از وقتی برگشته دیگه اذیت نکرده.خیلی اروم شده.روابطش رو هم با خونواده ش قطع کردیم.دیگه نمی زاریم حتی اسمشون رو بیاره.این طوری برای خودشم بهتره.اما خدا ازشون نگذره که پدر ما رو یکسال آزگار درآوردن.آخر سر هم یخچال و ماشین لباسشوئیش رو پس ندادن.باباش گفت که اینا رو جای اینکه این چند ماه اینجا بود برمیدارم.ازش پرسیدم: اصلا" اونجا بود یخچال و ماشینش؟ جوابش منفی بود. حرفم رو تو دهنم مزمزه کردم و بالاخره پرسیدم: باباش معتاده نه؟ یهو نگاهش عوض شد.با تعجب پرسید : شما از کجا می دونی؟ جواب دادم که سرنوشت آدمه معتاد همه جا یکیه.اونا رو هم فروخته که خرج عملش رو دربیاره.

با ناراحتی گفت: مهندس باورت نمیشه یه شب که دختره خواب بوده باباش اومده و حلقه ش رو از انگشتش درآورده و برده فروخته.الان حلقه نداره.حالا بعد از چند وقت براشون 600 تومن دادیم یه یخچال خریدیم اما پسرم نزاشته هنوز ماشین لباس شوئی بخریم.حلقه هم بی حلقه.خودشم نمی خره.میگه باید یه خورده دختره عذاب بکشه تا قدر عافیت رو بفهمه. یه پراید هم خریده که زده به نام من.تو دلم گفتم بگو چرا انقدر از پسر راضیه.نیشخند

بهش گفتم از پسر تو این کارا بعیده.اصلا" بهش نمی خوره.گاوچران  اونم خندید و گفت: خدا کنه همین طوری بمونن با هم.این پسره نمی دونم چرا این همه عذاب داد منو.اون دو تا رو نفهمیدم که چطوری بزرگ شدن و رفتن خونه شوهر اما این یکیاوه

گفتم بهش که: اینم از برکات پسر دار شدن.از لحظه ای که به دنیا میان باید یه زن کنارشون باشه تااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا لحظه ای سنگ لحد رو رو سرشون می زارن.یعنی کافیه فقط یه مدت ول کنی یه پسر رو.عمرا" دیگه نمی تونی برش گردونی. شیطان

خنده ای کرد و گفت: بیچاره مادرت و خانمت.از دست این زبونت چی میکشن.خجالت

منم با خنده جواب دادم: ببین مادر، من با بقیه پسرا فرق دارم گاوچران

این خبر یکی از خبرای خوبی بود که تو آخر هفته ای شنیدم.گفتم با رفقای جان تقسیم کنیم شادیش رو .لبخند

 

پ ن(1): تو را نادیدن ما غم نباشد            که در خیلت به از ما کم نباشد

پ ن (2): نمی دونم چرا این روزا همه ش این شعر ورد زبونمه.

+ بی سرزمین تر از باد ; ۱٠:۳۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۸/٥
    پيام هاي ديگران ()