آخر خط

معتاد نوشت

تو این روزا که خودمم حال و حوصله ندارم خبر فوت یکی از بچه محل های قدیمیمون گل سر سبد خبرا بود.من که ازش بدی ندیدم اما میگن خدابیامرز پدر و مادر پیرش رو اذیت می کرد.دو تا برادر داشت و ته تغاری بود.اولی فوق لیسانس داشت و دومی مهندس بود و بسیار با استعداد.طوری که زمان تحصیلش سرطان گرفت اما تمام درساش رو پاس کرد با موفقیت و نمره های خوب.بعدشم یه کار مناسب پیدا کرد و ازدواج خوب و ... . اما ته تغاری ما برعکس اونا دیپلمش نتونست بگیره.یادمه ساک ورزشیش رو می انداخت رو دوشش و می رفت باشگاه بدن سازی.انصافا" یلی بود.پدرش هم خیلی دوستش داشت و هی تعریفش رو می کرد و پزش رو به این و اون می داد.

گذشت و گذشت و گذشت و این رفیق ما وقت سربازی رفتنش شد.خوب معلوم بود کسی که لای پر قو بزرگ شده سربازی برو نیست.بنابراین رفت سربازیش رو خرید به امید اینکه مغازه ای بزنه و شروع کنه به کاسبی.پدرش یکی از معروفترین آدمهایی بود که در صنعت سلامت کشور کار می کرد.تقریبا" همه می شناختنش.خودش هم جوونیاش کشتی گیر بود و گوشهاش هم شکسته بود.القصه که یه مغازه برای آقازاده اجاره کردن و از اونجائیکه ایشون توی کل عمرش آب نبات چوبی هم نفروخته بود معلوم بود که می خوره زمین.بنده خدا تحصیلات که نداشت،تو کار هم که شکست خورده بود.همین باعث شد کم کم غر و لندای خونواده ش شروع بشه.انقدر اطرافیانش بهش گیر دادن که کم کم از خانواده فاصله گرفت و رفت سراغ دود و دم.طبیعیه که آدمی که خاکستر منگ رو سرش بشینه خاک عالم هم رو سرش خواهد نشست.هر چی بیشتر تو منجلاب دست و پا میزد خانواده ش بیشتر ازش فاصله می گرفتن.این اواخر دیگه رسما" روزا با پدر و مادرش دعوامی کرد که پول بهش بدن تا بره مواد مخدر بخره.هر چی کمپ و ترک اعتیاد می رفت هم فایده نداشت.چون مشکلش روحی بود.

از اونجائیکه مادر من مثل هر خانم دیگه ای عاشق پسرای تپل مپله از بچه گی که این تو کوچه بازی می کرد می رفت تماشاش می کرد و هی سرکوفتش رو هم به من می زد که خاک بر سر ریقوت کنن.خنده بعد از 20 سال هم خوب با اهالی محل یه سلام و علیکی پیدا کرده بود و خونه ی این بنده ی خدا هم گاهی گداری می رفت. تعریف می کرد که این اواخر دلش تنگ شده بود برای یکی از همسایه ها.وقتی رفته بود به محله ی قدیممون و طرف رو دیده بود یه چند دقیقه ای هم خونه ی اینا رفته بود.می گفت: پدر و مادرش اصلا" آدم حسابش نمی کردن و جواب حرفاش رو نمی دادن.البت خودش هم مقصر بود و روزگار رو به پدر و مادرش سیاه کرده بود.وقتی که طرف براش چایی آورده بود و روی عسلی گذاشته بود یه لبخند تلخ شده بود و گفته بود: می بینی خانم.... من حال و روز خوبی ندارم.اینام انگار نه انگار من آدمم.برادرام که اصلا"تا من رو می بینن انگاری جن دیدن و در میرن.مگه من چی کار کردم.هفته ای یه روز از کمپ مرخصی می گیرم و میام خونه.اونم خودت داری می بینی.

مادر جان ما هم انگاری کلنی افریده شده که غصه بقیه 7 میلیارد جمعیت دنیا رو بخوره کلی دلش سوخته بود براش و یه نمور نصیحتش کرده بوده.عینک

و اما قضیه ی فوت این بنده خدا.میاد خونه و میره تو اتاقش.مادرش غذاش رو میزاره پشت در اتاق و میره رد کارش.فرداش میاد می بینه هنوز همونجاست.یه فحشی هم حواله ش می کنه و میره رد کارش.شب که میشه به خودش میگه نکنه رفته باشه بیرون و من سر کارم.بنابراین جرات به خرج میده و در رو باز می کنه.می بینه که بچه ش رو خودش قوز کرده.صداش می کنه و می بینه که جوابی نمیاد و بوی گند اتاق رو هم گرفته. تکونش که میده می فهمه طرف فوت کرده.پزشکی قانونی زمان فوت رو روز قبل اعلام میکنه.در اثر سکته ی قلبی.

از عصری مادرم هی داره گریه می کنه و یاد دوران بچه گی طرف می کنه که همه ش با ماها بازی می کرد و یاد بزرگیاش که طرف بهش گفته بوده که خانواده ش طردش کردن.

برای از دست رفتنش خیلی ناراحاتم.خیلی پسر خوب و بی سر و صدایی بود.باور نمی کردم که یه روزی به این وضع دچار بشه.اما خوب تربیت غلط آدم رو به هر سوئی می کشونه.

شاید اگه خانواده ش وظیفه شون رو انجام می دادن و حمایت می کردن ازش این وضعش نمی شد.

یکی تعریف می کرد که یه بار تو هوای سرد یه بابایی می بیندش و از کاپشنش تعریف می کنه.اینم خیلی راحت اونو از تنش در میاره و میده به طرف.به هیچ چونه ای. 

روحش شاد.

+ بی سرزمین تر از باد ; ۱٠:٥٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٧/۳٠
    پيام هاي ديگران ()   

تعطیلی ویلاگ

سلام

این چند صباح اخیر یه اتفاق جالبی تو وبلاگستان داره می افته.دوستان همه وبلاگاشون رو دارن دونه دونه تعطیل می کنن.اکثرا" میرن و توی یه وبلاگ جدید می نویسن. بعضیاشونم خوب چهارگوشه ی وبلاگستان رو بوسیدن و گذاشتن کنار وبلاگنویسی رو.

تا اونجائیکه من می دونم مهمترین دلیل تعطیلی وبلاگها یه چیزه: ورود آدمهای واقعی زندگی وبلاگنویسان به دنیای مجازشون.این ورود باعث میشه که اولا" بلاگر دست به عصا بشه و اون چیزی رو که دلش می خواد بنویسه دیگه نتونه بنویسه.ثانیا" باعث میشه که زندگی واقعی بلاگر هم تحت تاثیر قرار بگیره.یه بار یه وبلاگی رو می خوندم که نویسنده ش گفته بود که بعد از اینکه همکلاسیاش فهمیدن که نویسنده ی اون وبلاگ محبوب همین دوست خودشونه زندگیش رو جهنم کردن.چپ میره بهش گیر میدن این مخالف فلان پستت راست میره بهش میگن تو که این جوری می نویسی چرا این طوری عمل میکنی؟

یادمه منم وقتی نوشتن رو شروع کردم به صمیمی ترین دوستم گفتم بیاد و بخونه وبلاگم رو.وقتی خوند یه نظر داد.و دیگه هم نظر نداد.و من هم بسیارخوشحال شدم که دیگه نیومد.چون با همون لحنی نظرخودش رو نوشت که توی محاورات دوستانه مون با هم حرف می زنیم.و این برای یه کسی که دوست داره توی یه دنیای دیگه آدمی باشه که بعضی از مشخصات دنیای واقعیش رو حذف کنه مرگه. یه بار هم یکی دیگه از دوستان اومد و خوند.بسیار تمجید کرد اما بعدش هر بار که پست تلخی می نوشتم(که معمولا" می نویسم) زرتی زنگ می زد.کلی طول کشید که حالیش کردم که پای بقیه رو به زندگی خصوصی من باز نکنه.اونم مدتهاست که دیگه نمیاد و من بی سر و صدا دارم مینویسم.

البت ورود دوستان از دنیای مجاز به دنیای واقعیم نتایج بهتری رو داشته.خیلی راحت ترم باهاشون تا شرایط عکسش.

این سوء تفاهم برای دوستانی که وبلاگاشون رو عوض کردن پیش نیاد که زعم من اینه که الان زندگیهای شخصیشون دچار مشکل و آره و اینا.نه. ولی خوب باید قبول کنیم که حریمهای شخصی رفقا بعضا" دچار مشکل شده.پس بیان و همه مون قبول کنیم که وبلاگنویس یک آدمه.مثل بقیه.حتی حق داره چیزهایی رو که توی دنیای واقعی اتفاق نیافتاده رو هم بنویسه.یا حتی درباره چیزهایی که اتفاق افتاده برداشت خودش رو بنویسه.انتظار نداشته باشیم که یه بلاگر یه خبرنگار مستند باشه.

نمی دونم شماها هم با من هم عقیده این یا نه؟

 

پ ن: دوست جان مطمئنم وجودی که در ظاهر دیگه بین ما نیست مطمئنه که تو هیچ چیزی براش کم نزاشتی.حتی بعد از هجرتش به سرزمین بینایی اصلی.

+ بی سرزمین تر از باد ; ۱۱:٤٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٧/٢٢
    پيام هاي ديگران ()   

تاوان جاه طلبی

یکی از رویاهای کودکیم این بود که شبها تا دیر وقت کار کنم و تماما" سرم لای حساب و کتاب باشد.

یکی از رویاهای نوجوانیم این بود که در محیط کارم بتوانم راحت روی میز بنشینم و پایم را روی میز دراز کنم و در حین راه رفتن و کار کردن سوت بزنم.

یکی از رویاهای جوانیم این بود که در جایی کار کنم که بحث جنسیت و مذهب و عقاید دینی در کارم موثر نباشد و استرس مثبت داشته باشم.

کم کم تجربه به من آموخت که چه خوب است که رئیسم آدم فهمیده ای باشد.اگر افکارش هم در راستای افکار من باشد که دیگر نور علی نور می شود.

و امروز به 90% از آرزوهایم رسیده ام.آن 10 درصد هم مربوط به فرهنگ مذهب زده ی جامعه است و نمی شود حالا حالاها کاریش کرد.امکان دارد در محیط کار بچه هایمان عملی بشود.

امروز راحت راه می روم و هر چه دلم بخواهد بر تن می کنم و سوت می زنم و جک می گویم و می خندم و گاهی هم عصبانی.معمول هم رئیس جان به زور از پشت میز کارم بلندم می کند که برویم دیر شد.

این شرکتی که در آن شاغل هستم مدینه ی فاضله ی هر جوانی می تواند باشد.طبعا" برای منی که بعد از پشت پا زدن به نزدیک به سه دهه زندگی و دل زده از رفاقت و کار وارد اینجا شده بودم هم شهر آرزوها محسوب میشد. اما چه سود که بزرگترین قاعده ی زندگیم اینجا هم شامل حالم شد.

من همیشه جزو اولین ها بوده ام و معمولا" ویرانه ای رو تحویل می گیرم.این وضعیت از ابتدای دوره دبیرستانم که جزو اولین کسانی بودم که سیستم نظام جدید آموزشی را تجربه می کردند بوده تا وقتی که وارد محیط کار فعلیم شده ام

وقتی دوست مادرم در یک مهمانی خانوادگی پیشنهاد کار کردن در شرکتشان را به من داد با خودم گفتم که بالاخره تمام شد.می روم یک جایی که سر و سامان دارد و یه گوشه ی کار را به دست می گیرم و به مسافرتهایم می رسم. اما زهی خیال باطل.اولین روزی که وارد کارخانه شدم فهمیدم که تمامی پرسنل به جز برادر رئیس و یک سرکارگر اخراج شده اند و یا خودشان رفته اند.وقتی فهمیدم جلوی خنده ام را نمی توانستم بگیرم.

شرح مشقات را بعضا" خوانده اید.اینجا جائیست که من 10 کیلو وزن را در عرض دو ماه کم کردم و تمام موهای سرم را هم دو سال بعد از اینکه وارد شدم فرستادم پیش همان گوشتهای اضافه.به این ترتیب توانستم ویرانه ای را سر و سامان دهم که نزدیک 40 نفر کارگر داشت اما روزی فقط یک فرم آن هم در قطع A5 در آن پر میشد.بعد از گذشت 1.5 سال با سخت گیریهای فراوان موفق شدم که راندمان تولید را بالای 80% اضافه کنم.این یعنی که با نفرات کمتر تولید کمی و کیفی بهتر و ایجاد تنوع  محصولی بیشتر.درکنار آن موفق شدم که کاری را که یک نفر با کلی ادعای سابقه ی طویل در مدیریت فروش و با وجود چند ویزیتور مختلف نتوانسته بود راه بیاندازد سر و سامان دهم و آن را تبدیل به یکی از پرفروشترین محصولات کارخانه بکنم که بار کسر فروش سایر محصولات را هم بر دوش بگیرد.این موفقیت در حالی شکل می گرفت که حتی قیافه ی یکی از خریداران را هم ندیده ام. یک شبکه ی بسیار بزرگ فروش که به جای اینکه ویزیتور استخدام کند از ویزیتورهای شرکتهای کوچک استفاده می کند.ایده ی خودم بود و جواب داد.

حالا بعد از 3 سال و اندی کار کردن نبض یکی از باسابقه ترین شرکتهای صنف خودمان را در دست دارم.رئیس جان هر روز بیشتر از قبل مسئولیتهای جدیدی را بر دوشم می اندازد.جدیدترینش هم این است که یک کارگاه کوچک در نزدیکی کارخانه خودمان با کمک یکی از دوستانش تاسیس کرده.مستقیما" کار آنجا را هم به من واگذار کرده.و این یعنی دو برابر شدن کار.

من هیچگاه از کار هراسی ندارم.معمولا" وقتی سرم شلوغتر می شود و کار سخت تر راندمانم بالاترمی رود. اما این روزها خسته ام.راستش عبارت دقیقش می شود دل مرده.

انتظارم این بود که بعد از این همه زحمت کشیدن همکارانم لااقل درک سختی های کارم را درک کنند.اما این روزها متوجه شده ام که من همکاری ندارم.در واقع تنها همکارم رئیسم است.همه درمقابل من هستند.البت هستند پاچه خوارانی که خودشان را به  آدم می چسبانند. اما خوب آدمی با اخلاق من که در محیط کارش عادت دارد حرف رک و مستقیم بزند و هر کس که بد کس دیگری را بگوید به سختی جریمه کند همیشه دور و برش خالی است.

در حالی که در دو جبهه ی تولید و فروش طوری کار می کنم که هفته ای 3 روز بیشتر نمی رسم ناهار بخورم متوجه شده ام که برادر جان رئیس هر چقدر من بیشتر کار می کنم به جای من بیشتر می خوابد.پیش آمده 4 ساعت را در روز خوابیده.

من با خوابیدنش هم مشکل ندارم.مشکل من بزرگترین برگ برنده ام است.جاه طلبی.هیچگاه به هیچ چیزی قانع نبوده ام.من با این اخلاق در برابر کسانی هستم که سالهای سال صبح آمده اند و عصر هم رفته اند و بزرگترین پیشرفتشان این بوده که برایشان زنی انتخاب کرده اند که جمعشان کند و بوی جورابهایشان بقیه را خفه نکند. جماعتی که انقدر بی شعورند که به جای اینکه از من و خانمهای زیر دستم متشکر باشند که کاری کرده ایم تا دیگر سالی دو سه ماه را بی کار نباشند به محض اینکه چند روز مرا دور و برشان نمی بینند می روند و به دخترکان و زنان مردم زور می گویند تا اشکشان را ببینند آن هم به جرم اینکه مسئول مستقیمشان من هستم و اجازه نمی دهم از گل کمتر بشوند.

روح مرحوم مصدق شاد که بلا تشبیه دردهایمان یکی است:

درد من حصار کنار برکه نیست.درد من ماهیانی هستند که حتی فکر دریا هم به ذهنشان خطور نکرده است.

 

منی که در روزی که تصمیم گرفتم بار و بندیل خودم را جمع کنم و دنبال جایی بهتر باشم لیست 900 شرکت را برای خودم چیده ام که به چند گروه مختلف غربالشان کنم و تا روزی که در اینجا هستم دنبال فروش محصول باشم چگونه می توانم با یک سری نادانی کار کنم که وقتی بعد از یک هفته متوجه می شوم که کلا" ضایعات تولید کرده اند مسئولشان خندان به من می گوید" چرا داد فریاد می زنی؟تمام شهرک خبر شده اند.

البت حق دارد.چون خودش مسئول اصلی این خرابکاریهاست.

هفته ی پیش پیشنهاد یک شرکت بسیار بزرگ را رد کردم.شان کارش پائین بود.اما حقوقش وسوسه انگیز بود.منی که امروز بیشتر از نیمی از حقوقم را صرف پرداخت اقساط می کنم قلقلک خوردم اما رد کردم.

شرایطم روز به زور بدتر میشود.مادرم راست می گوید.سلامتیم در خطر است.این موضوع را وقتی فهمیدم که چند هفته ی پیش دلم نمی خواست که از کوه دل بکنم و به خانه برگردم.اما چه کنم که دلم نمی آید جایی را که برایش این همه زحمت کشیده ام و الان نامش برای یک صنعت بزرگ کشور آشناست را به راحتی رها کنم.

با این حال یک چیز را مطمئنم.من رفتنیم.یعنی باید بروم.پای رفتنم بسیار قویتر از ماندن است.بزرگترین دلیلش هم همان جاه طلبیست.من دراین شرکت فقط در یک حالت می توانم ترقی کنم.آن هم این است که صاحب شرکت بخواهد سیستمش را به من بدهد.همین جوری.دیگر جایی برای پیشرفتم باقی نمانده.

باید بروم به جایی که بتوانم پیشرفت کنم.بیشتر از اینجا.جائی که بتوانم تمام سال با یک تی شرت و شلوار جین سوت زنان از وسط همه رد بشوم و کسی عارض نشود که جایی که خانمها هستند نباید لباس آستین کوتاه بپوشید.

جایی که دیگر از یک تحصیل کرده دانشگاه علم و صنعت نشونم که: به جان خودم این دانشگاه ها رو باید با خاک یکسان کرد.چیه شدن باعث فساد.

در رویاهایم به چنین جایی می اندیشم.و این یعنی من هستم.لبخند

 

+ بی سرزمین تر از باد ; ۱٢:۳٠ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/٧/۱٥
    پيام هاي ديگران ()   

لئون نوشت

فکر کنم نزدیک 15 سال پیش بود که به نصیحت یکی از دوستان گوش کردم و رفتم فیلم لئون رو گرفتم.با اینکه سیستم پخش VSHبود و کیفیت فیلم و صدا خیلی بالا نبود اما همون شبی که فیلم رو گرفتم تا صبح 3 بار دیدمش.دقیقا" چیزی که دوستم بهم گفت اتفاق افتاد. ((مواظب باش که با دیدنش عاشق کار آدم کشی نشی)).به نظر من لئون دوست داشتنی ترین آدمکش تاریخ سینماست.البت این نظر منه که حرفه ای سینما رو دنبال نمی کنم. همون موقع که بازی ناتالی پورتمن رو در نقش ماتیلدا دیدم به هر کی که رسیدم گفتم که این دختره در آینده یه بازیگر اساسی میشه.و شد.ژان رنو که با اون بازی تحسین برانگیز برای خودش اسمی دست و پا کرد و اصلا" یک نوع تیپ بوجود آورد.

داستان فیلم درباره یک قاتل حرفه ایه که بر حسب اتفاق یه دختر 13 ساله سر راه زندگیش قرار می گیره.این قاتل ما که هر چی عشق و محبت تو خودش رو دفن کرده و سنگ قبرش رو  هم یه گلدون قرار داده که همه جا همراهشه کم کم عاشق دختره میشه و ... .البت یه جورایی فیلم شبیه فیلم سامورایی آلن دلون هستش که 30 سال قبل از اینکه این فیلم ساخته بشه ساخته شده بود.یک قاتل فراری از اجتماع و آدمها که به یک قناری دل بسته.هر دو هم در آخر فیلم به خاطر دخترهایی که دوست داشتم میمیرن.(البت رفقای محترم توجه داشته باشن که این اتفاق فقط در فیلمها رخ میده نه در دنیای واقعیت.تازه اونم هر 30 سال یک بار نیشخند)

درست در همون ایام که این فیلم رو دیدم و تا مدتها تو ذهنم بود یه روز خیلی اتفاقی با یکی از دوستان رفتیم و فیلم شبهای روشن رو هم توی سینماعصر جدید دیدیم.اونم با چه فلاکتی.اون موقع هنوز مجردها آدم نبودن.ردیف صندلیشون از متاهلا سوا بود.مام دو نفری رفتیم تو ردیف متاهلا بلیط گرفتیم.انقدر حرفه اینبودیم که بزاریم چند دقیقه ی آخر بریم تو.به محض اینکه درای سالن باز شد رفتیم تو نشستیم.درست وسط هر چی آدم متاهله.حالا مونده بودیم اگه یکی بیاد و بگه شما دو گنده بک این وسط چه غلطی می کنین چی جوابش رو بدیم.وقت تمام خلاصه که به خیر گذشت و فیلم رو دیدیم.حقیقتا" بهت زده شدم.فیلم بسیار بسیار زیبا و لطیفی بود درباره بوجود اومدن عشق در یک استاد ادبیات.یکی دو تا دیالوگ فیلم رو هیچ وقت از یاد نمی برم.((عاشق هر چی سبک تر بشه سبک ترمیشه)) و (( به من گفت بیا،به من گفت بمان،به من گفت بخند، به من گفت بمیر.آمدم،ماندم،خندیدم،مردم.)).اونجا هم به دوستم گفتم این دختره بعدنا بازیگر توپی میشه.و هانیه توسلی شد.القصه که دیدن این فیلمها در دوران نوجوانی بدجور ما رو برد تو فضای عشقولانه.علیرغم اینکه هنوز هم شبهای روشن رو دوست دارم اما خوب هیچی لئون نمیشه.اخیرا" هم یه نسخه ش رو گرفتم که حدود 15 دقیقه بیشتر از نسخه های دیگه ی بود و یه سکانسهایی رو داشت که اون قبلیا نداشتن. 

یه شب بردمش خونه ی یکی از رفقام که به جز بالا رفتن از کوه و در و دیوار هیچ کاری تو عمرش نکرده بود و عاشق فیلمای جنگی و بکش بکش بود.وقتی فیلم به وسطاش رسید خواب از سرش پریده بود.ساعت 1 صبح بود و من موفق شده بودم که کسی رو که ساعت 9 شب خوابه رو تا اون موقع بیدار نگه دارم.

فرداش بهم گفت که تحت تاثیر فیلم قرار گرفته برای چند ساعت.بهش گفتم که من چند ماه تحت تاثیر بودم.چند ماه که چه عرض کنم.هنوزم هستم.حتی سالها بعد که از سر حماقت عاشق یه نفر شده بودم توی نوشته هام ازش به عنوان ماتیلدا یاد می کردم. کسی که فکر میکردم که عشق رو به من شناسونده و کشف کرده.زبان

هنوز هم وقتی ناتالی پورتمن رو می بینم بی اختیار یاد ماتیلدا می افتم حتی اگه قوی سفیدی باشه که بخواد بره توی نقش یک قوی سیاه.دیشب که خسته و کوفته از کار روزانه و مهمانی رفقا ساعت 12 رسیدم خونه متوجه شدم که یه کانال ماهواره داره لئون رو نشون میده.بی خیال خواب شدم و فیلم رو برای بار n ام دیدم و باز هم لذت بردم.

no women,no kids.چشمک

+ بی سرزمین تر از باد ; ۱۱:۳۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٧/۸
    پيام هاي ديگران ()   

پائیز نوشت

سلام پائیز عزیزم لبخند

از رسیدنت بسیار خوشحال هستم.باورکن کل مدت سال را به انتظار رسیدن و دیدنت سر می کنم و تو سخاوتمندانه هر سال دعوت دوست دارانت را قبول می کنی.پیشواز امسال ویژگی خاصی داشت:گروهی بود.به همراه چند نفر از دوستان که همگی ارادت خاصی به تو داریم در دامانت طبیعت بکرت بازگشتت را به جشن نشستیم و همگی آرزو کردیم که برکت و شادی و صلح را برایمان به ارمغان آورده باشی.می دانم که وجود تو در برکت خلاصه شده است و بس.انسانها هستند که لیاقت دست یافتن به خوبی های تو را ندارند.

چه کسی می تواند منکر این بشود که تو همواره با آمدنت خیر و برکت را هم می آوری و با رفتنت آنها را به ما وا می گذاری؟این ما انسانها هستیم که ستم می کنیم و به بهانه ی قانع نبودن به عمد جاه طلبی را به درنده خویی ترجمه می کنیم.

پائیز جان امسال را هم با مهرت اغاز می کنیم به این امید که غم دل را تسلی ببخشد.پائیز جان غم دل ما غم نان نیست، غم لباس و خانه هم نیست.یعنی از تو چه پنهان تنها غم اینها نیست.غم اصلی اما غم مهر است و محبت.دلهایمان را غبار کینه و دشمنی فرا گرفته.با یکدیگر مهربان نیستیم.به خودمان و دیگران مخلوقات ظلم می کنیم.دروغ می شنویم و دروغ می گوئیم و ککمان هم نمی گزد.آخر ککها هم دیگر حالشان از خونمان به هم می خورد.باز درود به شرف ککها.

اما پائیز جان ما امیدواریم.وقتی تو لطافت را برایمان به ارمغان می آوری شاید کسانی باشند که تکانی بخورند.

راستی پائیز جان می دانی که چند دهه پیش در روز آمدنت یک مرد متولد شد.یک مرد با شرف که هر سال بیشتر از سال قبل دوست داشته می شود.یک مرد که صدای با صدایش نهیبی کر کننده است بر گوش و جان کسانی که از شنیدن صدای حق بیزارند.مردی که خس و خاشاک را هم در جمله ی مخلوقات حساب می کند و احترام برایشان قائل می شود.البت نسل این مردان هنوز منقرض نشده و ما پشتمان به همین هایی گرم است که اتفاقا" یکی دیگرشان هم تا دو سه هفته ی دیگر یک سال به عمر با عزتش افزوده می شود.آخر تنها کسیست که در زمانه ای که دیگران موافقان خودشان را هم جزو مخلوقات زنده حساب نمی کنند من از زبانش شنیدم که گفت زنده باد مخالف من.تعجب

ای بابا حالا بعد از چند ماه آمده ای.ببین چه مزخرفاتی را تحویلت می دهیم.به هر حال خوش آمدی و وقدمت به روی چشم ما.لبخند

+ بی سرزمین تر از باد ; ٩:٥٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٧/۳
    پيام هاي ديگران ()