آخر خط

اورژانس نوشت

شام خورده بودم و دوش هم گرفته بودم.دیر اومده بودم خونه و خسته هم بودم.همه چی جور بود برای یه خواب توپ.اما افسوس که دستم مجدد ضربه خورده بود و درد می کرد و حریف مادر هم نشده بودم و زورکی نشسته بودم روی صندلی اورژانس.اوه پدر جان مثل همیشه خنده ای بر لب داشت.مادر جان هم همین طوری از دستم شاکی بود چه برسه به اینکه دوباره با یه بلا اومده باشم خونه. جرات نداشتم تو چشماش نگاه کنم.وقت تماماعتراف می کنم که تنها کسی هستش که بعد از این همه سال زندگیم هنوز هم ازش حساب می برم و وقتی زور میگه مجبورم زیر بار برم.گریه

داشت نوبتم می شد که یه بنده خدایی رو آوردن که فکر نمی کنم جای سالمی تو بدنش مونده بود.نه کسی همراهش بود و نه کسی خیلی دور و برش می پلکید.حدس زدم که موتورسوار باشه.که بود.بعد از چند دقیقه یکی دو نفر اینترن و رزیدنت اومدن رو سر بنده خدا و دستورات لازم جهت نهیه خاک انداز برای جمع کردنش صادر کردن.منتظرخوب خدا رو شکر که کم کم داره نوبتم میشه.

چند تا صندلی اونورتر یه پدر و مادر جوونی بچه شون رو آورده بودن.بچه که نه،نوزاد.فکر نمی کنم یه سالش بود.پدر رفت و دست یه بنده خدایی رو گرفت.دست گرفتن همان و داد و فریاد طرف و جواب پدر و دعوا شروع شدن همان.با چشمای خودم دیدم که لحن حرف زدن پدر مظطرب بد نبود.فقط میخواست ببینه بچه ش چی میشه.خوب نگران بود و حالا قرآن خدا رو سر و ته کرد بود و دست طرف رو هم گرفته بود.یارو  هم بهش برخورد که چرا دست من رو گرفتی و اصلا" به من دست زدی.گریه

ما رو بگی یه بار دیگه طرف رو وارسی کردیم ببینیم که مقنعه داره یا ریش و سیبیل که دیدیم هیچ کدوم هم نداره.عینک(درست حدس زدین.یه آقای شیش تیغه ای بودنخنده) ساعت نزدیک 12 بود و حراست بیمارستان اومد و جداشون کرد.از تهدیدها بگذریم کم کم آبها از آسیاب خوابید و سریع اومدن به بچه ی طرف رسیدن.مادر جان ما که روی یه تیکه دستمال سریع فرود میاد نیت کرد که بره و یه تکونی به دکتران فعلی و آینده بده تا زودتر کار من رو بررسی کنن که من منصرفش کردم.

بالاخره نوبتم شد.دکتران (فعلی و اینده ش رو نمی دونم) ازم راجع به نوع آسیب دیدگیم پرسیدن.منم که از قبل می دونستم که باید بگم امروز آسیب دیدم همین رو گفتم.دروغگوخوب درست طرف هنوز خیلی پر تجربه نبود اما خوب ببو گلابی هم نبود که فرق زخم کهنه ای که داره خوب میشه رو با آسیب دیدگی جدید ندونه.آخر سر مجبور شدم حقیقت رو بهش بگم که دوبار آسیب دیدم.نیشخندحدس زد که دستم به باخت رفته باشه.برای اینکه مطمئن بشه یه عکس نوشت.و این یعنی دوباره علافی.اومدم بیرون از اتاق و دیدم دوباره سر و صدا بلند شده.یه آقایی داشت جر و بحث می کرد با یکی از پرسنل جوان اورژانس.گیر داده بود که چرا بی کار نشستی.بچه ی من داره درد میکشه اونوقت شما ها دارین دور هم گل میگین و گل می شنوین؟ منتظر این یه تیکه رو راست می گفت.معلوم نبود دکترای آینده همه شون دوست داشتن در اولین فرصت بشینن روی میزای قسمت اورژانش که وسط سالن بود.خیلی زود متوجه شدم که این یه کلاس خاصیه که طرف روی میز بشینه.آخه خودمم خوراکم همینه.روز میز بشینم و سوت بزنم.اما از شانس بد من میز کار فعلیم ام دی اف هستش و می شکنه.قبلنا یه دونه داشتم که قدیمی بود اما چوب گردو بود.خیلی حال می داد.ناراحت

سر و صداها خوابید و مام رفتیم عکس رو گرفتیم و منتظر نتیجه شدیم که یهو دیدم هر چی پرسنل اونجاست دنبال یه تخت راه افتادن. تعجب برانگیز بود برام.مگه چه خبر بود؟تعجب روی تخت یه خانم جوون بود.معلوم بود با توجه به لباساش خیلی وضع معیتشی درست و درمونی هم نداره.یکی سرم میزد یکی داشت داد میزد زودتر باید بره شستشو. یکی دنبال یه حراج داخلی می گشت نصفه شبی. تخت طرف رو که عوض کردن دیدم خونی ملحفه هاش.این یعنی که وضع خوبی نداره.سریع بردنش یه طبقه ی دیگه ای فکر کنم برای سونوگرافی.از دیدن چیزی که میدیم متعجب بودم.انگار کادر اورژانس همه با هم نگران بودن.

صدام کردن.عکسم حاضر شده بود.در کمال تعجب هنوز هم نه شکسته بود و نه در رفته بود.فقط ضرب دیده بود.گاوچراندکتر جون در حال تعجب بود و به دکترای آینده می گفت که بیاین ببینین.یکیشون اومد و تا من رو نگاه کرد گفت: خود مادر.... شه.ما رو میگین کم مونده بود از تعجب شاخ دربیاریم.با خودم گفتم بیا و یه انگشت رو فدای شرف کن.اصلا" انگشت نخواستیم.چونه ی طرف رو بچسب. عصبانی طرف چشمای از حدقه بیرون زده ی من رو که دید خنده ش گرفت.گفت: آقا با شما نیستم.با همون حیوونیم که بیرون اتاقه. نگاه کردم.بعله.یه آقایی بود که خیلی هم نگران بودن.اوه

در این لحظه قبل ازاینکه من فرمان از مغزم به زبونم برسه مادر جان سئوال رو پرسیدن.چرا؟ طرف گفت: مادر بی خیال.اما خوب اونم فهمید که عمرا". گفت: یارو زنش رو زده.مادر جان هم صاف زل زدن به صورت طرف.نسخه که نوشته شد مادر رفت که داروها رو بگیره یه چیزی از پسرک جوان شنیدم که تا حالا نشنیده بودم. طرف یه فیلم ... گرفته و برده خونه.مثل اینکه از فیلم خیلی خوشش اومده بوده و هوس می کنه که همه رو روی زنش پیاده کنه... تعجب بقیه ش رو هم خودتون می دونین دیگه.

مادر جان اومدن و با تشری بسیار را فرمودن که: راه بیافت.ببینم تا فردا می تونی زنده برگردی خونه یا خودت رو به خاطر کار میکشی؟نیشخند

وقتی از اتاق بیرون می اومدم یه نگاه کامل به طرف کردم.اند آدم نفهم بود.از اینایی که هیچی تو عمرشون ندیدن و به جاش اون چیزایی رو که نباید ببینن رو دیدن.خنثی

 

پ ن: اگه فکرمی کنین این موضوع تخیلاته کاملا" در اشتباهین.این اتفاقات در تهران بزرگ.ام القرای اسلام در قرن 21 افتاده.

+ بی سرزمین تر از باد ; ٩:۱۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٦/٢٧
    پيام هاي ديگران ()   

روی تلخ مسئولیت

سلام

ببخشید یه چند روزی سرم خیلی شلوغ بود.در واقع تمام کارهای ناتمان ماه رمضون جمع شده بود رو سرم.دستمم یهو دردش بیشتر شد خجالتدیگه نشد یه چند روی بیام.

 

روزی که برای کار اومدن پیشمون رو به خوبی یادم میاد.قیافه ی ساده ی ژولیده ش آدم رو جذب می کرد.همه ش هم می خندید.هم اسم برادر کوچکترم بود.وقتی صداش می کردم انگاری دارم برادرم رو صدا می کنم.درست با همون لحن.فصل سرما رسید و این بنده خدا و دوستش که شبها تو کارگاه خالی می خوابیدن هر روز بیشتر سردشون میشد.خوب منطقه صنعتی و هیچ ساختمون خاصی دور و برش نیست.سرد سرد سرد.یادمه المنتهای دستگاه رو باز کرده بودن و یه چیزی مثل کرسی برای خودشون درست کرده بودن.به زور گرم میشدن.گذشت و گذشت و گذشت و حرص دادن و حرص دادن تا کم کم کار رو یاد گرفتن.طبق اخلاق معمول کارگر جماعت دبه کردن و پرتوقع بودنشون با شروع فصل گرما گل کرد.یه روز رفتم و دیدم که یکی دیگه رو هم آوردن.پرسیدم این کیه؟ گفتن دوستمونه.آوردیمش کار کنه.سه تایی کارمی کنیم جای دو نفر پول می گیریم.بعد از گذشت یه ماه یکیشون دبه کرد که من تحصیل کرده م.باید سرپرست باشم و کار نکنم.مام یه پولی همین طوری بهش می دادیم به عنوان سرپرستی.اما هر روز کمتر از قبل کار می کرد.یه آن جنبیدم دیدم یک هفته س که ندیدمش.یکی دو روز رفتم توی کارش و فهمیدم که بعله. رفته یه کارخونه ی دیگه ای و مشغول شده و به ما نگفته.ازاونجائیکه ضایعات کار هم داشت بیشترمیشد و صبر من برعکس داشت کم میشد آخر سر یه گیر اساسی بهش دادم و وعهده ی یه جریمه ی تپل.طرف هم خیلی راحت زد زیر همه چیز و رفت.گفت یه هفته میرم ولایت.شادی اومدم شاید هم نیومدم.منم خیلی راحت گفتم که اینجا کسی منتظرت نیست.اگه بری دیگه نباید برگردی.و همین طور هم شد.

این کوچیکه اما موند.موند و ادعاش هم بیشتر میشد هر روز.یه روز که از اداره ای بازدید داشتیم و باید خیلی منظم می بود همه چیز دیدم که انگار نه انگار.یه ذره سر و صدا کردم.دیدم که از رخت خوابش لخت اومد بیرون و گفت: هر کاری میخوای بکنی بکن. من که عادت به شنیدن این حرفا ندارم یه نمور صبر کردم تا نتیجه ی بازرسی مشخص بشه.آدم منظمی هم نبود.هر بار که می رفت مرخصی یهو 4 روز دیر می کرد تا برگرده.هر ابر هم که پول کم می آورد می اومد سراغم.اما وقتی از بغلش رد میشدم انگاری من باید بهش سلام می کردم با اینکه 10 سال از من کوچیکتره.یه روز چنداتئیشون رو خواستم و بهشون تذکر دادم و اتمام حجت کردم. تا یکی دو روز اوضاع خوب بود.اما دوباره اش همان آش و ... .

تا اینکه شنبه اومدم و دیدم نیست.سراغش کردم و گفتن رفته بیرون و میاد تا ظهر.ظهر شد عصر و نیومد.منم یه زنگ به دوستش زدم و گفتم بهش بگین دیگه نیاد.فردا صبحش که به کارگاهشون سر زدم دیدم با چند نفر دیگه اونجان.چیزی بهش نگفتم اما به برادر بزرگترش گفتم که بگو بره.نرفت تا امروز که فرم کارکرد ماهیانه رو براش فرستادم تا پر کنه و بیاد تسویه حساب.به کارگرا گفته بود که من به اون کاری ندارم.با مهندس اصلی حرف می زنم.خوب طبیعی بود که ایشون هم بعد از 5 دقیقه حواله ش بده سمت من. دیدم زنگ کارخونه رو می زنن و این پشت دره.خیلی مرتب و منظم لباس پوشیده بود.خوب معلوم بود باید چی کار می کردم.راهش ندادم.گفتم فقط برگه ها رو ازش بگیرن.اصرار کرده بود که میخوام ازش خداحافظی کنم.منم گفتم که نمیخ واد خودم میام می بوسمش و ازش خداحافظی می کنم.بره.

بعد از یکی دو ساعت برادر رئیس اومد و شفاعتش رو کرد که با تعهد برگرده.منم رو دنده ی خودم بودم که نه.آخر سر زنگ زدم برادرش و کشوندمش کارخونه ی خودمون.یه ذره گله کردم و طرف هم قبلو کرد.برگه ی تعهدنامه رو دادم امضا کنه.بنده خدا اونم با رضایت رفت.

دو دقیقه بعد رفتم که موبایلم رو نگاه کنم و ببینم که کیا از صبح تا عصر بهم زنگ زدن.دیدم سه تا اس ام اس دارم.باز کردم دیدم خود خودشه.کلی افه چسی که فقط میخواستم خداحافظی کنم و عمرا" معذرت خواهی نکنم و آره و اینا.منم منتظر آتو بودم.هنوز برادرش به کارخونه شون نرسیده بود بهش زنگ زدم و گفتن تعهدنامه رو بندازه و اولین سطل اشغال سر راهش.اگه تا عصر اونجا بمونه اندازه ی کل حقوقش جریمه ش می کنم.

به همین راحتی و مفتی یه نفر اخراج شد.با اینکه حقش بود اساسی اما یه نمور ناراحتم.نمی دونم از خودمه یا نه.خوب کسی که دهنش به بد و بیراه باز بشه دیگه نمی تونه اونو ببنده .باید آدم بشه.از اون طرفمی دونم که هزار و یک مشکل با خونواده ش داره.وقتی اخراجش کرده بودم باور نشده بود.کلی هم تازه حرف زده بود که اگه من نباشم اینجا میخوابه.اما خوب زر می زد.چون با کوچکترین تغییر توی مواد اولیه دیگه نمی تونست کار کنه و باید می رفتم و دستگاهش رو تنظیم می کردم.

به قول مادرم هر چی بد بود اما غریب بود.ولی چه کنم که مسئولیت گاهی وقتا روی تلخش رو به آدمها نشون میده.هر بار که یکی رو اخراج می کنم همین حس رو دارم.

+ بی سرزمین تر از باد ; ۱۱:٤٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٦/٢٢
    پيام هاي ديگران ()   

ادب نزد ایرانیان است و بس

شب عید فطر هوس کردم یه مسافتی رو تا خونه پیاده روی کنم.خوب خیابونا شلوغ بود.طبیعی هم بود.سر یه چهار راهی تصادف شده بود.یه آ قایی با خامش داشت با یه آقای دیگه ای سر و کله می زد.به اندازه ای که از عرض چهارراه رد بشم کارشون به فحش و فحش کاری رسید.اینی که تنها بود (و کم شعور) هر چی فحش بلد بود به اون یکی داد.افسر هم که پسرک جوانی بود گفت: آقا جون مقصر شمایی.چرا فحش میدی؟قهقهه  آقای متاهل هم ناراحت شد و غرولند کرد.خانمشون فرمودن که: ولش کن.هر چی میگه با خواهر و مادر خودشه. استرس تا اینجای قضیه رو متوجه شدین که؟ تشویق از اینجا به بعد رو داشته باشین.مردک بی ادب بسیار ناراحت شد و اومد جلو که بزن بزن رو راه بندازه.فریاد می زد که خانم مودب باش.نیشخند

من و افسر بیچاره با هم زدیم زیر خنده.منتها کار اون سخت تر بود.چون باید یه وحشی رو می کشید به کناری.قهقهه

این بود خاطره ی ما از شب عید و شعور ذاتی و اکتسابی مردم. لبخند

+ بی سرزمین تر از باد ; ٢:٥٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٦/۱۱
    پيام هاي ديگران ()   

فاتحه ای برای شرافت انسان

میگن یه مدیر کسیه که وقتی مشکلی برای سیستمش بیاد اون رو حل کنه نه اینکه با دعوا و داد و بیداد به مشکل اضافه کنه.

میگه فریاد زدن راحت ترین نوع فرار به جلوئه.

میگن مرد باید غیرت داشته باشه و ناموس پرست باشه.

میگن ناموس، ناموسه.خودی و غیر خودی نداره.

میگن مرد نباید گریه کنه.

نه پسر نه.تو مدیر نیستی.اگه مدیر بودی به جای اینکه بری و یقه ی یک حیوان رو که راننده سرویس کارخونه تون بگیری خیلی راحت اونو به دفترت دعوت می کردی و باهاش خیلی آروم تبادل نظر می کردی.و یا خیلی راحت به مدیر عامل گزارش تخلفش رو می دادی و تقاضای جریمه براش می کردی.

ای تو اون شرافتت مرتیکه.تو چطور اسم خودت رو گذاشتی آدم.یه سگ بیشتر از تو شرف داره.هنوز تصاویر میمونهای باغ وحش بانکوک داره دست به دست می چرخه.اونها رفتن برای دو تا نابینا شیر آب رو باز کردن تا راحت آب بخورن.یا این سگا رو دیدی که مسئول مواظبت از بچه ها و افراد مسن هستن.؟بعد تو سر یه دختر معلول که با اون چشمای کورت دیدی عصا از زیر بغلش در رفته و خورده زمین داد و بیداد می کنی که تو که این جوری هستی زودتر بیا تو سرویس من دیرم شده؟ به جای اینکه بری بهش کمک کنی؟  

ای تف به ذاتت پول که به خاطر تو خیلیا چشماشون رو روی خیلی از چیزا می بندن و تازه میرن به اونایی که چشماشون بازه گیر میدن.ای تو اون مردونگیت و مسلکت که به جای اینکه بری شلوار طرف رو دربیاری میری و باهاش میگی و می خندی و تازه طرف برات ناز هم می کنه که اگه منو نمی خواین من برم و تو هندونه هم زیر بغلش میزاری.آخه تو چطور دو روزه که می دونی یکی این کار شنیع رو کرده و چشمات رو بستی و میگی من حرفای زنا رو از این گوشم می گیرم و از اون گوشم در می کنم؟ لااقل می رفتی و می پرسیدی به جای اینکه جلوی منو هم بگیری و بگی حق نداری به طرف چیزی بگی.

نه پسر.تو حتی مرد هم نیستی.نه غیرت داری و نه ناموس پرستی.تازه درسته که بقیه فکر می کردن که رفتی تو اتاقت و خون داره خونت رو می خوره اما خودت می دونی که از عصبانیت بغض کرده بودی.

الان حال اون عکاس معروف رو می فهمم که بعد از اینکه عکس خبری جایزه بهترین عکس خبری سال رو برد خودکشی کرد.همون کسی که یه لاشخور رو کنار به کودک آفریقایی در شرف مرگ نشون می داد.

خوب الان داری اینا رو می نویسی که چی بشه؟

نه به نظرم تو اصلا" انسان نیستی.

+ بی سرزمین تر از باد ; ۱٠:٢٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٦/٦
    پيام هاي ديگران ()   

آغاز چهارمین سال

از چند وقت پیش می خواستم یه تولد نوشت بنویسم برای امروز اما خوب کامم تلخه. هیچ چیز نمی تونه ناراحتی من رو از اون چیزایی که دیدم رو بیان کنه.واقعا" چطور خیلی از موجودات به خودشون اجازه میدن انسان خطابشون کنن؟ یعنی حیوانات کاری رو که ما انسانها با خودمون می کنیم رو نمی کنن.تا حالا کی دیده که یه حیوان هم نوع خودش رو بخوره؟ ولی این افتخار نصیب ما به ظاهر انسانها شده.نمی خوام از فجایع جهان و جنگها و قحطی ها و این چیزا بگم.می دونین که من ساده ترین اتفاقاتی که رخ میده رو همیشه مد نظر قرار میدم که معمولا" هم به سادگی ازشون رد میشیم.

هنوز هم نمی تونم باور کنم که اون چیزی رو که با چشمام دیدم.ای کاش منم می رفتم به جلسه با مسئول فنی شرکت آره و اینا و حس مسئولیت پذیریم گل نمی کرد تا بمونم تو کارخونه تا شاهد باشم که چطور آدمهایی که هر روزمی بینمشون و باهاشون سلام و علیک دارم چه موجودات رزلی می تونن باشن.

سر ظهر که میشه تو کارخونه ی ما دستگاهها خاموش میشه و آقایون همه میرن میخوابن.الان که ماه رمضونه و همه شون روزه هستن بهشون سخت نمی گیرم.گاهی میشه 1 ساعت هم اضافه می خوابن.من بهشون لقب اصحاب کهف رو میدم.از اول عادت نکردم که تو محل کارم بخوابم.همه که می خوابن من عین جغد بیدارم. مشغول بررسی گزارشات تولید و فیلمهای دیشب کارخونه بودم که یهو صدای داد و فریاداز تو حایط به گوشم رسید.زن و مرد قاطی بود.از پنجره که سرک کشیدم دیدم تو کارخونه ی بغلیمون دعوا شده.تا رسیدم تو حیاط کارخونه دیدم کار به توی خیابون کشیده.صحنه یه جورایی تکراری بود..دو تا از کارگرا داشتن واسه هم شاخ و شونه می کشیدن.اما اون وسط صدای گریه ی یه خانم هم می اومد.اون وسط چشم یکی از کارگراشون به من خورد و یهو یکی از طرفین رو هول داد سمت من و گفت: مهندس جون مادرت اینو ببر تو کارگاه خودتون.منم همین کار رو کردم.یه خورده اجازه دادم داد و بیدا بکنه طرف.کم کم آتیشش خوابید.ازش پرسیدم روزه ای؟ جوابش منفی بود.مطمئن بودم که نمیره بیرون به همین خاطر رفتم و یه لیوان آب خنک واسه ش آوردم.یه خورده ش رو خورد و بقیه ش رو ریخت رو سرش.یکی دو دقیقه تو سایه نشسته بودیم.بدون اینکه با هم حرف بزنیم.اون خانمی که گریه می کرد اومد و صدام کرد و خواست بیاد تو.منم در رو باز کردم تا بیاد. این وسط کارگرای خودمونم بیدار شده بودن.به زحمت کردمشون تو کارخونه و گفتم که بیرون نیان. یه حرکت غیر اسلامی اون وسط دیدم.خانمه یه دستی به سر آقاهه کشید و بغلش کرد.می دونستم که دیگه بیشتر از این پیش نمیرن وگرنه مزاحمشون نمیشدم.یه لیوان آب هم به خانمه دادم.کم کم حرافشون شروع شد: کاش خودت رو قاطی نمی کردی.خودم به آقای ... می گفتم آدمش کنه.مرتیکه یادش رفته روزای اولی که اومده بود عین منگولا بود و چقدر کمکش کردم.از قصد خیه پوزخند زدم که صدام رو بشنوه.گرفت کلکم.خانمه ادامه داد: خدا خیرت بده.من گفتم الان یه بلایی سر همدیگه میارن.ازش پرسیدم: مگه آقای ... یا ... نیستن؟ جواب داد چرا.آقا ... هست.(سرکارگرشون که داماد رئیس کارخونه شونه).خوب چرا اجازه داد دعوا بشه؟ مرد جواب داد: چی بگه به یه آدم بی ناموس؟ با خودم گفتم که اوه اوه قضیه بودار شد.با خنده گفتم که: بابا کارخونه ی شما جای خوش نامیه.این حرفا چیه؟ برای اولین بار خنده رو دیدم تو صورتشون.مرده گفت: نه از اون راه. یارو رو دیدی با اون هیکلش؟ سر یه دوشاخه به برق زدن دعوایی راه انداخته بیا و ببین.خانمم بهش گفته اون دوشاخه رو بزن به برق.یارو گفته: مگه من نوکر باباتم.خودت بزن.یکی نیست بهش بگه الاغ اگه می تونست که خودش میزد.کلی کارتن جلوی پریز بوده.با خنده گفتم: واسه همین دعواتون شده؟ طرف گفت: آخه پدر خانمم تازه فوت کرده.اینم حالیش نیست که نباید سر به سرش بزاره.دختره پرید وسط حرفش و گفت: اوایل که اومده  بود هر چی بهش می گفتیم گوش می کرد و مام کلی از کاراش رو میکردیم که آماراش کم نیاد.الان دیگه کلاسش رفته بالا.گفتهک من به حرف زن جکاعت گوش نمیدم.هر کی با من کار داره باید به اقای ... بگه بعد اون به من بگه.اون وقت من انجام میدم.ازش پرسیدم: مگه شما مونتاژ کار نیستین؟ کارتون که به اونا ربطی پیدا نمی کنه.از چیزی که دیدم داشتم شاخ در می آوردم.دستاش رو نشون داد.انگشتاش کج بود.گفت: تو این چند سال انقدر مونتاژ کردیم انگشتای همه مون کج شده.این الان انگشت یه دختر 25 ساله س.خوب من چند سال دیگه کار کنم تا سالم بمونم؟ اونوقت اینانتظار دارن ما کارتنهای 20 کیلویی رو هم خودمون جابه جا کنیم و تا 2 متر بزاریم رو هم.باورم نمیشد که آدم انقدر هم احمقمی تونه باشه.در حالی که داشتم خودم رو ریلکس نشون می دادم پرسیدم: مگه آقای ... اجازه میده خانما بار جابه جا کنن؟پس این همه مرد اونجا چی کار میکنن؟ طرف با حسرت گفت: باورمی کنین ما آمار مونتاژمون از بعضی از مردا بیشتره اما حقوق اونا 200 تومن بیشتر از ما.میگن که شما زن هستین.اگه بخوایم حقوق برابر با مردا بهتون بیم اینجا شر درست میشه و مردا دیگه کار نمیکنن.می خواستم بپرسم که چرا موندین که حرفم رو قورت دادم.خوب معلوم بود چرا موندن.

چند دقیقه بعد سرپرستشون اومد دنبالشون و با خنده و بردشون.الان دو روزه دارم فکر می کنم یعنی طرف کوره؟ نمی بینه انگشتای ناموس کردم کج و کوهله شده؟ بعد چطور به خودش اجازه میده که حقوق کمتری به این بیچاره ها بده؟ تازه مردا هم بخوان براشون شاخ و شونه بکشن؟ تازه می فهمیدم دلیل اینکه خیلی از خانمای کارگر قدیمیمون با اینکه حقوقمون ممکنه از خیلی از جاها کمتر باشه و سالی یکی دو ماه هم سختی بکشیم بازم حاضر نیستن برن جای دیگه.

پ ن: امشب یه راه تازه ای رو توی زندگیم می خوام شروع کنم.امیدوارم منجر به خیر بشه. لبخند

+ بی سرزمین تر از باد ; ٩:٥٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٦/۱
    پيام هاي ديگران ()