آخر خط

ورزش نوشت

این روزا جو جامعه به سمت یه موضوع جالب رفته.جنگ آدمهای معروف با همدیگه.آخرین قسمت سریالش هم دعوای مدیر عامل باشگاه استقلال با مدیر فنی باشگاه پرسپولیس بود.البت بنده سعادت دیدن همچین صحنه های زیبایی رو تو یکی از شیرین ترین برنامه های ورزشی که جزو معدود برنامه هایی از این دست باشه که کلا" بین خانمها هم طرفدار داره و مثل جنگ خانواده س از بس حوصله ی آدم رو سر می بره رو نداشتم.دلیلش هم واضحه.تا 2 بعد از ظهر جمعه خواب بودم. با این حال موفق شدم یه چند ثانیه ش رو ببینم. واقعا" جالب بود برام.دو تا آدم که ادعای فرهنگ و آره و ایناشون سقف آسمون رو جر داده درست عین بچه هایی که تازه بالغ میشن و واسه هم شاخ و شونه میکشن داشتن با هم کل کل می کردن.

دو قسمت قبل این مکافات ها بر می گرده به سخنان گهر بار یکی از ازخود راضی ترین و کم جنبه ترین آدمهایی که تو سطح مدیریت ورزش هستن.با این از لحاظ فنی وشخصیت بازیکنی فوتبال (صرفا" بازیکنی نه مربی گری) خیلی علی دایی رو قبول دارم اما خوب کمتر کسی هستش که موافق من نباشه که این شخصیت بزرگ کلا" انگار تو باغ نیست که آدمها تو چارت جامعه  و حرفه آقای بالا سر دارن.ایشون فکر می کنن انگاری سقف آسمون پاره شده و تالاپی نزول اجلال فرمودن.نه کسی حق داره باهاش شوخی کنه.نه کسی حق داره باهاش مخالفت کنه.نه کسی حق داره خلاف نظرش عمل کنه و ... .

در مدت کوتاهی اول به یه بازیگر که نقش ایشون رو بازی می کرد گیر داده قبلش هم یه دعوای مشتی با مدیر عامل خودش.توی تمام دنیا کاریکاتورها و تقلید صداهای افراد مهم یه امر عادی محسوب میشه.به قول مهدوی کیا ادای بکن باور رو هم توی آلمان در میارن اما اینجا... .دکتر حبیبی 8 سال معاون رئیس جمهور بودن.بامزه ترین کاریکاتورها رو گل اقا براش می کشید.یعنی هفته ای نبود که بهش گیر نده.وقتی خالق شخصیت گل آقا فوت کرد(روحش شاد) جالب ترین عکس اشکهای ایشون بود که توی مراسمش ریخته میشد.بد نیست ماها یه ذره به عقبه ی زندگیمون نگاه کنیم.درسته که ممکن توی یه کاری موفق بوده باشیم اما خوب با بقیه ی مردم فرقی نداریم.نکته ی ریز قضیه اینه که به جای اینکه طرف فکر کنه که چرا گزک داده دست ملت و خجالت بکشه بابت رفتاراش راحت ترین کار ممکنه رو انتخاب کرده: فرار به جلو.

از اونجائیکه من تو این وبلاگ کاری به سیاست ندارم خیلی پاپی آدمهای سیاسی نمیشم.اما خوب دعوای رئیس مجلس و یه نماینده هم بر سر حق حرف زدن جالب بود.

روی صحبت من در مورد جماعت فوتبالیسته.چون خودم از دور دستی بر آتش این قضیه داشتم درکشون برام سخت نیست. اینها آدمهای قشر پائین و متوسط جامعه هستن که به ناگاه مورد توجه قرار می گیرن.از اونجائیکه آماده نشدن برای این شرایط خیلی زود وا میدن.قصه شیرین ورزشکارایی که آدم کشتن و مواد قاچاق کردن و تو پارتی ناهمگون با اجتماع بودن به کنار اما نمیشه از این موضوع گذشت که مثلا" کاپیتان تحصیل کرده ی تیم پرسپولیس بعد از بازی ای که به رقیب دیرینه شون باختن و کلا" هم تقصیر خودشون بود و مربیشون چطور به خودش اجازه میده که بیاد و راجع به استیل بازی حریف و مقایسه ش با بحرین حرف بزنه؟تعجب یعنی یکی نبوده گوشش رو بگیره و بهش بگه مردک بشین یه بار دیگه بازی ایران و استرالیا و ایران و آمریکا رو ببین تا حالیت بشه بحرین بازی یعنی چی.بازیکن ایران رو تعویض می کردن طرف وسط زمین کفشش رو درمی آورد و دوباره پاش می کرد که وقت تلف کنه عصبانی.بعد هم آدم به اصطلاح تحصیل کرده تو سه سال اومدی تهرون و تو پرسپولیس بازی کردی.چطور به خودت اجازه میدی یه باشگاهی رو که نیم قرن سابقه داره و ببری زیر سئوال؟منتظر شما طرز حرف زدن آدمهای تحصیلکرده ی ورزش مثل برادران خادم و یا دکتر زادمهر یا دکتر کلانی یا همین آتیلا حجازی رو ببینین بعد اونها رو مقایسه کنین با حرف زدن روزمره ی تحصیل کرده های کنونی ورزش.

خوب کسی که تا 4 سال پیش برای رفت و آمدش پول نداشته.یا هزینه ی تهیه کفش ورزشی رو نداشته و الان به خاطر اینکه روزی 1 میلیون تومن پول می خوان بهش بدن قهر می کنه و میکنه کمه و سقف یعنی چی معلومه که چطور حرف می زنه قهر. خداوکیلی متانت  مهدوی کیا رو یا نیمچه ستاره لیگ مقایسه کنین.طرف پنجره های رختکن رو می شکنه.با هم بازی سابقش دعوا می کنه،تعویضش که می کنن شر راه می اندازه بعد که رفته یه تیم قطری؟؟؟؟؟؟؟؟تعجب بازی کنه خودش رو جر داده که خوشحالم که توی هوای مسموم فوتبال ایران دو سال تنفس نمی کنم.خوب یکی نیست بگه احمق کی این فوتبال رو مسموم کرده؟اون بچه ی بیچاره ای که وقتی 2 هزار تومن بلیط شد 4 هزار تومن دیگه نتونست بره استادیوم؟ یا امثال شماها که توی یه تورنمنت مسئولای تیمتون باید تو لابی هتل بخوابن که شبونه در نرین تو کاباره ها و ... آخر سر هم از رو دیوار می پرین و میرین. کلافهالبت این جریان به سن اون قد نمیده اما 10 سال پیش رخ داد.

مشخصه که حرفهایی مثل این و گیر دادن به داور و روشنائی زمین و حرفهای تماشگرا و گزارشگر بازی و دوربین ها و عکاسا فقط دو چیزی رو نشون میده.اولیش فشار و استرسه.این آدمها (فرقی نداره که ورزشکار باشن یا هر چیز دیگه ای) برای اون کار تربیت نشدن.اصلا" بلد نیستن چطور باید از جایگاهشون استفاده کنن.طبیعتا" استرس می گیرن. یه قضیه ای رو می خوام براتون تعریف کنم.باور کردنش سخته اما خوب عین حقیقته.یه روز تو تاکسی بودم متوجه شدم که توی مجلس بحث سر دادن رای اعتماد به وزیرمعرفی ورزش هستش.یه نماینده در دفاع از ایشون رفت پای تریبون و این حرفا رو زد.خواهش می کنم کنترل خودتون رو حفظ کنین. خداوکیلی تو مجلسی که میگن هر دقیقه وقتش 60 میلیون تومن می ارزه این بابا چطورمی خواد از حق  مردم حوزه ی انتخابیه ش دفاع کنه؟

(ای بیستاب شیطون.قول داده بودی کاری به کار سیاست نداشته باشی.شیطان)

دلیل دوم هم اینه که توی جامعه ی ما ابزارهای کنترل جامعه دست کسانی هستش که یا اینکاره نیست و یا دارن تیشه به ریشه ی خودشون می زنن.ورزش ورزشه.نه بیشتر و نه کمتر.توی تمام دنیا ورزشکارا یه محبوبیت خاصی دارن.کسی منکر این نیست.اما بازم ورزش ورزشه.اما توی ایران یه جوون چه دل خوشی ای داره به جز این؟ کار خوب؟ خونه ی مناسب؟ شغل مناسب با تحصیلاتش؟ امنیت روانی درست و حسابی(که اخیرا" جانی هم بهش اضافه شده)؟ هیچی.بنابراین به سمتی سوق داده میشه که آزاده. کجاست که از همه کم هزینه تره؟ درسته ورزش.کلی برنامه ورزشی مجانی تو طول هفته براش پخش میشه از تلویزیون. با روزی 200 تومن هم می تونه یه روزنامه بگیره که جز حواشی چیز دیگه ای نداره.جالب بدونین که ایران از لحاظ روزنامه های ورزشی توی دنیا رکورد داره.هیچ کشوری تو دنیا به اندازه ایران روزنامه ی سراسری ورزشی نداره. اونها هم طبعا" چیزهایی رو می نویسن که خریدار داره.چیاست؟ حاشیه و بس.طرف یه روز با بچه ش رفته سر تمرین.فرداش تیتر زدن که بچه ش فلانی شده آنالیزور پرسپولیس.

کماکان معتقدم که این حرف مرحوم حجازی باید تو سرسرای تمام اداره ها و استادیوم های ما زده بشه:

تو میگی فوتبال پاکه یا نه.من میگم کجای زندگی ما پاکه.

پ ن: خود من پرسپولیسم از خود راضی

+ بی سرزمین تر از باد ; ۱٢:٢٢ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/٥/٢٥
    پيام هاي ديگران ()   

مهریه نوشت

این مستخدم بیچاره ی ما پارسال سالبود.پدرش فوت کرد،شوهرش به شدت مریض شد،دست پسرش شکست،قلب خودش کرم ریخت،چشماش هم آب مروارید آورده.خلاصه که عجب سالی بود براش.فکر نمیکنم کلا" 6 ماه اومده باشه سر کار.استارت همه ش از خرداد پارسال خورد که پسر 24 سالش عروسی کرد.خانمش رو هم یکی دو ماهی آورد پیش خودمون تو کارخونه کار کرد.بعدشم یه جای بهترکار پیدا کرد و رفت.خیلی بچه ی آرومی بود.فکر کنم 20 سالش بود.طرف آشناشون بود.یه چند سالی بود همدیگه رو می شناختن.یکی دو ماه قبل از عروسیشون پدر و مادر دختره بنده خدا رو از خونه می اندازن بیرون.حتی یه دونه قاشق هم بهش نمیدن. اینم شبونه میاد خونه مادر شوهر آینده ش و خلاصه تلپ میشه.این مستخدم بیچاره ی ما قیافه ش رو که نگاه می کنین انگار جای مادر منه.اوایل مادر صداش می کردم اما وقتی فهمیدم 15 سال از من بزرگتره کلی خجالت کشیدم.خیلی قیافه ی شکسته ای داره.

القصه که این بندگان خدا برای پسر جان و عروس جان همه چیز خریدن و طبقه ی دوم خونه شون رو هم براشون اجاره کردن و این دو کبوتر عاشق رو به هم رسوندن.زمانی که دست پسرک می شکنه و میره گچ میگیره دختره بهش میگه که کلید رو بده برم خونه.تو برو خونه ی مادرت منم میام.شب میشه می بینن نمیاد.زنگ بهش می زنن.دختره هم جواب میده که من تو رو ترک کردم و دیگه برنمی گردم.تا یادم نرفته بگم که دست پسرک به دلیل تصادف شکسته بود و ماشینش که منبع درآمدش بود کلا" داغون شده بود.چند روز حالش بد بود و دهنش کف می کرد و ... .زبان

پسرک عاشق پیشه ی ما که یه دل نه صد دل عاشق جفتش بوده حالش بدتر میشه.یه هفته ی بعد احضاریه ی دادگاه میاد که درخواست طلاق بوده.این بندگان خدا که هاج و واج مونده بودن منتظر بودن که برن دادگاه ببینن چه خبره که یه روز از کلانتری میان و دخترک تمام اساسیه رو بار ماشین می کنه و می بره.حکم توقیف اموال گرفته بوده.خیلی راحت رفته بوده به قاضی گفته بوده که شوهرم معتاده و من رو می زنه.اموالم رو هم داره می بره بفروشه.قاضی هم بدون اینکه شوهر جان رو احضار کنه حکم توقیف اموال میده.اینا که میرن دادگاه و شروع میکنن به حرف زدن تازه قاضی می فهمه که جریان چیه.وقتی که فاکتورهای وسایل رو میدن که همه ش به نام این مستخدم ما بوده قاضی حسابی شاکی میشه.اون وسط دخترک هم گیر میده که مهریه م رو میخوام.کم کم گند کار درمیاد که در اثر ضربه ای که بچه گی به دختر خورده و لگنش رو اساسی خرد کرده طرف بچه دار هم نمیشده.اما دختره با زبونش بسیار شیرین خودش مخ شوهر جان رو میزنه که به مادرت اینا چیزی نگو.میریم بچه به فرزندی قبول می کنیم.ثواب هم داره!!!! خرک (همون پسرک) هم بیشتر عاشق زنش میشه.خلاصه که یه سال تمام این مادره قلبش درد می گرفت و خرک هم دهنش کف می کرد.این وسط هر بار که به مشکل بر می خوردن به من زنگ می زدن.انگار من تا حالا 100 تا زن طلاق دادم.منم خرک رو راهنمایی می کردم که مواظب مادرت باش.نترس فوقش مهریه ت رو قسط بندی می کنن.آخرین کلکی که یادش دادم این بود که بره دادگاه و بگه من زنم رو می خوام.برگرده خونه.از اونجائیکه برای دادگاه مسجل شده بوده که زنه خودش ول کرده رفته قاضی هم همین رو به زنش میگه.بابای زنش هم میگه باشه.به شرطی که بیاد و پیش ما زندگی کنه.قاضی هم شاکی میشه و میگه مرتیکه این خونه و زندگیش این ور دنیاست.زن باید تابع شوهرش باشه.خلاصه که ازاون روز خرک میشه سوار قضیه.همسر جان می دونست که اگه برگرده تمام نقشه هاش برآب شده.بنابراین بی خیال میشه.این وسط خرک هم یه کاری تو یه ور دیگر مملکت گیر میاره و میره.همسر جان تو این فرصت شروع می کنن به بردن آبروی خونواده ی شوهرش پیش هر کسی که می شناخت.از فامیل گرفته تا همکارای مادر خرک.بعد از یه مدت اینا میرن و اگه دادگاه حکم می گیرن که اموال رو برگردونن.وقتی که میرن لوازم رو تحویل بگیرن یخچال و یکی دو قلم جنس اساسی رو نمیدن.خلاصه که شیر تو شیر میشه.بعد از یه مدت مستخدممون گفت که خواهر بزرگتر عروسش هم همین کار رو با شوهرش کرده و الان پیش خونواده شه.بر حسب اتفاق اسم شوهر اونم با خرک یکی بوده.در آخرین حرکت پدر عروس زنگ می زنه و درخواست رشوه می کنه(قسمتی از همون مهریه) که طلاق دخترش رو بده.پدر خرک هم مخالفت می کنه و میگه دخترت پیش خودت باشه.نخواستیم.پسر منم که سرش به کار گرمه.بزار هر کدوم واسه خودشون زندگی کنن.

چند روز پیش مستخدم بیچاره زنگ زد و یه چند روزی با ترس و لرز مرخصی گرفت.وقتی اومد دیدم حالش خیلی بدتره.قضیه ازاین قرار بوده که دختره مجددا" از خونه ی پدر اخراج میشه.برمیگرده خونه ی خواهر خرک.در عین ناباوری خرک هم میره دنبالش رو می بردش خونه.بعدا" گندش در میاد که دختره کلی پول رو هم از خونه ی شوهر برداشته و رفته.از شرکتش هم وام گرفته و پیچیه به بازی.حالا اونا اومدن و یقه ی ضامن رو که مستخدم ما باشه رو گرفتن.

مادر خرک میره و به پسرک گوشزد میکنه که توبه ی گرگ مرگه.تمام عالم و آدم اینو میگن.خرک هم در کمال ناباوری جلوی زنش شروع میکنه به مادرش بد و بیراه گفتن که چی از زندگی من میخوای؟ چرا نمی زاری ما خوشبخت بشیم.!!!!! تعجب این بنده خدا هم دیگه قاطی می کنه و قهر میکنه با پسرش.حالا لوازم خونه کم اومده و نمیشه زندگی کرد.این بار پدر نقش خریت خودش رو ایفا می کنه و میره تمام کسری اموال سرقت شده رو قسطی می خره و تحویل خرک و همسرش میده.انگار نه انگار که زنش به همین دلیل زیر سرم و گوشه بیمارستان افتاده.عصبانی

خرک یه چند روزی هی زنگ میزد کارخونه و می گفت میخوام با مادرم حرف بزنم.آخر سر شاکی شدم و گفتم پسر جان اینجا محل کار مادرته.خونه تون باهاش یه طبقه فاصله داره.چند ساعت دیگه برو پیشش.خلاصه که از روزی که پسرک رو بیخیال شده حال این مستخدم ما هر روز بهتر میشه.یه خونه ی دیگه هم براش گرفتن و کلا" از جلوی چشم مادره دورش کردن.حالا هر روز که قیمت طلا بالا میره این مادره یه جوری میشه.(الان فکر کنم نزدیک 500 تومن باشه هر دونه سکه)یه 300-400 تا هم مهر دختره س.

درسته که سیلی از داستان های متناقض با این قضیه وجودداره که پسر خیانت میکنه و از این حرفا.اما این مدل داستانها هم کم نیستن. درصد اجرا گذاشتم مهریه از طرف خانما به قدری بالا گرفت که رئیس قبلی قوه ی قضائیه یه زمان دستور داده بود که به خاطر مهریه کسی زندان نره و اون قضیه ی معروف ((عندالاستطاعه)) پیش اومد.نکته قابل تاسف اینه که خیلی از خانمهایی که هنوز سر خونه و زندگی هستن و جدا نشدن این کار رو می کنن.گرچه میون این همه قانون و تبصره که مردها می تونن ازش استفاده کنن همین یه نیمچه اهرم فشار خانمها وجود داره(که راه هم برای پیچوندنش خیلیه) اما نمی دونم این قشر از دخترا چطور به امید رسیدن به همچین پول واهی ای ازدواج می کنن.99% هم از وضع مالی خونواده ی پسر مطلع هستن.

واقعا" اگه خانمها جای آقایون باشن دید منفی پیدا نمی کنن نسبت به ازدواج و مهریه؟

یادم میاد چند سال پیش پدر و مادر هوس کرده بودن بندازنم توی چاه.با خانواده ی همکار مادرم به توافق رسیدن بودن که ما بچه هاشون با هم ازدواج کنیم.منم علیرغم میل باطنیم یه بار رفتم پدر خانواده رو دیدم.وقتی اومدم خونه دیگه مطمئن بودم که طرف اسم من رو هم پیشش بیارن همه رو به رگبار می بنده.فکر کنین اولین سئوالی که ازم پرسید این بود که کارت چیه و چقدر حقوق میگیری؟ دومیش هم این بود که خودت و پدر و مادرت چقدر پول دارین؟ منم اولی رو جواب ندادم و در جواب دومی گفتم سرمایه شخصی هر کی به خودشمربوطه.منم تا حالا از خونواده م پول نگرفتم.در ضمن بهتر بهتون بگم که انقدر احمق نیستم که بخوام نشناخته و یک کاره مقدار زیادی سکه ی زور بدم به کسی.مهریه از نظر من یه چیز احمقانه ایه.اون موقع پدر و مادرم خیلی از دست من ناراحت شدن(تقریبا" 4 سال پیش) اما چند وقت پیش که همکار مادرم باهاش تلفنی حرف زده بود بعد از 4 سال دو زاری والدین گرامی افتاد که چه کار خوبی کرده بودم.این بار ایشون فرموده بودن که اگه هنوز پسرت مجرده بیا و دست این دو تا جوون رو بزاریم تو دست هم.مهریه و این دری وریا رو هم نمی خوایم.میشه چی آخه؟ یه خونه براشون می گیریم و می فرستیمشون خونه ی بخت.یه ماشین هم شوهر من تازه واسه دخترم خریده.فکر کنم یه هوا دیگه زنگ بزنه و شیر بها هم به مادرم بده.

چرا ما شبیه آدم به بقیه دنیا نگاه نمی کنیم که چی کار می کنن.خوب شبیه بچه ی آدم قبل از ازدواج اموال رو ثبت کنین.هر چی تو اون دوره به دست اومد نصف نصف.این قانون ما قبل تاریخ حمایت از خانواده و صیغه و این دری وریا رو هم جمع کنن بندازن تو زباله دان تاریخ. بابا از هر 100 نفر تو دنیا یکیش ایرونیه.چرا ماها فکر می کنیم اون 99 نفر گلابی هستن و ماها فقط درست فکر می کنیم.

پ ن: چرا تو این دوره زمونه هر کی سرش پائین باشه و به کار خودش برسه بقیه فکر می کنن احمقه؟خنده

+ بی سرزمین تر از باد ; ۱٢:٤٧ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/٥/٢۱
    پيام هاي ديگران ()   

آقا یوسف نوشت

در حالی که کوک کوک بودم به خاطر جشن موفق و پر خیر و برکت پنج شنبه رفقا بهم زنگ زدن که برای جمعه عصر بلیط سینما گرفتن.منم یک ساعت زودتر راه افتادم که یه نمور پیاده روی کنم.وقتی رسیدم تازه فهمیدم فیلم مربوطه "آقا یوسف"  هستش.یه بار تبلیغاش رو دیده بودم و بازیگراش رو می شناختم.برای من که به صورت حرفه ای و منظم هنر هفتم رو تعقیب نمی کنم بازی مهدی هاشمی خیلی دلچسب و باور پذیر بود.از ایراداتی که به فیلمهای ایرانی وارد هستش که بگذریم داستان فیلم خیلی فکر آدم رو قلقلک می داد.یه پدر ساده که خونه های مردم رو نظافت می کنه و به جز رفقای نزدیکش کسی این موضوع رو نمی دونه.یه دختر که فکر می کنه زرنگه و با یه دکتر هوس باز ریخته رو هم و انتظار داره که طرف ببردش کانادا و باهاش ازدواج کنه.از قضای روزگار هم پدر جان خونه ی دکتر رو هفته ای یه بار تمیز می کنه و ... .

دنیای پدر جان دخترشه.همه چیزش دخترشه.تمام دلخوشیش دخترشه. یه دیالوگ طلایی داشت فیلم.دختر رو به پدر می کنه و میگه : اگه یه روزی من نباشم تو قرصات رو نمی خوری؟ پدر میگه: من بدون تو قرص به چه دردم میخوره.اما یهو کاخ آرزوهاش فرو می ریزه و متوجه میشه که دخترش تو یه دنیای دیگه سیر می کنه.خودش هم نمی دونه باید چی کار کنه.راستش موضوع برای من که تو کل تیر طایفه مون یه دونه دختر بود یه ذره نامفهوم بود.پدر باید چی کار می کرد؟ متوجه شده بود که دخترش بعله... .شبهایی که میگه تمرین تئاتر داره و اون به خاطرش شام نمی خوره تا اون بیاد فی الواقع دختر جان خونه ی دوست پسرشون هستن.

لج می نه و دختره رو تحویل نمی گیره و از این داستانایی که همه دیدیم چطور پدر و مادرا خودشون رو لوس می کنن.آخر سر یه شب دختر جلوی پدرمی ایسته و بهش می فهمونه که اینکه اون ندیده تا حالا گریه می کنه دلیل نمیشه که گریه نکرده.اون زندگی خودش رو می خواد و ... .

فیلم با تلخی تموم شد.پدر بهش ثابت شد که دخترش با اون دکتره رابطه داره و دختر هم پدر رو دید و فهمید که کارش اونی که میگه نیست.

نمی دونم چرا منی که همیشه عاشق آخر فیلم تلخ بودم این بار یه جوری بودم.مهدی هاشمی خیلی باور پذیر نقش یه پدر ساده رو بازی کرده بود.حقش نبود که این طوری کاخ آرزوهاش خراب بشه.

سمت و سوی فیلم طوری بود که حق رو به پدر دختر می داد.اماخوب حتما" دنیای دختر رو هم باید می دیدیم که ندیدیم.اما چرا؟ واقعا" چرا یه دختر باید به آرمانهای خانواده ش که در نگاه اولیه خیلی هم خوب بودن پایبند نباشه؟

پ ن: همین جا بازم به دوست بسیار عزیز خودم هیچکس جان ازدواجش رو تبریک میگم.تو همه کس بودی از اول هم رفیق.فقط کسی نبود که اینو نشون بده.حالا اون هستش.در کنارت. امیدوارم با این اوصاف از سفرهات بیشتر لذت ببری.چون اونی که تو یه سفر خوب جاش خالیه الان هستش.لبخند

با پیوستن تو به جامعه ی وبلاگنویسان متاهل من الان حس مندی بودن(تو عصر یخبندان) بهم دست میده.یعنی ماها داریم منقرض میشیم؟ ناراحت

 

+ بی سرزمین تر از باد ; ۱٠:٢٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٥/۱۱
    پيام هاي ديگران ()   

خواهش نوشت

سلام

مدتها بود که دلم می خواست یه تغییری توی زندگیم بدم.تغییر چیزیه که من همیشه توی زندگیم به سمتش رفتم.بعد از یه مدت که همه چیز روزمره میشه احساس می کنم که یه چیزی احتیاج دارم که یه هوایی از زندگیم عوض کنه.در همین افکار بودم که یه ایمیل گرفتم از یکی از دوستان مجازیم.اهورای عزیز که صاحاب وبلاگ بچه های سبز ایران زمین بود (که هنوز هم هست ولی دیگه آپ نمیشه) ازم دعوت کرده بود تا به چند تا دیگه از دوستان بپیوندم تا چادر یه موسسه خیریه رو علم کنیم.خوب رفقای هسته ی اصلی دوستان گرمابه و گلستان هم بودن و لطف کردن و من و چند نفر دیگه رو هم به گرمی تو خودشون راه دادن.از این قضیه حدود 15 ماه می گذره و تو این مدت کم دوستان من موفق شدن که چند جلسه داشته باشن و چندین بار هم به شیرخوارگاهی که هدف اصلی کانون کمک به اون هستش سر بزنن و برنامه های مختلی رو اونجا اجرا کنن برای بچه و حتی موفق شدن که اونها رو هم به بیرون از شیرخوارگاه بکشونن و یه روز شاد رو براشون رقم بزنن.کسایی که آشنایی با این قضایا دارن می دونن که کار بسیار مشکلیه جلب اعتماد مسوولین یه موسسه خیریه.

نمیگم که بهترین بودن تو این مدت اما با توجه به اینکه خیلی سرشون شلوغه و چندتاشونم هنوز دارن درس می خونن (تو مقاطع مختلف آموزش تکمیلی) عملکردشون دلگرم کننده و خوب بوده.

این دوستان من به طور مستقیم با بچه ها طرف میشن.برای اونها مراسم اجرا می کنن و لباس می خرن و کمک به ساخت ساختمان مناسبی براشون میکنن.به جز ارضای انگیزهای انسانیشون هیچ هدف دیگه ای ندارن.شده که جلسه ای رو حتی با 5 نفر داشتیم.ولی خوب داشتیم و تصمیم گیری هم کردیم.

غرض از این چند پاراگراف اینی هستش که میگم:

دوستان روز پنج شنبه مورخ ششم مردادماه در حالی که همه ی سالنها تو آخرین تعطیلات آخر هفته ای که قبل از ماه رمضون داریم اختصاص پیدا کردن به کنسرت و تئاتر و مراسمی از این دست موفق شدن با صرف وقت و هزینه یه فرهنگسرا رو برای چند ساعت اجاره کنن تا بتونن برای این شیرخوارگان در آستانه ی ماه مبارک یه مبلغی رو جمع کنن.با توجه به آخرین جلسه ای که داشتیم یه سری برنامه های منظم و خوب رو هم ترتیب دادن که بتونن با ایجاد فضایی مفرح و شاد زحمات کسایی رو که قدم رنجه می کنن و میان رو جبران کنن.

چون از نزدیک باهاشون در ارتباطم می دونم که براشون این جشن خیلی مهمه و خیلی هم برای اجرای آبرومندش زحمت کشیدن.  بنابراین از همه تون می خوام که تا حد امکان وقت پنج شنبه تون رو اختصاص بدین به این جشن.ولو برای چند دقیقه.این طوری هم به این شیرخوارگان کمکی میشه و هم می تونیم با همدیگه تشکر کنیم از یه سری جوون که به جای اینکه خودشون رو آلوده کنن به کت و شلوار و یقه ها و ریشها و فلش دوربینها و یادبودها و چیزایی از این دست ترجیح دادن که مستقیما" با آدمهای بی گناهی که خدا اونها رو برای آزمایش ماها در مسیر زندگیمون قرار داده درگیر باشن و بهشونمحبت کنن.این جشن نتیجه ی رحمات یکسال و اندی از بچه هاست. اگه افتخار بدین و عضو کانون هم بشین که دیگه منت رو بر ما تموم کردین. لبخند

راستی ورودیه هم خیلی ارزونه.اندازه ی پول یکی دو تا قوطی شیر خشک.تازه جایزه هم میدیم.هورا

آدرس فرهنگسرا: فاز یک شهرک غرب.خیابان ایران زمین شمالی.فرهنگسرای ابن سینا

زمان: پنج شنبه ساعت 19:30- 23

تلفن روابط عمومی: 09365163381

آدرس سایت: www.faslezendegi.com

شیرخوارگاه مورد نظر شیرخوارگاه حضرت رقیه (س) هستش که وضعیتش تو وبسایت های مختلف قابل جستجوئه.

 

+ بی سرزمین تر از باد ; ۱٠:٢۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٥/۱
    پيام هاي ديگران ()