آخر خط

تشکر نوشت

سلام به دوستان عزیزتر از جان
ببخشید یه چند روزی نبودم.از شانس بد یا از شانس خوب چند روز پیش راننده ماشین حمل بار کارخونه نمی دونم حواسش کجا بود که کلاچ از زیر پاش در رفت و زحمت کشید دستم رو کوبید به در.بعدم که هول شده بود  یه بار دیگه همین کار رو انجام داد تا مطمئن بشه که دیگه دست بی دست.خنده
اما خوب خدا خواست و انگشتام سالم موند.امشبم موفق شدم انگشت اشاره م رو که آسیب دیده رو خم کنم تا کلیک کنم.هنوز یه نمور بی حسه اما خوب دکتر گفته خوب میشه.
فی الحال تایپ کردن یه مقدار برام سخته.باید کم کم  عادت کنم با دست چپ کارام رو بکنم.با این حال فردا شب حتما" یه آپ جدید که همراه با یه خبر جالب هم هست رو براتون انجام میدم.
راستی ممنون از همه ی اونایی که به فکرم بودن.لبخند
+ بی سرزمین تر از باد ; ۱۱:٥۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٤/۳۱
    پيام هاي ديگران ()   

ریشه نوشت

همیشه یه مشخصه داشتم که باعث غبطه خوردن اطرافیانم بوده.اینکه همیشه آماده رفتن بودم و هیچ چیزی دست و پام رو بند نکرده. عبارت " خوش به حال ..." چیزیه که بارها شنیدم.یکی از رفقام که علیرغم میل باطنیش بچه دار شده آخرین کسی بود که هفته پیش این جمله رو بهم گفت.درست وقتی که داشتم مسخره ش می کردم که با فاصله ی 2 تا اتاق از محل خواب بچه ش مجبور بود که به جای حرف زدم زمزمه کنه که مبادا بچه بیدار بشه و شب و روزشون رو یکی کنه.همیشه یه نفر بوده که هر ساعت شبانه روز اگه  اراده کنه می تونه ول کنه همه چیز رو و بره یه چند روزی واسه خودش زندگی کنه.(نه که بقیه ش رو برای بقیه زندگی می کنم خنده) وسط  تمام مشکلات تنها بودن این یه دونه مزیت چیزی بوده که همیشه مایه ی دلگرمیم بوده.

اما الان احساس می کنم که دیوارهایی ولو نامحسوس کم کم جلوی رفتنام رو دارن می گیرن.وجود این دیوارها یا شاید بهتر باشه بگم ریشه ها تنها دلیلیه که باعث شد این تعطیلات رو نرم مسافرت.اونم در حالی که فکر نمی کنم کسی مونده باشه که مسافرت نرفته باشه.نمی دونم چه وجود این ریشه ها علامتهای خوبیه یا نه.باید خوشحال باشم یا ناراحت.اعتراف می کنم که یه دلهره ی عجیبی توی وجودم شکل گرفته.می دونین که تغییر همیشه با یه سری هیجانات همراه هستش.خوب یا بدش بستگی به آدمش داره.

البت اولین بار که سیخونک این ریشه ها رو حس کردم انگار توی عید امسال بود که مثل بچه های خوب نزدیک 20 روز خونه موندم. حالا اون موقع یه توجیحی برای کارم داشتم.توی عید اصولا" جاده ها شلوغه.وقت خوبی برای مسافرت آدمایی مثل من نیست که عادت به معطل شن تو جاده ها ندارن.در ضمن برنامه ی خیلی خوبی هم بهم پیشنهاد نشده بود.اما الان چی؟ سه تا برنامه داشتم که یکی از یکی بهتر بود.حتی 5 شنبه شب ساعت 10 دوستام داشتن میومدن دنبالم که به زور ببرنم.اما خوب وقتی پشت تلفن دلیل اصلی نیومدنم رو شنیدن اول تعجب کردن و بعدش دیگه اصرار نکردن.پای یه آدم خیلی مهم وسط بود:  "مادر"

تو اون هاگیر واگیر یاد آذر ماه سال 87 افتادم که عصر روزی که مادر رو از بیمارستان آوردن خونه من با یه خداحافظی همیشگی (که اصلا" هم گرم نیستگاوچران) برای یک هفته رفتم کرمان.به خودم میگفتم: آخه تو که اون موقع ول کردی رفتی چرا الان نمیری؟ الان که خدا رو شکر حالش خوبه.

باز هم اعتراف میکنم که سه روزه دارم فکر میکنم.نکنه این آغاز پابند شدنم باشه؟ اما خوب حداقل دلم به این گرمه که تو این چند روز مادرم تنها نبود.یا مناظره ی بسیار زیبای گون و نسیم افتادم.

+ بی سرزمین تر از باد ; ۸:۳٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٤/٢٦
    پيام هاي ديگران ()   

بغض نوشت

سلام به دوستان عزیزم.

هیچ چیز نمی تونم راجع به این پست بگم.عنوان پست بهترین چیزیه که حس یه نسل سومی رو می تونه بیان کنه.

 

هوای کمی سرد و خشکه

بخاری می سوزه با نفت توی بشکه

چراغای کلاس یه جوری بی توانند

ولی با همین امکانات هم بچه ها می توانند

روی نیمکت های بی جون چوبی

می گردیم لابه لای کتابا پی یه حرف خوبی

رشد می کنیم ما چه سریع

تو مدرسه بین دیوارای خاکستری

سرکوب شدن هر نوع نیاز

کل سهم ما نسل سومیاس

نقاشی های بد رنگ روی دیوار و

شعارای کلیشه ای بیمار و

 ناظم عبوس یه جا ایستاده با یه چپق

اخما تو هم یه آدم پیر عنق

از زیر عینک همه رو زیر چشم داشت

بچه ها رو میزد به هیچ مزد و چشم داشت

تق تق توی دستش یه خط کش بود

انگار نه انگار خودش یه روزی یه بچه بود

آرزومه قبل از اینکه بیشتر از این درختا زرد شه

عید بیاد و همه ی کوچه مون سبز شه

تو حیاطیم همه تو توهم دشمن

داد می زدن مرگ بر... همه رو کشتن

به ما یاد دادن کتاب دینی داره خیلی ارزش

واسه ش ذوق می کردیم حتی بیشتر از زنگ ورزش

و هر سال عید غدیر به علی می گفتن این جایزه ت

واسه همین همکلاسی ارمنی خودش رو مسلمون جا می زد

یه مدرسه با یه مدیر دیوونه

که سعی داشت اعتقادادتش رو به ما بخورونه

گرچه سخت بود همه چیر خیلی

من ولی داشتم به کلاسمون یه میلی

بجنگ تا تن نکنی لباس رنج رو

نوشته شده بود رو تخته سیاه کلاس پنجم

ولی اگه کسی نفهمه توجه نداشت

کسی به سفیدی گچ رو تخته سیاه توجهی نداشت

ولی معلم یه چیزی داشت

که منو غرق می کرد

یه حس خاص توی چشاش برق میزد

زنگ خورده بچه ها برپا امروز میخوام بیدار شید شماها از خواب

بچه ها امروز می خوام ببینم درسش رو کی بلده

می خوام ببینم چی درسته چی غلطه

امروز روز آزمونه که ذهن کی بسته ذهن کی باز بوده

شاید خوشتون بیاد شاید هم بدتون

درس امروز درس کلاس اولتون

کی می تونه بگه : الف مثل...

بچه ها قطع کردن حرفش رو نصفه

هر کی می دید خودش رو با خرد جواب می داد:

آب، آسمان، آخرت، امید، ارزو، آبادی

نه...  بچه ها الف همیشه مثل آزادیست

مدرسه تموم شد با یه توشه ای ضمنا”

حرف معلم همیشه گوشه ی ذهنم

کاش یا تو زندگی ما نیست می شدیم

جای این همه درس، درس آزادی رو بیست می شدیم

 

پی نوشت:  ...

+ بی سرزمین تر از باد ; ۸:٤۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٤/۱٧
    پيام هاي ديگران ()   

انتقاد از خود

سلام به دوست جان.اول از همه یه معذرت خواهی به خاطر اینکه یه چند وقتی نرسیدم بیام بهتون سر بزنم.آخر هفته هم یه مسافرت ناخواسته یهو اومد سراغم که من بسی خوشحال شدم.چون یکی از زیباترین مناظری رو که میشد ببینم دیدم.

و اما پست امروز.

وارد کارخانه می شوم.نفر اول داخل حیاط است.زوری یک سلام می کند.من هم به همان صورت جواب سلامش را می دهم.صبح است و من حتی حوصله ی خودم را هم ندارم.این عادت صبحگاهی من است.از خستگی به زور چشمانم را باز نگه داشته ام.نفر دوم یکی از آقایان است.او با لبخند سلام می کند.من همچنان با اخم جوابش را می دهم.وارد سالن تولید که شدم متوجه شدم که یکی دو نفر خودشان را به ندیدن من زده اند و به گوشه ای خزیدند.پشت دستگاهها می روم و با همه سلام و علیک می کنم الا یک نفر.منتظر است به سمتش برم اما... .زهی خیال باطل.پله ها را در حالی بالا می روم که در هر پله سنگینی خواب را در چشمانم بیشتر حس می کنم.اول سالن مونتاژ را می بینم.در را که باز می کنم انگار نه انگار کسی مرا دیده است.یه چیزی مثل هسسسسسسسسس به گوشم می خورد.یحتمل صدای یکی از مونتاژ کارهاست که سلام کرده.به همان آهستگی جواب سلامش را می دهم.مسئول خانمها را به اتاقم احضار می کنم.با ترس و لرز سلام می کند.تشخیص داده که اصلا" حوصله ندارم.بر خلاف همیشه که از گیج بازیهایش می گوید و چاره می پرسد این بار زبان به کام گرفته.از اوضاع می پرسم و چینش نفرات.خواهش کردم که یکی دو ساعت کسی در اتاقم را نزند. می خواهم بخوابم.تلفن را هم به خودش می دهم که جواب دهد.نمی دانم به دقیقه کشید که خوابم برد یا نه.در حالتی که از بچه گی دوست داشتم.روی صندلی کار.در حالی که پاهایم روز میز است.

دو ساعت بعد با زنگ موبایلم از خواب بیدار می شوم.خیلی حالم بهتر بود اما سردردم ادامه داشت هنوز.فهرست کارهای روزانه ام را با امور ماهیانه چک کردم.کم کم وقت صدور کارتهای حقوق پرسنل شده است.باید یکی دو روزه سر و ته کار را هم بیاورم.قبلش یه سری به سالن تولید می زنم.این بار دیگر کسی نمی تواند فرار کند.یکی با بی میلی سلام می کند و بقیه ... .خنده ام گرفته از این روزگار.تا همین چند وقت پیش یک ساعت سر زدنم دیر میشد خودشان به سراغم می آمدند اما حالا... .نمی دانم چرا وقتی این حالت پیش می آید کارائیم بهترمی شود.انگار وقت مبارزه کردن سر حالتر هستم.درست مثل گرگهایی که در هوای سرد جنب و جوش بیشتری دارند.

عصر که شد و سرویس خانمهای همکار آمد و همه رفتند انگار بار گرانی از روی دوشم برداشته شد.اسپیکر سیستم را روشن کردم و آهنگ مورد علاقه ام را گوش کردم.راستی چرا اینطوری شده؟ چرا چند نفر از من گریزان شده اند.حالا حماقت آن الاغی که فکر می کند حقوقش را من پرداخت می کنم و دو سال آزگار است که نمی فهمد و فقط دلم به حال خانواده اش می سوزد که اخراجش نمی کنم به کنار.بچه بازی آن یکی هم که کل سربازیش تحمل دیر آمدن و زود رفتنش را کردم هم به کنار.یعنی همین دو نفر هم اصلا" حق نداشتند که صدایشان در بیاید.به قول یکی کسی جرات حرف زدن ندارد.انگار زندان الکاتراز است.فوقش اخراجمان می کنند. بهتر از این وضعیت است که.درست است که غلط اضافه می کرد و من می دانم که چقدر لنگ پول است و فقط به خاطر پارتی گردن کلفتی که دارد و آدم بسیار محترمی هم هست نگه ش داشته ایم اما خوب مشخصا" یه جای کار من هم می لنگد.

همیشه سعی می کنم زمانی را از روی با کارگرها حرف بزنم.از بچه هایشان گرفته تا سیاست و پول و هر چیزی به جز کارخبر مرگشان مسایل خصوصیشان را هم من برایشان حل می کنم اما ... .

یاد زحمات این 3 ساله ام می افتم.یک بار دیگر به عکس سه سال پیشم نگاه می کنم.درست دو هفته قبل از اینکه به کارخانه منتقل شوم.با الانم که مقایسه می کنم انگار 10 سال گذشته.آن قدیمی ها هنوز یادشان هست اما جدیدی ها نه.یاد رزوهایی می افتم که حتی کارگر نداشتم.همه تسویه حساب کرده بودند و رفته بودند و من بدون اینکه کاری را بلد باشم یک ویرانه ای را تحویل گرفتم که نزدیک 35 نفر کارگر داشته اما روزی فقط یک فرم برای این همه کار و آدم آن هم همین طوری و از سر شکم سیری پر می شده. آن روزها خودم و برادر رئیس جان دو نفری به عنوان مسئولین شرکت خاور خاور بار خالی می کردیم و پر می کردیم.از صفر همه چیز را ساختم.جایی کار می کردم که زنها گونی های 30-40 کیلویی را روی کول خود 15 پله بالا می بردند.مرتبه ی اولی که این صحنه را دیدم باورم نمی شد.یعنی نزدیک 7-8 نفر مرد می ایستادند تا خواهر و مادرمردم مثل باربرها بار جابه جا کند. اولین کاری که کردم ممنوع کردن حمل بار برای خانمها بود.خودم می آوردم و می بردم.کم کم که کارگر مرد استخدام کردیم دیگر کسی اعتراض نمی کرد.چون خبر نداشتند که قبلا" چه خبر بوده.

من کسی بودم که در آن خراب شده به زن شخصیت دادم.یادشان دادم که توی ظرفهای همدیگر غذا نخورند و مجبورشان کردم که بعد از دستشویی رفتن حتما" دستهایشان را با آب و صابون بشویند.لباس کار تمیز برایشان تهیه کردم و دستکش کار.

حقوقشان را هم اضافه کرده بودم.البت با افزایش راندمان تولید.توان تولید را هم دو برابر کرده بودم.الان هر نفر اندازه ی 3 نفر قبلی کارمی کند بدون اینکه خیلی زحمت خاصی به خودش بدهد.رئیسم کاملا" از من راضیست.باید هم باشد.چندین محصول جدید به خط تولیدش اضافه شده اما نظام کار بهتر از قبل شده.حداقل الان می داند که چقدر می تواند تولید داشته باشد.

اما چرا کارگرانم جفت چهارگوش می اندازند؟ خوب طبیعت محیط احمقانه ی کارگری ایران طوری است که کارگر فکر می کند که کارفرما یعنی یک دزد که همیشه از جیب او دزدی می کند.فرهنگ غلطی است که همه شان دارند.

اما این دلیل نمی شود.تا همین چند وقت قبل که میانه شان خیلی هم خوب بود با من.نمی دانم چرا همه ش اسم یک کتاب در ذهنم می آید.((بی شعوری)).یعنی من آدم بی شعوری هستم؟ خوب بی خود با خودم کلنجار نروم.بهتر است به رفتارهایم فکر کنم.چند وقت است که به طرز احمقانه ای کمال گرا شده ام.توقع دارم که همه همیشه بهترین نوع کار را انجام دهند.هیچ اشتباهی برایم قابل قبول نیست.و وای به وقتی که کسی برخلاف حرفهایم عمل کند یا خدای ناکرده بخواهد زیرآبی برود.واقعا" کارش با کرام الکاتبین است.

چکشی.بهترین کلمه ای است که می تواند نوع رفتارم را توضیح دهد.یاد حرفهای همسایه کنار دستیمان می افتم که از قذافی تعریف می کرد.می گفت روزی که لیبی را در دست گرفت شبیه یک خرابه بود اما کم کم تا جایی که امکان داشت آنجا را گسترش داد.راه کشید،کارخانه ساخت،مدرسه ساخت و ... .مردم لیبی احمق هستند که می خواهند زحمات او را نادیده بگیرند.

قطع به یقین درست می گفت.او زحمت کشیده اما خوب الان بلای جان مردمش شده و همه را دارد به کشتن می دهد.مردم دیگر او را نمی خواهند.اما او مانده.آن هم به چه بهانه ای؟ ماندن در قدرت.این را می دانم که هیچ وقت جنون قدرت نداشته ام.اما خوب اعتراف هم میکنم که بدم هم نمی آمده.همیشه در زندگی شعارم این بوده که نباید به هیچ چیزی قناعت کرد و همیشه جاه طلب بود.نقطه ی پایانی زندگی یک آدم را زمانی می بینم که جان طلبی او فروکش کند.

درست است که خیلی برای مجموعه زحمت کشیده ام و خیرم هم به همه رسیده.از رئیس گرفته تا کارگر.اما وقت تغییر رسیده. می دانم که هیچ کس دلش نمی خواهد من از آنجا بروم.نه من، نه کارگران و نه رئیس جان.پس قبل از اینکه بخواهند که من بروم بهتر است رفتارم را اصلاح کنم.آنوقت مجبور نمی شوم که حرفهای احمقانه ی یک سری ناقص العقل را بی جواب بگذارم و نق نق های کارگران را به هیچ حساب کنم.

از همین امروز عصر شروع کردم.یک کاغذ بزرگ روی دیوار مقابل میز کارم زدم:

یک مدیر خوب مدیری است که بحران ها را مدیریت کند نه اینکه به آن شاخ و بال بدهد.یک سرپرست خوب هم کسی است که تمام نیازهای کارگرانش را رفع کند.

درست است که نوع مدیریت من غربیست.اما باید قبول کنم که اینجا ایران است.کشوری که میانگین کار سالیانه اش از افغانستان هم کمتر است.بهتر است اولین تغییرات را در خودم بدهم.

پسر جان مشکل همین جاست.روبه روی تو.همانی که در آینه می بینی.بی خودی دست به گیرنده هایت نزن.اشکال از فرستنده هایت است.

+ بی سرزمین تر از باد ; ۱٢:۳٤ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/٤/۱۳
    پيام هاي ديگران ()