آخر خط

آخرین مردی که می شناختین کی بود؟

این  روزا خیلی رو فرم نیستم.یه مقداری شرایط کاری سخت شده.منم که به اشتباه کار رو بیشتر از کار بهش اهمیت دادم توی زندگیم.اینو همیشه به همه میگم که کار فقط کاره نه بیشتر اما خوب موقعی که به خودم میرسه... .

خلاصه تو این روزای دلگیری پشت سر هم اتفاقاتی می افته که آدم شرم می کنه به عنوان یه مرد بیاد تو خیابون.با چه رویی میشه تو چشم زنها و دخترای مردم نگاه کرد؟ یاد فریادهای مایلی کهن می افتم تو جلسه ی مطبوعاتی آخر بازی با تراکتورسازی که داشت واسه ی توهینی که به داور بازی شده بود گریه می کرد و داد میزد.بیچاره جرات نداشت بگه تبریزیا فحش دادن.هی داشت ازشون تعریف می کرد اما کیه که ندونه دقیقا" خود خود آذری های محترم بودن که بی خودی داشتن ناموس داور رو به باد می دادن.

واقعا" ناراحتم.جمله ای که همیشه واسه ی بیان اوج ناراحتیم میگم اینه: هیچ چیز نمی تونه عمق ناراحتیم رو بیان کنه.

واقعا" نمی تونه.من همیشه مخالف این بودم که مردا یا زنها رو سر قضیه ای مقصر بدونیم اما بدون رودروایسی بگم که نمی دونم چرا جدیدا" انقدر مردا هار شدن؟ کی اینجوری بود اوضاع؟ بابا 13 نفر به یه نفر تجاوز کنن و 37 نفر هم بشینن نگاه کنن؟ آخه مگه تخم شرف رو توی این  مملکت ملخ خورده؟ تا همین چند سال پیش واسه ناموس همدیگه مردم جون می دادن.اما الان... .

بدترین چیزی که آدم رو می سوزنه این حرفهای یامفتی هستش که بعد از این قضایا به گوش میرسه.شما فکر کنین به کلی خانم تو یه مهمونی خونوادگی تجاوز میشه بعد یه آدم بی غیرت میاد و میگه اگه حجاب داشتن این قضیه رخ نمی داد.یکی نیست بگه آخه آدم بی ...(پناه بر خدا) وقتی 15 تا آدم از دیوارای یه باغی میرن تو و قصدشونم فقط تجاوزه این چادر چارقدی که تو ازش حرف می زنی به چه دردی می خوره؟ بعدم کدوم آدم خری تو مهمونی خونوادگی که توی یه باغ محصور هستش حجاب داره که اینا دومیش باشن؟

حالا گیریم اینا بی حجاب بودن.اون زن کاشمری چه گناهی کرده که یه بی ... (بازم پناه بر خدا) معتاد گوشه خونه می شینه تا زنش بره سر کار؟ نکنه اونم حجاب نداشته؟ 40-50 نفر شاهد تجاوز به یکی از هم ولایتیاشون بودن و جیک هم نزدن.جالب اینه که اون دادستان فلون فلون شده هم به جای اینکه سریع وارد عمل بشه تا دیر نشده متجاوزین به ناموس مردم رو بگیره خیلی خونسرد گفته: این خانم که شکایتی نکرده. یکی نیست بگه پس اون مدعی العموم بی خاصیت به چه درد میخوره؟ آخه آدمی که 13 نفر بهش تجاوز کردن می تونه بره شکایت نامه بنویسه؟پس این آدمی که قراره از حق مردم دفاع کنه کجاست؟ راستی اگه چهار تا شعار سیاسی وسط اون تجاوز داده بودن الان تو کدوم سوراخ بودن متجاوزین؟

حالا اونا هیچی تو دانشگاه فردوسی با 60 سال سابقه یه دختر ترگل مردم رو چنان بزنن که بره تو اغما و نیمه عریان ببرنش بیمارستان؟ اگه حالا تو گوشه ی توالت عمومی یه جمله ی سیاسی نوشته شده بود ظرف 3 ثانیه طرف دستگیر میشد و فیلم اعترافش هم پخش میشد.

راستی از این خانم دکتری که تو گرگان بهش 4 نفر تو جنگل تجاوز کردن هیچ شنیدین؟

حتما" باید اونی که آسیب دیده یه روحانی باشه که صدای دهقانان به خواب رفته در بیاد؟ واقعا" اگه به نیت دفاع از ناموس مردم رفته جلو که باید سر تا پاش رو بوسید و ازش مجسمه ی طلا ساخت.

بعد میگن مشکل اینه که زنها بی حجاب شدن.نه عزیز دلم مشکل این نیست که زنها حجاب دارن یا نه.مشکل از جای دیگه س.اگه جوون مردم کار داشته باشه و درآمدش کافی باشه و بتونه تشکیل خانواده بده تا هیجانات خودش رو توی خانواده ش خالی کنه اصلا" دیگه وقت می کنه از دیوار ملت بره بالا؟ البت این دلیل ناقص فقط به درد آدم ناقص العقلی می خوره که گیر میده به حجاب ملت. وگرنه هیچ آدم با شرفی نگاه چپ به ناموس مردم نمی کنه چه برسه به اینکه از دیوار بره بالا و ... .

نکته ی ظریف اینه که این اتفاقات همه داره توی شهرهای و روستاهای کوچیک می افته نه توی شهرهایی که به حجاب و لباس ملت گیر میدن.

من بازم اوج گرفتم نه؟

شاید بدبختی ماها اینه که دیگه کسی واسه ی حق دیگری اوج نمی گیره.

پ ن: واقعا" آخرین مرد واقعی ای که می شناختین کی بوده؟

+ بی سرزمین تر از باد ; ٩:٥٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۳/۳۱
    پيام هاي ديگران ()   

نژادپرست نوشت

خسته و کوفته از سر و کله زدن با کارمندای ... اداره ی ... خود رو پرت کردم توی ماشین.از خستگی چشمانم رو بستم.داشتم می مردم از بس این پله های کوفتی رو بالا و پائین کرده بودم.تو عوالم عزا بودم (به خاطر اینکه بعد از چند روز باید به کارخونه سر می زدم و خودم می دونستم که مخروبه ای در انتظارمه) که یه صدای خیلی بامزه از کنارم گفت: حاجی آقا همی ئی ... کجاست؟ رسیدیم؟ چه آهنگ قشنگی داشت صداش.راننده پرسید: خانوم کجا میخوای پیاده شی؟ طرف جواب داد: نزدیک یک پل هوایی بود. چشم باز کردم و نگاهش کردم.صورتش مثل پنجه ی آفتاب سفید و درخشان بود.یه روسری سفید هم زیر چادرش به سر داشت و یه عینک کاملا" گرد.گرد پیری روی موهای سرش نشسته بود و چروک دوست داشتنی ای هم توی صورتش انداخته بود.واقعا" صورت نورانی ای داشت انگار.

راننده سرعتش رو کم کرد و گفت: خانوم تو این جاده چند تا از این پل های هستش.کجا کار داری؟ بگو تا بگم کدومه. پیرزن بنده خدا کم کم مضطرب داشت میشد.با همون لهجه ی زیبای دری خودش گفت: خوب به یاد ندارم.همی ئی دفعه ی قبل با دخترم آمدم. راننده یهو قاطی کرد: خانوم تکلیف ما رو خوب معلوم کن.ما کجا نیگر داریم؟ جوانک کنار دستیش با لحن بسیار زشتی گفت: خانوم ما کلی کار و زندگی داریم.خوب سوار ماشین نشو نمی دونی کجا باید پیاده شی. دیگه کم کم پیر زن بنده خدا داشت دست و پاش رو گم می کرد.پشت سر هم اینور و اونور رو نگاه می کرد.جوانک بی ادب برای اثبات بی شعوریش ادامه داد: می خوای به شنبه زنگ بزنی تا بدونی کجا بوده؟ دیگه قاطی کردم.عینکم رو زدم و با لبخند خیلی مهربانانه از طرف پرسیدم: مادر خونه ی کسی می خوای بری یا اداره ای جائی؟ طرف گفت: خانه ی پسرم .بازم پرسیدم: خوب مادر خونه ی پسرت تو ... یا ... ؟ طرف گزینه ی دوم رو گفت: ما سه نفر مسافر گرفتیم که تقریبا" کجا می خواد بره.هنوز مونده بود.نزدیک بود که برسیم ازش پرسیدم: مادر اینجا دو تا پل داره، زیر کدوم یکیش پیاده میشی؟ از نگاهی که به بیرون می کرد فهمیدم نمی دونه.یهو یه فکر به سرم زد(به قول تقی تاکسی: خوب فچری چردم) پرسیدم: مادر شماره ی پسرت رو داری بهمون بدی؟ برق امید اومد تو چشماش و از تو یه دفتر شماره رو پیدا کرد. چقدر آشنا بود برام این دست خط ها.سریع زنگ زدم و از پسرش آدرس و پرسیدم و بنده ی خدا رو همونجایی که باید پیاده می کردیم پیاده کردیم.وقتی طرف پیاده شد.مثل بقیه ی پیرزن های افغانی کلا" یادش رفت تشکر کنه و رفت که رفت... .جوانک کنار راننده با خنده به راننده گفت: بدبختی رو می بینی ؟ آب و نون ماها رو میخورن،یه آدرس هم بلد نیستن،اونوقت زبون هم ندارن یه تشکر بکنن. منم خیلی ناراحت ازش پرسیدم: ببینم از تو باید تشکر میکرد؟طرف که جا خورده بود گفت: از من نه.ولی اگه تو به پسرش زنگ نمی زدی که تا شب باید دور خودش می چرخید.خیلی جدی ازش پرسیدم: مادربزرگت چند سالشه؟ اگه اون رو تو تهرون ول میکردن حال و وضعش از این بنده خدا بهتر نبود.خوب بی شعوری که شاخ و دم نداره به همین خاطر پرسید: حالا چرا سنگ اینا رو به سینه می زنی؟ اینا روزی یه دونه بربری هم تو این مملکت بخورن سهم همه ی ماها رو بالا کشیدن؟ با نیشخند بهش گفتم: تو مالت رو سفت بچسب ملت رو دزد نکن بی خودی.دوست داشتی الان یه خارجی اینجا بود و تو رو آدم حساب نمی کرد؟این بنده ی خدا هم همینه وضعش.فکر کردی راضیه اینجا وسط یه سری آدم بیکار بی عار که کاری جز گیر دادن به ملت ندارن بمونه؟

یاد فیلمای مخملباف افتادم و جملاتش در مورد مردم افغانستان.وظیفه ی انسانی چیزیه ورای حد ملیت و قومیت.اینکه حالا چرا ما اونها رو پائین تر از خودمون می دونیم یه سئوال بزرگیه برای خودش.تو اون 8 سالی که با این جماعت سر و کله می زدم لهجه شون رو خیلی خوب یاد گرفته بودم.باهاشون سر و کله می زدم.لهجه ی بسیار زیبایی دارن.آدمهای بسیار خوبی هم هستن.فقط نمی دونم چرا ماها ایرانیهای با فرهنگ اونها رو از خودمون طرد می کنیم.روزگاری افغانی فحش بود.می خواستن یکی رو  مسخره کنن بهش می گفتن لفغانی.

غافل از اینکه بشر حق حیات داره،حق داره آموزش ببینه و سالم باشه و سرپناه داشته باشه.شاید اگه ایران هم جای افغانستان قرار می گرفت که وجه المصالحه ی قدرتهای بزرگ جهانی بشه امروز وضعش از اونها بدتر بود.هرچند ایمان دارم که تا یک دهه ی بعد پیشرفت اونها بیشتر از ماها خواهد بود.

چقدر دوست دارم یه بارم دیگه پیرزن رو ببینم.

 

پ ن ١: دوستان عزیزتر از جان که به قول هیچکس کم کم انگاری داریم عضوی از خانواده های هم میشیم.تو این 3 سالی که می نویسم سعی کردم همیشه متنوع بنویسم.از طنز و شعر گرفته تا دلمشغولی خودم که اعتراض هستش به رفتارهای اجتماعی.از خانواده ی خودم تا محل کارم همه رو نوشتم.به همین خاطره که هیچ کدوم از آدمهای دنیای واقعیم جزو دوستان دنیای مجازم نیستن. چون حقیقت رو اینجا میگم.تو دنیای حقیقی مناسبتهایی که گاهی با آدمهای مختلف دارم مانع میشه تا همیشه 100% راحت باشه با همه شون.الان ازتون می خوام که خیلی رک و پوست کنده بهم بگین که کدوم سبک نوشتن من رو می پسندین و دوست دارین وقتی صفحه ی وبلاگ من رو باز می کنین اون نوع رو ببینین.

 پ ن ٢: رفقای عزیز یک سری از دوستانمون که قبلا" بلاگر بودن و از وقتی بعضی از سایتها فیلتر شد دیگه نتونستن بنویسن افتخار بهم دادن که چند ماه قبل من رو توی یک NGO که هدفش کمک به کودکان بی سرپرست هست قبول کنن.چهارشنبه و پنج شنبه همین هفته دوستان  جهت کمک به همین قشری که خدمتتون عرض کردم یه برنامه ای رو تدارک دیدن مثل گلریزان های معمول که برای آدمهای نیازمند برگزار میشه. خواهش می کنم ازتون که اگه در وهله ی اول تمایل به شرکت در این برنامه داشتین به آدرسی که براتون میزارم مراجعه کنین.در وهله ی دوم هم اگه افتخار بهمون دادین که عضو کانون خیریه ی دوستان باشین فکر کنم اطلاعات تکمیلی توی همین آدرس موجود باشه.

http://www.facebook.com/profile.php?id=100000177268685

بنی آدم اعضای یک پیکرند                    که در آفرینش ز یک گوهرند

+ بی سرزمین تر از باد ; ٧:۳۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۳/٢٢
    پيام هاي ديگران ()   

فرهنگ نوشت

یعنی اگه یکی از رفقا از این به بعد قمپز در کنه که ایرانیا چنین هستن و چنان هستن و گور پدر فرهنگ از بس فرهوخته هستن هر چی دیدن از چشم خودشون دیدن.مدتها بود که اطمینان پیدا کرده بودم که ایرانیا در طول تاریخ آدمها خود شیفته ای بودن که یه نمور هم همیشه توهم مهم بودن داشتن.انقدر که به مملکتی که از اول تاریخ دربه در دنبال اب توش می گشتن می گفتن زر خیز.یا اینکه از پس 4 تا از رفقای دیروزشون هم بر نمیان و بعد می خوان دنیا رو هم درست کنن.

چند وقت پیش که زلزله ی ژاپن اومد مردم دنیا معنی فرهنگ و انسانیت و اتحاد رو فهمیدن.مردم تشنه بودن اما به جیره ی روزانه ی آب خودشون بسنده می کردن.گشنه بودن اما وقتی برق تو فروشگاه قطع میشد بیرون می اومدن و همه چیز رو سر جاش میزاشتن. و سایر چیزهایی که می دونین و من نباید بی خودی سرتون رو درد بیارم.حالا مقایسه کنین با این قضایایی که بهتون میگم:

1.

بعد از چند سال هوس کردم با اتوبوس بین شهری برم مسافرت.به همین خاطر با رفقا کوله هامون رو انداختیم رو پشتمون رو 6 تا بیلط خریدیم و بسمه الله به مقصد طبیعت.ساعت 1 صبح بود که ماشین تو یه رستوران بسیار بسیار شلوغ واسه شام و دستشوئی نگه داشت.این دستشویی که میگم خیلی بد دردیه.به خاطر اینکه ملت از همون لحظه ی اول که وارد ماشین میشن هی می خورن.انگار که کار دیگه ای ندارن.به خصوص تو زمستون که هی چایی می خورن دیگه نوبر میشه.از بس می خورن حالت ترکیدگی بهشون دست میده.بدو بدو میرن توالت.بعد وقتی برمیگردن تو ماشین سردشون میشه و دوباره چایی می خورن و ... .

خلاصه که سرتون رو درد نیارم.صف توالت بسی طویل بود واسه خودش.من که از خواب بیدار شده بودم و عجیب گرسنه هم بودم رفتم غذا رو سفارش دادم.بعد خواستم برم دستم رو بشورم که  ییهو دیدن چه صفی داره این توالت.یه بابایی هم جلو در نشسته بود و از ملت بابت توالت رفتن پول می گرفت.یعنی این تلکه کردن تو دنیا مخصوص ایرانیاست.مردم برن یه غذاخوری غذا سفارش بدن بعد برای توالت رفتن هم باید پول بدن.می خواستم برم تو که نگهبان توالت گفت: آقا صفیه.منم جواب دادم توالت نمیرم .می خوام دستم رو بشورم.گیج گیج از خواب بودم .هنوز یکی دو قدم جلو نرفته بودم که یهو دیدن یه دست اومد جلوم.نگاه کردم دیدم یه پیرمرده.عین کسایی که دزد گرفتن دستش رو جلوم نگه داشته بود.با همون لهجه ی محلیش گفت: مگه نمی بینی صف وایسادن مردم؟ منم تو همون حالت خماری گفتم: پدر جان توالت نمیرم.یهو پرسید: پس چی کار داری؟ منم فیوز چسبوندم  عصبانیو زدم رو دستش و گفتم: می خوام برم بییییییییییییییییییییییییییییییییییییییب خنده.پایه ای تو هم بیا.کل جماعتی که تو صف بودن برگشتن و ما رو نگاه کردن. مرتیکه ی فضول. داشتم می رفتم به سمت روشوئیها که یکی شنیدم یکی بهش گفت: این یارو تهرونیه.دهنش چاک و بست نداره. ولش کن. وقتی چند ثانیه بعد با دست شسته از جلوی همه رد شدم امیدوار بودم که لااقل یکی بفهمه که کی بی ادب تر بود.هرچند بعید می دونم.

2.

از اونجائیکه یه ذره دیر به اتوبوس رسید یکی از رفقا.تو شیش و بش رسیدن یا نرسیدن اون بودم و حواسم به صندلی جلوئیم نبود. وقتی که موقع خواب شد متوجه شدم که جلوئیام که دو تا خانم بودن صندلی رو داده بودن عقب.دلم نیومد بیدارشون کنم.من که همین طوری هم تو اتوبوس نمی دونم بخوابم دیگه چرا باید اونا رو بیدار می کردم.اما خوب راحت نبودم.

وقتی که از رستورانی که اول پست نوشتم اومدم بیرون و رفتم تو ماشین دیدم نیستن اون بندگان خدا.من و دوستم دوتایی صندلیاشون رو دادیم جلو راحت نشستیم.وقتی اومدن بالا اولین کاری که کردن این بود که صندلی  رو بدون اجازه دوباره دادن عقب.خیلی مودبانه گفتم: خانم ببخشید میشه صندلیتون رو بدین جلو.من این عقب راحت نیستم. طرف با همون لجه ی اون پیرمرده گفت: خوب جلوئیه منم صندلیش رو داده عقب.منم گفتم: شما بهش بگیم که بده جلو.بدون اجازه ی شما که نمی تونه بده عقب صندلی رو. یهو یه آقایی که تو دو ثانیه فهمیدم پدرش این دوتاس پرسید که چیه قضیه.منم گفتم که این صندلی رو که میدن عقب من جام تنگ میشه.خودتم داری می بینی.طرف گفت: این صندلیاشون خرابه.من که این شکلی شده بودم گفتم: فکر نمی کنم.من الان داده بودم جلو صندلی این خانم رو .ایشون خودشون ضامن صندلی رو کشیدن تا بیاد عقب. حالا دختره هم نشسته سر جاش و یه ذره هم تکون نمی خوره.انگار داریم راجع به دیوار حرف می زنیم.پدر جان این بار فرمودن که: خوب شمام بده عقب صندلیت رو. این رفیق من که شاهد بود کم نیاورد و گفت: نه آقا من خودم همین طوریش جا نمیشم.این بیاد عقب دیگه هیچی.خلاصه که مگه می فهمیدن که باید اجازه بگیرن.آخر سر به کمک شاگرد راننده و زبون محلیش فهموندیم بهشون که بابا کار زشتیه این کار.یه جور دیگه هم دلم خنک شد.مادرشون 6 ساعت نخوابید.هر یه دقیقه یه بار عقب رو نگاه می کرد که من چیزی به دو تا دخترش نگم.منم که خوابم نمی اومد عین وزغ تا صبح بیدار بودم و هر وقت اون سرش می چرخید زل می زدم تو چشماش. شیطان راستی اینم بگم که جلویی دختره بابابزرگش بود!!!!!

یادمه چند سال پیش که بوران شده بود و گاز تو کشور قطع شد. یه طوفان ناگهانی تمام جاده های شمال رو بست.این رستوران دارا پوستی از مردم کندن که نگو و نپرس.یه دونه تخم مرغ رو با یه دونه نون 2500 تومن می فروختن.دستشوئی ها رو که دیگه نگو. بی خودی سرخودمون رو شیره نمالیم.ماها در مقایسه با مردم دیگه ی دنیا خیلی هم با فرهنگ نیستیم.حتی می تونم بگم که با ادب هم نیستیم.هرکی در این راستا دلش میخواد بدونه واقعا" چی هستیم در خواستش رو به همراه ایمیلش برام بزاره تا یه کتاب رو براش ایمیل کنم.اون وقت می فهمه که درد ما چیه.

+ بی سرزمین تر از باد ; ۱٢:٢۱ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/۳/۱٦
    پيام هاي ديگران ()   

زن نوشت 90

روز سوم خرداد یه روزی بود که من هنوز بعد از 30 سال زندگی پربار نفهمیدم که روز مادر هستش؟ روز زن میشه؟ یا روز خواهر؟ هر چی هست تو این روز خواهر و مادر و همسر آدم توقع هدیه  و آره و اینا دارن و هر خانمی بگه اینطوری نیست شک نکنین که یه کاسه ای زیر نیم کاسه س.

قبل از روضه م یه تبریک مخصوص به ممول عزیز بگم که مادر میشه تو این روزا.امیدوارم که بچه ش هم مثل خودش دلش پاک باشه و سالم.

دوم ضمن عرض احترام مجدد به جامعه ای نسوان دنیا که رفقا می دونین که چقدر من از خورده شدن حقشون ناراحت میشم باید عرض کنم که بنده برای یک روز خاص به نام زن هیچ ارزش و اعتباری قائل نیستم.با اینکه به چند تا از دوستانی که لطف کرده بودن و این روز رو به مادر جانم تبریک گفته بودن منم روز مادر رو تبریک گفتم.دلیل این قضیه هم که ایمان 100% بهش دارم اینه که این روز و گرامیداشتش دقیقا" مثل یه آب نبات چوبی هستش و بس که باهاش میشه یه بچه ای رو برای مدتی کوتاه سرگرم کرد اما هر کاری که بخوای می تونی باهاش انجام بدی.

عمیقا" معتقدم که ستون خانواده زن هستش نه مرد.اگر زن ها نبودن مردها تا قیام قیامت هم نمی تونستن با هم کنار بیان(همینطور که زنها نمی تونن) اما کنار نیومدن زنها با هم یه صیغه ی جداگانه ای از کنار نیومدن مردهاست با هم.محبت یک زن مثل پی و سیمان یک ساختمان هستش.ساختمان بدون پی دوام نمیاره و بدون سیمان هم بنای احمقانه ای بیش نیست.گرچه در ظاهر و نمای ساختمان پی و سیمانش معلوم نیست اما خوب نمیشه نقش اون رو انکار کرد.مدیریت زاتی یک زن برای گرم نگه داشتن کانون یک خانواده نعمتیه که خدا فقط به یک زن بخشیده.وقتی رفتار خودم رو تو پایان یه روز خسته کننده و اعصاب خرد کن کاری با رفتار خانمهای همکار و یا مادر خودم مقایسه می کنم اولین چیزی که به چشمم میاد قدرت روحی بالاتر اونهاست.عمرا" هیچ مردی نمی تونه برای یه مدت طولانی صبح صبحانه رو حاضر کنه ،بچه رو حاضر کنه،ناهار رو از شب قبل حاضر کرده باشه،به موقع برسه خونه، جنس توی خونه رو لنگ نزاره،جیغ و ویغ یه بچه رو تحمل کنه و تازه قربون صدقه ش هم بره، شام رو حاضر کنه،بچه رو بخوابونه، مهمون داری کنه ، همسرداری کنه و .... .

برای تشخیص قدرت های روحی زن و مرد می تونین مردهایی رو که همسرانشون رو از دستدادن با زنهایی که همسرانشون رو از دست دادن مقایسه کنین.البت اون جماعتی رو که همدیگه رو دوست داشتن نه اونایی که طلاق گرفتن.اگه دقت کنین زنها خیلی زودتر به روند زندگی معمولشون برمیکردن

اما حیف و صد حیف که در دنیای قدیم یه جور و در دنیای مدرن جور دیگه ای ازشون سوء استفاده میشه.قدیم به دلیل کمبود قوای جسمانی در برابر مرد و امروز به شیوه ای خیلی بی رحمانه تر.یعنی با همون اب نبات چوبی.

وقتی جنبش فمنیسم راه افتاد و سیی از زنان دنیا رو به خودش جلب کرد انگار دنیا یه تکونی خورد.یادم میاد وقتی دبیرستان بودم و برای اولین بار این واژه به گوشم خورد و راجع بهش دبیر فیزیکمون تعریف کرد بلافاصله این اومد تو ذهنم که پذیرش فمنیسم به معنای قبول این فرق بین زن و مرد هستش و این جنبش تلاش می کنه که اون رو برداره.بعده ها خیلی برام جالب بود که ستونهای این جنبش مردان بودن.مثلا" یه کنفرانسی ما میرفتیم می دیدیم که 4 مرد حرف می نن و دو تا خانم.!!!!

علی ایها الحاله باید قبول کرد که زن و مرد از یک روح و نفس آفریده شدن و همونطور که یه پرنده با یه بال نمی تونه بپره زندگی انسان هم  به تنهایی نمی تونه شکل متعالی به خودش بگیره و زن و مرد نیاز به هم دارن تا بتونن خوشبختی رو پیدا کنن.

لذا از همه ی دوستان خواهش می کنم که خدا وکیلی بیاین و از سال دیگه تو این روز هدیه از کسی قبول نکنین.این طوری فکر میکنم ارزش زنها بالاتر میره و به یه روز توی کل سال ختم نمیشه و از 100 تا اس ام اس 95 تاش رو خوذتون به خودتون نمی زنین..یه زحمت هم بکشین و همت کنین تو هیج اجتماعی که زن رو از مرد جدا می کنه شرکت نکنین.از مسابقه ی وبلاگ نویسی زنان گرفته تا سفرهایی که زنها رو توش از مردها جدا می کنن.فراموش نکین که کسایی که این کار رو می کنن به دلیل راحت بودن شما این کار رو نمی کنن به دلیل اینکه مردها منحرف نشن و خدایی ناکرده گناهی شکل نگیره این کار رو می کنن.هر چند که نفهمیدم آخر سر فلسفه ی فکریه اینا چیه؟ از یه طرف می خوان تو دانشگاهها کلاس درس دخترها رو از پسرها جدا کنن از طرف دیگه هی زور می زنن که ازدواج دانشجویی راه بندازن.

به عنوان یه وبلاگ نویس کوچیکتر ازتون می خوام فراموش نکنین که دختر و پسر وقتی به دنیا میان با فرق به دنیا نمیان.این ماها هستیم که این فرق  رو توی مغز اونها جا میدیم که بعضا" در بزرگسالی منجر به تنفر ظاهری دو جنس از هم میشه.طوری که بدترین قضاوتها رو راجع به هم می کنن.

از بین تمام دری ورای چند ساله ی سیمای میلی یکیش خیلی به دلم نشسته:

اگه بهم بگن تو هشتاد روز دور دنیا بچرخ.هشتاد روز دور مادرم می چرخم.چون به اندازه ی یه دنیا دوستش دارم.

اینم بگم راضی کردن مادر آسون ترین و سخت ترین کار دنیاست.آسون ترین از اون جهت که مادر کمترین توقعات رو از بچه هاش داره.اما اگه آدم یه ذره وجدان داشته باشه می بینه که برای جبران محبت های مادر یه بار زندگی کردن کمه.

+ بی سرزمین تر از باد ; ۱٢:٢٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۳/٦
    پيام هاي ديگران ()   

برای ناصر حجازی

پیش دوستام بودم.آخر شب بود و داشتیم برنامه های چند روز دیگه مون رو چک میکردیم.یهو یکیشون گفت: فردا نمی تونم بیام.مراسم ناصره.برای چند ثانیه گیج شدم.در حالی که دعا کردم که اشتباه کنم پرسیدم: ناصر حجازی؟ و متوجه شدم که درست حدس زدم.

اعتراف میکنم که هیچ وقت از مربیگریش خوشم نیومد.هر وقت میشد مربی استقلال من کبف می کردم.چرا؟ چون یه پرپولیسی هستم و تیمهای حجازی هم معمولا" به پرسپولیس می باختن.یه بار دیدم تو یه بازی خیلی مهم که عقب بود هر چی مهاجم داشت ریخت تو زمین در حالی که هافبکی باقی نمونده بود تا به این بیچاره ها پاس بده.همیشه وقتی مربی ها به سیم آخر می زدن و این کار رو می کردن من بلافاصله یاد حجازی می افتادم.

اما این یه قضیه ی شخصی هستش و ممکنه که من اشتباه کنم.به لحاظ شخصیت و ادبی که داشت اون هم در عین اینکه بسیار زبان منتقدانه ی تیزی داشت تک بود.نماد کامل یه انسان تحصیل کرده ورزشکار که خودش رو هیچ وقت به مافیای قدرت تو فوتبال نفروخت.تو این دوره ی لمپن های چسبیده به فوتبال نعمتی بود.با تمام وجود معتقدم که سایه ای از سر فوتبال ایران کم شد.استقلال کلی پیش کسوت داشته و داره اما این یه دونه یه چیز دیگه ای بود.کسی که بلاتر(رئیس فیفا) هم به خاطر مرگش پیام تسلیت می فرسته شخصیتی بود که اعتبار باشگاه استقلال بود.نمی دونم چرا حس می کنم یه جورایی این تیم یتیم شده.

شجاعت ناصر حجازی بی نظیر بود.آخرین حضورش رو توی 90 رو به خاطر دارم.به عنوان آخرین سئوال فردوسی پور ازش پرسید: آیا فوتبال ما پاکه؟ یکی دو ثانیه درنگ کرد و با همون زبان تیز خودش گفت: کجای ما پاکه؟ دقیقا" منظورش این بود که کجای زندگی و این سیستم پاکه؟

به هر حال نسل کاریزماهای دوست داشتنی فوتبال داره منقرض میشه.امروز ستاره های این فوتبال کسایی هستن که عین سگ و گربه دائم با هم در جنگ و دعوا هستن.از تحصیل کرده ی شریفش گرفته که یه بار از خودش نمی پرسه چرا من هر تیمی میرم با من اینطوری برخورد می کنن تا بی سوادش که به همکار خودش میگه: یارو......

+ بی سرزمین تر از باد ; ۱٢:٢٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۳/٦
    پيام هاي ديگران ()