آخر خط

بهاردخت نوشت

نمی دونم کی این پست رو می خونی یا اصلا" می رسی بخونیش یا نه.شیرین نوشتن و تلخ نوشتنت همیشه هست.با شیرین نوشتنات شیرین کام شدیم و با تلخ نوشتنات ناراحت.اما چیزی که فارغ از نوع نوشتنت آدم رو به خوندن وبلاگت وادار میکنه صداقت توی نوشته هاته.وقتی شیرینن ذوق یه کودک رو که داره از شادی بالا و پائین می پره رو میشه حس کرد و وقتی تلخ می نویسی گوشه گیر شدن همون بچه رو میشه دید.شاید تو این چند سالی که وبلاگت رو میخونم کم تلخ ننوشتی.اما این آخری یه چیز دیگه ایه.

بهاردخت عزیز عید و فرارسیدن فصل بهار یه اتفاق ساده س.خود به خود کاری نمیکنه.می دونی که یه مفهوم انتزاعی بیشتر نیست. البت اتفاقی که توی طبیعت رخ میده رو نمیشه نادیده گرفت.اما صبح روز یکم فروردین با بیست و نهم اسنفد هیچ فرقی نداره. عید مفهومیه که ما آدمها خودمون درست کردیم.بهانه هم براش داریم.می خوایم تلنگری باشه برامون.یه چیزی که یه تکونی بهمون بده و یادمون بندازه که هر چیزی رو میشه از نو ساخت.وقتی یه درختی که تمام ثمره ش رو غارت کردن بعد از یه دوره سرد زمستون باز هم شکوفه میده و ثمر میده دلیلی نداره که ماها به این ثمر دادن مجدد ناامید باشیم.البت این ما هستیم که شکوفه ها رو برای خودمون نشونه ای از امید فرض کردیم و همینه که باعث میشه فکر کنیم زیبا هستن.

بهاردخت عزیز تو بهتر از من می دونی که برگ ریز پائیز و سوز سرما و سیاهی شب زمستون چه نعمتی هستن برای اون درخت. بنابراین شک نکن که پشت اتفاقاتی که در نظر ماها تلخ هستن مشیت خیری هستش که استفاده از اون در اختیار خودمونه.می دونیم سالها اینور پرده رو نگاه کنیم.می تونیم هم دست رو به زانوهامون بگیریم و بریم پشت پرده رو ببینی.ممکن ماها خودمون به خاطر نداشته باشیم اما اگه بپرسیم خواهیم شنید که چطور روی پاهای خودمون ایستادیم و راه رفتیم.دهها بار زمین خوردن هم خللی توی اراده و امیدمون نزاشت.انقدر خوردیم زمین و بلند شدیم که درنهایت رو پا خودمون ایستادیم.اون زمان فقط یه چیز ما رو به تلاش کردن وا میداشت و اون امید بود.امید چیزیه که اراده رو برمی انگیزه.بدون امید اگه تمام کائنات هم جمع بشن برای کسی نمی تونن کاری انجام بدن.

همین الان می تونی بری و یه نگاه به اون بنفشه آفریقائیت بندازی.خودت می تونی احساسی بهش بدی که بهت سلام کنه.می تونی هم حس جامد بودن بهش بدی.می تونی زندگی رو طوری ببینی که از فردا صبح که در خونه تون رو باز کردی تو و نسیم زیبای بهاری به هم سلام کنین و نوازش دستهای مهربان و خیر نسیم رو روی صورت خودت حس کنی.

می دونم که کم از این حرفا نشنیدی اما خوب هیچ وقت برای شنیدن و عمل کردن دیر نیست.شاید هزار بار آدم باید یه چیزایی رو بشنوه تا یه بار قلبا" بهش ایمان بیاره و عمل کنه.

در ضمن بعضی از چیزا وصله نیستن.مدالهای افتخاری هستن که خود ماها از ارزشش بی خبریم.لبخند

+ بی سرزمین تر از باد ; ٦:۳۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱٢/٢٩
    پيام هاي ديگران ()   

بازی نوشت

خسته اما شنگول در رو باز کردم.سلام که کردم و قیافه مادرم رو دیدم فهمیدم اتفاقی افتاده.قبل از اینکه وسایلم رو زمین بزارم طبق معمول خودش مغر اومد."چاه آشپزخونه زده بالا.دیروز بود که کارگر گرفته بودم.دوباره گند زد به زندگیم" یه نگاه کردم دیدم راست میگه.هرچی آت و اشغال بود اومده بود کف آشپزخونه رو گرفته بود. تعجبتو این جور مواقع همونطور که دوستان می دونن بهترین کار اینه که سریع رفت و به مادر شروع به هم دردی کرد و یه مانوری شبیه کمک رو اجرا کرد.در حال انجام همین حرکات بودم که از اون موسسه ای که بهشون زنگ زده بودیم بیان برای لوله باز کنی اومدن.کم کم داشتن شروع میکردن به کار که زنگ آپارتمان رو زدن.این بهترین اتفاقی بود که ممکن بود بیافته. هورا برادر جان با خانواده تشریف آورده بودن.برادرزاده م هم تو بغل برادر بود که تا دید من در رو باز کردم بدون مقدمه گفت: عمو بیشتاب اومدیم توپ باژی.یه نگاه به قیافه ی در هم مادرم کردم و گفتم: بدو،بدو بیا تو که عمو هم منتظرت بود.ایشون هم لطف فرموده و جیغی از سر شادی زدن و توپ رو انداختن توی خونه.بنده خدا مادرم که صحنه رو دید شوکه شد.از اون چشم غره های خانمان براندازش رو اجرا کرد. عصبانی

بی خیال نمیشد.هی می رفت و می اومد و می گفت: عمو بیشتاب بیا.منم هی می گفتن صبر کن.الان اومدم.کار آقای سرویس کار که تموم شد رفتم.از توی پذیرایی اولین شوت رو انجام داد.منم که مدتها بود باهاش بازی نکرده بودم نمی دونستم از لحاظ تکنیکی این همه پیشرفت کرده.بنابراین نتونستم توپ رو بگیرم.نتیجه ش هم خوب معلومه دیگه: توپ رفت سمت هر چی گند و کثافت و تالاپی افتاد وسط اون دریاچه.خوب برای مادرم که سالها با بچه ها تو مهد کودک سر و کله زده این صحنه چیز عادی ای هستش.اما تو خونه عمررررررا". ساکت یعنی اون موقعی هم که خودمون بچه بودیم تو خونه توپ بازی نمی کردیم.الان که همه در ظاهر بزرگ شدیم قاعدتا" نباید توپ بازی کنیم.اما خوب چه میشه کرد که هیچ چیز به اندازه جیغ شادی یه بچه دل انگیز نیست خجالت .بنده خدا هاج و واج داشت نگاهمون می کرد.برادرم به زور جلوی خنده ی خودش رو گرفته بود.خوب شد کوچیکه خونه نبود وگرنه تموم بود کار.مگه میتونه جلوی خودش رو نگه داره. خانم برادرم سریع بچه رو جمع کرد و برد تو اتاق منی که جرات نداشتم مادرم رو نگاه کنم تو اون حال. عاقلانه این بود که منم دنبالشون می رفتم همون تو.تا خانم برادرم رفت بیرون در گوش برادر زاده م یه چیزی گفتم.اون صاف رفت دم آشپزخونه: مادرم که وجود یه نفر رو حس کرده بود برگشت و دیدش.خوب به این یکی نمی تونست چیزی بگه.هر چه باشه ایشون مقام عظما هستن.تنها دختر کل طایفه و اولین نوه.اومد خرش کنه و یه دونه سیب بهش بده که گفت: مامانی توپمون افتاده تو آشپزخونه تون.میشه پشش بدین.دیگه حتی من و برادرمم نتونستیم جلوی خودمون رو نگه داریم. قهقهه آقای سرویس کار هم همین طور.مادرمم هم دیگه کم آورد.رفت و توپ رو تمیز کرد و با خنده پسش داد به مقام عظما و گفت: عزیزم دست عموت رو بگیر و برین تو حیاط بازی کنین. منتظر توپ رو که گرفت نا سر زانوهاش میشد.چشمک رو که دید بدو بدو اومد تو اتاق.یه ذره دیگه بازی کردیم وگفتم خوب عمو من برم دوش بگیرم و بغعد دوباره میام بازی کنیم.

از اون جایی که بچه ها به خوش قولی بزرگترا حساسن هنوز بدونم رو خشک نکرده بودم داد زد که عمو بیشتاب بیا توپ بازی. منم اومدم بیرون از حمام و یه چند دقیقه وقت خواستم تا سرم رو خشک کنم.آها اینم بگم که قبل از اینکه برم تمام آشپزخونه رو شستم و خشک کردم که مادرم دیگه ناراحت نباشه .اینو گفتم یه وقت فکر نکنین من بچه ی بدی هستم از خود راضی.نیمه دوم بازی وقتی شروع شد که مادر جان در حیاط خلوت مشغول سرخ کردن کتلت بودن.ایشون معتقدن که سرخ کردن غذاها تو اشپزخونه منجر به کثیف شدنش میشه. بنابراین یه گاز دیگه هم خریدن و گذاشتن تو حیاط خلوت که میرن اونجا غذاها رو سرخ می کنن. عینک این بار دیگه یاد گرفته بودم چی کار کنم.هر چی شوت زد رو گرفتم.هر چی باشه عمو جان جوونیاش فوتبالیست بودن.فهمیدم که راست پاست.توپ رو می انداختم رو پای چپش که نتونه یه ضرب شوت کنه و ضرب توپ گرفته بشه.یه لحظه مادرم صدام کرد.حواسم پرت شد و به جای اینکه توپ رو رو زمین قل بدم انداختمش.کمتر از نیم ثانیه بعد فهمیدم چه جنایتی کردم اما دیگه دیر شده بود.به حالتی که انگاری تو آخرین ثانیه وقت اضافی کریس رونالدو تو شیش قدم به دروازه بارسا شوت میکنه دوید سمت توپ.دیگه دیر شده بود.فقط باید توکل میکردم.وقت تمام

اونم بی فایده بود.توپ از رو زمین بلند شد.دنبال کرد مسیرش رو.خورد به لوستر. برگشتش رو هم دنبال کردم.روی میز ناهار خوری خورد به جای قاشق چنگالا.اومد بخوره به شکلات خوری رو عسلی که دیگه کنترلش کردم.اونم با یه شیرجه که آخرین بار شبیه ش رو تو دبیرستان رفتم تا تو یه بازی ناموسی گل نخورم.تمام این اتفاقات توی کمتر از دو ثانیه رخ داد.در مقابل چشمان مادربزرگ وقت تمام. واکنش ها به این صورت بود.برادرزاده م که جلوی خودش رو نمی تونه بگیره وقتی خوشحاله جیغ زد هورا.مادرش رنگش پرید و لبش رو گزید.برادرم نتونست جلوی خنده خودش رو بگیره.مادرجان مبهوت این صحنه بود که توی کل عمرش حاضرم قسم بخورم که عینش رو نیده بود.منم که در ثانیه اول حس کاسیاس رو داشتم وقتی پنالتی مسی رو میگیره.اما بعدش سمت نگاهم مثل بقیه رفت به سمت مادرجان.خیلی قیافه ش بامزه شده بود.خیلی محترماه غذا رو گذاشت روی کنسول آشپزخونه.تابلوی تعویض رو برد بالا.من رو تعویض کرد و خودش رو آورد توی میدون خنده.اولین رو که نه.دومین شوت رو که گرفت توپ رو برداشت و برد و برادرزاده م رو خر کرد که بیا با هم بریم شام بخوریم.من که از تعویضم ناراضی بودم.صاف رفتم تو اتاقم و کامپیوتر رو روشن کردم.خنده

می دونستم که اگه برادرم اینا برن و من بیدار باشم باید به اندازه ی 31 سال فقط غرغر گوش کنم.بنابراین قبل از اینکه اونا برن شب به خیر گفتم و به تخت خوابم پناه بردم.اونام نیم ساعت بعد رفتن.با اینکه بیدار بودم و دیدم که مادرم در اتاق رو باز کرد.چنان خودم رو به خواب زدم که انگاری جزئی از اصحاب کهفم.چشمک

فرداش عصری برادرم زنگ شد و کلی با هم خندیدیم.گوشی رو داد برادرزاده.گفت: عمو بیشتاب کی میای باژی برگشت رو بکنیم؟خنده من که خنده م گرفته بود گفتم عمو جون فعلا" کمیته انظباطی من رو محروم کرده..شنیدم که برادرم یه چیزی در گوشش گفت. اونم خوب بچه ی صادقیه و گفت: حرکت شیش رژایی رو انجام دادی؟قهقههقهقهه دیگه نمی تونستم جلوی قهقه م رو بگیرم.

نمی دونم شما هم با من هم عقیده این که بازی کردن به خصوص با بچه ها فرح بخش ترین کار دنیاست.بین خودمون باشه الان خیلی دلم میخواد زودتر بیاد و بقیه بازی رو بریم.نیشخند

+ بی سرزمین تر از باد ; ٩:٢٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱٢/٢٦
    پيام هاي ديگران ()   

تولد نوشت چهارم

وقتی کلید را به در انداختم صدایی از داخل خانه نمی آمد.فکر کردیم کسی خانه نیست.اما خوب از تعداد کفشهای داخل جا کفشی معلوم بود که همه هستند.پاورچین پاورچین به داخل آشپزخانه رفتم تا یواشکی یک لیوان آب بخورم. گاوچران مادر آمد.در کمال تعجب این بار خندان آمد.به خودم گفتم این چیزها بی دلیل نیست.خیلی رک پرسیدم: چی کار داری؟ با خنده جواب داد: هیچی.لعنت به ماست بندی که ماست خودش رو نشناسد.فکر کردم دوباره کسی را دیده و می خواد بازهم زور بزند بلکه دست من را بند کند و فکر کرده شاید پس از نمی دانم چندمین بار موفق شود.اما خوب هم اشتباه کردم و هم درست فکر کردم.شیرهای سرویس های بهداشتی تعمیر میخواست. ولی پای هیچ خانمی در میان نبود.اوه کارم که تمام شد دیدم با یک چیزی در دست آمد.بعله ست لوازم اصلاح بود.قبل ازاینکه حرف بزنم گفت: بیا .تولدت مبارک.فکر نکنی یه وقت یادم رفته.باورم نمیشد.گرچه یک روز زودتر می داد کادو را.آن هم نه از سر فراموشی.طبیعتش طوریست که وقتی چیزی برای کسی می خرد نمی تواند نگه ش دارد و سریع باید تقدیم طرف بکند.آرزوی چندین ساله اش را باز هم تکرار می کند: ایشالا امسال دیگه نامزد کنی و بعد بری تو خونه ی خودت.و من هم مثل همیشه: دستت درد نکنه.بده ببینم چی گرفتی حالا.

چقدر زود می گذرد.به همین سادگی عدد 31 را جلوی چشمانم می بینم.اسمش خیلی دهان پر کن است.31 سالگی.اما وقتی به کنح قضیه فکر میکنم می بینم که هنوز خودم باورم نشده که 31 سالم است.هنوز هم تی شرتهای رنگی می پوشم،هنوز هم سوت می زنم،هنوز هم بی خودی برای خودم مسئولیتی نمی تراشم که از چیزهایی که دوستشان دارم عقب بمانم،هنوز هم می خندم،هنوز هم امیدوارم،هنوز هم پای رفتنم ازماندنم بیشتر است و هنوز هم می جنگم.لبخند

دوباره آمد سراغم: امشب باهاش اصلاح کن ببین خوبه؟ خندان جواب دادم: آره.متاع متاع خوبیه.چیزی که این به درد نخور بگه جنس خوبیه.خوب معلوم است برادرم گفته برود ست آرکو بخرد.برای اولین بار چیزی را بن من گفت که باورش برای هیچ شنونده ای ممکن نیست حتی خودم." یادمه دم اذون صبح بود که به دنیا اومدی.از همون اول معلوم بود که به آدمیزاد نرفتی.راحت و بی دردسر به دنیا اومدی.اولش ترسیدم چون هیچ سر و صدایی نمی کردی. بعدش این دکتر بنده خدا داشت شاخ در می آورد.اول فکر کردم به راحت ریز و ریقو بودنته اما بعد فهمیدم که نه قضیه چیز دیگه ایه.بنده خدا دکتره در حالی که چشماش از حدقه داشت بیرون میزد گفت: خانوم این اولین بچه ایه که تو کل عمرم می بینم وقتی به دنیا میاد داره می خنده. قهقهه نگاه که کردم بهت دیدم راست میگه.اصلا" گریه نمی کردی.می خندیدی. نیشخند بهم گفت: این بزرگ بشه پوست تو و آقای مهندس رو میکنه. الان می فهمم که راست می گفت. هیچیت به آدمیزاد نرفته" 

و الان فقط 4 ساعت به آن زمان مانده.حس غریبی دارم.هم خوشحال و هم نگران.خوشحال از اینکه از کمترین فرصتهایی که برایم پیش آمده بیشترین استفاده ها را کرده ام.وجدانم راحت است.نگران از اینکه باز هم باید هر چه که تنیده ام را ولو به قیمت سلامتیم، بگذارم و بروم.گاوچران

به هر حال زندگی ساری و جاریست و طالع من هم مشخص.این تولد هم آمد.تا بعدی نمی دانم چه خواهد شد. ترجیح میدهم که هیچ آرزوی نکنم جز یک چیز:

خداوندا این قدرت را به من بده که هیچ حقی را ناحق نکنم و هیچ ناحقی را حق نکنم.خیال باطل

 

اجالتا" ترانه آهنگ بسیار زیبا و البت قدیمی معین را داشته باشید.به رسم هر ساله چشمک:

 برای روز میلاد تن من

نمی خوام پیرهن شادی بپوشی

به رسم عادت دیرینه حتی

برایم جام سرمستی بنوشی

برای روز میلادم اگر تو

به فکر هدیه ای ارزنده هستی

منو با خود ببر تا اوج خواستن

بگو با من که با من زنده هستی

که من بی تو نه آغازم نه پایان

توئی آغاز روز بودن من

نزار پایان این احساس شیرین

نشه بی تو غم فرسودن من

نمی خوام از گلای سرخ و آبی

برایم تاج خوشبختی بیاری

به ارزشهای ایثار محبت

به پایم اشک خوشحالی بباری

بزار از داغی دستای تنهام

بگیره هرم گرما بستر من

بزار با تو بسوزه جسم خسته م

ببینی آتش و خاکستر من

تو ای تنها نیاز زنده بودن

بکش دست نوازش بر سر من

به تن کن پیرهن رنگ محبت

اگه خواستی بیایی دیدن من

پ ن: و خداوند یاور مومنان است و آنها را از تاریکی ها به سوی روشنائی ها هدایت می کند.

+ بی سرزمین تر از باد ; ۱٢:٥٢ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/۱٢/٢٠
    پيام هاي ديگران ()   

وقتی سروها ایستاده می میرند

از نظر همه حماقت محض است.بدترین کاری که در شرایط فعلی می توان انجام داد.رها کردن جایی که تو طراوت و سلامتیت را در راه سرپا شدن مجدد آن فدا کرده ای.آن هم در شرایطی که ثمره ی کارهایت اکنون بعد از 4 سال نمود پیدا کرده.برخی هایش ریالش رسیده و برخی هایش هم به طور معنی داری حس می شود. اما ((کجا دانند حال ما سبکباران ساحل ها؟)) چه می دانند که تو تشنه موفقیت بودی نه پول.یک بازنده چه می داند که فریاد شادی برنده شدن یعنی چه؟

برای تو مهم این بود که در آخرین روز سال خنده را بر لبان کسانی ببینی که در طول سال اشک را به چشمانشان آورده ای.می توانستی معامله قبلی ها رو انجام بدهی و در طول سال لبخند بزنی دست به کمر راه بروی.آخر سال هم اولین نفر در صف شاکیانی قرار بگیری که سه انگشتی که به سوی خودشان است رو نمی بینند و فقط آنی را می بینند که کسی را نشانه گرفته است.

اولین نفری که فهمید باید بروم کسی است که در طول زندگیم همیشه رابطه ی دزد و پلیسیم با او برقرار بوده. همان شب اولی که خیلی عادی به خانه آدم و لباسهایم را دقیقا" سر جای خودش گذاشتم و رفتم دوش گرفتم و شام خوردم و کتاب خواندم و خوابیدم فهمید که وقت رفتنم فرا رسیده است.فیلم بازی کردن شبهای دیگر هم بی فایده بود.""همون شبی که تمام کارات رو درست انجام دادی فهمیدم که یه مرگیت هست""

امروز حال مل گیبسون را داشتم هنگامی که در سکانس جادویی شجاع دل نا امیدانه به پرنس اسکاتلند نگریست که در جنگ استقلال در روبه رویش بود.امروز تلخی نگاهش را تا عمق استخوان هایم حس کردم.چه احمقانه داشتم برای کسی تقاضای 12 ماه عیدی می نوشتم که سه ماه در سال را نبوده است.آنوقت می شنوم که ""شما رئیسا همه تون غیر قابل اعتماد هستین."" و چقدر عقده در این جمله اش نهفته بود.

می بینم روزی را که مایوسانه بازگشته به همین کارش.حیف که آن روز دیگر نشانی از من نخواهد بود.

کپن من در جایی که نشانی از جاه طلبی در آن نیست تمام است.

می گویند سروها ایستاده و آزاد می میرند.

راست است؟

+ بی سرزمین تر از باد ; ۱٠:٤٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱٢/۱۳
    پيام هاي ديگران ()   

ایمان نوشت

از روز اولی که دیدمش ازش بدم اومد.خوب چیه مگه؟ می دونم که نباید پیش داوری کرد و آره و اینا.ولی خوب حقیقتش اینه که دیدار اول هر کسی یه اثری از اون توی وجود آدمها می زاره.و من ازش بدم اومد.ریش و پشم و ... .تعریفش رو زیاد شنیده بودم.به عنوان یه نیروی تراکتور حواس جمع.از بچه گی کارخونه ی ما کار کرده بود.بعد از سربازیش وقتی نیرو می خواستیم به برادر رئیس جون گفتم که یه زنگ بزن بهش و ازش بپرس که میاد یا نه.پیغام فرستاده بود که من بیام اونجا چی کاره میشم؟ من اولش موندم منظورش چیه.بعدش متوجه شدم که منظورش اینه که بیام سر کارگر بشم.مثل قبل. خوب معلوم بود که عمرا " قبول نمی کنم.یکی دو ماه گذشت و یه روز صبح که اومدم دیدم یه پسری تو اتاق استراحت آقایونه.اولش نشناختمش اما بعد فهمیدم خودشه.برادر رئیس بهم گفت که شب قبلش زنگ زده بوده که بیام اونجا سرکار؟ اینم گفته بود همین فردا بیا.

همون روز رفتم سرکشی تو خط تولید دیدم پشت دستگاه داره مفاتیح می خونه مثل اینکه. به روش نیاوردم.ظهر اومدم تو اتاق استراحت آقایون دیدم داره قرآن می خونه.از برادر رئیس پرسیدم این همین طوری بود قبلا"؟ گفت : آره. یادمه یه روز کلی کار داشتیم و می خواستیم بار رو از کارخونه خارج کنیم.اینم صاف دم در خروجی کارخونه جلوی جا کفشی هوس کرده بود نماز بخونه.یه چرخ زدم دیدم باز داره نمازمی خونه.یه خورده گذشت دیدم بی خیال نمیشه.یه ذره غر و لند کردم که زود باش بابا.مردم که دم در منتر ما نیستن.منتظر

حقیقا" با دین و ایمون ملت کاری ندارم اما نمی دونم چرا آدمهای خیلی خیلی مذهبی به دلم خیلی نمی چسبن.اینکه آدم بدون اجازه کارفرماش بشینه پشت دستگاه دعا بخونه برام بی معنی بود.البت تا اون موقع هم ندیده بودم.

خلاصه که این بنده ی خدا قبل از اینکه من قدوم مبارکم رو اونجا بزارم سرکارگر بوده.تو سن 19 سالگی.اینا از قدیم عادات کارگری احمقانه ای داشتن.فکر میکرد که هنوزم همین طوریه.مثلا هر چیزی که برای کارخونه از لوازم مصرفی می اومد یکیش رو برمی داشت. همون اولین بار که دیدم از دستکش های کار بدون اجازه برداشته پیغام داده که بابا جون وردار بیار.گفته بود نه.ما قبلا" این طوری بودیم.چند سال سیستم همین طوری بوده. هنوز جمله قاصد راه تموم نشده بود که رفتم تو اتاق استراحت آقایون و در کمدش رو باز کردم و هر داشت ریختم رو زمین و هر چی که دلم میخواست برداشتم.این یکی کارگرا قضیه رو می دونستن اما برای اون نامفهوم بود در اتاق رو باز کرد که بیاد تو.بهش گفتم اینجا طویله نیست که همین طوری سرت رو بندازی پائین بیای تو.برو گمشو سرکارت.وقت استراحتت که شد بیا در بزن اگه اجازه دادم بیا تو.خوب بنده خدا ترسیده بود.همین طوری داشت نگاه می کرد که یه لحظه نگاهش کردم.اونم فهمی چی به چیه و رفت. اونجا فهمید که یه من ماست چقدر کره داره.منم فهمیدم که میخ آهنین رو میشه با فشار تو سنگ فرو کرد.

کم کم عادت کرد به شرایط منظم.البت خدائیش خیلی پسر منظم ومرتبیه.یه روز به ما خبر دادن که یه عروسی تو کارخونه در پیش داریم.پرسیدم کی؟ اسم اینو گفتن.تعجب کردم.گفتم اینکه 22 سالشه فقط؟ گفتن که دیگه عاشق شده بیا و ببین.باورم نمیشد. بعد متوجه شدم که عاشق یکی از کارگرای کارخونه شده.یه دختر خانوم 20 ساله. تعجبم بیشتر شد.چون طرف خیلی قری بود.آرایش می کرد و سرخابی و ... .اینکه قاعدتا" با اون نباید می پرید.متوجه شدم که مستخدم کارخونه هم واسه خیر بود.صداش کردم تو دفترم و دعواش کردم که چرا بدون اطلاع ماها این کار رو کرده و چرا باید ما آخرین نفرات باشیم که می دونیم.خندید و گفت که چیزی نیست که؟ سخت نگیر.از این اتفاقات اینجا افتاده.اینو که گفت بیشتر عصبی شدم.ازش پرسیدم: کدومشون اونوقت ختم به خیر شده؟ و اون متوجه منظورم شد.

آمار دختره رو داشتم یکی دو بار با یکی از کارگرای سابق که همشهریشون بود قرار مدار کرده بود.بیرون کارخونه.منتها چون به من ربطی نداشت دخالت نکرده بودم.اومدم به پسره بگم به خودم گفتم بی خیال.آبرو ملت رو نبرم.

یکی دو روز بعد خبر دادن که به هم خورده همه چیز.منم که حدسش رو میزدم اصلا" تعجب نکردم.آقا رفته بود به خانوم گفته بودن که دیگه نباید بیای سر کار.آرایش  هم نکن.چادر هم سرت کن.طرف  هم پرسیده بود که از دار دنیا چی داری؟ بعد متوجه شده بود که نه پول داره و ونه عقل.اونم یه روز قبل از خواستگاریش گفته بود نمی خواد بیاین.من قصد ازدواج ندارم. وقتی شنیدم شک کردم.گفتم به خودم که پای یکی دیگه درمیونه حتما" که یه چیزایی داره.دیگه از اون روز شروع شد جریانات.خود من فقط 2 ساعت با پسرک حرف زدم و راهنمائیش کردم.هی گفتم بابا این ریخت تو نیست.تو هم که هیچی نداری.یکی دو سال کار کن و پولات رو جمع کن بعد زن بگیر.اما خوب نرود میخ آهنین در سنگ.گریه

یه روز دیدم یه گوشی آخرین مدل آورده و 700-800 تومن هم تو خرج افتاده براش.حدس زدم که چشم و هم چشمیه.اما فهمیدم که دختره میخواد کلاس کامپیوتر بره اینم براش یه گوشی گرفته که ویندوز خور باشه.فروشنده ی موبایل هم خر گیرش آورده بود و بهش گفته بود که با همینم میتونه تایپ کنه یاد بگیره.دوباره صداش کردم که نکن.آدم باش. اما خوب نرود میخ آهنین در سر هیچ مردی.گریه

یه روز متوجه شدم که بیچاره دختره کلی کارتن دور خودش چیده.از طبقه بالا کارخونه نگاه کردم و دیدم که پسرک عین یویو هم ش میاد اینو نگاه می کنه و میره پشت ماشینش. برادر رئیس رو بردم تو دفترم و فیلم رو نشونش دادم.گیر داد که نه تو بد بینی. این حوصله ش سر رفته که میاد و میره.بهش گفتم: آخه کی از صبح ساعت 8 تا ساعت 3 بعد از ظهر حوصله ش سر میره که هی بیاد و بره؟ اما خوب نرود میخ آهنین در مغز خر.گریه

کم کم خبر دار شدم که چند سال پیش یه شب رفته خونه یکی از کارگرای شمالیمون و عاشق خواهر یارو شده.اونم تو یه شب.بعد گفتن که بابا این نامزد داره.یه روز هرچی پول داشته آورده کارخونه و می خواسته بده به پسره که بده به نامزد خواهرش که بره پی کارش.تعجب شانس اورده که یه عاقلی پیدا شده و اجازه نداده بود این کار رو بکنه.بعدشم یه شب از کارخونه زنگ زده به موبایل دختر مستخدممون و ... .

چند وقت پیش یه روز صبح اومدم تو اتاقم و دیدم که یه بشقاب شیرینی رو میزمه. پرسیدم چه خبره؟ گفتن عروسی خانم فلانیه.تقریبا " هر کی شنیده بود اول از همه گفته بود : اوه.آقای ... چی کار که نکنه.این کارگرای احمق هم شب به یارو گفته بودن که کجایی که طرف نامزد کرده و موهاش رو هم رنگ کرده و دیگه هیچی.یارو اول باور نکرده بود.اما خودش که شیرینی رو خورده بود دیگه فهمیده بود که قضیه جدیه.خنده دو هفته بعد اومدم صبح تو اتاقم دیدم که یه جعبه شیرینی بسیار گرون قیمت رو میزه.پرسیدیم که این چیه؟ گفتن عروسی آقای ... .پیش خودم گفتم که آخییییییییییش راحت شدم. رفتم و وبهش تبریک گفتم و ازش تشکر کردم.چند بار هم به عناوین مختلف نصیحتش کردم که بابا جان این کار رو بکن و اون کار رو نکن.دختره سال آخر دبیرستان بوده انگاری. معرفی کرده بودن بهش.بعد از یکی دو هفته اومد ودرخواست وام کرد.مام تو سیستم کارخونه مون از این وام و وام بازای خیلی نداریم.گفتم باشه ولی.قول دادم که براش می گیرم. دیدم رقم نجومی ای میخواد.منم بهش گفتم که نهایت 500 تومن بهت بدن.

بالاخره روز خداحافظی دخترک رسید و اومد حلالیت و این حرفا طلبید.یه حس خوبی داشتم.3 سال پیش مادرش اومد تو دفترم.به لحن شیرین محلیشون گفت که: آقا ما تعریف شما رو زیاد شنیدیم.دخترم رو دست تو می سپرم.فکر کن خواهرته.منم بهش گفتم: خانوم دست خدا بسپر دخترت رو و مولی علی.ما چیکاره ایم.حالا بعد از سه سال با کار کردن تو کارخونه ی ما برای خودش جهیزیه خریده بود و رفت خونه بخت. خیلی کوک بودم.اما چه سود که نرود میخ آهنین در مغز دوم مردهاگریه.(لازم نیست توضیح بشتری بدم که؟نیشخند) فرداش  اومدیم دیدیم سر صبح همه دارن می خندن. پرسیدم چی شده؟ گفتن که فلانی وقتی فهمیده  این خانومه دیگه نمیاد دیشب تا صبح گریه کرده و رفته دمپائیای خانومه رو بغل کرده و بوسیده.من متعجب خیلی نشدم.از خود راضی چون فهمیده بودم که نه ناموس حالیش میشه و نه چیز دیگه ای.برادر رئیس رو صدا کردم و پرسیدم ازش که نظرش چیه درباره دردونه ش؟ گفت که: هیچی.من که نمی دونم این کار رو کره یا نه.دیروز کلی خوشحال شدم این خانومه رفت تا این حواسش جمع بشه.در اون لحظه من یاد تعریف فیدل کاسترو از جرج بوش پسر افتادم که وقتی برای اولین بار تو حیاط سازمان ملل همدیگه رو دیده بودن: امیدوارم به اون احمقی ای که قیافه ش نشون میده نباشه.اینجا من مطمئن شدم که به همین حماقتی هستش که قیافه ش داره نشون میده.مژهکارگرا به گوشش رسوندن که بیستاب به خونت تشنه س.یکی دو روز نیا کارخونه. اونم همین کار رو کرد.

هفته ی پیش اومد پیشم و گفت که از فردا تا 10 روز نمیاد.عروسیشه.منم داغ کردم و گفتم اگه مغز دوم داری نیا. خندهببین چی کارت می کنم.تو مثل اینکه نمی دونی باید اول مرخصی بگیری بعد بری هر گهی دلت میخواد بخوری.نه اینکه هر غلطی دلت میخواد می کنی و  بعدش میای مرخصیش رو میگیری.در ضمن 10 روز مرخصی هم نداری.طبق معمول شفیعش رو فرستاد اتاقم.به طرف گفتم که ما این همه الان کارمون گیره.بعد تو اینو 10 روز میخوای بفرستی بره؟خوب خبر مرگش از هفته ی پیش می گفت تا من یکی دیگه رو نفرستم بره.اونم خندید و گفت عیب نداره.اگه کم اومد خودم شب میام جاش کار می کنم.اونجا من یه بار دیگه یه صلوات به روح فیدل دوست داشتنی فرستادم.خنده

شبی که می خواست بره یکی از متاهلای کارخونه رو صدا کردم.بهش گفتم که بره و یه چیزای مهمی از زندگی زناشویی رو یادش بده. عینک این یابو که هیچی حالیش نیست. یهو خودش و یکی دیگه رو بدبخت میکنه.هر چی توجیه ش کرده بودن دیده بودن فایده نداره.یکی از کارگرا که خیلی با هم عیاقیم اومد تو اتاقم در حالی که نمی تونست جلوی خنده ش رو بگیره.پرسیدم چی شده؟ گفت یه نیم ساعتش بهش مرخصی بدم که این خل وضع ورداره ببره یه داروخونه و راهش بندازه.

زنگ تفریح: اخیرا" خیلی با کارگرا عیاق شدم.تقریبا" روزا کلی برای هم جک میگیم.دم عیدی می خوام انر‍ژی داشته باشن.یه روز متوجه شدم که هی همه میگن: طغرل طغرل.پرس و جو که کردم فهمیدم که طرف زنگ زده و کلی مشاوره دوباره گرفته. اینام شرط بستن که طغرل (بچه ی طرف) تا سال دیگه به دنیا میاد یا نه. خجالت

 

پ ن:    چون بید بر ایمان خویش می لرزد            که دل دردست کمان ابروئیست کافرکیش

+ بی سرزمین تر از باد ; ٤:٢٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱٢/٥
    پيام هاي ديگران ()