آخر خط

تبریک نوشت

خدائیش خودتون قضاوت کنین.نمی دونم بگم طنزه،فحشه،مسخره بازیه،چیه.ولی هر چی هست به شرح زیر است:

هئیت مدیره محترم بانک صادرات انتخاب آن بانک را به عنوان بانک برتر در میان صد شرکت برتر ایران را تبریک می گوئیم

تعجب تعجب

پ ن (1): هر کی به اصل خبر شک داره بره و صفحه اول همشهری یکشنبه رو بخونه.خنده

پ ن (2): وکیل بانک صادرت خطاب به قاضی پرونده اختلاس آره و اینا: آقای قاضی این باند متخلف با جعل اسناد بانک صادرت با آبروی اون بازی کردن و باعث خدشه دار شدن اعتبارش در جامعه شدن.ما ازش شکایت داریم.

قاضی: اگه اسناد جعلی بودن چرا بانک صادرات کارمزد نقل و انتقال ازشون کم کرده؟  قهقهه

وکیل: سئوالی دیگه ندارم جناب قاضی خجالت

+ بی سرزمین تر از باد ; ۱٢:٢٢ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/۱٢/۱
    پيام هاي ديگران ()   

غرغرنوشت (2)

از در اومدم تو.خسته و کوفته و سوت زنان.(این سوت زدن عادت منه.ترکش هم نمی کنم) کفشم رو که تو جاکفشی گذاشتم صداش بلند شد: از کنار برو، دمپائیام رو پام می کنم و ظرف غذام رو میزارم رو کنسول آشپزخونه.دوباره سریع از تو آب چون برش داشتم چند تا از کاغذام رو خیس کرده.به سمت اتاقم که میرم یه دونه سیب هم برمی دارم که بخورم.چقدر گرسنه م بود.بازم صداش در میاد: بزار از در بیای تو بعد.لباسات رو عوض کن.دنبالت نکردن که. خوب واکنش من معلومه.کوچکترین توجهی نمی کنم.هنوز کاپشن رو در نیاورده کامپیوترم رو روشن می کنم.چند ثانیه هم چند ثانیه س.بازم صداش بلند میشه: این لباسات رو از اینجا بردار.اصلا" مگه این هفته تو ‍ژاکت تنت کردی که اینو ولو کردی اینجا.بازم کار خودم رو می کنم.میرم که دست و رویی بشورم.یه لحظه فکم تیری کشید.یادم افتاد که دیروز دندون رو عصب کشی کردم.ورم هم داشت. دهنم رو باز می کنم که ببینم در چه وضعیه که یهو زیر چشمام رو می بینم.راست میگه.سیاه سیاه شده اما نه دیگه در حد معتادای ریقو.بی خیال دندون.صورتم رو خشک می کنم.

 

به سمت کیفم میرم که روزنامه امروز رو بخونم که بازم صدای غر و لندش میاد: به جای این کارا آگهی ها رو نگاه کن.شاید جایی پیدا شد برات.بازم جواب نمیدم و کار خودم رو می کنم.

برای نمی دونم چندمین بار رشته ی افکارم رو پاره میکنه: این چرا دیر کرده نیومده؟ این بار چیزیه که میشه جوابش رو داد: روزای زوج کلاس زبان داره.نمی دونی مگه؟ توپخانه ش دوباره تجهیز میشه و شلیک میکنه: خوبه پس.حرف زدن هنوز یادت مونده.آخه خونه نیومده؟ شطرنج رو ادامه میدم: من فرمانده ش نیستم. حتما" کارش داشته دیر فرستادنش.اونم یک راست رفته کلاس زبان.دیگه نیومده خونه. " اگه نگه ش داشته باشن چی؟" خیلی خونسرد: خوب هیچی.کلاس زبان نمیره و شب تو پادگان می مونه." شام بهش میدن؟ سرده.شب چی کار میکنه؟" با همون لحن میگم: غذا بهش نمیدن.اونم گرسنه می مونه و شب تا صبح از سرما هم سگ لرزه میزنه.این اتفاقیه که براش رخ میده.در این لحظه کیش شد "خوبه دشمنش نیستی.برادرشی." 27 سالشه. خودش گلیمش رو از آب بیرون میکشه.این همونی که وقتی من داشتم میرفتم سربازی پزش رو به من میدادی که این عرضه ش بیشتر از توئه.کاش اینو می بردن.خوب از اون روز 6 سال گذشته.نکنه عرضه ش آب شده؟

برای چند دقیقه سکوت حکم فرما میشه.آخیییییییییش.اما زهی خیال باطل.از کارخونه تون چه خبر؟امروز قرارداد بستی با جایی؟ نه مثل اینکه ول کن نیست.اما بازم ادامه میدم: آره.یه قرارداد با ناسا امضا کردم یه دونه هم با نیروهای اتمی بوشهر.نمی دونی چه التماسی می کردن.

چند دقیقه بعد در حالی که موشکهای بالستیکش رو نشونه رفته شروع میکنه: پاشو تلویزیون رو روشن کن اخبار شبکه ی دو رو بگیر ببین چه خبره. در حالی که سرم تو ایمیلام هستش: به من چه.خودت می خوای اخبار گوش کنی.روشنش کن.سه سوت بعد گوشم زنگ میزنه.رفقا دعوتم کردن برای سفر به شمال. خدمت رفقا عرض می کنم که یه بار اخبار رو گوش کنن تا متوجه بشن وضع راه و هوا چطوریه.اما خوب وقتی بحث سفر پیش بیاد این حرفا تو گوش این جماعت نمیره.با مصیبت حواله شون دادم آخر هفته تا تصمیم رو بگم.گوشی رو هنوز سر جاش نزاشتم بهانه جدید رو میشه: کار و زندگی ندارین که.از اون ... یاد بگیر.مسافرت رو بی خیال شده و داره پول جمع می کنه.4 روز دیگه هم یه نفر رو پیدا میکنه و میره سر خونه و زندگیش.از این حرفش خنده م می گیره: اون بنده خدای 10 ساله همه ش دنبال یکی می گرده به این نیت.اما کلهم تیرش به سنگ می خوره همیشه.در ضمن همین الانم سر خونه و زندگی خودشه.آدم اضافه هم لازم نداره.از وقتی هم پدر و مادرش خونه براش خریدن دیگه ورزش رو کنسل کرد.به هر حال جوونه دیگه.این آخری رو که گفتم نیشمم باز کردم.

این بار از توی آشپزخونه صداش اومد.این ظرفت چرا چربه؟ بلد نیستی چطور بشوریش؟ از تعجب شاخ در آورده بودم.خودم آب جوش سماور رو ریختم توش و تمیزش کردم.یعنی اون همه فحش خریدم بی خودی بوده؟ رفتم دیدم که بعله.طلبکارانه گفتم: یه وقت از نور برات می گیرم.فکر کنم زمان چکاپ سالیانه ی عینکت رسیده. اون پلاستیکیه رو من برده بودم.آلومینیومیه مال من نبوده.یحتمل مال بابا بوده و اونم سرش شلوغ بوده و نرسیده خوب بشورتش.

 

فردا

سوت زنان در رو باز می کنم و سلام میکنم.با خنده میگم: می دونم چقدر منتظرم بودی عزیزم.ببخشید ترافیک بود.ظرف غذام رو روی کنسول آشپزخونه می زارم دوباره میرم تو اتاقم.

چند ثانیه بعد: اتاقت رو مرتب کن.شاید مهمون  بیاد.با همون لحن انر‍ژیک می پرم وسط حرفش: مهمون؟ کی هست حالا این نگون بخت؟ چه میدونم شاید عمه اینات بخوان بیان.متوجه شدم که خالی می بنده.یه باشه میگم و خلاص. چند دقیقه بعد دوباره بهانه همیشگی رو پیش کشید: اون لوازم کوهت رو از تو حیاط خلوت بردار. مگه اینجا چقدر جا داره که اینا رو همه ش ولو میکنی؟ دیگه بحث ناموسی شد.پای وسایل کوهم اومد وسط. رفتم دیدم همه رو داره می ریزه سر راه که به زور مجبور بشم برش دارم.خیلی با حوصله و محترمانه همه رو جمع کردم و بردم تو اتاقم.تلفن زنگ زد و رفت تواتاقش مشغول حرف زدن شد.بازم ننه من غریبم بازیش گل کرد: نه بابا،انگار مسافرخونه س.میام و میرن و دوش می گیرن.کاش یه دختر داشتم که عصای دستم بود. خوب در این مرحله دیوار که بنده باشم کاملا" متوجه شدم.صداشم بلند کرده بود که بشنوم.

بازم برنامه ی هر روزه م رو تکرار کردم.بعد از چند دقیقه صدام کرد که بیا و این ظرفا رو بچین تو کابینت. الان موقع پاتک شبانگاهی بود: بده به همون دختری که می خواستی بچینه تو کابینت.من که مسافرم.چند دقیقه بعد دوباره میگه: میای یا نه؟ خوب این بار لحنش عوض شد.باید می رفتم.خیلی حق به جانب گفتم: چی می خوای؟ کدوم ظرف؟ در حالی که ظرفا رو می چینم ازش می پرسم: حالا اینا رو کی گذاشته پائین؟ جواب پاتکم رو میده: همون دختری که ازش حرف می زدم.به قول پدرم خوب از پس همدیگه بر میایم. این بار از در پشتی وارد میشم: این همکارات دختر هم و سن سال ماها دارن؟ با تعجب گفت: تا دلت بخواد.تو کافیه اراده کنی.با نیشخند جواب دادم: میشه الان به بهترینشون زنگ بزنی؟ از تعجب داشت خشکش میزد.حالا چه عجله ایه.فردا با مادرش حرف میزنم.من که فهمیدم تو یه باغ دیگه س دوباره کرمم گرفت: نه الان میخوام خودم باهاش حرف بزنم.فردا دیره.با غرولند گفت: شاید پدرش خوشش نیاد.بهش گفتم: نه بگو.گوشی رو بزاره رو آیفون تا باباش هم بشنوه.چیز خاصی نمیخوام ازش بپرسم.فقط می خوام بدونم اونم وقتی از سر کار بر میگرده ظرفاش رو شسته میاره؟ خودش لباساش رو می شوره و اتو می کنه؟خودش دستش تو جیب خودشه؟ خودش شهریه ش رو داده تو دانشگاه؟تو کل تحصیلاتش کلا" چند تا درس رو افتاده و اصلا" پدر و مادرش چند بار به مدرسه ش سر زدن؟ می خوام بدونم تو خونه شون باباش ظرفا رو می شوره و مادرش هر چی غذا بزار جلوش هیچی نمیگه و اگه سه روز هم یه جور غذا ببره سر کار بازم صداش در نمیاد؟می خوام ازش بپرسم صبح که تند تند صبحانه می خوره خودش سریع جمع می کنه و می شوره و میره؟ اصلا" خودت ازش بپرس که دخترم آخرین باری که دست مادرت رو گرفتی و بردیش سینما ی بوده؟ اینا همه رو ول کن.فقط بپرس پول قبض موبایلش رو کی میده؟

کارم تموم شد.دیدم رفته تو فکر.این بار هم موفق شدم.اما می دونم که این پیروزی شیرین نهایتا" چند روزه. بازم غرغرهاش شروع میشه و بازم باید یه گوشم در باشه و یکیش دروازه.

البت یه چیزی هست این وسط: اگه یه دختر داشت یکی بود که بشینه باهاش حرف بزنه و غیبت کنه.

راستی عکس العمل شماها در برابر غرغرهای اعضای خونواده تون چیه؟

 

پ ن: یه دوست جان مجازی واقعی ای داریم ما که به از شما نباشه خیلی بچه ی خوبیه. فردا قراره پدرش رو عمل کنن.دعا کنین براش.لبخند

+ بی سرزمین تر از باد ; ٧:٤٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱۱/٢۱
    پيام هاي ديگران ()   

قومیت نوشت

یادم می آید وقتی وارد فضای مدرسه شدم یکی از بزرگترین دردسرهایم صحبت کردن به زبان فارسی یا محلی بود. تا قبل از آن عادت کرده بودم که همیشه با زبان محلی صحبت کنم.اما وقتی وارد کودکستان شدم متوجه شدم که باید اینجا فارسی حرف بزنم. بیشترین عذاب وقتی بود که می خواستم با مادرم حرف بزنم.اول که مادر در مدرسه مدیر بود نه مادر.از بچه گی هم عادت به لوس بازی نداشتم و این از بزرگترین افتخارتمان بود(هرچند که بزرگتر که شدم متوجه شدیم که چقدر محبت و کودکی را طلبکارم)کلی طول کشید تا بتوانم این موضوع را درک کنم که باید در مدرسه با مادر فارسی حرف بزنم. قانون بود.به خاطر اینکه فارسی تنها زبانی بود که با آن می توانستیم با سایر هموطنانمان ارتباط برقرار کنیم.اگر با زبانی غیر از فارسی حرف می زدیم باید جواب پس می دادیم.(چون چند زبان محلی هم داشتیم)

درست به همین دلیل وقتی به تهران آمدیم هیچ مشکلی در برقراری ارتباط با بقیه نداشتیم. لبخند برادر کوچکترم که 5 ساله ش بود و هنوز جا داشت که یک زبان در درون مغزش جا باز کند.برادر بزرگترم هم کوچکترین مشکلی نداشت.به همین دلیل همیشه برایم عجیب بوده و هست وقتی می بینم که یک بچه ی 8-9 ساله وقت حرف زدن به شدت لهجه دارد و یا بعضا" کلمات فارسی را هم بلد نیست.کم کم که بزرگتر شدم متوجه شدم که در آب و خاکی زندگی می کنم که تمام قومیت هایش ساز خود را می زنند و کلی هم ادعای استقلال و ازادی خواهی و از این حرف های صد من یه غاز دارند. دردناکترین جای قضیه هم این بود که هر کدام خودشان را وصل به همسایه های آن طرف مرز می دانند.عصبانی

بی اغراق این وسط هیاهوی ترک ها (همان آذری ها) از همه بیشتر است. اول که خیلیهایشان خودشان را روس می پندارند و مدعی این هستند که اجدادشان روس بوده اند.فارغ از اینکه بدانند سرزمین هایی که اینها خود را متصل به آن می دانند اولا" در اصل متعلق به ایران بوده اند و سلسله ای از همزبانان خودشان آنها را تقدیم به دشمن کرده اند.ثانیا" در دنیا این روسهای عزیز معروف به چند چیز هستند که یکی از آنها خائن بودن است.تقریبا" هیچ احمقی در دنیا روی قول و قرار خود با روسها حساب نمی کند.نمونه کوچکش هم در سواحل خلیج فارس سالهاست که خاک می خورد.نیشخند

یکی از دردآورترین صحنه هایی که تا به حال دیده ام اهتزاز پرچم های ترکیه در استادیوم آزادی هنگام بازی تراکتورسازی و پرسپولیس در دو فصل پیش لیگ برتر بود. ناراحت باورم نمیشد که حماقت یک جماعتی تا این حد باشد.البت به خوبی می دانم که این بندگان خدا ساده لوحانی بیش نیستند.از همان قماشی که وقتی سر اولین پنج هزار تومانی ها در آذربایجان در آمد همه یا آن را آتش زدند یا از گرفتن آن خودداری کردند.چرا؟ چون روی آن حدیثی از پیامبر (ص) نقل شده که در مدح مردمانی از فارس است. قهقهه یا از همان قماشی که به خاطر یک کاریکاتور ریختند در و پنجره های اموال خصوصی یکدیگر را پائین آوردند.جالبترین خبری که دستم رسید این بود که در یک ولایتی از آذربایجان مقامات ملت را توجیه کرده بود که به اموال دولتی و خودشان کاری نداشته باشند.بیایند و اعتراض کنند و نامه بنویسند.یک مقام دولتی دیگر در یک ولایت دیگر یک بسته برای مقامات آن ولایت فرستاد.فکر می کنید چه چیزی بود: یک قطعه از لباس های زنانه.به معنای اینکه تو مرد نیستی.خجالت

از خودبزرگ بینی ذاتی ایرانی ها قبلا" نوشته بودم.اینکه فکر می کند که مردمان برگزیده روی زمین هستند و کل 7 میلیارد جمعیت جهان اشتباه می کنند و این 1 % در تمام زمینه ها درست می گویند.جالب این است که همین ها درون مرزهای خودشان، خودشان را هم قبول ندارند.

اخیر کمتر وقت کرده ام که تلویزیون ببینم.اما چیزهای جالبی دیده ام.در یک مسابقه ی ساده تلویزیونی که بین طرفداران فوتبال بود تراکتورسازی زیاد رای نیاورد.یعنی به اندازه استقلال و پرسپولیش رای نیاورد.طبیعی هم هست.جنجالی به پا شد بیا و ببین.تهمت و فحش بود که نثار فردوسی بود بیچاره میشد که در نتایج دستکاری کرده.آن فلک زده هم آخر سر مجبور شد که با کلمات ترکی از خودش دفاع کند.هنوز هم که هنوز است مصاحبه های طرفداران تراکتور به عنوان موضوعات خنده دار بین ملت جابه جا می شود:

"در دنیا اول تراختور است.نه اول ریال مادرید بعد تراختور."  خنده این جالبترینشان بود که تا مدتها باعث انبساط خاطر ملت بود. در همان زمان ها یکی از همکاران ترکمان گیر داده بود که در دنیا اول چینی ها هستند و بعد از آن ترکها.یک شمالی مارمولک هم داریم که مدعی بود شمالی ها در دنیا تعدادشان از همه بیشتر است.دلیلشم این بود که چند تا کشور ترک دارند اما تمام کشورهای دنیا شمال دارند. نیشخند آخرین مسابقه پیام کوتاه هم این هفته برگزار شد و دقیقا" مشخص شد که طرفداران تراکتور در ایران چقدر هستند.

اخیرا" هم که مدیران تراکتورسازی کوچکترین اشتباهات فوتبالی را به ملت و مردم آذربایجان تعمیم می دهند و وانمود می کنند که در تهران یکی دارد حق آنها را می خورد.این وا‍ژه تهران هم که برابر است با یک چیزی در مایه های فحش ناموس.درست به همین دلیل است که اشتباه ساده ی یک داور را 10 بار در اسکوربورد ورزشگاه پخش می کنند.به خاطر تهییج ملتی که در سرمای زیاد به آنجا رفته اند.آن وسط یکی نیست که به این بدبخت های بیچاره بگوید اگر اینها به فکر شما بودند که بعد از سه فصل 4 تا اتوبوس بین ورزشگاه و شهر قرار می دادند که شما انقدر عذاب نکشید.یا این بازیکنانی که انقدر گلویتان را برایشان پاره می کنید چندتایشان آذری هستند یا اصلا" ترکی بلدند حرف بزنند.یا سربازند و یا به عشق پول و امیر خان آدمده اند.ناراحت

بامزه تر از همه این است که اصولا" در حکوکت ایران پس از انقلاب بیشتر پستهای دولتی اختصاص دارد به همین غیور مردان آذری.به خصوص در 22 سال اخیر.یعنی تمام محرومیتی که این عزیزان دل دارند می کشند از دست همشهریان خودشان است نه بقیه ی ملت.منتظر

ای کاش به جای اینکه گلوی خودمان را با ادعاهای واهی و احمقانه پاره کنیم کمی به این چیزها می اندیشیدیم:

-از فاتحین همیشه سربلند تاریخ سردار اسعد بختیاری لر بود که با ورود نیروهای به تهران به استبداد پایان داد.سردار جان کجایی که در ولایتت مردمانی هستند که انگشت ندارند.به خاطر اینکه بی شرف هایی آن ها را جزو آدمیزاد حساب نمی کنند و باید شبیه کماندوها عرض یک رودخانه را طی کنند که کجا بروند؟ مدرسه.گریه

-شرف یک بنا و یک نجار بسیار بیشتر از دولتمردانی بود که خیلی راحت سرزمین های کشور را تقدیم دولت روس کردند.به همین دلیل است که تا تاریخ تاریخ است نام باقرخان و ستارخان بر تارک آزادی خواهان ایرانی خواهد درخشید.این آدمها هستند که باعث شدند آذربایجان به عنوان قبله آزادی خواهان ایرانی در تاریخ ثبت شود نه نان به نرخ روز خوری مثل قوی ترین مرد جهان یا هوچی گری مثل گلزن ترین مرد جهان که کوچکترین نشانی از یک آدم تحصیل کرده را ندارد.از لباسش یا لحن حرف زدنش.هنوز فراموش نکرده ایم که همین ها بودند که با رفقای بوی خوش خدمت به خدمت ساپیا جان در آمدند و یکی شد معاون وزیر ورزش و آن یکی که بزرگترین افتضاح دوپینگ تاریخ در پرونده اش ثبت شد از مربی گری به ریاست فدراسیون برگزیده شد.

-این یک مرد ساده پوش به نام میرزاکوچک خان بود که ابهت روسها را در ایران شکست و در آخر به خیانت یاران خود عرصه را واگذار کرد نه یک فوتبالسیت که نام جادوگر را به یدک می کشد.هرچند که واقعا" شرف دارد و پای حرفش می ایستد.

-این مردان بی نام و نشان خوزستانی بودند که 36 روز تمام یه شهر را در مقابل حمله دشمن کاملا" مجهز سرپا نگه داشتند.آنهم با 4 تا برنر و کلاشینکف.آن وقت یک حکومت ظرف 15 روز کل مملکتش را به بیگانه داد.

-این مردمان محروم و بیچاره بلوچ هستند که با کمترین امکانات زندگی می کنند اما هنوز هم خودشان را ایرانی می پندارند.مژه

ای کاش می دانستیم و می دیدیم که در همین جزایری که خیلی سرشن ادعا دارین ایرانی ها با بدبختنی زندگی می کنند و اماراتی ها در ناز و نعمت.راستی کسی می داند که در آنجا پرچم یک بیگانه در اهتزاز است؟

+ بی سرزمین تر از باد ; ۱٠:٠۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱۱/۱٥
    پيام هاي ديگران ()   

شاد نوشت

امروز عصر دلی رو شاد کردم.لبخند

خیلی خوشحالم.لبخند

اومدم خوشحالیم رو با شماها هم قسمت کنم.هر چی باشه شماها بهترین دوستای من هستین.لبخند

+ بی سرزمین تر از باد ; ۸:٤٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱۱/۱٠
    پيام هاي ديگران ()   

اسکلانه نوشت

 

ظهر ساعت 1 تو کارخونه:

بعد از کلی سر و کله زدن تو اداره بیمه و مالیات اومدم کارخونه.

من: چه خبر بود صبح؟ کی زنگ زد؟ برادر رئیس: یکی زنگ زد گفت پول واریز کردین یا نه.

من: کی بود؟اون: نمی دونم.من: از کدوم شرکت؟اون: یادم نیست.من: ای بابا.

بعد از دو دقیقه که تماس تلفنی با یه شرکتی گرفتم و حسابی با مسئول فروششون دعوا کردم که کی نمونه های ما رو میدین.طرف هم گفت که صبح با برادر رئیستون حرف زدم و بهش گفتم.منم کلی خجالت کشیدم و از خانومه مذکور عذر خواهی کردم.و اما بعد:

من: یه خانمی صبح زنگ نزد؟ اون: چرا.خوب شد گفتی.من: کی بود؟ اون: نمی دونم. من: از کدوم شرکت؟ اون: یادم نیست.من: خوب نباید بپرسی؟ اون: چرا.یادم رفت بپرسم.من: ....منتظر

نیم ساعت بعد:

مسئول خانمها: آقای مهندس جعبه های بسته بندی تموم شدن.چی کار کنیم؟

من: الان موقع ناهار اقایونه.چرا صبح نگفتی؟

مسئول خانمها: به برادر آقای رئیس گفتم.تا حالا نیاورده.

من: این راست میگه که صبح بهت گفته؟

اون: آره.اونو از صبح یادم رفته.

من: ...منتظرمنتظر

عصر موقع برگشتن به خونه:

من: قالبی که دیروز گفتم رو بسته بندی کردین؟ اون: نه یادم رفت.من: خوب بکنین.تا یک ربع دیگه بریم و بفرستیم که بره قالب رو.اون: باشه.

نیم ساعت بعد:

من: بچه ها قالب رو بزارین تو ماشین.بچه ها: کدوم قالب؟ من: همونی که مهندس بسته بندی کرد. بچه ها: کدوم بسته بندی؟ من: مگه نگفتی قالب رو بسته بندی کنن؟ اون: نه.یادم رفت. 

چند دقیقه بعد.در حال سوار شدن به ماشین:

اون: بیستاب این سوئیچ منو ندیدی؟ من: چرا روز میز برادرت جا گذاشته بودی.بیا. اون: بزار برگردم موبایلم رو بیارم.من: نمی خواد .بیا.روز میز من جا گذاشته بودی. وقتی میخواست سوار ماشین بشه: دزدگیر کو؟ من: بیا .رو میز حسابدار جا گذاشته بودی.!!!!!!!!!!!! کلافه

در راه منزل:

من: ببین کیک میخوری؟ از صبح اشتها نداشتم.اون: بدم نمیاد.البته گلوم خشکه.من: چرا؟ اون: نمی دونم. من: ببینم روزه بودی افطاری چایی خوردی؟ اون: آهاااااااااا.باریکلا. همینه دلیلش.یادم رفته افطار کنم. من: ببین ... جون خیلی خاطرخودت و برادرت برام عزیزه اما خدائیش به روح اعتقاد داری؟نیشخند

فردای اون روز.صبح ساعت 9:

تلفن زنگ خورد و من طبق معمول با سلام جواب دادم.از اون ور خط یکی شروع کرد به غر زدن.از اونجائیکه سلام نکرد فهمیدم که خانم رئیسه:

اون: ببینم چرا وصول بدهی های شرکت ... رو پیگیری نکردی؟ من: اونو که دیروز صبح خودتون گفتین شخصا" پیگیری می کنین.اون: خوب تو چرا به من یادآوری نکردی؟ من: واقعا" معذرت میخوام.قول میدم تکرار نشه.قهقهه

ظهر.هنگامی که رئیس وارد شدن:

ایشون: این ماشین واسه کجا داره بار میزنه؟ من: برای شرکت .....ایشون: مگه قیمت جدید رو قبول کردن؟ من: نه.اما دیروز خودتون گفتین بفرستین براشون. ایشون: نه.اشتباه میکنی.حتما" یه شرکت دیگه ای بوده. من: مگه تو ایران به جز این شرکت کس دیگه ای هم از این محصول میخره؟متفکر

بعد از ظهر.طی تماس تلفنی با کمک حسابدار جدید شرکت:

حسابدار: آقای مهندس من اسناد شما رو ازاول سال چک کردم.متاسفانه تو فاکتورها دو تا اشتباه داشتین.یه جا به جای صفر ممیز زدین.یه جا هم اسم خریدار رو فراموش کردین بنویسین.

من: ببخشید امشب از روشون 10 بار می نویسم. نیشخند راستی چند تا فاکتور بوده؟ حسابدار: 127 تا.من: خوب با توجه به اینکه کار من حسابداری نیست و کلی هم روزا کار دارم اگه اشتباه انسانی رو هم در نظر بگیرین فکر کنم خوب بوده.حسابدار: خیر. حسابدری نباید توش اشتباه باشه. من: عذر می خوام.ایشالا شما کارها رو سر و سامون میدین.حسابدار: من که فاکتور نمی زنم.لطف کنین بگین کی میزنه؟ من: خانم .... .ایشون میزنن.(اسم صاحب کارخونه فقید کناریمون).حسابدار: میشه باهاشون حرف بزنم؟ من: الات تو حیات نیستن.بگین آقای مهندس خودشون باهاشون حرف بزنن. قهقههنیشخند

عصر موقع رفتن در مقابل کابوس من(همون برادر رئیس):

من: ببین رئیس جون فردا باید بریم قالب ... رو از کارگاه مهندس ... بیاریم و تست ازش بگیریم.اون: چیو؟ من: قالب ... .اون: از کجا؟ من: کارگاه مهندس ... .اون: کی؟ من: بابا فردا.اون: خوب چه کاریه؟ من: گریه منم همین نظر رو دارم.بیا یه زنگ بزن برادرت بگو بیستاب داره گل واژه میگه. عصبانی اون: بابا.این حرفای زشت چیه میزنی؟

من: گل واژه.کلامیه که وقتی آدم خجسته میشه به زبان میاره. گریه اون: بی خیال مهندس جون.شبهای عزیز کسی از این حرفا نمیزنه.من: لااقل پولمو بده.اون: پول چیو؟ 

من: ‌.... .بییییییییییییییییییبگریهگریه

 

پ ن: این اتفاقات کاملا" و با تمام جوانبش رخ دادن.شک نکنین.

+ بی سرزمین تر از باد ; ٦:۱۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱۱/٦
    پيام هاي ديگران ()