آخر خط

اصول نوشت

اصول،اصول هستند وهمیشه باید به آنها پایبند بود حتی اگر ظاهری بسیار تلخ و ناگوار داشته باشند.اما ... .

امروز همین اصول یکی از تلخ ترین صبح های جمعه را رقم زدند و من باز هم دل بریدم و رفتم.آمادگی خوبی بود برای دل بریدن بعدی.اما... .

مطمئنم که کاری درستی کردم.اما... .

 چیزی از ته دل فریاد می زند:

لعنت به این اصول، که باز هم تو را از دوست داشتنی هات جدا کردند.

 

پ ن: کسی می داند که چگونه می توان بر طالع غلبه کرد؟

+ بی سرزمین تر از باد ; ۱:۳٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱٠/۳٠
    پيام هاي ديگران ()   

عوض نوشت

طبق معمول همیشه عصر جمعه در حال دلی دلی کردن تو کوه بودم.چند دقیقه ای منتظر یکی از دوستان بودم که نیومد و خودم راه افتادم و قرار شد تو یه جایی از مسیر به من برسونه خودش رو (که عمرا" نرسید).قبلش هم توی یه فضا و هوای مطبوع پیش چند تا از دوستان یه جلسه ای رو تشکیل داده بودیم.با ذهنیتی که از این جلسه داشتم و هزار فکر دیگه ای که راجع به ترک محل کارم تو سرم می گذشت داشتم قدم میزدم و از عصر زیبای زمستانی حالش رو می بردم که یهو یه چیزی دیدم.یعنی یه نفری رو دیدم.اولش به خودم گفتم یحتمل اشتباه می کنی بیستاب.این دوره زمونه همه ی دخترا یه مدلی هستن.اینم حتما" اونی که تو فکر می کنی نیست.

اما خوب دقیقا" خودش بود.هیچ پسری تو این مواقع اشتباه نمی کنه.دوست دختر یکی از دوستام که کارشون به خواستگاری و این حرفا هم کشیده با یه پسر دیگه ای در حال حشر و نشر بودن.یه چند وقتی از این رفیق خودم بی خبر بودم اما فکر نمی کردم ییهو از هم جدا شده باشن.به عمد خودم رو توی مسیر اون دو تا انداختم و ادای اینکه حواسم به کار خودمه رو درآورم.درست تو فاصله 2 متری عینک افتابیم رو برداشتم و به دختره سلام کردم.اول جواب سلامم رو داد و بعدش انگاری که جن دیده یهو زل زد به من.رنگش پریده بود.پسرک هم مث لتمام بچه های این دوره زمونه تیریب غیرت و این حرفا برداشت که چه خبره؟ خیلی مودبانه و لفظ قلم باهاش حرف زدم و آخر سر هم گفتم که سلام به خانواده برسونه.برای اینکه اگه خواست بامبولی جور کنه واسه پسره یه راه فرار داشته باشه.کلا" چند ثانیه با هم حرف زدیم و خداحافظ.

وقتی برمی گشتم کارد می خوردم خونم در نمی اومد.رفیقم نیومده بود.منم سر کار بودم انگاری.کم کم وارد میدون درکه که شدم دیدم اس ام اسش اومد.سلام و علیک کرده بود و می خوایت باهام حرف بزنه.منم جواب دادم که الان نمی تونم. بعد از چند دقیقه اس داد که بابا این طور که من فکر میکنم نیست و این آقاهه صرفا" یه دوست معمولی خونوادگیه و یه تار موی دوست من رو هم به 100 تا از  اینا نمیده.جوابش رو ندادم.تا اینکه با گوشی برادرم بهش زنگ زدم و گفتم که مسائل خصوصی ملت به من ربطی نداره.

اما اصل قضیه چیز دیگه ای بود.این دوست ما نیز یه مقدار زیادی به دخترا علاقه داره. به ه.مین مناسبت دقیقا" تو روزهایی که دوست دخترش نمی اومد سر قرار دست یکی دیگه رو می گرفت و با خودش اینور و اونور می برد.بارها بهش گفته بودم نکن.هی فکر می کرد زرنگه.به شوخی هم می گفت امر خیر می خوام انجام بدم.

حالا کسی که دوست داشت دستش تو دست یکی دیگه بود.هر چی دختره اس زد جواب ندادم.نمی خواستم یه آتویی هم ازمن تو دستش باشه

به راحتی یه پیام یا زنگ می تونه اعتبار یکی و نشون بده و  بشه مایه اخاذی ازش. مام خوب دیدیم دست ملت این چیزا رو.

فرداش به این رفیق پدر سوخته مون زنگ زدم.از حال دوست دخترش که پرسیدم بهم گفت که خوبه حالش و یحتمل تا چند ماه دیگه عقد هم می کنن.یه لحظه زبونم اومد بچرخه که خره داره سرت کلاه میره که بی خیال شدم.حقش بود که این طوری مورد خیانت واقع بشه.نمی گم خوشحال بودم .اما خیلی هم ناراحت نبودم.از قراره معلوم اینا عصری با هم دعواشون شده بود.دختره با یه پسر دیگه همراه شده بود و پسره هم قابل حدس بود که چی کار کرده.

خدائیش دم خدا گرم که دنیا رو  داره مکافات کرده.لبخند

+ بی سرزمین تر از باد ; ۱۱:۳٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱٠/٢٠
    پيام هاي ديگران ()   

بد من های مثبت

نمی دونم چه سریه که خیلی از ماها همیشه دوست داریم چیزی غیر از اون چیزی که هستیم دیده بشیم؟ گاهی اوقات این به خاطر حس فرصت طلبی آدماست که خوشون رو طوری نشون میدن که پیش روی دیگران خوب جلوه کنند.اما جالب ترین قسمت قضیه بر می گرده به اونجا که خیلی از اوقات خیلی از آدما دوست دارند منفی دیده بشن.

این اخلاق رو این اواخر در خودم کشف کردم.یعنی من کشفش نکردم.یکی از همکارام چند روز پیش در جواب همکار دیگه ای که گیر داده بود به مرخصی ندادنای من و سخت گیریای گاهی گداری گفت: نگاه نکن به تشرای چند وقت به چند وقتش.مهندس خیلی هم دلسوز و مهربونه.فقط نمی دونم چرا گاهی وقتا دوست داره بقیه فکر کنن غیر از اینه.اون صحنه رو با شوخی ترک کردم.اما عصر که تو مسیر برگشت به خونه بودم دقیقا" ذهنم به این مشغول بود که چرا وقتی برآیند رفتارهای بیرونی ما طوری هستش که جلوه ای مثبت از ما جلوی چشم دیگران داره خودمون دوست داریم غیر از این باشه؟

الان که در حال نوشتن این پست هستم چند نفر از اطرافیام دقیقا" جلوی چشمم هستن.یادمه یه بار در جمع دوستانه ای بودیم.یه بنده خدایی که تو خوردن پرهیز می کنه به یکی از رفقا گفت که غذای تند دوست نداره.اونم به شوخی بهش گفت: بابا تو دیگه چقدر مثبتی،فلفل هم نمی خوری؟ شوخی اینا رو بزاریم کنار حرفهای یه دوست دیگه برام جالب بود: من حالم از بچه مثبتا به هم می خوره. از اونجائیکه کلا" من توی برخوردهام با آدمها دقت می کنم یه چیزی برام جالب اومد.اینکه خود اون دوست هم یه بچه ی مثبتیه.حالا درسته که گاهی اوقات یه کارها و شیطنتایی هم می کنه اما به طور کلی خیلی خیلی ساده و مثبته.خیلی دوست داشتم ازش بپرسم که چرا از این حالت به اصطلاخ مثبت بودن بیزاره؟

چیزی که به ذهن من میرسه اینه که ممکنه این مدل آدمها به واسطه ی صداقت خودشون ضربه هایی خورده باشن.به همین خاطر دوست دارن که در نظر بقیه منفی دیده بشن.

راستی این حس انتقام از چیه؟

قابل توجه ... .

+ بی سرزمین تر از باد ; ۱۱:۳٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱٠/۱٤
    پيام هاي ديگران ()   

خداحافظی شیرین

امسال آمدن پائیز را در دامان جنگلش شروع کردم.به نیت خوش یمن بودن و برکتش.و چه پر برکت هم بود پائیز امسال.کمتر کسی حدس می زد که پائیز امسال توام باشد با این همه بارش و خیر و برکت.باز هم او بزرگواریش را به ما خلق نا سپاس ثابت کرد.

وقتی ابر و باد و مه و خورشید و فلک دست در دست هم دهند تا کسی به یک مسافرت برود،خواهد رفت. وقتی که دلگیر از جر و بحث با همکارانم آخرین روز کاری هفته را با ناراحتی تمام کردم اصلا" برایم متصور نبود که این جنگ پایانی که با پیروزی من تمام شده بود بهانه ای خواهد بود برای قبول پیشنهاد دوستان عزیزتر از جان برای رفتن به مسافرت،آنهم در آخرین روز پائیز.شاید اگر آن دعوا نبود به هیچ وجه امکان گرفتن مرخصی هم برایم پیش نمی آمد.اما خوب، پیش آمد.

پیشنهاد سفر فی نفسه آنقدر وسوسه انگیز هست چه برسد به اینکه بهانه اش یلدا باشد و مهمتر از همه مقصد هم جایی باشد که تو قسمتی از وجودت را در آنجا گم کرده ای و سالهاست که محمل به محمل به دنبال آن زار می روی و ... .می دانم اما روزی خواهم یافتش.

اعتراف می کنم که هرگز دنبال آرامشی که دیگران در جستجوی ان زندگی می کنند نبوده و نیستم (و امیدوارم که هیچ گاه هم نباشم) اما وقتی قدم اول را در راه کویر بر می دارم یک حس غریبی به سراغم می آید.هر جایی و مکانی برای خودش یک سطحی از انر‍ژی دارد.این انرژی برای برقراری رابطه با دیگران ساطع می شود. (1)  یادم است یکی از دوستانم که غواص است روزی می گفت دریا یک اکو سیستم زنده است.دقیقا" با تو ارتباط برقرار می کند.درست به همین دلیل است کسانی که در مجاورت دریا زندگی می کنند بعضی از روزها می گویند امروز حس خوبی ندارند یا امروز حس دل به دریا زدن دارند.وقتی به نزدیکی کویری می رسم بوی آن را به خوبی تشخیص می دهم.خود خودش است.جالبترین نکته ای که برای خودم هم وجود دارد و شاید باور کردنش سخت باشد برایتان این است که در کویر تمرکزم در ارتباط با دوستانم دچار اختلال می شود.خیلی آرام می شوم.انگار شنهای کویر چیزیست که یک حس خاصی را منتقل می کنند.چیزی مثل کم ارزش بودن خیلی از مسائلی که در طرافم رخ می دهد.

اما شاه بیت دیدن کویر چیز دیگریست.گرچه آسمان بخشنده آن سبدی از ستاره ها را بی منت در دامانت می گذارد اما معجزه ای که هر روز رخ می دهد و شاید خیلی از ما از آن غافلیم در آنجا به بهترین شکل نمود دارد.طلوع خورشید ((بهت برانگیز ترین)) منظره ای است که می توانم زندگی درکش کنم.آنقدر زیبا که نمی توانم اشکهایم را پنهان کنم.توصیفش هم برایم ورای حد تقریر است.

به هر حال امسال خداحافظی با پائیز بخشنده همراه شد با به جشن نشستن فرا رسیدن یلدا را در کنار دوستان در کویر دوست داشتنی.امیدوارم که فلسفه این تغییر را در چرخ گردون درک کنیم تا بیشتر با هم بودن و دوست داشتن را تجربه کنیم.شاید آن روز برکت باز هم به زندگی هایمان بر گردد.

 

(1): یادمه یه بار تو وبلاگ دوست خوبم زهره یه مطلب در رابطه با انر‍زی ای که ممکنه مکاانها به آدمها بدن خوندم.اما الان هر چی زور زدم پیداش نکردم.لذا از همین مکان (از نوع مقدسش البت) از ایشون خواهش می کنم که من رو به اون پست دوباره وصل کنه تا منظورم رو خوب بتونم ادا کنم.

مرسی زهره جان لبخند

(2): الان پیداش کردم نیشخند

http://zohrehmahmoudi.blogfa.com/post-214.aspx

+ بی سرزمین تر از باد ; ٥:٢٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱٠/٢
    پيام هاي ديگران ()