آخر خط

حلالیت نوشت

خانمها نرین.آقایون نرین.جون مادراتون نرین.بی خودی وقت خودتون رو کنار خونه خدا تلف نکین اگه نمی تونین پا روی کبر خودتون بزارین.به جان خودم ثواب نداره که هیچ به قول پدرم ترکه رو هم واسه خودتون به جون می خرین.

یه دوستی دارم من که در نوع خودش آدم جالبیه.بسیار مهربون و مودب و با معرفته.اما یه خورده زیادی پر توقع هستش و زود رنج. یکی دو باری به تیپ و تاپ هم زدیم.هر بار هم من چیزی در جوابش نگفتم و خودش بعد از یه مدتی برگشت خورده و منم انگار نه انگار.بار آخری که برای چند هفته کات بودیم بدون اینکه  از یه موضوعی سردربیاره راجع بهش قضاوت کرد.منم ناراحت شدم و ... خلاصه بعدش که برگشت دیگه دوستیمون اون حالت قبل رو پیدا نکرد که نکرد.دختر دائیش پارسال مشرف شد به حق عمره.اینم نوبتش امسال بود و آخر این ماه بهش اعلام کرده بودن که باید بار و بندیل ببنده.کلی استرس داشت که ویزا می گیره یا نه و نمی دونم اونجا شلوغه یا نه و آره و اینا.بالاخره جمعه بهم اس ام اس زد که دوشنبه عازمم.دیروز عصر بهم زنگ زد که خیر خودش حلالیت بطلبه.اما انقدر سر من و خودش شلوغ شد که بی خیال شد و گفت شب زنگ می زنه.شبم دو باره اس ام اس داد که تا الان مهمون داشتیم و می دونم که از من خوبی ندیدی اما بیا و حلالم کن و از این موارد حال به هم زن که فقط تعارف هستش و بس.منم شوخی کردم که خوبه که فهمیدی تا حالا آدم بدی بودی.همین غنیمته. منم به یه شرط حلالت می کنم.یهو دوباره اون رگ زودرنجی توام با خودخواهیش زد بالا و شروع کرد.حالا هی من می گفتم بابا شوخی کردم اون گیر می داد که نه راسته.خلاصه که سرتون رو درد نیارم آخرش گفتم مگه نمی خوای من حلالت کنم.من به یه شرط حلالت می کنم.

از اینجا به بعدش جالب شد.خیلی جالب گفت که: خدا باید راجع به آدمها قضاوت کنه نه تو.؟؟؟؟؟

خوب منم با تعجب فراون پرسیدم که اگه پای خدا وسطه خوب بی خود از من حلالیت می خوای.اگه هم مطمئنی به خودت از طرف خدا که بی خودی می کنی میری.بیا و پولش رو بده به فقرا.

اونم خیلی جالب جواب داد که: میل خودته.می خوای حلال کن.می خوای نکن.

بگذریم که من موندم که همچین آدم مغروری رو حتی حاضر نیست از کسی که چند بار بهش پریده حلالیت بخواد حلال کنم یا نه الان دچار این تضاد هستم که با این همه غرور کجا داره میره؟

جون هر کسی که دوست دارین نرین.تو رو به خدای همون کعبه نرین.اگه نمی تونین از کسی که بهش بدی کردین حلالیت بگیرین نرین بی خودی.امروز مادر ازم گفت که اگه نوبت خودت بشه می فهمی.منم جواب دادم که من به قبر تمام ابا و اجدادم می خندم که اونورا پیدام بشه.به قول یکی از رفقا من یکی باید تو تلویزیون آگهی حلالیتم رو بزنم انقدر عمومیه.عمرا" نمی تونم به خودم بقولونم که با این همه آزاری که به ملت رسوندم برم سفر حج.

حالا به جز اون توجه کنین که مولانای عزیز کارتون داره:

 

ای قوم به حج رفته کجایید کجایید

 معشوق همین جاست بیایید بیایید

 معشوق تو همسایه و دیوار به دیوار

در بادیه سرگشته شما در چه هوایید

گر صورت بی​صورت معشوق ببینید

 هم خواجه و هم خانه و هم کعبه شمایید

 ده بار از آن راه بدان خانه برفتید

 یک بار از این خانه بر این بام برآیید

 

+ بی سرزمین تر از باد ; ۱٠:٠٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱/٢٩
    پيام هاي ديگران ()   

خریت

خیلی ناراحتم.واقعا" ناراحتم.یعنی گور پدر شعور.نمی دونم چرا ملت این دوره زمونه بعضیاشون انقدر کینه ای شدن که شعورشون رو هم به کمر بستن.

دیشب خانم رئیس جان دعوتمون کرد بریم خونه شون.تولد دختر کوچیکش بود.همونی که من عاشقشم.تا از کارخونه رسیدم و مهیای رفتم شدیم نزدیک 8 شب شد.وقتی رسیدیم دیدم که بچه های همه ی همسایه ها الا دو تا دختر رئیس ما توی حیاط جمعن و دارن بازی می کنن.اینم تا یادم نرفته بگم که رئیس جان با چند تا از دوستای قدیمش همه توی یه آپارتمان زندگی می کنن.رفقای 20 ساله ی همدیگه هستن.طبیعیه که خانمهاشونم باید با هم میونه ی خوبی داشته باشن اما به خاطر یه مسائل خاله زنکی که نمی دونم چیه این خانمها زدن به تیپ و تاپ هم و دو سه تایی به این خونواده ی رئیس ما قهر کردن.اون شب که من اونجا بودم لباس راحت تنم کرده بودم که بتونم قشنگ با این مارمولک بازی کنم.بعد از چنددقیقه که از ما پذیرایی کردن شاهزاده خانم از اتاقش اومد بیرون.نقاشی به دست.یه چند دقیقه ای پیش ما بود و بعد رفت که با بچه ی همسایه ی طبقه پائینشون بازی کنه.

پدر جان و رئیس جان شروع کردن به حرف زدن راجع به کار و سیاست که یهو صدای زنگ در اومد و گریه ی دختر کو

یکه. ما که بهت زده شده بودیم گفتیم نکنه بلایی سرش اومده.اما دیدیم سالمه سالمه. یه 10 دقیقه ای اشت گریه می کرد.معلوم بد که خیلی ناراحته.بعد از اینکه به زور ساکتش کردیم از شنیدن چیزهایی که می گفت مو به تنمون سیخ شده بود.

-بابا مگه من چی کار کردم که خاله ... با من بد صحبت کرد؟

ما هاج و واج مونده بودیم.رئیس جان که جونش واسه این دختره میره پرسید چطور مگه؟

-برای...(بچه ی همسایه پائینی) نقاشی کشیده بودم.می خواستم برم بهش بدم تا با هم بریم بازی کنیم.

چشممون به نقاشیش افتاد که معلوم بود کلی براش زحمت کشیده.

-خاله ... دست ... گرفت و گفت بچه های این ساختمون از شما خوششون نمیاد و باهاتون نمی خوان بازی کنن!!!!!!!!!!!!!

مگه ما چی کار کردیم؟

هیچ کس جرات نکرد به رئیس جان نگاه کنه.یه چند ثانیه سکوت برقرار شد.مادرش گفت: خوب بقیه بچه ها چی کار کردن؟

-هیچی اونا هم دیگه باهام حرف نزدن.

من یکی دیگه داشتم داغ می کردم.نتونستم جلوی خودمو نگه دارم: یعنی گور پدر خر.

به زور تونستیم گولش بزنیم و بردیمش تو اتاق و مشغولش کردیم.یه نیم ساعتی باهاش بازی کردم تا کم کم یادش رفت.از قصد بالا و پائین می پردیم و جیغ و داد می کردیم تا همسایه جان هم بشنوه.

موقع شام خوردن مادر جان من که همیشه کوتاه میاد گیر داد که بابا بفروشین برین.با این همسایه ها نمیشه اینجا زندگی کرد.

مهندس جان هم گفتن: کجا بریم؟ مگه هر جا آدم بره و با همسایه هاش به مشکل بخوره باید بفروشه بره؟ حالا گیریم خانم من با اون مشکل داره.این موضوع چه ربطی به بچه ی 5 ساله من داره؟چه ربطی به بچه 4 ساله اون داره.نمیگه این چیزا تو ذهن بچه ثبت میشه؟

خلاصه که اون شب کوفتمون شد.تا همین الانم ناراحتم.

واقعا" حد کینه و خریت آدمها تا کجاست؟

+ بی سرزمین تر از باد ; ٧:٥٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱/٢٥
    پيام هاي ديگران ()   

 

اواخر پارسال بود که چند نفر از نقاط مختلف ایران تماس گرفتن و از عمده ترین محصولمون ایراد گرفتن.بندگان خدا مصرف کنندگان نهایی محصول بودن که از غیر استاندارد بودنش شکایت داشتن.

قضیه از این قرار بود که در جریان نوسازی تجهیزت قالب این جنس عوض شده بود.سازنده ی قالب هم در لحظه ی آخر یادش رفته بود تو دو تا از قسمتها آخرین استاندارد رو رعایت کنه.همین باعث شده بود که یه مشکلی پیش بیاد که نه من و نه هیچ کدوم از پرسنل کارخونه تجربه ش رو نداشتیم.اصلا" حدس نمی زدیم که ممکنه یه روزی همچین مشکلی براش محصول پیش بیاد.وقتی که تمام سفارش یه کارخونه رو فرستادیم اونها بودن که به ما اطلاع دادن.البت مشکل خیلی حاد نبود.محصول قابل استفاده بود اما سخت شده بود کارکردن باهاش.

بعد از اینکه برگشت خورد به کارخونه رئیس جون دستور دادن که مستقیما" روانه ی بازار بشه محصول.اونجا مشکلی پیش نخواهد اومد.چند هفه ی اول مشکلی پیش نیومد تا اینکه ساعت 6 و خورده ای یه روز موبایلم زنگ خورد و یه نفر مصرف کننده اعتراض کرد.من که خواب خواب بودم.کلی طول کشید تا بفهمم قضیه چیه.اومده بهش بگم آخه ابله که ساعت 6 صبح می تونه یه چیزی رو پیگیری کنه که یادم افتاد مشکل ما بوده نه اون.اجازه دادم هر چی دلش می خواد بگه.تنها کاری که تونستم براش بکنم این بود که بره جنس رو تعویض کنه.اونجا اولین تلنگر رو خوردم.بعد از عید هم دوباره تو تعطیلات یکی دیگه زنگ زد و شکایت کرد.از یه گوشه ی دیگه ای ایران.بازم فقط تونستم همون کار رو براش بکنم.از شانس من شماره کاری من تو تمام اسناد و اوراق شرکت هست.روی جعبه های این محصول هم هست.همین باعث شده که من یکی از رکرود دارای شماره دادن تو کشور باشم با سالی نزدیک به 200 هزار کیس. از خود راضی

دیروز تصمیمم رو گرفتم.یا آمار از انبار گرفتم،یه دو دوستی زدم تو سرم و برگه ی ارجاع محصول رو امضا کردم.کلافه

رفقایی که تو صنعت کار رکدن می دونن که برگشت جنسی رو که کنترل کیفیت تائید کرده از انبار چه مصیبتیه.دوستان متعهد و اهل کتاب انبار به محض اینکه برگه رو دیده بودن سریعا" به رئیس جان زنگ زده بودن و گفته بودن که بدون دستور تو دارن تمام موجودی رو برگشت میدن.البت نیتشون خیر بوده.فقط می خواستن زیر آب بزنن.  خنده رئیس جون هم سوتی نداده بود و گفته بود برگشت بدین.خودم در جریانم.هنوز ماشین از انبار به سمت کارخونه نیومده بود که بهم زنگ زد و پرسید که قضیه چیه.منم تمام توانم رو به کار بردم و 124هزار تا پیغمبر رو واسطه کردم و شروع کردم به کزت بازی که بابا من 3 سال پدرم دراومده تا این جنس رو توی ایران جا انداختم.الان اگه مصرف کننده ی اصلی ازش راضی نباشه آبرومون میره و دیگه نمی تونیم با غول اصلیه رقابت کنیم.

تو پرانتز یه توضیح بدم که وقتی قراره که یه خبر بد رو به رئیستون بدین سعی کنین طوری بهش بگین که تهش پای سود مجموعه تون رو هم بکشین وسط.این مدلی خیلی کارتون بهتر پیش میره.(قابل توجه بعضیا که با رئیسشون مجل دارن) نیشخند

در ادامه کلی توضیح دادم که بابا فقط یه قسمت محصول ایراد داره و ما همون یه قسمت رو در میاریم و قالبهای قدیمی رو یه مدت محدودی ازش جنس می گیریم و با این قطعات دوباره مونتاژشون می کنیم.اینطوری کل محصول درست میشه و هیچی دور ریخته نمیشه حتی کارتنهای محصول.کم کم رئیس جون صداش باز شد و دستور داد که سریعا" این کار رو انجام بدیم.من ه خودم کار رو شروع کرده بودم به انجام دادن یه پلتیک دیگه زدم و گفتم: 3 روز.فقط سه روز وقت بدین بهمون.خودم عقب افتادگیش رو توی اردیبهشت جبران می کنم.

به این ترتیب اولین آزمون چند سال اخیر رو پاس کردیم.منم خیلی خوشحالم.

همیشه حق با مشتریست.  لبخند

+ بی سرزمین تر از باد ; ۸:٢۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱/۱٩
    پيام هاي ديگران ()   

سربازی نوشت (2)

از اونجائیکه 30 نفر رای دادن که ادامه بدم داستان رو منم به احترام دموکراسی این کار رو می کنم.

بعد از عید

بعد از عید کم کم مجبور شدیم بریم سر بعضی از کلاسا.منم که حوصله نداشتم به انواع و اقسام حیله ها متوسل میشدم که نرم. کار به جایی رسید که یه روز خبر دادن از تهرون دارن میان بازدید اینا.منم رفیقای خودم رو همه رو خبر کردم و گذاشتمشون سر یه دوراهی: یا کلاس یا توالت شستن به مدت 2 -3 روز.طبیعتا" همه راه دوم رو انتخاب کردن.طوری برق میزد سرویسهای بهداشتی که فرماندهی پادگان هم باور نمیشد.وقتی اومدن آسایشگاهها رو دیدن دیگه باورشون نمیشد.حتی گل و گیاههای جلو اسایشگاه رو هم مرتب کرده بودیم . یه کانال آب رو بعد از 15-16 سال باز کردیم.یکی دو تا دستشوئی رو هم باز کردیم که سالها بود بلااستفاده بود و از هر کدوم یه فرغون خاک آوردیم بیرون.بعد از اینکه بازرسین همه در حال کف کردگی مزمن از اونجا رفتن یهو خبر اومد که گروه نظافت باید برن دفتر فرماندهی پادگان.کسایی که سربازی رفتن می دونن این یعنی چی.منم علیرغم همه ی فشارها و خواهش و تمناها با همون لباسهای گل گشاد که الان گشادتر هم شده بود رفتم.طرف کلی ازمون پذیرایی کرد و قدردانی و این حرفا.اون وسط یه سئوال پرسید:

شما چطور کف و دیوار آسایشگاه رو با وایتکس شستین.اونجا که راه آب نداره؟ چقدر مرخصی تشویقی گرفتین؟ منم خیلی راحت جواب دادم: با آفتابه آب ریختیم رو دیوارها.کف رو هم با تی لاستیکی شستیم.راه آب هم نبود مجبور شدیم با خاک انداز همه رو بریزیم توی تشت و بریم بیرون خالی کنیم.در ضمن ما تهرونی هستیم.مرخصی به چه دردمون می خوره اینجا؟ طرف باورش نمیشد. فکر کنم دوره های بعدی ما تا سالیان سال فقط بهمون فحش بدن که چه راهی گذاشتیم جلوی پای اینا.

همین خوش خدمتی که به بهانه ی در رفتن از کلاس بود باعث شد که چند روز بعد جون سالم در ببریم.یه شب بیکار بودیم.هیچ تفریحی دیگه نمونده بود بکنیم.تصمیم گرفتیم بعد از خاموشی حمله کنیم به آسایشگاه اونوری و یکی از سربازایی که 160 سانت قد داشت و خیلی زر زر می کرد رو بدزدیم و ببریمش یه بلایی سرش بیاریم.یه چند روزی بود که به خاطر مانور به 60 نفر اول اسلحه داده بودن.ساعت 11 بود که نگهبانامون رو با سیگار تطمیع کردیم و رفتیم اونور.6 نفر بودیم.خیلی راحت پتو رو دورش پیچیدیم و دهنشم گرفتیم.آوردیمش بیرون و انداختیمش توی یه حوض پر از آب.خوب معلومه دیگه.بعدش در رفتیم.تو اون هاگیر واگیر یکی که اومده بود مرد بشه وقتی ماها رو دیده بود که با اسلحه اومدیم اونجا از ترس جیغ زده بود و خودش رو هم خیس کرده بود.همین موضوع باعث شد که کار به بالا مالاها بکشه.فرداش آدم فروشها هم قبل ازاینکه سرویس روسا نگه داره خبر رو بهشون داده بودن.به همین دلیل به مدت نیم ساعت همه رو هی بشین و پاشو بردن.من که پام درد می کرد و از اول همه می دونستن معاف شدم.به جز من 3 نفر دیگه از عاملین فتنه هم که بر حسب اتفاق همون گروه نظافت کننده می شدیم معاف شدن.باور کنین تا یه روز روم نمیشد به کسی نگاه کنم.

کم کم که با رئیس روسا ریفیخ شدیم یه روز دعوتمون کردن به شام تو یه رستوران خوب توی شهر.مام رفتیم.(همون گروه نظافت کننده) اونجا دیدم رفتن فلیون آوردن و به زور گیر دادن که باید قلیون بکشین.منم که به دود و دم کلا" حساسیت دارم مونده بودم چه غلطی بکنم که یهو برادرم زنگ زد بهم.منم یهو شروع کردم به عزیزم گفتن و قربون صدقه ش رفتن.برادر بزرگم خیلی تیزه و قضیه رو گرفت و ادامه داد.منم وانمود کردم که دارم با نامزدم حرف می زنم و بهش قول دادم که طرف دود و دم نرم.و به این وسیله از شر دود و دم رها شدم.

هفته ی آخر:

تمام وسایلمون رو جمع و جور کرده بودیم.روزای آخر خیلی اذیت کردن.تو بارون بردنمون میدون تیر.ما همه ادای منگولا رو درآوردیم و پائین ترین امتیازها رو گرفتیم.ولی یکی بود که آخرش بود.تمام تلاشش رو کرد اما از 39 تا تیر موفق شد 5 تاش رو به سیبل بزنه.تو حالت نشسته بود که یهو فهمیدم امتیازم به هفتاد داره میرسه.رنگم پرید.من همش 3 تا تیر رو تو سیبل زدم.همه رو تو کوه خالی کردم.اگه هر سه تاش رو هم وسط زده بودم باز میشد 30 امتیاز.وقتی رفتیم جلو و سیبل خالی نفر کناریم رو دیدم فقط شانس آورد که تو اسلحه م گلوله نبود.مرتیکه ی کور هر چی تر داشت خالی کرده بود تو سیبل من.اونام گیر دادن که چطور تو حالت خوابیده امتیازت کم شده.مگه حرف تو سرشون می رفت. انقدر پوکه کش رفته بودیم که تا می گفتن یه پوکه گم شده 10 تا پوکه رو میشد یهو. قیافه ی طرف دیدنی بود.یارو خودش یه پوکه رو کش می رفت و می خواست ماها رو اذیت کنه.خبر نداشت که ماها همه پیغمبر زاده ایم و دزدانی زبردست.

تو لجن هم بردنمون مانور.البت من چون امدادگر بودم معاف بودم و برانکارد رو عین گیتار به سر دوشم آویزیون می کردم.

برق آسایشگاه رو قطع می کردن و خلاصه هزار تا مشکل.اما بدترین این بود که روز وفات پیغمبر رفقا به سرشون زد که ورق بازی کنن.همین باعث شد که دومانمون به باد بره و در حد مرگ اذیت بشیم.از اونجایی که من خوش شانس بودم اولین نفری که بهش گیر دادن من بودم.می دونین که این سنتی هستش که از ابتدای تحصیل همیشه همراه من بوده که هر کی هر کاری می کنه می اندازه گردن من.کلی قسم و آیه که بابا من نبودم.طبیعتا" گیر دادن که کیا بودن.منم گوشی مبایلم رو سند قرار دادم که بابا اون روز من از صبح این همه زنگ زدم و زنگ خور داشتم.خوب اون بندگان خدا نمی دونستن که گوشی من تلفن عمومیه و همه باهاش زنگ می زنن. بنابراین بی خیال من شدن.

اینم تا یادم نرفته بگم که من هیچ وقت سر صبحگاه نمی رفتم.اما تعجب می کردم که چرا بچه ها انقدر مشتاقن که برن سر مراسم. آخرای دوره بود که یه روز دل زدم به دریا و بچه ها رو گذاشتم سر نظافت و خودم رفتم صبحگاه.اونجا متوجه شدم که رفقا چون تو میدون فقط خودشون هستن به جای سرود ملی هر چی دلشون می خواد میخونن.روزی که من رفتم این گوریل اولی هوس کرده بود که ابی بخونه.انصافا" صداش هم بدک نبود.و من فهمیدم که چه عیشی رو از دست می دادم.

شب آخر

شب آخر دیگه آخر کرم ریختنشون بود.خیارشورای غذا رو انگار از اشغالی خریده بودن و بهمون داده بودن.در حالی که از حمام اومده بودیم و بارون هم می اومد برق آسایشگاه رو قطع کردن.آمار رو گرفتیم که می خوان امشب تا صبح زاق سیاه ما رو چوب بزنن که کسی بیدار نباشه و مراسم خاصی رو اجرا نکنه.آخه زدن و رقصیدن باب هستش تو شب آخر.مام عین بچه های خوب خودمون رو زدیم به خواب.(البت به زعم اونا). اون شب به افتخار رفقا دومین پست خدمتم رو دادم.(اولیش شب اول خدمت بود) عین قرقی تا صبح بیدار بودم و جای همه امضا کردم و حواسم بود که کسی از دور نیاد.هر کی نزدیک میشد چنان فریاد ایست می کشیدم تا اونور پادگان همه بیدار میشدن.اینطوری به رفقا خبر می دادم که جمع کنن بساط رو.تا صبح فقط خندیدیم.

روز آخر:

نامردا شیر صبحانه مون بهمون ندادن.مام انقدر چایی مایی داشتیم که انگار نه انگار.خودم به 10 نفر فقط شکلات صبحانه دادم. از تهرون برامون اتوبوس اسکانیا فرستاده بودن.اینا اتوبوس ماها رو دادن به یه سری دیگه و به ما گفتن که الان واسه شما هم اتوبوس میاد.هر چی وایسادیم نیومد. بعد از یک ساعت یه اوتوبوس ما قبل تاریخ برامون رسید.از اون ماشینای مشتی ممدعلی.من که خنده م گرفته بود پرسیدم ببینم اتوبوس اسکانیای ما رو فرستادین جاش اینو آوردین؟ مسئولش جواب داد: قیافه ش رو نگاه نکنین از این پیزوری جدیدا خیلی بهتره.تازه بلیطشم 3500 تومنه.1500 تومن از پول بلیطتون رو میدیم خودتون.دیگه کم کم داشتم داغ می کردم. گفتم: لطف لطف کنین اتوبوس ما رو برگردونین این 1500 تومن رو بهم بدین به  اونایی که باهاش رفتن.طرف یه افه برام اومد که اگه نمی خوای بیا پول بلیطت رو بدم خودت با ترمینال برو.منم واسه اینکه کم نیارم همین کار رو کردم.دوستامم منو نفروختن و هجده نفر دیگه رفتن پولشون رو پس گرفتن.طرف انگار نشادر بهش تزریق شده بود.رو پاهاش بند نبود.گیر دادیم بهش که باید پول تاکسی مون رو هم تا ترمینال بدی.دیگه هیچی.بعد از اینکه کلی بهش خندیدیم راه افتادیم بیرون و تو ترمینال یه ماشین دربست گرفتیم واسه تهرون.چه حالی داد تا تهرون.

بعد از آموزشی:

هر چی عشق و حال کردم تو آموزشی از همون روز اول از دماغم درومد.به مدت 18 ماه فقط عذاب کشیدم و سختی.از مسئولیت آشپزخونه گرفته تا خرید آهن و هزار کوفت و زهر مار دیگه.اما هیچ شبی به اندازه یه شب که باید 500 کیلو گوشت رو تا صبح خرد می کردیم اونم در حالی که تو مانور بودیم عذاب بهمون نداد.یه وقت فکر نکنین به خاطر اون 500 کیلو.دلیل اصلیش این بود که مونده بودم 4-5 تا دیگ ماکارونی که از این پروانه ای ها بود رو باید گرم می کردم و می دادم سربازای عصبی گشنه بخورن.از عصر تا شب در خفا و عیان فقط به مسئول آشپزخونه قرارگاه فحش می دادم.خود فرمانده هم مرده بود از خنده.

به نفری که بهترین راه حل رو برای گرم کردن این دیگهای ماکارونی بده جایزه تعلق خواهد گرفت.

راه حل من که بی نظیر بود و توی تاریخ ثبت شد. از خود راضی 

+ بی سرزمین تر از باد ; ۳:۱۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱/۱٢
    پيام هاي ديگران ()   

سربازی نوشت (1)

سلام

برادر جان ما اخیرا" لباس مقدس سربازی رو به تن کردن و مثل مرد مشرف شدن به نیروی زمینی ارتش(اینو فقط آقایون می فهمن یعنی چه مصیبتی).قرار بود تعطیلات رو مرخصی میان دوره بهشون بدن که ییهو تصمیم گرفتن همه رو بفرستن الا گروهان اینا رو. همین موضوع باعث شد که امسال مثل بچه های خوب بشینم گوشه خونه ور دل مادر جان و غرغر گوش کنم و از اون گوش در کنم. به همین مناسبت تصمیم گرفتم که خاطرات دوره آموزشیم رو به صورت فشرده براتون بنویسم تا متوجه بشین که سربازی چطور پسرا رو مرد می کنه.

15 روز قبل از اعزام:

ساعت 7 صبح گوشیم زنگ زد و یه بنده خدایی خودش رو معرفی کرد و گفت از طرف اون ارگانی که پذیرش ازش گرفته بودم تماس گرفته و من باید شنبه صبح میدون سپاه باشم.اون وسایلی رو هم که بهم دادن رو باید همراهم ببرم.منم کلی ذوق کردم که پذیرشم اوکی شده و ازش تشکر کردم.وارد قطار که شدم یادم افتاد که من که  از کسی وسایلی نگرفتم که همراهم باشه.تازه تاریخ اعزام من 2 اسفنده نه 18 بهمن.رسیدم دفتر شرکت یه 2 ساعتی تلاش کردم تا اون بنده ی خدا رو گیر آوردم و بهش گفتم قضیه. ایشون هم متوجه شد که من لیسانس وظیفه هستم نه دیپلم و اسم منو اشتب رد کرده.خیلی خونسرد گفت که روز دو اسفند بیا به دم پادگان خودمون از اینجا حرکت کن.

روز اعزام:

بعد از مراسم اشک ریزان مادر خیلی سرع خودم رو رسوندم توی پادگان.ساکم خیلی سنگین بود.انگاری که قرار برم قلب کویر لوت انقدر وسایل برداشته بودم.با مصیبت اون بنده ی خدا رو پیدا کردم و ییهو متوجه 179 تا جونور دیگه به جز خودم شدم.تمام اسما رو که خوندن و به ترتیب سوار شدن یه نفر موند.کی؟ درست حدس زدین همونی که اسمش تو لیست نبود.به منم گفت برو سوار این ماشین شو.منم گفتم: با اونوریا بیشتر حال می کنم.ایشونم خیلی راحت گفتن: خوب برو سوار اون ماشین شو.

تو ماشین نفهمیدیم کی ناهار شد.یکی یه دونه نون به اضافه ی یه دونه تن ماهی دادن بخوریم.وسط یه بیابون.همونجا به خودم گفتم: بیستاب سربازی شروع شد.طبیعی بود که کسی درباز کن نداشت به جز خودم.چون یکی از رفقا سپرده بود بهم که حتما" دم دست داشته باشم.یه جا هم برای نماز نگه داشت و من برای اولین بار تو زندگیم ساندویچ با نون لواش خوردم و کلی هم مایه دادم.

شب دیری بود که مسئول ماشین ازمون خواست که بریم به یه پادگان دیگه که تو یه جای پرتی بود.هی می گفت جای خوبی و از این بیابون بهتر و تو شهر و آره و اینا.اما ما گیر دادیم که نه باید بریم پادگان خودمون.ایشون هم قبول کردن.بعد از پیاده شدن از ماشین به داخل پادگان راهمون ندادن.یعنی همه رو بردن الا اتوبوس ما رو.یک ساعتی که علاف شدیم راهمون دادن تو.اولین جایی که باید می رفتیم طبیعتا" دستشوئی بود.اینجا دومین جایی بود که فهمیدم اومدم سربازی.یونیتهای خراب،شیرهای آب خراب،شیلنگ های پاره و کاشی های شکسته.بعد رفتیم توی یه خوابگاه.طبقه ی سوم تختا خالی موند و منم چون دیر رسیدم باید می رفتم طبقه ی سوم.اولش کلی فحش دادم اما وقتی رفتم بالا تازه فهمیدم که چه نعمتیه.شوفاژشون رو سقف بود.باور می کنین؟ منم تا صبح حال کردم.

روز دوم:

این یکی رو عمرا" باور نمی کنین.در حالی که صبحانه بهمون ندادن از پادگان انداختنمون بیرون.یعنی هیچ جایی تو دنیا این کار رو نمی کنن که کسایی رو که با زور می برن سربازی بندازن بیرون.جای رفقا خالی مام رفتیم رستورانهای روبه روی پادگان دبخور. یکی از خوشمزه ترین املتهای عمرم رو اونجا خوردم(البت بیشتر به دلیل حس گرسنگی زیاد).خلاصه بعد از ناهار گفتن بیاین تو. دلیلش هم معلوم بود.تمامی سربازهایی که قرار بود موبایل همراهشون نباشه با موبایلاشون زنگ زدن تهران.اونها هم ظرف مدت چند ساعت کار رو یه سره کردن.

وقتی رفتیم تو متوجه شدیم که ما گردان آخری هستیم.یعنی تمام پذیرشیای تهران رو انداختن تو گردان آخر.وقتی کلمه تهران رو به زبون میاوردم متوجه عمق خشمشون از تهرونیا می شدیم.از شانسمون فرمانده گردان یک نظامی واقعی بود که من تا آخر عمرم افتخار می کنم که سرباز اون بودم.سرو سینه بالا،خط دید مستقیم،کم حرف،کلام استوار.خلاصه واقعا" آدم خوبی بود.

روز پنجم:

خوب توی این سه روز وسط ما مثل توریستا می گشتیم.تو پادگان با شلوار جین و تی شرت و آره و اینا.دلیلش هم معلوم بود. انگار خدا خواسته بود که ما دیر برسیم به تحویل لباس و وسایل.مفت میخوردیم و می گشتیم.در این روز ما مفتخر شدیم به دریافت لباس و آره و اینا.من سایزم 48 بود.این خدا نشناسا یه دست 48 دادن بهم و دو دست 46 و 50.دیوانه ها انگار می خواستم میانگین بگیرن. منم سایز 50 رو تنم کردم.درست مثل گونی بود.انقدر گشاد بود که خودم از خنده می مردم هر وقت می دیدمش تو تنم.برای تعیین ارشدهای گروهان (توضیح اینکه هر 6 گروهان 120 نفره یک گردان رو تشکیل میدن).منم طبق توصیه قبلی با توجه به رشته ی تحصیلیم خودم رو کشتم که ارشد بهداشت بشم و موفق شدم.از مزیتهای ارشد بودن اینه که نگهبانی و پست نداره آدم.اونم یه ارشدی بی دردسر مثل بهداشت که همه اوایلش خواهش می کردن که توالت رو نشورن.

روز ششم:

تو این روز بعد از نظافت کلی اسایشگاهها و سرویسهای بهداشتی و دوش متوجه یه صف طولانی شدم.با پرس و جو فهمیدم که صف تلفن هستش و من ییهو یادم افتاد که 1 هفته س به کسی نگفتم که زنده م یا مرده یا اصلا" کجا رفتم.بعد از 3 ساعت تو صف ایستادن تو چند دقیقه به همکارام تو شرکت زنگ زدم که به پدر بگن که من حالم خوبه و اینجام.احمقانه ترین کار تو اون شرایط زنگ زدن به مادر هستش.نکنین این کار رو.خوب دهن آدم آسفالته.بعد از 6 روز که عشق و حال کردی و یادت رفته بهش زنگ بزنی می خوای چی بهش بگی؟

روزهای بعد:

دیگه کم کم عادت کردیم به روال کلی.خیلی راحت بود.صبح ساعت 7 رفقا غذا رو می آوردن سر تخت و بیدارمون می کردن که بخوریم.یه نیم ساعتی وقت داشتیم.بعدش نظافت بود و ما باید تا 8 صبح همه جا رو نظافت می کردیم.نیرو هم کم نبود.ارشد اصلیه روزی 10 نفر میداد بهم.

8 صبح هم می رفتیم سر کلاسهای مختلف تا 1.بعد رفقا دیگهای غذا رو از آشپزخونه می آوردن و مجددا" سر تختامون غذا رو می دادن بهمون.یک ساعت استراحت داشتیم و مجددا" تا 4 دور خودمون می چرخیدیم.بعدشم مراسم شامگاه و عشق و حال.یکی می رفت از چشمه ی وسط پادگان ماهی می گرفت،اکثرا" می رفتن موبایلاشون رو تحویل می گرفتن و 2 ساعت وقت داشتن که صحبت کنن.یه سری هم والیبال بازی می کردن و عشق و حال.یه سری هم می رفتن دوش می گرفتن. بعد از شام هم تازه اول عشق و حال بود.کتاب می خوندیم.بحث می کردیم.بازی می کردیم.آهنگ می خوندیم.

اینم یادم رفت بگم که سرویسهای بهداشتی ما از کف تا سقف سنگ بود.تازه ظرفشوئی از دستشوئی جدا بود.27 تا هم دوش داشتیم. تمام جا صابونی هامونم همیشه پر بود.البت بعدش یه قفل توپ زدیم رو دستشوئیمون.چون بقیه می اومدن و صابونها رو با جاهاشون کش می رفتن.این وضعیت ما بود.حالا بشنوین از بقیه گردانها:

ساعت 4:30 صبح بیدار باش.بدو بدو باید می رفتن صبحانه می خوردن و نماز می خوندن.بعد نظافت و 5 صبح هم تو میدان صبحگاه حاضر بودن و صبحگاه رو اجرا می کردن و بعدش دمبل دیمبول.یعنی تمرین مشق نظام.مثل جنگاوران با اسلحه رژه می رفتن و تمرین می کردن تا ظهر.بعد مثل مرده می افتادن سرجاشون.ناهار خورده یا نخورده.اگه می خواستن ناهار بخورن باید می رفتن توی سلف و تمام یه ساعت رو توی صف  منتظر می شدن.دوباره بیدار می شدن و بسمه الله. عصر هم می اومدن شامگاه و دوباره می رفتن تو آسایشگاه.فکر کنم هر چند روز یه بار وقت داشتن تا دوش بگیرن.اونم به مدت بسیار بسیار کوتاه.

این رق ماها با اون بندگان خدا بود.تازه ماها چون گردان احتیاط بودیم اسلحه هم نداشتیم.یه موضوع جالب این بود که من با 184 سانت قد نفر 37 گروهان بودم.البته یه ذره موقع اندازه گیری قوز کزدم که  جلو نیافتم اما باز برام جالب بود.نفر اول:

 198 سانت قد، 110 کیلو وزن،محل سکونت: نظام اباد جنوبی،مدرک: حسابداری.فعالیت مورد علاقه: بوکس.

البت ایشون یکی از بهترین بچه های گروهان بود که رفاقت خیلی خوبی هم با هم داشتیم.دلیلش هم برمیگرده به زرنگی مادرجان. ایشون یه بسته برای من خوراکی فرستادن.وقتی به دستم رسید با رفقا چندتایی رفتیم که تک خوری کنیم.همین که آجیلا رو ریختیم وسط یهو یه چیزی افتاد زمین که صداش برام خیلی آشنا بود: 1100 دوست داشتنیم.درست عین فیلمها موبایلم رو قاطی غذا واسم فرستاده بود.با یه مصیبتی رفتیم و تحویل دادیم و رسید گرفتیم و از فرداش بساط موبایل ما هم ردیف شد.از شانس هم هر چی آدم متاهل بود رفیق ما شده بود.همه شونم که روزهای اول گوز گوز می کردن با دیدن موبایل در فراق زنهاشون یهو ناله سر دادن. شماره من شد تلفن عمومی رفقا.جالب بود برام که تا مدتها بعداز آموزشی هم باز زنگ خور داشت گوشیم.

تو اون دوره بنده حقیر ملقب شدم به لقب مقدس دکتر.نه به خاطر اسکول بودن.کله رو با ماشین 2 زده بودم.کلی هم ریش داشتم که حاضر به کوتاه کردنش نبودم.(چون یکی دو تا ماشین بود واسه ی یکی دو هزار نفر).یه عینک هم داشتم.در ضمن با توجه به تخصص و تجربیات هم هر کی مریض میشد قبل از اینکه بره درمونگاه می اومد پیش من.بنابراین رفقا لقب دکتر رو بهم دادن به دلیل شباهتم به دکتر چمران شهید.طوری که فرماندهان هم دکتر صدام می کردن.

تا نزدیکای عید داشتیم حال می کردیم ک یهو یه خبر بد عیشمون رو ناکوک کرد.ما واسه 6 روز تعطیلی برنامه ریزی کرده بودیم. اما برادران لطف کردن و با توجه به تعطیلات مختلف بین ششم تا سیزدهم اسفند یهو ما رو از بیست و هفتم روانه ی خونه کردن و گفتن تا سیزده هم حق ندارین که برگردین.و ما موندیم که بقیه روزها رو چی کار کنیم.

روزی که برمی گشتیم تهرون همه داشتن لبخند می زدن و من دوبرابر اون چیزایی رو که با خودم آورده بودم رو داشتم برمیگردوندم.تازه به جز تن ماهیهایی که نمی خوردم و همه رو دادم رفقا.

پ ن: از اونجائیکه همیشه حق با خواننده س خودتون بگین که قسمت دومش رو هم بنویسم یا نه.

+ بی سرزمین تر از باد ; ۱٠:٤٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱/٧
    پيام هاي ديگران ()   

تبریک نوشت

سلام

این نامه ویکتور هوگو به پسرشه.از مدتها قبل یادم بود که اولین پست سال جدیدم رو با یاد ویکتور جون شروع کنم.اما نمی دونم چرا یادم رفت.یه ذره طولانیه (برعکس پستای خودم تعجب) اما ارزش خوندنش رو داره. 

قبل از هر چیز برایت آرزو میکنم که عاشق شوی.
و
اگر هستی ، کسی هم به تو عشق بورزد.
و اگر اینگونه نیست ، تنهاییت کوتاه باشد.

و پس از تنهاییت ، نفرت از کسی نیابی
.
آرزومندم که اینگونه پیش نیاید
........
اما اگر پیش آمد ، بدانی چگونه به دور از ناامیدی زندگی کنی
.
برایت
همچنان آرزو دارم دوستانی داشته باشی .
از جمله دوستان بد و ناپایدار
.........
برخی نادوست و برخی دوستدار
............
که دست کم یکی در میانشان
بی تردید مورد اعتمادت باشد .
و چون زندگی بدین گونه است.

برایت آرزو مندم
که دشمن نیز داشته باشی......
نه کم و نه زیاد ..... درست به اندازه.

تا
گاهی باورهایت را مورد پرسش قراردهند.
که دست کم یکی از آنها اعتراضش به حق
باشد.....
تا که زیاده به خود غره نشوی
.
و نیز آرزو مندم مفید فایده باشی ،
نه خیلی غیر ضروری .....
تا در لحظات سخت.

وقتی دیگر چیزی باقی نمانده
است.
همین مفید بودن کافی باشد تا تو را سرپا نگاه دارد
.
همچنین برایت
آرزومندم صبور باشی.
نه با کسانی که اشتباهات کوچک میکنند
........
چون این
کار ساده ای است.
بلکه با کسانی که اشتباهات بزرگ و جبران ناپذیر میکنند
.....
و با کاربرد درست صبوریت برای دیگران نمونه شوی
.
و امیدوارم اگر جوان
هستی.
خیلی به تعجیل ، رسیده نشوی
......
و اگر رسیده ای ، به جوان نمائی
اصرار نورزی.
و اگر پیری ،تسلیم نا امیدی نشوی
...........
چرا که هر سنی
خوشی و ناخوشی خودش را دارد و لازم است
بگذاریم در ما جریان یابد
.
امیدوارم
سگی را نوازش کنی ، به پرنده ای دانه بدهی و به آواز یک
سهره گوش کنی ، وقتی که
آوای سحرگاهیش را سر میدهد.....
چراکه به این طریق ، احساس زیبایی خواهی
یافت....
به رایگان
......
امیدوارم که دانه ای هم بر خاک بفشانی
.....
هر
چند خرد بوده باشد .....
و با روییدنش همراه شوی.

تا دریابی چقدر زندگی در
یک درخت وجود دارد.
به علاوه امیدوارم پول داشته باشی ، زیرا در عمل به آن
نیازمندی.....
و سالی یکبار پولت را جلو رویت بگذاری و بگویی
:
" این مال من
است " ،
فقط برای اینکه روشن کنی کدامتان ارباب دیگری است
!
و در پایان ، اگر
مرد باشی ،آرزومندم زن خوبی داشته باشی ....
و اگر زنی ، شوهر خوبی داشته باشی.

که اگر فردا خسته باشید ، یا پس فردا شادمان.

باز هم از عشق حرف برانید تا
از نو بیآغازید ...
اگر همه اینها که گفتم برایت فراهم شد.

دیگر چیزی ندارم
برایت آرزو کنم ...

+ بی سرزمین تر از باد ; ۱٠:٥٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱/۱
    پيام هاي ديگران ()   

عیدمبارکی

عیدتون مبارک لبخند

بی شیله پیله چشمک

+ بی سرزمین تر از باد ; ۸:۳٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱/۱
    پيام هاي ديگران ()