آخر خط

حق نوشت

صبح که موبالیم بیدارم کرد هر چی فحش بلد بودم به خودم دادم.خیلی خوابم میومد.دیشب تا 11 کارخونه بودم و 1 خوابیده بودم.الانم باید 6 بیدار می شدم.تا هم کشیدم و رفتم که صبحانه بخورم یه بیست دقیقه گذشته بود.ده دقیقه دیگه آژانس میومد و من باید میرفتم تو کوچه که زنگ نزنه و همه رو روز تعطیلی بیدار نکنه.تند تند خوردم و حاضر شدم و هر چی میوه و شکلات و بستنی خوری و کوفت و زهرمار گرفته بودم با دقت بردم دم در که وقتم تلف نشه.با دیدن پیکان لکنتی ای که از پائین خیابون میومد متوجه شدم که این بار هم همون پیرمرد با انصاف خوش خلقه.سلام کردم و وسایل رو ریختم تو ماشینش.هنوز درست و حسابی تو ماشین خودم رو جا نداده بودم که طرف با لهجه با مزه ی یزدیش گفت: حاج آقا گفته کرایه ش میشه 10 تومن. منم که همین جوریش صبح که میشه با یه من عسل هم کسی نمی تونه تحملم کنه  چه برسه به وقتی که کلافه هم باشم جواب دادم: چرااااا؟ گفت: نمی دونم.خودش تو آژانسه می خوای بریم ببینیم چی میگه.

رفت و دم آژانس نگه داشت.رفتم تو و بدون مقدمه اعتراض کردم که بابا من چند روز پیش که اومدم 7 تومن دادم حالا گاهی 8 تومن هم می گیرین ولی تا حالا ده تومن نگرفتین.چی شده مگه؟ صاحب آژانس که پیرمرد بسیار سالخورده ایه و من نمی دونم چطور راه میره جواب داد: دیگه سهمیه ی بنزینمون مون رو کم کردن. من با تعجب گفتم: هنوز که مال کسی رو شارژ نکردن چطور مال شما رو کم کردن؟ گفت: خوب لنت ترمز و روغن هم گرون شده.گفتم: چرا اونایی که ما می خریم گرون نشده؟ گفت: دیگه کرایه مون اینه مهندس. منم خیلی خونسرد گفتم: خیله خوب یه قبض به من بدین که من به شرکت بدم.قبض رو که نوشت ازش خواستم اسم خودش رو هم بنویسه و مهرش کنه.با لبخند ازش تحویل گرفتم و خداحافظی کردم.تو ماشین راننده فهمید ناراحتم و اومد سر حرف رو باز کنه: خرج خیلی زیاد شده مهندس.ترافیم هم زیاده و اصلا" دیگه صرف نداره. انگار دلش می خواست یه چیزی بارش کنم: حاج آقا الان ساعت 6:30 صبحه و هیچ ترافیکی هم نیست.تازه دفعه قبل که واسه قیطریه بسته فرستادم حای گیر داد که ترافیکه و هزار تومن باید بیشتر بدی. پول اون رو هم میدیم.باید رعایت کنیم همه مون.طرف گفت: اون بالایی باید رعایت کنه.گفتم: ببین،حاجی فقط می تونست اندازه 3 هزار تومن دزدی کنه که کرد چطور انتظار داری اون بالا بالایی ها میلیاردی دزدی نکنن. ساکت شد تا نیم ساعت دیگه که رسیدیم کارخونه.خیلی جدی گفت: مهندس اگه راضی نیستی نده 10 تومن رو.جواب دادم: شما ده تومن رو بگیر اما به حاجی بگو اگه به من زنگ بزنه هر چی دیده از چشم خودش دیده هااا.

وارد که شدم و دیدم که یه سری احمق به جای اینکه حیاط رو جارو کنن و کف رو بشورن حیاط رو شسته بودن و کف سالن رو جارو کرده بودن و خوشکل باعث شده بودن هر چی مگسه تو حیاط جمع بشه دیگه اساسی قاطی کردم و دق دلیم رو سر اون بیچاره ها در آوردم.

ظهر که مهمونمون رفت رو میز ولو شدم.یه آن فقط صدای رئیس جان رو شنیدم که با تعجب می پرسید: ....... خوابی؟ گیچ و منگ بیدار شدم و گفتم: آره خوب مهندس مگه معلوم نبود.گفت: پاشو بریم خونه. منم پا شدم.

فردا صبح که اومدم سر کار اولین کاری که کردم شماره چند تا آژانس رو اطراف خودمون پرسیدم و مطمئن شدم که کرایه همون 7 تومنه.جالبیش این بود که هیچ کدومشون حاضر نشدن شماره بازرسی و یا اتحادیه شون رو بهم بدن.با فلاکت اون شماره رو هم از اطلاعات تلفنی گیر آوردم و با مسئول شکایاتش صحبت کردم. طرف گفت که یه فکس بفرست برام و توضیح بده.منم همین کار رو کردم و قشنگ نوشتم که چطور چند بار پول اضافه گرفته و قبض آخرین سفر رو هم ضمیمه ش کردم و براش فرستادم.یه چیزی نوشته بودم بیا و ببین و چنان اعتراض کرده بودم که هیچ تنابنده ای نمی تونست  ردش کنه.هم زمان هم به تعزیرات زنگ زدم و کد پیگیری گرفتم.بعد از اون هر روز زنگ می زدم که چی شد.

روز اول هفته ی بعد آقای بازرس زنگ زد بهم و گفت که طرف میگه کارخونه تون توی جاده خاکیه و بیابونه و هیچ ماشینی اونجا نمیره.منم جواب بهش دادم که اخیرا" بیابونا هم تلن دارن که من باهاش برات فکس فرستادم؟ یا شهرکهای صنعتی رو تو بیابونای خاکی می سازن.بازرس که شخص فهمیده ای بود عذرخواهی کرد و گفت تا زمانی که رضایت شما رو جلب نکنه نمی زارم کار کنه.

از چند دقیقه بعدش این موبایل من بیچاره زرت و زرت زنگ می خورد.شماره آژانس رو می شناختم.جواب نمی دادم.بعدشم عین آدمای ناشی با موبایلهای مختلف بهم زنگ می زدن.منم گوشیم رو سایلنت کردم و رفتم رد کار خودم.عصر که شد دیدم 18 تا تماس بی پاسخ دارم.همه ش مال خودشون و آدماشون بود به جز یکی که خونه بود.زنگ زدم خونه و متوجه شدم که حاج آقا رفته خونه و از پدرم سراغ منو گرفته.

وقتی داشتم میومدم خونه زنگ زدم و ازشون پرسیدم که چی کار دارن.رزروشن با ادبشون گفت که: مهندس صبح تا حالا خیلی بهتون زنگ زدم.جواب ندادین.ظاهرا" یه نارضایتی ای پیش اومده.امشب سر راه خونه تشریف بیارین حلش کنم.منم خیلی خونسرد جواب دادم: به آقای .... گفته بودم که اگه بهم زنگ بزنین هر چی دیدین از چشم خودتون دیدین.مثل اینکه باورتون نشد نه؟ با خنده گفت: ببخشید یه روز من نبودم اینا نتونستن رضایت مشتری رو بگیرن.شما به خاطر من تشریف بیارین.

شب خسته و کوفته رفتم خراب شده شون.از پشت شیشه که منو دیدن راننده ها رو فرستادن پشت پارتیشن و حاج آقا رو هم صدا کردن که بیاد.حاج آقا با خنده پرسید چی شده: منم باخنده جواب دادم: خبر ندارم.شما صبح تا حالا هی مزاحم من میشین.من که بچه م اینورا گم بشه نمیایم پیداش کنم.حاج اقا خنده ای کرد و اومد سر حرف رو باز کنه که زدم تو حرفش و گفتم: حاجی من با شما حرفی ندارم.بزار ببینم این بنده خدا چی میگه. رزروشن کلی بالا و پائین کرد و آسمون و ریسمون بافت و از سختی های کارش گفت.تو همین هاگیر واگیر اون راننده اومد تو.من رو که دید برق از سرش پرید.اومد بره بیرون که صداش کردم و گفتم: خدائیش کارخونه ی ما تو بیابونه و زمین خاکی؟ آره؟ بنده خدا موند چی بگه.گفتم: چرا دروغ گفتی به حاجی آخه؟ این بنده خدا رو هم مجبور کردی از من زیادی بگیره.خنده ای کرد و رفت.چند دقیقه ای با رزورشن حرف زدم و قشنگ حالیش کردم که خر کیه.آخر سر هم پشت قبضشون رو نشونشون دادم.داده بودم یکی از بچه ها به عنوان حسابدار نوشته بود که قابل قبول نیست.توی یک ماه اخیر سه تا مبلغ متفاوت آوردن براشون.بهشون گفتم که آبروم رو بردین.آخر سر قرار شد که یه نامه ی عذرخواهی برای مدیریت شرکت ما بنویسن و حاج آقا اعلام کنه که اشتباه کرده و دیگه تکرار نمی کنه و هر چی پول تا حالا اضافه گرفتن به تفکیک مورد تحویل بدن.بعد فرداش بیارن و دم کارخونه تحویل بدن.

فرداش حوالی ظهر بچه ها گفتن یکی یه نامه برای رئیس آورده.منم گفتم نامه بگیرین و رسید بدین و بگین بره.بلافاصله بهم زنگ زدن که رضایتت رو به بازرسمون بگو.منم زنگ زدم و عین نامه عذرخواهی رو برای طرف فرستادم که فکر نکنه دروغ گفتم.

هفته ی بعد دوباره بهم زنگ زدن که آقا این بار تعزیرات نامه داده و باید ظرف 48 ساعت برن اونجا وگرنه بد میشه.بیا و یه رضایت نامه برامون بنویس.عصر که رضایت نامه رو به رزروشن دادم بهش گفتم: برو به حاجی بگو فلونی سلام رسوند و گفت بنده ی خدا از این 3 تومن اضافه سهم تو فقط 600 تومن بود.تا حالا چقدر پول اضافه دادی؟تا تو باشی دیگه از این کارا نکنی.

فرداش که اومدم بیام سر کار دیدم راننده تاکسی بقیه ی پولم رو کم داد.گفتم شاید نداره.یکی دیگه که اعتراض کرد طرف با پر روئی گفت: کرایه زیاد شده.پرسیدم: اونوقت کی زیاد کرده؟ گفت: نمی دونم.

خندیدم و اومدم بیرن و شماره ی ماشینش رو زدم تو گوشیم.

هنوز هم کرم دارم.خوشحالم  نیشخند

 

 

+ بی سرزمین تر از باد ; ٩:۱۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٧/٢٢
    پيام هاي ديگران ()   

فضیلت آدم کوچولوها

آخرین باری که بغض زور گلویم را گرفت به خوبی به یاد می آورم.سربازی داشتم شهرستانی بود.روابط عمومیش زیر صفر بود.نمی توانست با بقیه خوب رابطه برقرار کند.گاهی وقتها به خود من هم می توپید اما من درکش می کردم.خیلی دوستش داشتم و اوم هم مرا خیلی دوست داشت.یتیم بود و تحت نظر کمیته امداد.به خودم قول داده بودم تا روزی که من افسر و مسئول آشپزخانه ام نگذارم گزندی به او برسد.

تا اینکه یک روز مسئول دفتر کاسه لیس فرمانده در غیاب او کار خودش را کرد و ظرف چند ساعت برگه تسویه را کف دستش گذاشتند که منتقل شود.هر چی تلاش کردم نشد.دلیلش هم واضح بود.پسرک بیچاره سر و زبان نداشت و اصلا" هم اهل چاپلوسی نبود.آنجا بود که بعد از سر و کله زدن زیاد متوجه شدم که یک نفر دستم را می کشد. خودش بود.چشمانش قرمز بود.چشمان مرا هم قرمز کرد.

وقتی فرمانده آمد و متوجه شد که چه اتفاقی رخ داده و بهترین اشپزش رفته شوکه شد.اما با کاسه لیسی طرف قانع شد.در واقع چاره ای نداشت.

و من تا چند ساعت بغض خودم را توی گلویم جمع کرده بودم و در حمام پادگان قایم شده بودم.چقدر دوست داشتم زور داشتم و حق مظلوم را از ظالم می گرفتم.احساس می کردم خودم مورد ظلم واقع شده ام.چند روز بعد خبر رسید که آن سرباز در تهران مشکل درست کرده و سلف سرویس را به هم ریخته.مجبور شدم به یک بهانه واهی به تهران بروم و با او حرف بزنم و قانعش کنم که سرش را به پائین بیاندازد و از نفوذ خودم بین سربازها استفاده کنم و برای کسانی که به اون کرم بریزند خط و نشان بکشم.و روزی که ترخیص شد انگار باری از روی دوشم برداشته شد.رفت و دیگر ازش خبری نشد.دلگیر هم نیستم ازو.چرا که از ارتباط با دیگران می ترسید.

و امرز در عصر غمناک شرکت بار دیگر بغض گلویم را فشرد.این بار جنس بغض فرق می کرد.چون باید از کسی بی دلیل عذرخواهی می کردم.البته دلیل خیلی موجه بود.کم دلیلی هم نبود که مدیر بازرگانی شرکت جواب تلفنهایم را نمی داد و سرانجام مدیر عامل گله کنان از من استنتاق کرد که چرا با اقای فلانی بد حرف زده ای.و وقتی من توضیح دادم برایش متوجه شد که حق با من است و ناهماهنگی از طرف من نبوده و سیستم خودش اشکال داشته.اما باز این من بودم که باید عذرخواهی می کردم.دلیلش هم معلوم بود.

دلیلش این بود که وقتی او مشغول پول جمع کردن بود پدرم روزها کار مردم را راه می انداخت و شبها جان مردم را می پائید.دلیلش این بود که مادرم با بچه ای در شکم در زمان حمله ی وحشی ای نانجیب دو شیفت کامل امورات بچه های مدرسه ش رتق و فتق می کرد تا به بزرگترین گناه که جهل است گرفتار نشوند.و نتیجه اش را هم گرفت.کودکی 1.1 کیلوگرمی به دنیا آورد.آنگاه به اون مرخصی نمی دادند که بچه اش را ببرد جائی و کامل درمان کند.و سرانجام آنقدر گزارشات مردمی دال بر افتادن چادر از سر به روی شانه و به پا کردن دامن کوتاه در زمان رژیم قبلی به اداره متبوعش رسید که سرانجام مزد او را دادند و عزلش کردند و آنقدر عقده از او به دل گرفتند که بچه هایش جرات سئوال ریاضی پرسیدن هم سر کلاس نداشتند.

امروز عصر در جایی که نزدیک به 12 کیلو در آن وزن کم کردم فرق بین من و دیگری را و دلیل آنرا به من نشان دادند.در جایی که وقتی پدرم در بیمارستان بود به خاطر حس وظیفه شناسیم و اینکه 40 -50 نفر لنگ نمانند فقط هفته ای یک روز در بیمارستان آن هم جمعه به او سر می زدم.

امروز عصر به من ثابت کردند که 12 ساعت کار روزانه و بعدش درس و دانشگاه جایی در قاموس این جامعه ندارد.امروز عصر به من ثابت شد که افزایش 20% راندمان تولید در ظرف یک سال آن هم بدون هزینه ای در نظر دارنگان فضیلت امروزی اجتماع جایی ندارد.

امروز عصر قرار بود مردی غرورش را بفروشد.آنهم به بهایی اندک.

آری گناه امثال من نابخشودنیست.به هر حال تنها فضیلت این آدم کوچولوها به من همین است:

پولشان.

 

قرار ما باشد برای روز دیگری.زهی خیال باطل.

 

+ بی سرزمین تر از باد ; ۸:٥۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٧/۱۳
    پيام هاي ديگران ()   

دزدی نوشت

داشتم تو سالن تولید قدم می زدم که برادر رئیس شرکت که مدیر کارخونه مون هست صدام کرد.لحن صداش طوری بود که جون مادرت بجنب بیا.رفتم دیدم کیف پولش تو دستشه.خیلی ناراحت بود.پرسیدم: چی شده؟

جواب داد: 32 تومن پول توی کیفم بود.15 تومنش رو بردن.پنج شنبه جا گذاشتم کیفم رو.اومدن از تو کمدم برداشتن کیف رو.حالا پولاش به جهنم، فطریه م توش بود.اونو بردن.

دیگه نتونستم جلوی خنده م رو بگیرم.چند روزی بود که کارگرای مرد غر می زدن که وسایلمون گم میشه.

با خودم گفتم شاید مال این باشه که حقوقاشون چند روز عقب افتاده.اما حالا که دیگه حقوق گرفته بودن دردشون چیه؟ خوب جوابش معلومه: بی پولی.

خیلی ناراحت بود.کارد می زدی خونش در نمی اومد.فکر کردیم و تصمیم گرفتیم که صدای قضیه رو در نیاریم و کیف رو همونجا بزاریم و شماره پولا رو یادداشت کنیم.اما اگه تو شیفت شب دزدی میشد دستمون به هیچ جا بند نبود.بنابراین باز هم دست به دامن سپهر شدیم. (سپهر یه دوربین بی سیم خیلی کوچولوئه که من باهاش پدر هر چی کارگر دودره بازه در آوردم و کارگرا اسمش رو گذاشتن سپهر).مشکل سیم کشی به رختکن آقایون رو به یه روشی قرار شد حل کنیم.اونم روز جمعه که کارگرا نیستن.با این حال بازم شماره پولا رو یادداشت کردیم.

دم دم رفتن بود که صدام زد دوباره.با همون لحن قبلی.دزد عزیز بقیه رو هم برده بود.بهترین وقت بود.دو نفر مرخصی بودن و فقط 7 تا کارگر مونده بودن.خانمها هم تعطیل شده بودن.درست 5 دقیقه از تو اتاق اومده بود بیرون.توهمون 5 دقیقه کیف رو خالی کرده بودن.از اونجائیکه کارگرا خیلی برای من احترام قائلن و تا صدام یه ذره میره بالا همه به خط میشن با صدای رسا گفتم که خط تولید رو بخوابونن.(می دونن که شده من خودم میرم با دستگاهها کار می کنم اما نمی زارم خط بخوابه.)بعدشم به طرف گفتم همه رو بکن تو اتاق تا من زنگ بزنم 110 بیاد و کیف رو ببره انگشت نگاری.اونم گفت باشه و این کار رو کرد.بعد از یکی دو دقیقه اومد و پرسید چیکار کنیم؟ منم گفتم: صداش رو در نیار.بزار چند دقیقه بگذره تا از ترس قلبشون بیافته تو کفششون.و همین طور هم شد.بعد از 10 دقیقه تازه گفتیم چی شده.

بهش گفتم خیلی سریع جیبای لباسای کارشون رو بگو خودشون خالی کنن.(اینطوری نمی تونستن تهمت بزنن که شما جیبای ما رو گشتین بدون سند) اگه پولی باشه همونجاست چون هنوز وقت نکردن لباسای کارشون رو عوض کنن.فقط یکیشون که شیفت شب بوده لباس کار تنشه.اونم که تو این وادیا نیست.به فکر دختریه که تازه باهاش نامزد کرده.اگه دیدی پول تو جیب هر کدومشون بود صداش رو در نیار.دونه دونه صداشون کن و گوش طرف رو بپیچون طوری که بقیه نفهمن.منم رفتم تو اتاق خودم که منو نبینن و بیشتر بترسن.می دیدم که دونه دونه میرفتن توی اتاق و 1 دقیقه بعد بیرون می اومدن.یهو تلفن زنگ داخلی رو زد.سریع جواب دادم چی شد؟ گفت: حل شد.حاضر شو بریم.منم انگار که چیزی نشنیدم رفتم تو اتاقش.دیدم که یه دونه 5 تومنی رو انداختن پشت کمدای شخصی.وقتی می اومدیم بیرون تو حیاط یه جوری نگاهشون کردم که از 100 تا فحش بدتر بود.سرکارگر پرسید چی شد مهندس؟ جواب دادم: ما که مفتش نیستیم.امشب به مهندس زنگ می زنم.چند روز دیگه که حقوق بدیم با همه تون تسویه می کنم.روزی اولی که اومدم توی این کارخونه فقط یه کارگر باسابقه ی کاربلد بود که دزد نبود.با همون شروع کردم.پس بازم می تونم.عین خیالمم نیست.بنده خدا گفت: تقصیر ما چیه که دزد نیستیم؟ما چرا باید به آتیش اون بی ناموس بسوزیم؟ جوابش فقط یه لبخند بود.

تو ماشین مدیر کارخونه گفت: کاری آخری بود.باور نمی کردم.همونی که فکر میکردم شوته شوته.توی چند دقیقه سریع پول رو برداشته بوده و رفته بیرون خورد کرده و اومده.فقط یه 2 تومنی رو خورد نکرده بود و همون کارش رو ساخت.زیر بار نمی رفته اول.(البته دوستانی که با کارگرا سر و کار داشتن می دونن که اصولا" کارگر جماعت زیر بار هیچی نمیره.) اما وقتی شماره پول رو می بینه که توی یه گوشه از دفتر حضور و غیاب نوشته شده رنگش می پره.و باز هم طبق معمول می گه: من اولین بار بود که این کار رو می کردم از قبلی خبر ندارم.هنوز دو هفته از روزی که شیرین آورد و تو کارخونه پخش کرد نگذشته.با شوق و ذوق و شرم گفت که نامزد کرده.خبر رو داشتم قبلا" اما خدائیش فکر نمی کردم دختری که 7 سال ازش بزرگتره بهش بله بگه.

چون این برادر مدیر شرکت ما خیلی بچه ی صاف و ساده ای یادش میره از طرف تعهد بگیره که دزدی کرده و وعده سر خرمن به یارو بده.و درست یه همین دلیل یادش میره که حتی پولاش رو از یارو بگیره. منم راهش رو یادش دادم که چی کار کنه.

فردا صبح از طرف هم تعهد گرفته بود که دیگه دزدی نکنه و هم گیر داده بود که اگه بخوای جفتک بندازی به این دختره که باهاش نامزد کردی می گم چی کار کردی.خاله ت رو هم از کارخونه می اندازیم بیرون.بعد بهش گفته بود که میرم با برادرم صحبت کنم که شفاعتت رو بکنم.

کارگرا انگار بو برده بودن که فهمیدم و دزد رو گرفتیم.هی گیر می دادن که چی شد و ما هی پاس می دادیم به فردا و پس فردا.

یه جورایی کم کم داشت راضی میشد که نگهش داریم.خیلی دل رحمه طوریکه منم انداخت توی شک.واگذار کرد به من.و منم سرانجام جام زهر را نوشیدم و اخراجش کردم.قول داده بودم به خودم که دیگه کسی رو مستقیما" از کار بی کار نکنم اما چاره ای نداشتم.گناهش کم گناهی نبود.عصر به مدیر کارخونه مون گفتم بهش پیغام بده که برادرم قبول نکرده و این موضوع فقط بین دوتائیمون می مونه.

دزدی چیزی نیست که بشه بخشیده ش.اونم کیف زنی.می دونم که طرف هزار و یه مشکل داره.باباش 12 تا بچه داره.درسته 12 تا.از دو سه تا زن.وضعیت مالی: زیر صفر.توی خونه ی پدری مستاجرن.از سر هزار و یک مشکل عاشق شده و دختره بیچاره هم از سر هزار و دو تا مشکل عاشق این شده.مطمئنم که من میشم بده و همه چیز به اسم من تموم میشه.همه می گن جوون مردم رو از نون خوردن انداخت و ... .اما به هیچ وجه به کسی نمی گم که چی کار کرده.گرچه به خودش گفتیم که بگه کار و بار شل شده و حقوقش هم کمه اما مطمئنم که آخر سر کم میاره و می اندازه گردن من.درست مثل چند ماه پیش که به بهانه ی عاشقی از خونه و کاشونه شون زد بیرون و دیگه هم سر کار نیومد.بعد از چند روز که به غلط کردن افتاد و خواست برگرده دیگه جاش پر شده بود.اون موقع خاله ش 50 تا نفر رو واسطه کرد تا برگرده.به همه هم گفته بود که من انداختمش بیرون.اما نمیشد بگیم چرا خودش رفته.این بار هم نمی گیم.

میگن هر کی خواهش وتمنای بنده ای از بندگان خدا رو برآورده نکنه خدا ازش ناراحت میشه.اما چه کنم؟

 

پ ن: چند روز پیش یه کارگر رو که چند تا وسیله های کارخونه رو شکسته بود جریمه ی سنگینی کردم. حضرت عباس رو واسطه خودش گذاشت که من نبودم و ایشون بین من و تو حکم کنه.بعدشم گیر داد که تو که به این چیزا اعتقاد نداری اما ما داریم.امروز با توجه به روند کاریش ثابت کردم که اون وسیله ها اون شب دست خودش بوده و خودش سهل انگاری کرده.

خیلی دلم می خواست یه دل سیر بزنمش.

+ بی سرزمین تر از باد ; ۱:٠٧ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/٧/٩
    پيام هاي ديگران ()