آخر خط

بار دیگر فصلی که دوست می داشتیم

 

دوباره پائیز داره میاد.و دوباره من شادم و چشم در راه.چیز کمی نیست که: شاهنشاه دوباره داره میاد.چقدر این لقب شاهنشاه زیبنده این فصل بسیار زیباست.همه چیز تو خودش داره: گرمی،خنکی،سردی،سخاوت، کرامت،شجاعت.خوب چیز کمی نیست. اینکه یه پدیده ای آفرینش رو محیای به اوج رسیدن دوباره بکنه.اینکه یه چیزی بلوغ به پایان رسیده ی طبیعت رو دوباره آماده بکنه برای زایش و آفرینشی مجدد،اینکه یه چیزی یه رنگ رو تحویل بگیره و گلستانی از رنگها رو پدید بیاره و سرانجام اون رو تحویلی پاکی محض بده، هر کدوم از اینها برای خودش معجزه ای به حساب میاد و پائیز مادر سالار چیزیه که اینها رو همه در وجود خودش داره.و با شجاعت هم این کار رو انجام میده. راستی به جز لقب مادر که منشا فیض و رحمت خداوند هستش چه لقبی میشه به پائیز داد؟

گاهی اوقات وقتی کسی از بادهای پائیزی می ناله یا از هوای بعضا" غیر قابل پیش بینیش حقیقتا" دلم براش می سوزه.نمی دونم چرا (( زوزه ی باد خزونی)) رو می چسبونن به ((نا مهربونی)) یا برگریز زیبای درختان رو نشونه ی ((از شاخه جدا ماندن)) می دونن؟ یعنی واقعا" نمی تونن درک کنن عظمت این فصل رو؟

البته حق میدم به کسایی که میونه ی خوبی با شاهنشاه نداشته باشن.طبع هر کسی یه چیزی رو می پسنده.پائیز رو هم کسایی دوست دارن که اهل دل بستن به ناپایدارها نیستن و رفتن و رفتن رو ترجیح میدن،حالت گذار رو دوست دارن،ققنوس رو دوست دارن و دنبال غیر قابل پیش بینی ها هستن تا با هر بار دیدنشون یه چیزی رو خودشون شخصا" کشف کنن.اونها اهل حرکت هستن.این مهمترین مشخصه شونه و وجه تمایزشون با دیگران.

پس اگه یه روزی یکی رو اتفاقی دیدین که صورتش رو مقابل باد پایزی گرفته و با کمال اشتیاق اونو قبول میکنه بدونین که دیوونه نیست،عاشقه.

وقتشه که به احترام پائیر بایستیم.

 

                                                                   یه بی جا و مکان آواره

 پ ن: بازگشت دوست بسیار خوبم سارای عزیز رو به جمع وبلاگنویسان ادب پارسی تبریک می گم و از همین مکان(البت از نوع مقدسش) اعلام می کنم که ما منتظر به روز رسانیهای پی در پی خانم سو های هستیم.(اما خدائیش شما منتظر همچین امری از من نباشید)

 

+ بی سرزمین تر از باد ; ۱۱:٢۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٦/٢۸
    پيام هاي ديگران ()   

ترانه مادری

 

وقتی خیس از باران به خانه رسیدم:

برادرم گفت: چرا چتری با خود نبردی؟

خواهرم گفت: چرا تا بند آمدن باران صبر نکردی؟

پدرم با عصبانیت گفت: تنها وقتی سرما خوردی متوجه خواهی شد.

اما مادرم در حالی که موهای مرا خشک می کرد گفت:

باران احمق

2.

چند شب پیش مادر زنگ زد به برادر بزرگترم که احوالی ازش بپرسه.وسط حرف زدن دختر برادرم که هنوز یک سالش نشده و درست عین یه پرنسس ها تو فامیل ما مطرحه(به خاطر اینکه هم نوه ی اوله و هم اولین دختر کل فامیله) میاد بغل برادرم و شروع می کنه بازی کردن.اون وسط دستش رو می بره تو موهای برادرم و اونا رو میکشه.برادرم که خیلی هم خسته بوده میگه: چی کار می کنی دختر،چرا موهام رو می کنی؟

صدای مادر رو شنیدم که با نگرانی پرسید چی شد؟ و برادرم بهش توضیح داد که بچه داره شیطنت می کنه. چند دقیقه بعد از اینکه صحبت مادر با برادرم تموم شد دیدم چشمای مادرم قرمز شده.با تعجب پرسیدم: چی شده؟ در حالی که هق هق می کرد جواب داد: بچه ش داشت موهاش رو می کشید.اونم دردش اومد.

پدر با خنده گفت: بابا داشتن بازی می کردن.مگه خودش کم موهای منو و تو رو کشید تو بچه گیش؟

مادر با منطق خودش جواب داد: باشه، زحمتش رو کشیدم بزرگش کردم.چرا موهای پسرم رو میکشه؟ این برای پدر قابل درک نبود چون منطقش با منطق پدر جور نبود.چیزی به اسم:

منطق مادری.

پ ن: شماره یک یه ایمیل دریافتی هستش.

+ بی سرزمین تر از باد ; ٧:٢٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٦/۱٥
    پيام هاي ديگران ()