آخر خط

رابطه نوشت

به نظر شما مهمترین نیاز بشر چیه؟ رابطه جنسی؟ محبت؟ امنیت؟ دین؟

من فکر می کنم که رابطه و ارتباط مهمترین نیاز بشره.(البته مشخصه که بدون آب و غذا و سرپناه بشری وجود نداره که نیازهای دیگه هم داشته باشه)در واقع این 4 تا نیازی که من گفتم و بقیه ی نیازهایی که جامعه شناسها ذکر می کنن همه به نوعی بسته به عبارتی به نام رابطه داره.انسان به عنوان موجودی که می تونه حرف بزنه و گوش کنه نیاز به این داره که با هم نوعان خودش ارتباط داشته باشه.

به طور مشخص این ارتباط ابعاد و شیوه های مختلفی داره که تمام فعالیتهای اجتماعی اون رو در بر می گیره. از خانواده به عنوان کوچکترین اجتماع تا یک شهر و کشور همه در قلمرو روابط انسانی هستن.نقش این ارتباطات روزانه انقدر مهمه که به مرور زمان حالت آکادمیک هم به خودش گرفته و به طور رسمی علم ارتباطات و فناوری اون وارد دانشگاه شده و به عنوان یکی از علوم پایه مطرح میشه.البته قدمت این علم به روشنی معلوم نیست اما تمام مجسمه ها و حجاریهای تاریخی نشوندهنده ی تمایل بشر به داشتن رابطه بوده و اختراع خط هم نقطه عطف این علم بوده.

همه می دونیم که علوم پایه سمت و سو دهنده ی سایر علوم و کل جامعه هستن.درسته که مهندسین روز به روز زندگی رو راحت تر می کنن و پزشکان شاخصه های سلامت رو بالا می برن اما این دانشمندان علوم پایه و انسانی هستن که سمت و سوی کلی رو برای اونها مشخص می کنن.این نشون میده که برای میزان و نوع ارتباط آدمها هم برنامه ریزی انجام میشه.

 طبیعیه که با ورود تکنولوژی به کوچکترین پایه های اجتماع ارتباطات و روابط انسانی هم از اون بی نصیب نمی مونه و هر روز مدرن تر بشه.دیگه کم کم نامه نوشتن جاش رو به ایمیل زدن داده و مراجعه حضوری در مراکز خدماتی هم جای خودش رو سرویسهای الکترونیکی داده.باز هم طبیعیه که وقتی گسترش تکنولوژی عامل کم شدن فاصله ها میشه آدمها هم استقبال می کنن از این موضوع و برای داشتن ارتباط قوی تر و محکم تر هر روز از سطوح بالاتری از علم ارتباطات استفاده می کنن.اینترنت امروز گسترده ترین وسیله ارتباطی هستش که موفق شده فاصله آدمها رو به اندازه فاصله اونها با کامپیوترهاشون کاهش بده.دیگه برای تبادل نظر با یه دوست یا یه دانشمند خارجی نیاز به سفرهای طولانی مدت و یا نوشتن نامه و انتظار برای رسیدن به جوابش نیست.فقط کافیه دو طرف پشت کامپیوترهاشون بشینن.

البته رسم زندگی میگه که با اومدن نو به بازار لاجرم کهنه کم کم به گوشه ای رانده میشه.روشهای قدیمی بیشتر حالت نوستالوژیک به خودشون می گیرن و این ممکنه که صدای بعضی ها رو در بیاره.

همونطور که هر چیزی ممکنه مضراتی داشته باشه این گسترش تکنولوژی هم از این قاعده مستثنی نشده و باعث بروز مشکلاتی شده که ربطی به ماهیت اون نداره.فضای مجازی ای که می تونست جایی برای تخلیه روحی آدمها باشه در اثر کمبودهای شخصیتی و روانی بعضا" تبدیل به باتلاق یا حتی مسلخی میشه برای آدمهای ضعیف.خوب این ربطی به پیشرفت تکنولوزی نداره و مثل کوه یخی هستش که صدها متر عمق داره و نشون میده که آدمها چقدر مشکل دارن به خصوص توی برقراری رابطه با هم.

حساب وب نویسی با بقیه ی فعالیتهای فضای مجلزی جداست.، چون پایه ی بسیار قدیمی و پر افتخاری داره.تبادل افکار اون هم به صورت نوشتاری همیشه توی تاریخ احترام خاصی داشته و برای آدمهایی که این کار رو انجام می دادن امتیازات اجتماعی خاصی رو به ارمغان می آورده.تو این دوره زمونه که تکنولوژی هم به کمک اومده و با کم کردن فاصله ها باعث رونق گرفتن این فعالیت بسیار پسندیده شده کم کم وب نویسها منزلت اجتماعی خاصی پیدا کردن.نباید فراموش کنیم که همین وب نویسها بودن که نشنال جئوگرافی رو سرجاش نشوندن و حالیش کردن که با پول نمیشه هویت یه مکان رو عوض کرد.

منم به عنوان یکی از چند صد هزار وبلاگنویس فارسی زبان از فعالیتم راضی هستم.اینکه یه جائی هست که به محض بی کاریم بهش سر می زنم و توش آدمها مجبور نیستن که دروغ بگن و وانمود بکنن باعث میشه مشتاق به برقراری بیشتر رابطه با دیگران بشم.هرچند که اخیرا" کمتر وقت می کنم که بیام و سر بزنم اما می دونم که یه جایی هست که چراغش همیشه برام روشنه و تونسته که کمک بسیار زیادی بهم بکنه و دوستان خوبی برام پیدا کرده.  

 

پ ن: این پست رو به مناسبت تولد 2 سالگی وبلاگ آخر خط نوشتم که ارزشمندترین دارایی من توی این دنیاست.

+ بی سرزمین تر از باد ; ۱٢:٠٥ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/٥/۳٠
    پيام هاي ديگران ()   

حیا نوشت

اپیزود اول:

چند وقت پیش زنگ زدم به دفتری که پدر توش کار می کنه که خودم چند سال پیش افتتاحش کرده بودم. صدای مسئول قبلیم رو که شنیدم کلی طبق معمول سر شوخی رو باهاش باز کردم.متوجه شدم که خیلی حوصله نداره.شب که پدر از سر کار برگشت خونه ازش راجع بهش پرسیدم.آهی کشید و گفت: سر مغازه ش بوده تو ... .یادم اومد که چند سال پیش بنده خدا یه مغازه توی  یکی از حومه های تهران خریده بود و پول اجاره ش رو هم می داد به پدرش تا باهاش گذران عمر کنه.اون وسط نمی دونم چند دنگ مغازه رو هم زده بود به نام پدرش.پدرش که اخیرا" فوت کرده بود.برادر و چهار تا خواهرش جمع میشن تا راجع به اموال پدر تصمیم بگیرن.تو این چند سال همه می دونستن که اون مغازه مال این بنده خدا بوده و فقط روی کاغذ پدرش صاحب اونجاست اما در کمال ناباوری متوجه میشه که خواهر و برادراش دبه کردن و گیر دادن که باید مغازه رو بفروشیم و پولش رو هم قانونی بین خودمون تقسیم کنبم!!! جالبتر این بوده که چوب حراج هم به خونه پدری می زنن و وقتی این بنده خدا میگه خوب پس مادر پیرمون چی میشه و لااقل یه خونه براش بخریم با جواب خیلی جالبی روبه رو میشه:

دنبال دردسر می گردی؟می خوای چند سال دیگه دوباره دنگ و فنگ انحصار وراثت داشته باشیم؟ بالاخره با فشار مجبورشون می کنه که یه خونه برای مادرشون اجاره کنن.

جالبیش اینه که این بندگاه خدا هیچ کدوم از لحاظ مالی خدا رو شکر در مضیقه نیستن.

برای یکی دو روز فکرم سر این موضوع مشغول بود که چطور میشه که بچه های یه آدم اینطور روی آدم حساب کنن اونم بعد از این همه سال خون دل خوردن و زحمت کشیدن؟ حیا نمی کنن؟

اپیزود دوم:

یه آشنایی داریم که پسرش یه معلولیت مادرزادی داره.این معلولیت باعث نشده که زندگیش رو تعطیل کنه.درسش رو تا آخر دبیرستان که خوند بعد رفت سراغ کارهای مورد علاقه ش که اکثرا" هنری بود.من واقعا" تحسینش می کنم.فوق العاده آدم موفقیه.چند صباح پیش این بنده خدا میره عضو یه انجمنی میشه که اعضاش همه دارای این معلولیت بودن.با کلی انرژی وارد اونجا میشه اما بعد از مدت کمی می فهمه که همه ش دروغ در میون بوده.از طرف یه ارگانی بابت یه فعالیتی یه مقداری پول به حساب این انجمن واریز میشه که برحسب اتفاق بخش عمده ایش رو هم همین بنده خدا انجام داده بوده.وقتی برای دریافت هدیه ی خودش میره و به اونها مراجعه می کنه یه جواب شرم آور میگیره:

شما خونه تون فلان جای شهره و نیازی به این چیزا ندارین.

اینم که اصلا" آدم دست و پا بسته ای نیست و کلی مدرک دستش بوده که به گسترش فعالیتهای اون انجمن کمک می کرده همه رو بر می گردونه و از فرداش هم به تلفناشون جواب نمیده.آخرین آماری که داشتم نزدیک 40 بار بهش زنگ زده بودن و اس ام اس داده بودن.

نمی دونم این مردم حیا نمی کنن؟ 

اپیزود سوم:

یکی دیگه از آشنایانمون که بازنشسته ی بسیار محترمی هستن مثل اکثر بازنشستگان می رفتن سر کار.ایشون توی یه جایی کار می کردن که درآمدزایی بدی نداره.یه شرکتی بوده که یه زمانی غولی بوده تو کار تامین نیروی انسانی اداره جات دولتی اما در اثر زیاده خواهی مدیرانش به ورطه سقوط افتاد و سرانجام هم تعطیل شد.در ماههای آخر یه بنده خدای بسیار تنگ نظری که من خوب می شناسمش میاد به زور یه مسئولتی برای خودش دست و پا میکنه.از این مدل آدمها که آخر خر مقدس ظاهری هستن.در کمتر از چند ماه کلی پول می خوره و کلی هم گم میکنه(همون خورده  ولی یادش نمیاد).بعد از یه مدتی که هیچ سرمایه ای نداشتن و به زور کار میکردن یه مبلغ جزئی ای میرسه دستشون.طبیعتا" باید اون جناب امام زاده بایت پولهای هنگفتی که گم و گور کردن مبلغی رو نگیرن.اما این بیچاره ها دلشون براش می سوزه و میان پول رو به طور مساوی بین خودشون تقسیم کنن که با ادعای جالب اون بنده خدا روبه رو میشن:

شما که بازنشسته ای و یه حقوقی می گیری.بیا و از این پول صرف نظر کن!!؟؟

این آشنای ما هم که هنگ کرده بوده میگه: شا چندین میلیون تومن ضرر زدی به این شرکت و ما هیچی نگفتیم حالا ادعات هم میشه؟اون بنده خدا هم میگه:

خوب گمش کردم.نخوردمش که؟؟؟؟؟؟؟؟

نمی دونم چرا مردم اخیرا" این همه بی شرم و حیا شدن.

 

پ ن :

 گر توکل میکنی در کار کن            کشت کن، پس تکیه بر جبار کن                            

+ بی سرزمین تر از باد ; ٧:۱٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٥/۱۳
    پيام هاي ديگران ()   

برادر نوشت

درب ورودی خانه قفل است.یعنی کسی نیست؟ خوب خیلی هم تعجب آور نیست. کسی که ساعت از 8 صبح تا 10 شب در خانه نیست نباید هم از وضع خانه اطلاع داشته باشد. به خودم میایم.یعنی انقدر از خانواده ام دور شده ام که نمی دانم پدرو مادر و برادرم کی به خانه برمیگردند؟

مثل اینکه جواب مثبت است.

وارد اتاقم که می شوم متوجه می شوم برادرم نیست.یعنی جا تره و بچه نیست.طبق معمول تختش را مرتب نکرده و رفته.بی خاصیت.خنده ام می گیرد.بنده خدا خیلی منظم بود.تحت نظر تدابیر تربیتی سخت مادرم و برادر بزرگم اما از وقتی عقلش رسید متوجه زندگی بی خیالی من شد فهمید که سالهاست که چه کلاه گشادی بر سرش رفته.

وارد اتاق پدر و مادرم می شوم که سشوار را بردارم.چشمم به عکس خودم و برادربزرگترم می افتد که مادر کنار عکس بزرگ برادر کوچکترم گذاشته.یادش به خیر روزی که نشاندیمش روی صندلی عکاس که عکس بگیرد.برای مدارک مهد کودکش لازم بود.خیلی مظلومانه نشسته بود.هنوز هم یادش می افتم خنده ام می گیرد.

دنبال لباس تمرینم می کردم.نیست.به متهم اصلی زنگ می زنم: الو سلام مامان.این تی شرتی که واسه تمرین تنم می کنم رو کجا گذاشتی باز؟ از جوابش می فهمم که کار شخص شخیص خودش است.در کل عمرش هیچ حرکتی که شامل ورزش باشد را انجام نداده (درست برعکس من که هر بلایی سرم آمده از ورزش بوده و بس) نمی دانم چرا چند وقتیست که عصرها می رود و ورزش می کند. طبیعیست که وقتی عادت به انجام این کارها ندارد لباس لازم را هم نداشته باشد.و من بیچاره ی مفلوک باز هم لباسم به سرقت رفته.از عوارض هم سایز بودن با برادر کوچکتر (و از شانس من بدبخت برادر بزرگتر) همین است که به طرفه العینی لباسهایت گم می شود.

روزی که به مدرسه رفت عکس برادر بزرگترم را جای او به مدرسه دادیم.حتی برای کسانی که هر روز صبح برادر بزرگ را می دیدند هم قابل تشخیص نبود.درست مثل یک سیب که ماشین لهش کرده و رد عاجهای لاستیک روی آن مانده.از همان روز اول مدرسه پدر همه را درآورد تا دو هفته پیش که آخرین امتحان دانشگاهش را هم پاس کرد.البته چون هنوز پایان نامه ننوشته نهضتش ادامه دارد.یادم هست که مادرم تمام تمرینهای کتاب را در رولهای کاغذی که بابا از اداره به خانه می آورد دوباره می نوشت و به زور مجبورش می کرد که آنها را حل کند.بعد آن را به من می داد تا صحیحش کنم و من با حس موذی گری خاصم فقط دنبال غلط می گشتم.

کامپیوتر را روشن می کنم تا لیست بیمه ی ماه کارخانه را تنظیم کنم.می بینم که 50 تا آیکون جدید روی صفحه دسک تاپ است.یکی دو تا را باز می کنم.از شکل مدارهای الکتریکی می فهمم که مربوط به پایان نامه اش است.می دانم که آخر سر این من هستم که باید همه ی این اراجیف را مرتب کنم و تحویلش بدهم.مثل خیلی از بچه هایی که کتابهای فارسی و ادبیاتشان دستخوش تغییرات احمقانه ای شد که منجر به دور شدن هر روزه آنها از ادبیات و سبکهای نگارشی متداول جامعه شده این یکی هم خیلی در این زمینه تبحر ندارد.

یاد روزی می افتم که امتحاناتش را در ترم دوم یا سوم دبیرستان پاس کرده بود و به من گفت که بروم کارنامه اش را بگیرم.وقتی که تمام درسهایش را پاس شده دیدم دنبال واحدهای انتخابیش بودم.بله متوجه شدم که 10 واحدی را تا حالا افتاده.با حفظ کردن شماره دانش آموزیش رفتم و ریز نمراتش را گرفتم.غیر قابل باور بود. نگارش فارسی را هم نتوانسته بود پاس کند.اما در عوض ریاضی و فیزیک را درو کرده بود.دوستش خیلی زود فهمید که چه گندی زده و سریع خبر را برایش مخابره کرد: برادرت فهمید.

طلسم ورود به رشته ریاضی را من در فامیل شکستم.همه تجربی بودند و انسانی.بعد از من تمام بچه های فامیل به سوی رشته ریاضی و فیزیک آمدند و بالطبع این یکی هم مستثنی نبود.خوش به حالش بود.با اینکه به لطف یه نمره 12 فقط آمدم به رشته ریاضی و تا آخر تحصیلاتم ریاضی را بیشتر از 12 نگرفتم اما باز اکثر مشکلات درسیش را حل می کردم.

روزی که می خواست در دانشگاه ثبت نام کند پدرم به زور یقه ی مرا گرفت و برد که برایش انتخاب واحد کنم.با دلخوری کوله پشتی ای که برای سفر بسته شده بود را به گوشه ای انداختم و با هم رفتیم دانشگاهش. همان خنده ای را بر لب داشت که از کودکی وقتی کارش به من گیر می افتاد می زند.یه چیزی که حکایت از خواهش دارد و خنکی دل از اینکه حال من به روشی گرفته شده.روزی که برای ثبت نام دانشگاه رفتم برادر بزرگترم حاضر نشد همراه من و پدرم بیاید.منم عهد کرده بودم که برای این یکی جبران کنم.اما دلم سوخت.یاد دور چرخیدن خودم افتادم.با تمام هم ترمی هایش با هم فرم انتخاب واحد گرفتند اما قبل از اینکه آنها فرم را پر کنند من انتخاب واحدش را ثبت سیستم هم کردم.خیلی راحت رفتم به اتاقی که مربوط به یک رشته ی دیگر بود و خودم را به گیجی ذاتی زدم و خواهش کردم که برایش ثبت کنند. و آن دخترکی که پشت سیستم بود برای اینکه من مزاحم گفتمان بسیار مهمش با پسرک همکارش نشوم این کار را خیلی سریع انجام.و به این سادگی یاد گرفت که همیشه قبل از ثبت در فرم اول برنامه ی کلاسهایش را بچیند و قبل از آن هم شهریه اش را به حساب بریزد.

صدای کلید می آید.صدای کلید مادر است.خسته اما خندان می آید و با دیدن من به پدر می گوید: ااااا آقای شلوغیان زودتر از ما اومده.چی شده که زود اومدی؟ بعد از سلام می گویم: بی برقی.برقمون تو کارخونه 6 ساعت قطع بود.منم دیگه اومدم. مادر به داخل اتاق می آید و می پرسد: یوزار کو؟ جوابش معلوم است: نمی دونم.اومدم خونه نبود.ولش کن خودش صبح می آد خونه.تا یادم نرفته بگویم که یوزار مخفف کلمه ی یوزار سیف است و لقب برادر کوچکتر است که من برایش انتخاب کرده ام.از بس تحویلش می گیرد و هی زورش را می زند و سعی می کند مواظبش باشد.

روزی که می خواست دفترچه ی کارشناسی ناپیوسته را پر کند یادم هست.دو ساعت تمام با پدرم حرف زد که من می خواهم بروم و کار ازاد بکنم.درس هم بخوانم آخرش باید بروم سر کار.پس همین الان بروم بهتر است. جواب پدر معلوم بود: اون دو تای دیگه مهندس شدن.تو هم اگه می خوای بری کار کنی برو اشکالی نداره اما مثل اونا که هم درس خوندن و هم کار کردن.اینو دیدی ساعت 6 صبح میره سر کار و 12 شب میاد خونه.فردا هم میره دانشگاهش.تا حالا یه واحد هم نیفتاده.خنده م گرفته بود.(چرا پدر و مادرها درک نمی کنند که هیچ جوانی دلش نمی خواهد با بقیه مقایسه شود.علی الخصوص با کسی که همه فکر می کنند که موفق است) و من باز هم با آن بدجنسی و موذی گری خودم را به بی خبری زدم و از جلوی جفتشان رد شدم. نشد جلوی خنده ام را بگیرم.نگاهش که به من افتاد خنده ام گرفت.انقدر زرنگ بودم که به سمتی بخندم که او نشسته نه پدر.

و به این ترتیب علیرغم میل باطنی اش مجبور به ادامه تحصیل شد.انصافا" تاجر خوبی می شود.انگار کاسبی توی خون ما سه تا برادر است.درست برعکس پدر که یک عمر کارمند بود.الان که فکر می کنم می بینم که اگر رفته بود توی کار تجارت بیشتر به نفعش میشد اما به هر حال تحصیلات عالیه چیز خوبی است.برای من هم اتفاق افتاد.منم 4-5 سال قبل از او صابون مختار بودن از نظر پدر به تنم خورده بود.وقتی فهمید من دانشگاه قبول شده ام تمام تلاشهایم جهت مخفی کردن این فبولی بی ثمر شد و شبانه مدارکم را جور کرد و فردا صبح علی الطلوع مرا به دانشگاه برد و ثبت نام کرد.وقتی گفتم رشته ام را دوست ندارم گفت: خوب نرو.اما نمی دانم چه شد.در آن 5 دقیقه ای که رفت دستشوئی و برگشت چه اتفاقی رخ داد که بعدش یهو گیر داد که باید برویم و ثبت نام کنیم.تو پول زیر زبانت مزه کرده و نمی خواهی ادامه تحصیل بدهی.هر چه قدر خواهش کردم که من یکی دو سال دیگر هم وقت دارم،هنوز 18 سالم تمام نشده افاقه نکرد که نکرد.آنجا هم نهایت ازادی را به خرج داد: من میرم ثبت نامت می کنم تو برو دنبال رشته ی مورد علاقه ت.سال دیگه کنکور بده و اون رو قبول شو.کسی که بهت گیر نمیده.و من سر دوراهی اجباری قرر گرفتم.البت اعتراف می کنم که به نفعم شد این دانشگاه رفتن و ممنون پدرم هستم که رفت به دستشوئی افکارش را متمرکز کرد.

مادر به بهانه ی چیپس خوردن می اید به کنارم: یوزار چیزی بهت نگفته راجع به پایان نامه ش؟ خوب می داند که هر وقت کارش گیر کند پیش من می آید.و باز هم خوب می داند که من نم پس نمی دهم اما باز هم می آید و می خواهد مرا خر کند.یکی دو تا از مدارهایی را که تو کامپیوتر داشت را نشانش دادم و گفتم: یه غلطایی کرده.مسجد خرابه رو از رو خرابه ش هم میشه فهمید مسجد بوده.با آن زرنگی ذاتیش می گوید: خوب تا خونه نیست براش مرتبش کن.منم از سر باز می کنم و می گویم: نه بابا من که از این چیزا سر در نمیارم. یهو می زنم خرابش می کنم.بزار خودش بیاد ببینم چی کار کرده.این بار هم مادر پیروز شد و انگشت به دهانم گذاشت: خوب شد که اومد میگم بیاد بهت بگه چی به چیه که براش ردیفش کنی.با هر زوری که بود انداخت گردنم.بهت زده نگاهش کردم و او هم خنده اش گرفت.با خودم می گویم: چرا همیشه بچه روباه ها فکر می کنن از گرگای پیر زرنگ ترن؟

صدای مادر از آشپزخانه می آید: پس فردا تولدشه.چی می خوای براش بگیری؟ با قاطعیت جواب می دهم: خرس گنده بچه که نیست کادو براش بخرم.مگه اون حیف نون واسه تولد من چی گرفت؟ می گوید: فرق می کنه.اون دانشجوئه اما تو دیگه درست تموم شده و سر کار میری. با خنده می گویم: من قبل از اینکه درسم هم تموم شه سر کار می رفتم.

شبی که به دنیا آمد عین روز جلوی چشمم است.یه توده ی سفید با مژه های بلند و صورتی یه نمور قرمز که نوک دماغش دست دکتر هندی بیمارستان بود.با پدر که صحبت کرد طبق معمول نفهمیدم موضوع از چه قرار است.پدر لبخندی زد و پیش من و برادرم نشست.چند دقیقه بعد که رفت به مادر سر بزند بچه را به برادر بزرگترم سپرد و گفت: نوک دماغش رو بگیر و فشار بده.مواظب باش سوراخ دماغش رو کیپ نکنی خفه بشه.گریه نمی کرد.شکمش بالا و پائین می رفت.اولین کاری که کردم این بود که دستم را روی شکمش گذاشتم تا بالا و پائین برود.بعد از چند دقیقه پدر ما را صدا زد که برویم داخل اتاق مادر.خاله هم آنجا بود.به عنوان پرستار بیمارستان.مادر که یک روسری بزرگ سرش کرده بودند درست مثل اینکه سرش را داخل یک بغچه پیچیده اند تکانی خورد و دستش را باز کرد.برادرم او را به مادر داد.طبق معمول اولین کاری که کرد گریه بود.مادر را می گویم وگرنه آن بی خاصیت خواب بود.از اول زندگیش این گیجی خاص را داشت.نمی تواند از موقعیت استفاده (یا سوء استفاده) کند.

چقدر زمان زود می گذرد.یاد روزهای می افتم که با برادر بزرگترم می شستیمش و پوشکش را عوض می کردیم و قنداقش می کردیم.یک بار من می گرفتمش و او می شستش و بار دیگر برعکس.انصافا" خیلی بی دردسر تر از بچه های امروزی بود.نه بی خودی ناز می کرد نه بی خودی گریه می کرد.از بد قلقی هم خبری نبود.

تلفن زنگ می زند.شماره تا حدودی آشناست.صدای دوستش را می شناسم.دنبالش می گردد.و این یعنی با دوست دخترش رفته بیرون و آمار را هم به رفقایش نداده.خاک بر سر بی دست و پایت کنم.عین ته خیار می فروشمش و خودم را به گیج بازی می زنم: مگه پیش شما نیست.من الان دو سه ساعته که خونم اما از وقتی که اومدم نبودش.تمام است کارش.تا بیاید توضیح بدهد که چه چیزی راست است و چه چیزی دروغ رفقایش پوستش را کنده اند.

بنده خدا کاری نیست که بخواهد انجام بدهد و من و برادر بزرگترم نفهمیم.این هم از بدشانسیهای یک ته تغاریست که دو تا برادر داشته باشد که وقتی جم بخورد بفهمند.

اعتراف می کنم که برادر خوبیست.بی آزار،مودب،سر به زیر.بعضی از مواقع کارهایی برایم انجام می دهد که در آن لحظه در این کره خاکی فقط یک نفرمی تواند انجام دهد: خود او.

و چند روز دیگر تولد اوست. کسی که با آمدنش به خانه شادی را با خود می آورد.

جهنم و ضرر.کوفتش شود.یه تراول هم مال تولدش.

+ بی سرزمین تر از باد ; ۱۱:٢٦ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/٥/٥
    پيام هاي ديگران ()