آخر خط

سارینا

صدای زنگ اومد.با بی میلی رفتم آیفون رو بردارم.تصویرم برادر زاده رو دیدم که با فضولیه ذاتیش داشت به چشمی نگاه می کرد.خانم برادرم با برادرم و بچه شون اومدن خونه ما.بعد از سلام و احوالپرسی مراسم ماچ و بوسه کنان از برادرزاده م برگزار شد.همه ی اهل منزل تا تونستن تف مالیش کردن.من که بوسیدن بچه رو ضرر می دونم کماکان دور وایسادم.طفلک ترسیده بود و مادرش رو دو دستی چسبیده بود.بعد از چند دقیقه که همه باهاش ور رفتن نوبت رسید به من.یعنی دادنش به من و رفتن شام بخورن.

تا چند وقت پیش از بچه ها بدم میومد،الان بی تفاوت شدم.برادر زاده م خوشکل نیست اما با مزه س. حس فضولی کم نظیری داره.داشت نق نقش بلند میشد که شروع کردم به حرف زدن باهاش و چرخوندنش.می دونستم که باید حواسش رو پرت کنم.

آوردمش پشت کامپیوترم و عکسام رو نشونش دادم و شروع کردم به توضیح دادن سفرهام.یهو عکس یکی از دوستام رو دیدم.یه چند لحظه ای اینی که تو بغلم بود رو یادم رفت.رفتم تو فکر اون.یهو یه تکون خورد تو دستم و یادم افتاد که اصل اینه که تو بغلمه.شروع کردم به تعریف کردن سرنوشت بنده خدا و توصیه کردن بهش.احمقانه بود.همه داشتن قربون صدقه ش می رفتن و من داشتم درس زندگی بهش می دادم.یهو یاد آهنگ بسیار زیبای شاهین نجفی افتادم به نام سارینا.یکی از دو سر هدفون رو گذاشتم توی گوشش و با هم شروع کردیم به گوش دادن.ریتم ملایم آهنگ باعث شد از جاش تکون نخوره.شاید ماحصل حرفام همین آهنگ زیبای شاهین نجفی باشه.

 

 

 

تو تو تخت خودت خوابیدی و راحتی

غذات یه وقتی داره و خوابت ساعتی

مدرسه  میری و شانست واسه زندگیت بالاست

نمیشه ردش کنی دائی سخت نگیر

یه بابا داری که مثل شیر پشت سرته

مامانی که قلبت با قلب تو می تپه

حالا بزرگتر میشی و می بینی زندگی چطور آدم رو خم می کنه

دایی سخت نگیر

دایی قدر اون چیزی رو که داری داشته باش

زندگی مثل رنگ و قلم و تو نقاش

هر جور رنگش کنی همونجور می مونه

نشه جغد شومی تو بومت بخونه

نشه سفیدی چشمات یه روز خون بشه

نشه صورت قشنگت گلگون بشه

دایی یاد بگیر همه چی رو تجربه کنی

ولی تو بعضی راهها دیگه برگشتی نیست

به هر دستی که دست زدی دستت رو بپا

دایی بترس از گرگای آدم نما

تن لختت رو به به کسی که روح لختش رو

هدیه می ده بهت و پاش هم افته

دایی بپا بکارت روحت خط نخوره

..........................................

اگه نخونی و ندونی پس زود خاموشی

سرت رو بالا نگه دار نشه رام شی

نگی روسری رو سرت و محودود شدی

حدودت رو تنگ می کنی

زندگی یعنی زندون که آزادیت دست خودته

مگه کوه رو میشه به بند کشید دایی

 

سارینا بیا دائیت رو ببین دوباره

گلی که کاشته امروز فقط یه خاره

سارینا قصه مون همیشه گریه داره

 

نشه اخم کنی به اون دختر بچه ای

که گلی داره تو دستشه و می خواد بهت فروشه

رو بگردونی و با خودت بگی فرق داری

حتما" آره فرق داری دایی

اون یه بچه کارگره از پائین شهر

فقر و ترس و سیاهی همراهشه

باباش معتاده دایی ببین صورتشو

جای سرخ سیلی سرد پدرش رو

فقط نه سال داره تو مدرسه نیست

و طعم تلخ کار رو به دوش کشیده

گلی که پرپر میشه تو دست مشتری

اون گلی که با تلخی ازش می خری

واسه اون گل نیست یه لقمه نونه

ضامنه اینکه کتک نخوره تو خونه

نپرس تقصیر کیه خودت یه روز می فهمی

نپرس قصه ش طولانیه

دایی زمین پر از آدمایی که کار میکنن

یه عده ای که فقط پولدارن و یه مشت عقده ای

که از کار کارگرا کاخ ساختن

و چه کسایی تو این راه جون باختن

این چیزا رو به دیگران بگی بهت می خندن

آخه زشتی هم عادت میشه برای آدم

ولی تو قصه خودت رو بکش نقاش

بزار هر کی هر چی باشه تو خودت باش

 

سارینا بیا ببین دائیت رو دوباره

گلی که کاشته امروز فقط یه خاره

سارینا قصه مون همیشه گریه داره

 

پ ن: اون نقطه چینها یه تکه از شعره که جهت احترام به نظر دوستایی که برعکس من مخالف بیان کردن این جور چیزا هستن حذف شده.

+ بی سرزمین تر از باد ; ۸:٢٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٤/٢٤
    پيام هاي ديگران ()   

اعتصاب نوشت

صدای زنگ موبایلم همه ی مسافرا رو بیدار کرد.شماره رو که دیدم یه ذره مطمئن شدم که یه خبریه. برادر رئیس شرکت بود.بعد از سلام و احوالپرسی پرسید که کجایی؟ منم جواب دادم: یه نیم ساعتی تا کارخونه راه دارم.دیشب 10 رسیدم خونه عین جسد افتادم و صبح دیر از خواب بیدار شدم.چطور مگه؟ سعی کرد با آرومی صحبت کنه: هچی،این خانوما سر کار نمیرن.اعتصاب کردن.با خنده ازش پرسیدم: واسه حقوقاشون؟ گفت: آره،هر چی میگم برین سرکار تا .... بیاد گوش نمی کنن.

حدس میزدم یه خبری بشه.دیشب موقع حقوق دادن چندتاشون ناراضی بودن.بهش گفتم: به هر حال من تا نیم ساعت دیگه میرسم اونجا.بگو فلانی گفته اگه بیام و ببینم که کار نمی کنین هر اتفاقی رخ بده مسئولیتش با خودتونه.

از درب کارخونه که رفتم تو یکی از خانمها رو که چند هفته پیش رفته بود و با التماس برگشته بود رو دیدم که سر کارشه.سلام کرد.با اوقات تلخی جواب سلامش رو دادم.داخل سالن تولید شدم و با آقایون سلام و احوالپرسی کردم.همه شون قیافه هاشون عین علامت سئوال بود.خیلی معمولی با همون بداخلاقیه صبحگاهیم ردشون کردم.سوت زنان که وارد اتاقم که شدم همه فهمیدن که من اومدم.هیچ کس سرکارش نبود.سیستم کامپیوترم رو روشن کردم و یه چند دقیقه ای دور خودم چرخیدم تا برنامه ی طراحی شدم رو اجرا کنم. مستخدم در زد و اومد تو و سلام کرد.جواب سلامش رو دادم و از اوضاع پرسیدم. جواب داد: والا چی بگم.هر چی بهشون گفتم گوش نکردن.بهش گفتم: زیر سر قدیمیاست دیگه نه؟ برو ... رو صدا کن.

تا اینجا درست حدس زده بودم.سرپرست خانمها که اومد ازش پرسیدم چه خبره؟ گفت:خانمها اعتراض دارن. گفتم: یه ورق ور میداری میری تو سالن مونتاژ، هر کسی اعتراض داره اسمش رو می نویسی و بهش میگی بره سر کارش.من تا ظهر به کار همه رسیدیگی می کنم.هر کی هم نمیره بهش بگو بره خونشون. رفت و سریع برگشت و گفت که همه اعتراض دارن.

ایول چه روز خوبی.به خودم گفتم شروع شد.با لحن خیلی تند ازش پرسیدم که تو هم اعتراض داری؟ یهو شروع کرد: من هنوز نمی دونم حقوقم چقدره و ... .گذاشتم تموم حرفاش رو بزنه.وقتی تموم شد ازش پرسیدم: شما ماه قبل از 7 روز بیشتر اومدی سر کار؟ کم بهت دادم؟ جا خورد.گفت: نه،خوب بود.گفتم: خوب پس برو و بگو ... بیاد.اولیشون رو که جزو اصل کاریا بود رو اوت کردم.نفر دوم بنده خدا حق داشت که اعتراض کنه.شهیدش کرده بودم.چند روز براش غیبت زده بودم.بعد از اینکه ازش عذرخواهی کردم.یهو شروع کردم: خوب قضیه ی اعتصاب چیه؟ چرا نرفتی سرکار؟ مگه دفعه ی اولتونه که به حقوقتون اعتراض دارین؟سابق بر این اعتصاب می کردین یا صبر می کردین که من بیام و بهم بگین اعتراضتون رو.خجالت نمیکشین من یک ساعت دیر کردم و این قشقرق رو راه انداختین؟ تا اومد حرف بزنه گفتم: برو بیرون و ... صدا کن.اونم با خجالت رفت بیرون.نفر سوم رو می دونستم که کلی هم شنگوله از حقوقش و جو اعتراض گرفتتش.اومد تو اتاقم و سلام کرد.با سر جواب سلامش رو دادم و یه نگاه غضب آلود بهش کردم.گفت: من اعتراض ندارم.با حرکت سر از اتاقم انداختمش بیرون.وقتی رفت بیرون سرم و بردم زیر میز و حالا نخند کی بخند.

بعد از چند دقیقه باسابقه ترین کارگر اومد.گفتم:چته؟ با ریاکاری جواب داد: هیچی.من اعتراض ندارم.فقط می خوام بدونم اون مقداری رو که قرار بود بهمون اضافه کنین رو اضافه کردین؟ سرش رو بردم تو مانیتور و بهش گفتم: اسمت رو پیدا کن با وزن کارت رو.پیداش کرد و خوندش.فیش حقوقش رو نشونش دادم و گفتم: ببین چقدر برات رد کردم.از اضافه ی مقداری که رد شده بود جا خورد و گفت: دستتون درد نکنه.الان وقت اجرای برنامه ی اصلیم بود.حیله ای که تو کل تاریخ کاربرد داشته و خواهد داشت:

مظلوم نمایی.     

 از کارایی که براشون کردم گفتم و از امتیازاتی که بهشون دادم و از زشتی کاری که کرده بودن و رفتن آبروم پیش رئیس کارخونه.

تموم بود دیگه.جنگ مغلوبه بود.صدای پای همه رو می شنیدم که بدو بدو می رفتن سر کار.نفر اصلی اومد در اتاقم رو زد و گفت: ما کی بیایم؟هنوز شروع به کار نکردیم ها. جواب منم با لبخند شنید: به جهنم که شروع به کار نکردی.انقدر وایسا تا زیر پاهات علف سبز شه.تقریبا" همه رو با شرمندگی فرستادم بیرون.ساعت 3 بعد از ظهر شده بود و من از صبح فقط آب خورده بودم و بس.عامل فتنه آخرین نفری بود که صداش کردم.قبلش هم برادر رئیس رو صدا کردم تو اتاقم تا ببینه که چطور باید کارگر رو بفرسته سر کارش.اومد تو.یدون سلام و علیک.اول از همه آمار روزاهاش رو چک کردیم با هم.بعد آمار مونتاژش رو.اضافه ای رو که براش در نظر گرفته بودم رو هم به رخش کشیدم.

مشکل اصلی برمی گشت به اینکه من فهمیدم که روزایی که خانمها آماری کار نمی کنن تولید کارخونه خیلی پائینه.منم همه رو آماری کردم و اول ماه هم کف تولید رو براشون مشخص کردم.اما اونا باورشون نمیشد که تو حقوقاشون این اعداد رو واقعا" تاثیر بدم.طرف هم بعضی روزا اندازه 20% فقط کار کرده بود و انتظار داشت که منم حقوق کامل بهش بدم و منم نداده بودم.مقایسه که تموم شد زمان حملات آتشین رسید.طرف خیلی پر رو بود.مظلوم نمایی جواب نمی داد.باید فقط برجکاش رو می زدم.منم نامردی نکردم.

عصر که رئیس کارخونه اومد و متوجه شد که تازه دارم ناهار می خورم علتش رو پرسید و منم با لحنی که انگار خیلی مهم نیست جواب دادم: کارگراتون صبح اعتصاب کرده بودن.طرف چشماش چهارتا شد. دلیلش رو هم می دونست خودش.پرسید: خوب چی شد؟

جوابش رو دادم که: هیچی همه شون شرمنده شدن.کل اشتباه حقوقا با 40 تومن هم نرسید.

مقداری رو که اشتباه کرده بودم رو ازش گرفتم و صداشون کردم و بهشون دادم.برادرش که تو اتاق بود پرسید: نمی اندازیش بیرون طرف رو؟ گفتم: نه بابا.بیچاره ها همه بدبختن.کارگر چشمش همیشه با دست کارفرماشه.این جفتکهایی هم که می اندازه به خاطر اینه که قسط داره و خرج.نصفشون جهیزیه شون مونده و اون یکیا هم قسطای خونوادشون رو میدن.بیچاره هستن همشون.مگه خودت کارگر نبودی قبلا"؟ اونم داغ دلش تازه شد: بنده خدا آقایون هم دیشب اعتراض داشتن به حقوقاشون.با خنده گفتم: اونا دیگه چرا؟ یادت نیست وقتی فیلم کاراشون رو نشونشون دادم خواب از سر شب کارا پریده بود.وقتی می رفتم بیرون کیفشون رو جلو صورتشون گرفته بودن که نگاهم نکنن.با خنده ی همیشگیش جواب داد: آخه تو هم پدر همه شون رو درآوردی.دو هفته ازشون فیلم گرفتی بدون ایکه بهشون بگی.چوب خطشون که پر شد بعد یهو گرفتی روشون.

منم با خنده گفتم: من فقط اشی رو که خودشون درست کرده بودن رو هم زدم تا بوش بلند بشه.

عصر موقع اومدن سرپرست خانمها رو صدا کردم و بهش گفتم که نفر آخر رو تا اطلاع ثانوی نمیزاره پای مونتاژ محصولات پر سود.فقط چیزای مشکل دار بزنه و با ماشین آلات کار کنه.سعی کرد که با خنده ش خرم کنه:چرا آقای مهندس؟ جواب دادم: من از خانمها پرسیدم،همه گفتن ایشون فقط اعتراض داشته. یهو از تعجب دهنش باز شد.گفتم: چیه؟ اگه کس دیگه رو می شناسین هم بهم بگین؟ مات شد و رفت بیرون.

برگشتن که با رئیس تا خونه می اومدیم کلی تو ماشین خندیدیم.بهم می گفت: چقدر می گم راز بقا نگاه نکن. یکی رو از گله جدا کردی که ترتیبش رو بدی؟ نکنه حاج آقا و حاج خانوم تو رو تو انگلیس بزرگت کردن تفرقه انداز؟ منم جوابش رو دادم:

وقتی بچه بودم پدرم هفته ای دو روز یه ده تومنی بهم پول تو جیبی می داد که عکس مرحوم مدرس روش بود. پشتش یه جمله داشت که ملکه ی ذهنم شده: سیاست ما عین دیانت ماست.

 

پ ن (1): دیروز که رفتم سر کار متوجه شدم که نصفی از کارگرا با نصف دیگه حرف نمی زنن.اصلا" میزای کارشون رو جدا کرده بودن.وقتی به لطف اداره برق و آب 6 ساعت نه برق داشتیم و نه آب و گرما هم بر ما مستولی شده بود یکیشون اومد و گفت: مهندس یخ برامون نمی خرین؟ از پر روئیش متعجب شدم و گفتم: یخم کجا بوده که برم بخرم؟ اونم انگار نه انگار جواب داد که فلان جا داره.منم که منتظر یه فرصت برای این جمله بودم گفتم: برین به مسئول جدیدتون بگین.برادر آقای مهندس.و این یعنی اینکه گروه فریب خورده تواین دو روز تعطیلی ترتیب عوامل فتنه و آشوب رو میدن.طرف انقدر با زنها مخالفه که فکر کنم با زن خودشم نصف سال رو قهره.

پ ن (2): نظرتون راجع به این پست برام مهمه.می خوام بدونم که عکس العمل جامعه چیه درمقابل این حرکات و جوابها.

+ بی سرزمین تر از باد ; ۱۱:٥٥ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/٤/۱۸
    پيام هاي ديگران ()   

باد نوشت

در حالی که توی علفزار قدم می زدیم بارون گرفت.اول نم نم اما بعد... .باد بسیار وحتشناکی هم وزیدن گرفت. سریع لباسای ضد آبم رو تنم کردم و یکی دوتاش رو هم به دوستام دادم.خیلی زود بارون بند اومد.5 دقیقه هم نشد اما باد هنوزم می وزید.همه به باد پشت کرده بودن به جز یکی.وقتی باد به صورتم    می خورد احساس زندگی می کردم.حسی که تکرار نشدنیه برام و فقط و فقط وقتی که زوزه باد تو گوشم می پیچه به سراغم میاد.

رفتیم روی بلندترین تپه مشرف به اون بیشه.نمی دونم چه حس غریبی داشتم.همه رو بالا و پائین می پریدن و حواسشون بود که کلاهشون رو باد نبره اما من... .صدایی رو تشخیص دادم که به رهبر گروه می گفت: اون کجا داره می دوه ؟الان باد می بردش؟ و صدای فریاد دوستم رو: اون دیوونه اومده که باد ببردش، شما مواظب باشین که اتفاقی نیافته براتون.همون وسط عکس بگیرین.

وقتی که دوان دوان در خلاف مسیر تند باد می رفتم و باد ذرات مه رو با شدت به صورتم می کوبید انگار روحم داشت با مشت به کالبدم می کوبید.(همین الان که دارم می نویسم تمام موهام سیخ شده).وصف ناشدنی بود.تمام انرژیم رو جمع کردم و ئیییییییی هاااااااا.بلندی فریادم انقدر بود که همه بشنون.عین مترسک داشتم لبه تپه بالا و پائین می پریدم و دور خودم می چرخیدم.زوزه باد بهترین موسیقی ایه که میشه شنید.برای کسایی که اهل رفتن و رفتن هستن.صدای باد مفهوم خاصی داره.درست مثل طبل جنگ.نمی دونم چقدر بالا و پائین پریدم فقط یه لحظه صدای دوستم رو شنیدم: دیوونه مواظب زانوت باش.

با کم شدن شدت باد باز هم حواسم به این دنیا و زندگی جمع شد.برگشتم پیش بقیه.خیلیاشون مرتبه اولشون بود که سفر مجردی می رفتن.و تقریبا" هیچ کدومشون تا حالا طبیعت گردی نکرده بودن.عجیب بود رفتار یه آدم کم حرف و آروم.وقتی برگشم پیششون و قرار شد که برگردیم پائین چندتاشون گفتم چقدر اشغال تو چشمتون رفته که انقدر صورتتون خیس شده؟جواب دادم: خیلی.اما خودم و دوستم    می دونستیم که اشکهای توی صورتم مال باد نیست،اشکهای شوق یک یاغی بازنشسته س.

باد،این مظهر ظغیانگری،یاز هم من و تو با هم بودیم.کی میشه که با هم بریم.

پ ن: معذورم از اینکه بگم کجا رفتم.چون جمعی از دوستان اونجا بودن که یحتمل اینجاها هم خودون یا دوستاشون هستن.می ترسم همین یه ذره ابرویی رو که اینجا جمع کردم هم به باد بره.

+ بی سرزمین تر از باد ; ٩:٥۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٤/٧
    پيام هاي ديگران ()