آخر خط

غرغرنوشت

اعصابم بهم ریخته س،زانوم داره از درد می ترکه،اسید معده م کم مونده از دماغم بزنه بیرون و به سلامتی موقع نفس کشیدن قفسه ی سینم درد می کنه.یک روز خیلی بد رو پشت سر گذاشتم.یکی از بدترین روزای عمرم.کاملا" احساس یاس و ناامیدی بهم دست داد.از صبح تا شب زحمت بکش تا بلکه خودت رو یه سری آدم بدبخت بیچاره رو بچرخونی تا از نون خوردن نیافتن.اما مگه میزارن.مگه اجازه میدن که کسی کار کنه.حالا می فهمم که چرا تمام کارخونه های شهرک داره میشه انبار.به خصوص انبار آب معدنی.نمی دونم روزی چند تا 18 چرخ و کامیون آب معدنی میارن تو اون خراب شده.انقدر هست که صبحها سوله جا ندارن و تو خیابون می چینن اما عصرا کارگراشون دارن تو سوله ها فوتبال بازی می کنن. صبحی یه نگون بختی اومده بود انبار اجاره ایمون رو که دو هفته ی دیگه موعدش تمومه رو اجاره کنه. وقتی فهمید برق سه فاز صنعتی نداره تعجب کرد.صاحب سوله هم خیلی راحت گفت که باید فلان کارا رو بکنی خودت تا سه فاز بگیری.اون بنده خدا هم که کلا" به قیافه ش می خورد که طفلکی باشه عین انسانهای معصوم پرسید: یعنی اینجا برق سه فاز نداره و من باید کلی معطل بشم؟بابا من می خوام تولید کنم و کارآفرینی کنم. اولش جا خوردم از حرفاش و فکر کردم داره شوخی می کنه اما بعد که نگاهش کردم دیدم خیلی جدیه. تو ذوقش نزدم و گفتم: خوب عزیز من هر کاری اولش سختی داره دیگه. فکر کردی ما از روز اول همه ی امکانات رو داشتیم؟

 رفتم پیش کارتن ساز میگم که بابا من یک ماه سفارش دادم،چی شد این کارتنای ما؟ طرف عین آدم درمونده ها میگه: 1 ماه و خورده ای میشه که ورق نیومده.نمی دونم چی شده.شاید می خوان گرون کنن مثل همیشه.گفتم بهش: خوب گرون کنین چرا جنس به آدم نمی دین؟ اون بنده خدا هم لبخندی زد و گفت: اگه دست من بود که همه تون رو راه انداخته بودم.کار و بار تعطیله.کسی تولید نمی کنه.

 اومدم اتاقم و یه بار دیگه به ترخیص کار زنگ زدم: آقای ... چی شد این جنس ما؟ این باید سه هفته پیش می رسید.اونم خیلی پرتوقع میگه: بازرس اداره ... رد کرده جنستون رو.میگه باید از خریدار نمایندگی بگیرن و به خرج خودتون کارشناسای ما رو بفرستین اونجا تا کارخونه ی اونا رو ببینن؟؟؟ من که روزم داشت کامل می شد گفتم: مگه این بابا حالیش نیست که ما از یه شرکت بازرگانی خرید می کنیم؟ اصلا" تولید کننده رو نمی بینیم.خوب همینجا بیان جنس رو تست کنن.ما 3-4 ساله داریم از این جنس وارد می کنیم.ترخیص کار هم جواب داد: طرف این حرفا تو کتش نمیره.با عصبانیت گفتم: آقای ... شما باید سه هفته پیش به ما می گفتین که جدیدا" این مجوز ... می خواد.لااقل من کد برگه ی ثبت سفارش رو عوض می کردم و می فرستادمش تو یه رده ی دیگه ای.و باز هم طرف هیچ حرفی برای گفتن نداره.

زنگ زدم به .... که چند نفر از این خانمهایی که سرپرست خانوار هستن رو بهمون معرفی کنه.با خودم گفتم ما که می خوایم کارگر بگیریم لااقل از این بیچاره ها بگیریم که خرج خونواده شون رو هم بدن.از طرف پرسیدم: خانم سابق بر این قانونی وجود داشت که برای کارفرماهایی که از این قشر استخدام می کردن و کارآفرینی می کردن یه تسهیلاتی در نظر گرفته میشد،الان هم وجود داره؟ خیلی با انرژی جواب داد: بله. گفتم: حالا ما اگه بخوایم از این تسهیلات استفاده کنیم باید چه مراحلی رو طی کنیم؟ با همون انرژی جواب داد: متاسفانه چند سال اعتباری برای این بخش در نظر گرفته نشده و نمی تونین استفاده کنین. خنده م گرفت و گفتم: آخه اون آدم عاقلی که میگیره 3 میلیون تومن میده دست هر کی که بره برای خودش کاردرست کنه شعورش نمیرسه که خود دولت نیاز به 10 میلیون تومن برای ایجاد هر شغل داره؟خوب این پول رو لااقل بدین به کسایی که می تونن و الان هم شاغل هستن.طرف هم پوزخندی زد و گفت: اینجا ما همه می دونیم. گفتم: اینا رو بی خیال من مشخصات کارخونه مون رو میدم شما بی زحمت اگه فایلی دارین نفراتی رو بهمون معرفی کنین.جوابش خیلی بامزه بود: شما باید یه فکس برای قسمت... بفرستین و رسما" درخواست کنین که ما بهتون نیرو بدیم و ذکر کنین که چقدر می خواین بهشون حقوق بدین و مزایاشون رو هم ذکر کنین تا اگه صلاح دیده شد ما بهتون نفراتی رو که می خواین معرفی کنیم.دیگه داغ کردم و با تندی بهش گفتم: خوب یهو بگین نمی خوایم دیگه.این مزخرفات چیه میگین خانم؟ ما می خوایم 4 تا آدم بدبخت رو که می تونن برن تو خیابونا و بدبختی درست کنن رو جمع کنیم بیاریم و یه لقمه نونی بهشون بدیم این قر و فرا چیه دیگه؟ گناه که نکردیم. آخه کدوم آدم احمقی میاد مشخصات کارش رو برای دیگران پخش کنه.خر ما از کره گی دم نداشت خانم.

بعد از چند دقیقه زنگ زدم تعمیرگاه کولر گازی که سه هفته بعد از شارژ گازش دوباره گاز تموم کرده و یک هفته س که زنگ زده بودم و نمی اومدن.این یکی دیگه شاهکار بود. طرف گیرداده که از کجا معلوم که ما بودیم و اصلا" کولر شما گارانتی داره.منم سعی کردم که با آرامش جوابش رو بدم: ببین عزیز دلم من کولر رو وقتی خریدم فاکتور داشته و برگه ی گارانتی.جفتشونم تاریخ داره.بعد از اصلا" اونا رو بی خیال تعمیرکار شما اومده و گاز اینو شارژ کرده اما سه هفته بعد دوباره گاز خالی کرده.این نشون میده که تست نکرده سیستم رو.مگه طرف زیر بار میره.

این یکی که تموم شد رفتم پیگری چکهای دریافتی.دیدم طرف به چای اینکه 3 ماهه چک بده 7 ماهه داده.به حسابدارش میگم:خانم مگه شما نمی دونین این موضوع رو که ما باهاتون سه ماهه کار می کنیم؟ باز هم جواب سر بالا:ما با شرکتهای زیادی کار می کنیم. حفظ نیستیم که.بهش گفتم:خانم ما زیر فاکتورمون نوشتیم که سه ماهه باید تسویه کنین.یارو گفت: ما که زیر فاکتور رو نگاه نمی کنیم.دیگه داشت مغزم سوت می کشید. با عصبانیت گفتم: خانم من چکها رو می فرستم لطف کنین بدین آقای دکتر تاریخشون رو درست کنن.با سردی گفت: دکتر تشریف بردن کانادا.تا دو ماه دیگه هم تشریف نمیارن.دیگه صبرم تموم شد و همه رو سر اون مفلوک پر رو خالی کردم.خیلی ساده بهش گفتم دیگه از جنس خبری نیست.اولش توجیه نبود که نگه اشکالی نداره اما بعدش که فهمید رئیسش نیست که درخواست خرید رو امضا کنه برای یه شرکت دیگه ای و ما تمام رقبا رو از سر راه برداشتیم به صرافت افتاد.هنوز گوشی رو قطع نکرده بودم که غرغروترین مونتاژ کارم که از شنیدن صداش دیگه کم کم حالم بهم می خوره بازم اومد: مهندس من گرممه.فقط یه نگاه بهش کردم و رفت. ساعت 1 ناهار نخورده به خودم گفتم:ببین بیستاب امروز روز تو نیست.بلند شو برو خونتون.بی خودی هم پاچه ی ملت رو نگیر.اومدم به سمت خونه.دیگه نمی تونستم کار کنم. عجب خراب شده ای داریم ما.

تو تاکسی داشت به چشمم خواب میرفت که راننده خاور زنگ زد: الو مهندس اینا میگن امروز کارگراشون نمی خوان اضافه کاری وایسن.نمیشه بار رو خالی کنیم.چی کار کنم؟کجا برم؟ با اینکه خیلی دوستش دارم و برام عزیزه و جزو جانبازای جنگه فقط یه جواب براش داشتم: برو به جهنم. سر درد هم اضافه شد.

این اس ام اس های احمقانه چیه؟چرا انقدر ملت فکر میکنن بقیه خرن؟چرا انقدر ماها پر توقعیم؟

+ بی سرزمین تر از باد ; ۱٢:۱٠ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/۳/٢٧
    پيام هاي ديگران ()   

ترس نوشت

سلام

تو این پست می خوام راجع به یک تجربه ی شخصی براتون بنویسم.رو در رو شدن با ترس. اتفاقی که تو تعطیلات عید برام افتاد.یعنی به استقبالش رفتم.

 

شب ساعت 8

-الو سلام.چطوری؟ بیستاب پایه ای بریم سفر؟

بیستاب: کجا؟

-نمی دونم،هوس شمال زده به سرم.

بیستاب: خوب من فقط هفته ی اول رو تعطیلم.بقیه ش رو باید برم ها.گفته باشم.

-حالا بریم.شاید مثل پارسال حال دادن بهت و هفته ی دوم رو تعطیل کردن.

بیستاب: حالا کجای شمال؟

-یه سال کرمم گرفته بریم لاویج و اون راهی رو که پارسال اون محیط بانه نزاشت بریم رو امسال بریم.

بیستاب: خوب کی؟

-پس فردا خوبه؟5 صبح؟

بیستاب:خوبه.فقط بزار ببینم من مرخصی دارم یا نه.

 

پس فردا ساعت 6 صبح.میدان ولیعصر

بیستاب: سلام اکور پکوریا.چطورین؟

 

و به این ترتیب راه افتادیم به سمت جنگل لاویج.تقریبا" هر آدم عاقلی که دور و برمون پیدا میشد بهمون گفته بود که هوا داره بد میشه.اما اون چیزی که یک مسافر رو به جلو میرونه آتشیه که توی سینه ش هستش نه نصیحتای دیگران.به همین خاطر بعد از جواب ندادن به تلفنای خیلیا راه افتادیم به سمت لاویج.

بعد از چند ساعت رانندگی که رسیدیم متوجه درام بودن اوضاع هوا شدیم اما باز به راهمون ادامه دادیم. توی ده که آخرین خریدها رو داشتیم انجام می دادیم یکی دو تا از محلیا بهمون گفتن که یه وقت نرین اون بالاها. همین اول جنگل چادر بزنین.شما بچه تهرونیا همین چیزا رو هم ندیدین.اونوقت بود که سه تائیمون عین آدمای عاقل اندر سفیه نگاهشون کردیم و من به نمایندگی از اون دو تای دیگه جوابش رو دادم: تا حالا به جز این دهاتتون کجاها رو دیدی؟اصلا" خودت تا به حال چند شب اون بالا تو جنگل خوابیدی؟ به رفیقای قاچاقچیت هم بگو با یه دونه پاترول کسی نمی تونه خیلی چوب کش بره.نگران نباشن.

به سمت بالای جنگل که راه می افتادیم برای چند دقیقه هوا افتابی شد و ابرا کنار رفتن و ما کلی امیدوار شدیم.فقط یه مشکل وجود داشت: پارسال که اومدیم مسیر پر بود از کنده های بریده شده و ما شب رو با سوزوندن اونا زنده موندیم اما امسال دریغ از حتی یه دونه.تو همین فکرا بودیم که متوجه نم نم زیبای بارون شدیم.راههایی رو که می خواستیم تا ته رفتیم.بن بست بود.و این یعنی که باید دوباره دنبال اون راه بگردیم.با هر مصیبتی بود وسایلمون رو از ماشین پیاده کردیم و راه افتادیم که با ماشین چوب جمع کنیم اما زهی خیال باطل.دیگه کوچیکترین چوبها رو هم برداشتیم.بعد از دو ساعت تونستیم یه مقداری جمع کنیم.یه ذره فقط خیس بودن.همین.خیلی سریع چادر رو زدیم آتیش رو راه انداختیم و رفتیم به سمت غذا. دوست هنرمندم که برای اولین بار در زندگیش ماکارونی درست می کرد یه غذا بهمون داد که انگشتامونم باهاش خوردیم.اصلا" به قیافه ی یارو این حرفا نمی خورد ولی خوب تونست.

کم کم هوا تاریک تاریک شد.آسمون ابری بود و ما از نور ماه محروم بودیم.فقط نور آتیش.فقط کافی بود که یه ذره ازش دور بشیم.یخ می زدیم.پلارم رو عوض کردم.خیس خیس شده بود.انقدر هوا سرد شد که به شلوار دوپوش اسکی + یه شلوار اضافه پناه بردم.البته ژاکت پشمی و کاپشن پر هم به کمکم اومد تا بتونم سرما رو تحمل کنم.تاریکی جنگل هر لحظه وحشتناک تر میشد و ما سه تامون داشتیم وانمود می کردیم که نمی ترسیم. یه آن متوجه شدیم که آب تموم شده.(از بس که اون دو تا هی چایی خوردن که گرم شن و هی رفتن دستشوئی). چشمه رو دو نفرمون بلد بودن.من و یکی دیگه.طبیعتا" باید دو نفر به سمت چشمه می رفتن و یکی کنار آتیش می موند و وسایل رو می پائید. نفر سوم که یه نوجوون بود و تا به حال تنهایی جنگل رو حس نکرده بود.اون یکی هم دستش درد می کرد و به هیچ عنوان نمی تونست اگه اتفاقی رخ بده از خودش دفاع کنه.در نتیجه اون دو تا رفتن به سمت چشمه و من ماندم تنهای تنهااااااااااا.

تا جایی که نور چراغ قوه شون رو می دیم دلم گرم بود اما وقتی پیچیدن دیگه... . توصیف کردن ترسش غیر قابل بیانه.تاریکیه جنگل از یه طرف زوزه ی باد که برف رو هم که شروع شده بود رو به صورت آدم می کوبید یه طرف و ترس من و تجربه ی سال گذشته مون تو اون جنگل یه طرف دیگه. نمی تونم بگم چطور به من گذشت اون نیم ساعتی که نیومدن.اما یادمه که بعد از گذشت چند دقیقه تونستم تمرکزم رو به دست بیارم و سرم رو به تیکه تیکه کردن چوبهایی که آوردیم به سه اندازه ی مختلف گرم کنم.تمام چیزهایی که ممکن بود ازشون بترسم بی اختیار میومدن توی ذهنم و تمام خاطراتی که بقیه از تاریکی و تنهایی جنگل تعریف کرده بودن.اینا در مقابل چای پاهای مختلفی که لب چشمه ی آب دیده بودم هیچ بود. نفهمیدم که چطور گذشت اما یادمه که وقتی نور دو تا چراغ قوه رو دیدم کلی شیر شدم.هم اونا سالم بودن هم من.مجبور بودیم که به اون شبی بریم اب بیاریم.چون اگه نمی رفتیم باید صبح زود می رفتیم که این کار در جنگل یعنی حماقت محض.(به خاطر اینکه حیوانات مختلف هم درست میان همون موقع آب بخورن)

اونا که اومدم خیلی عادی گفتم: جرج اونجا نبود؟ اونام با خنده گفتن : نه وایساده بودن تو بری.گوشت ما رو دوست ندارن.منم جوابی دادم که صدای خنده مون جنگل ساکت رو پر کرد: خوب باباشون یادشون داده که ... اضافه نخورن.

نوجوان رو انداختیم تو چادر که بخوابه تا دم صبح بتونه بیدار بشه و کشیک اتیش بده.خودم و اون یکی دوستم هم شروع کردیم به چرت زدن کنار آتیش که به نظرم یکی از فرح بخشترین کارای دنیاست.ساعت 3 بود که متوجه شدم که کم کم برف شدت گرفته.روی ماشین و چادر قشنگ برف نشسته بود.اومدم برم تو چادر بخوابم که متوجه شدم پمپ لجن کش رفقمون روشنه و اجازه خوابیدن به هیچ بنی بشری رو نمیده.سریع کنار آتیش یه سرپناه ردیف کردیم من رفتم بخوابم که فهمیدم زیر انداز یادم رفته بیارم.و این یعنی مالیدی بیستاب جان.زمین نم داره و تو می خوای رو چی بخوابی؟ دیگه با بدبختی خودم رو تونستم یه جوری تو کیسه خواب جا بدم. برای اولین بار تو زندگیم با کاپشن پر و شلوار اسکی تو کیسه خواب خوابیدم.

صبح با صدای یکی از رفقا بلند شدم: پاشو،بیستاب تو هنوز زنده ای؟ببین رو پاهاش چقدر برف نشسته. بلند شو تا نرفتی تو تیم پارالمپیک.با بی میلی یه تکونی به خودم دادمو سرم رو از توی کیسه خواب بیرون آوردم.فهمیدم چرا پاهام یه نمور یخ زدن.نزدیک 5-6 سانت رو پاهام برف نشسته بود.همین. البته شانس آورده بودم که روکش کیسه خواب نازنینم اجازه نداده بود مثل پارسال کیسه خوابم بشه استخر.

صدای مهدی اسدی اومدن صبح رو به طور رسمی خبر داد: پاشو، یالا پاشو ...

بعد از خوردن یه صبحانه ی گرم وسط اون برفا به سمت ده راه افتادیم و یکی دیگه رو که یه روز دیر رسیده بود رو ورداشتیم و دوباره برگشتیم همونجا.باورش نمی شد که دیشب رو وسط اون برفا سر کردیم.هنوز آتیش گرم بود و تونستیم که یه جوجه ی دیگه هم بزنیم به خندق بلا.بعدشم رسما" جیم شدیم پائین و شب رو تو خونه ی مادر خانم دوستم سر کردیم.خیلی بزرگوار بودن که ما جنگلیای گلی رو تو خونشون راه دادن.

فردا صبح به سمت تهرون راه افتادیم و تقریبا" 3-4 ساعت قبل از تحویل سال رسیدیم تهرون.

خاطره ی اون سفر همیشه باهام می مونه.خیلی لذت بخش بود.بیشترشم به خاطر مقابله با ترسم بود.ترسی که مدتها بود باهام بود.   

بعد از اون جریان بهم ثابت شد که بهترین راه حل یک مشکل مقابل شدن باهاشه.به خصوص از از نوع ترس باشه.الان اگه بهم بگن شب بیا بریم تو جنگلای آمازون هم بخوابیم سه سوت راه افتادم.چون دیگه نمی ترسم.

 

پ ن: توجه دوستان رو به جمله ای که خانم ع + ب + ا + د + ی تو آخرین مقاله ش تو گاردین نوشته (که عین نظر منه) جلب می کنم:

 

اطمینان دارم که دموکراسی رو زنان به ایران خواهند آورد.

 

برین حالشو ببرین بانوان عزیز.

+ بی سرزمین تر از باد ; ۱:٠٠ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/۳/٢۱
    پيام هاي ديگران ()   

روز زن نوشت - 2

سلام مجدد

می دونین که من با آرامش و آسایش سر سازگاری ندارم.بنابراین ترانه ی بسیار زیبای (از نظر من) شاهین نجفی رو تقدیم می کنم به تمام زنان این خاک نفرین شده.من این مدلی روز زن رو گرامی می دارم. {#emotions_dlg.e28}

 

مثل اون دختری که پرده ش دوخته

و اونکه پول نداشت تو آتیش سوخته

مثل مادرم با اون زندگی زوری

زنی که خلاص شده تو قابلمه و قوری

کسی تا حال نتونسته ببینه بندنشو

کسی از سر نتونسته بگیره روسریشو

می گفت بعد از مرگ می برنش جهنم

می گفت آدم رو از سر مو آویزون می کنن

گفتم مگه نگفتن بهشتت زیر پای شماست

مامان بهشت سرکاریه بیا دنیا رو بچسب

می گفت اذون داره می گه، مو به تنم سیخ شده

گفتم می ترسی ،ترس به روحت میخ شده

70 سال زن بود یعنی کلفت

یعنی چیزی تو زندگیش ندید جز خفت

زنی که گناه بود بودنش، ولی بی جرم

زنی که سالها کرده بودنش تو فرم

کسی که خیانت نکرد به شوهرش، چی شد

50 سال فحش شنید و کتک خورد

باید توسری بخوره، بمیره، نفس نکشه

عکس هیچ پرنده ای رو بی قفس نکشه

زنی که همیشه یه سایه اونو می پائید

عروسکی که مرد به هر شکل باهاش می خوابید

بوی سیلی و شلاق می دی خانوم

تا کی می خوای به مردا باج بدی خانوم

مثل وطن شدی همدم ولگردا

تقدیر تو دست توئه واسه فردا

بوی زمین سوخته مون رو می دی خانوم

تو هم از عرش به فرش رسیدی که خانوم

ما که از مردی مردیم لااقل تو زن باش

یه کم از اون عطر غیرتت رو مام بپاش

ما که از مردی مردیم و چیزی ندیدم

از تو کتاب اسم رستم رو فقط شنیدم

خانوم ما مردی نیستم تو رومون خط بکش

پرچم رو بگیر خودت بشو رئیس جنبش

ما که از مردی مردیم لااقل تو زن باش

یه کم از اون عطر غیرتت رو مام بپاش

+ بی سرزمین تر از باد ; ۸:٥٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۳/۱٥
    پيام هاي ديگران ()   

 

سلام

اول از همه روز مادر و زن رو تبریک می گم به تمام زنان این بوم و سرزمین.هرچند که قلبا" راضی نیستم که همچین روزی وجود داشته باشه.چون ایمان دارم که وجود این روز با این نام فقط یک آب نبات چوبی هستش.جایی که حق طبیعی زن نادیده گرفته میشه و به جرم داشتن اندام و ظاهری متفاوت با مرد از طرف کسانی که خودشون مشکل دارن همیشه در مظان اتهام قرار دارن وجود این روزها صرفا" حکم همون چیزی رو داره که گفتم.الا الیحاله شعر غم انگیز ایرج میرزا رو که تو کتاب کلاس سوم یا چهارم دبستان بود رو تقدیم می کنم به تمام مادران دنیا.

 

داد معشوقه‌ به‌ عاشق‌ پیغام                      که‌ کند مادر تو با من‌ جنگ‌

هرکجا بیندم‌ از دور کند                           چهره‌ پرچین‌ و جبین‌ پر آژنگ‌

با نگاه‌ غضب‌آلود زند                             بر دل‌ نازک‌ من‌ تیری‌ خدنگ   

مادر سنگدلت‌ تا زنده‌ است‌                        شهد در کام‌ من‌ و تست‌ شرنگ‌

نشوم‌ یک‌دل‌ و یک‌رنگ‌ ترا                       تا نسازی‌ دل‌ او از خون‌ رنگ

گر تو خواهی‌ به‌ وصالم‌ برسی‌                    باید این‌ ساعت‌ بی‌‌خوف‌ و درنگ‌

روی‌ و سینه‌ تنگش‌ بدری‌                         دل‌ برون‌ آری‌ از آن‌ سینه‌ تنگ

گرم‌ و خونین‌ به‌ منش‌ باز آری‌                     تا برد ز آینه‌ قلبم‌ زنگ‌

عاشق‌ بی‌خرد ناهنجا                                 نه‌ بل‌ آن‌ فاسق‌ بی‌‌عصمت‌ و ننگ‌

حرمت‌ مادری‌ از یاد ببرد                             خیره‌ از باده‌ و دیوانه‌ ز بنگ‌

رفت‌ و مادر را افکند به‌ خاک                       سینه‌ بدرید و دل‌ آورد به‌ چنگ‌


قصد سرمنزل‌ معشوق‌ نمود
                              دل‌ مادر به‌ کفش‌ چون‌ نارنگ‌

از قضا خورد دم‌ در به‌ زمین‌                            و اندکی‌ سوده‌ شد او را آرنگ‌

وآن‌ دل‌ گرم‌ که‌ جان‌ داشت‌ هنوز                        اوفتاد از کف‌ آن‌ بی‌فرهنگ‌

از زمین‌ باز چو برخاست‌ نمود                           پی‌ برداشتن‌ آن‌ آهنگ

دید کز آن‌ دل‌ آغشته‌ به‌ خون‌                             آید آهسته‌ برون‌ این‌ آهنگ‌:

آه‌ دست‌ پسرم‌ یافت‌ خراش‌                       آه‌ پای‌ پسرم‌ خورد به‌ سنگ‌

+ بی سرزمین تر از باد ; ٧:۳٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۳/۱۳
    پيام هاي ديگران ()