آخر خط

تاج نوشت

روزی گذشت پادشهی از گذرگهی

فریاد شوق بر سر هر کوی و بام خاست

پرسید زان میانه یکی کودک یتیم

کاین تابناک چیست که بر تاج پادشاست

آن یک جواب داد چه دانیم ما که چیست

پیداست آنقدر که متاعی گرانبهاست

نزدیک رفت پیرزنی کوژپشت و گفت

این اشک دیده‌ی من و خون دل شماست

ما را به رخت و چوب شبانی فریفته است

این گرگ سالهاست که با گله آشناست

آن پارسا که ده خرد و ملک، رهزن است

آن پادشا که مال رعیت خورد گداست

بر قطره‌ی سرشک یتیمان نظاره کن

تا بنگری که روشنی گوهر از کجاست

پروین، به کجروان سخن از راستی چه سود

گو آنچنان کسی که نرنجد ز حرف راست

 

پ ن: چرا بی خودی سعی می کنین این مطلب ر ربط بدین به سفرهای استانی؟ یعنی مدیون میشین هاااااااااااااااااااا.

می دونین که این روزا روزهای پروین اعتصامی عزیز هستش.

یادش به خیر کلاس چهارم بودیم فکر کنم.

+ بی سرزمین تر از باد ; ٩:٢٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۱٢/٢٤
    پيام هاي ديگران ()   

تولد نوشت

 

در صبحگاه 20 اسفند 1359 تنها کسانی که روی زمین امید به زنده ماندن طفلی 1.100 گرمی داشتند مادر و پدرم بودند و بس.و موفق شدنشان نشانه ای است برای نشان دادن عظمت وجود امید.ولو در دو نفر.امروز 30 سال از آن روز می گذرد و هنوز هم آنها امیدوارند.

اکثر آدمها وقتی به روز تولدشان نزدیک می شوند یک غم عجیبی به سراغشان می آید.نمی دانم چرا این چنین است.منم درست مثل بقیه هستم.اما امسال این غم به سراغم نیامده.هنوز اثر مسافرت ابتدای اسفند در من وجود دارد و شادم.

29 سالگی هم از لحاظ کاری برایم خوب بود و هم از لحاظ شخصی.گرچه  50-60  درصد از زندگی شخصیم نیز از کار تشکیل شده است و بس.بهترین تجربیات امسالم متاسفانه تلخترین آنها نیز بود.29 سالگی زمانی بود که من فهمیدم هیچ دوست واقعی ای که مثل خودم باشد در کنارم نیست.و هر چه هستند دوست به معنای واقعی تیستند. کسانی که اختیارشان به جای اینکه در دست مغز روی سرشان باشد جای دیگری است. امسال من فهمیدم که منفعت طلبی تنها چیزیست که اطرافیانم را مجاب می کرده که با من باشند.و هر جا من جلوی این کار رو گرفتم آنها نیز غیبشان زد.

سی سالگیم را دوست دارم.بیشتر از 20 سالگی و 10 سالگی.الان می شود گفت من مستقل هستم.و عنان 90% از زندگیم دست خودم است. سی سالگی زمانیست که خیلی از پرده ها برای آدمها کنار می روند.

سی سالگی آغاز میانسالی ای است که به تو اجازه ارتباط بیشتر با سنین بالاتر از خودت را می دهد. بار روانی عدد 30 مهمترین دلیل است.برای منی که همیشه عادت کرده ام به سوی اوج حرکت کنم تجربه ی جالبیست.

و اما آرزوهایم(مشخصا" بعد از آرزوی سلامتی برای خانواده و دوستان):

مهمترین آرزوی قلبیم این است 30 سالگی من توام باشد با پایان 32 سالگی یک چیز دیگری.و من طعم شیرین آزادی ظاهری را هم بچشم.می دانید که من معتقدم که مرزهای آزادی عبارت است از آزادی اندیشه و فرار از دگم اندیشی.اما همه چیز در زندگی معنا نیست.ظاهر هم هست.خودمان را فریب ندهیم.

آرزوی بعدیم این است که در سی سالگی شاهد این باشم که انقدر عقل به سراغ کسانی بیاید که دیه ی یک شتر نر یا یک اصله درخت خرما را بیشتر از یک زن می دانند.

آرزوی بعدیم اینست که طعم شیرین استقلال 100% را جشن بگیرم و آخرین تکه های پازل استقلالم را هم بتوانم جور کنم.

آرزوی بعدیم اینست که سرانجام به رویای دیرینه خود برسم و بتوانم مرزهای فیزیکی این کشور را رد کنم و با فرهنگهای دیگر جوامع نیز آشنا شوم و به خصوص اینکه طرز تفکر مردم غربی را از نزدیک حس کنم.

و آرزوی اصلیم این است که در 30 سالگی خداوند ای لطف را در حقم بکند که اجازه ندهد هیچ حقی را نا حق کنم.

 

 پ ن:  خداوند یاور مومنان است و آنها را از تاریکی ها به سوی روشنائیها هدایت می کند.

چقدر این آیه را دوست دارم.

 

 

+ بی سرزمین تر از باد ; ۱٢:۳٤ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/۱٢/٢٠
    پيام هاي ديگران ()   

عسل نوشت

اصلا" آدم هر کاری می کنه برای قشر پائین جامعه بازم هیچ توفیری توی طرز فکرشون نداره.مصداق عینی انگشت اغشته به عسل هستن.من بارها به این نتیجه رسیدم و هر روز هم دلایل بیشتری برای اطمینان قلبی به این موضوع پیدا می کنم.

دو سال پدرم دراومده که یه کاری بکنم بلکه حقوق این کارگرای ابله بیشتر بشه (البت با استفاده از ترفند افزایش روند تولید که کارفرما هم راضی باشه) و اخیرا" هم به این مهم رسیدیم و شیرینی همکاری رو زیر زبونمون چشیدیم.اما بازم نمی تونن شبیه آدم زندگی کنن.فکر کنین 5 شنبه چند تا مهمون مهم اومدن کارخونه مون.وقت نداشتن رفتن شنبه بیان.منم تمام لوازم پذیرایی رو گذاشتم توی یخچال رو روش نوشتم دست نزنید. بعد شنبه اومدم و می بینم که به جز 2 تا شکلات چیزی نمونده.فکر کنین از 5 شنبه تا شنبه صبح فقط دو شیفت کار کردن و تک زدن.پیدا کردنشونم خیلی راحت بود.بعد از این همه مدت قلق کار دستم اومد.خیلی آروم و با خنده رفتم تو سالن مونتاژ و همه ی پرسنل رو جریمه کردم.ناقابل: 100 هزار تومن.سرانگشتیش 2-3 میلیون تومن میشد.بعدشم گفتم یا هر کی خورده میاد و میگه من بودم و از زیر دین ملت در میاد یا اینکه همه رو 100 تومن جریمه می کنم.می دونین که اولش کولی بازی و این حرفا.اما تو همون لحظه ای اول دیدم که نگاه 4 نفر به سمت یه نفر رفت.خوب پس این بوده؟ ظهر نشده داشتم شاخ درمی آوردم.فکر کنین چند تا از خانمها رفته بودن و کش رفته بودن میوه و شیرینی ها رو.باورم نمیشد.تا حالا سابقه نداشته که خانمها به چیزی تک بزنن. بعدش متوجه شدم که یه نفر رفته و خودش خورده و با زرنگ بازی به بقیه هم داده تا زبون اونا رو ببنده.!!!

این قضیه تموم نشده بود که صدام کردن آقایون به یه چیزی اعتراض دارن.رفته تو اتاق استراحتشون. میگن: چرا ما باید حساب باز کنیم؟ منم جواب دادم: خوب قرار از سال دیگه حقوقاتون رو واریز کنیم به حساب بانکیتون.نمیشه که چند میلیون تومن پول نقد رو از بانک اورد بیرون.یکی از سرکارگرا که به زور فارسی حرف می زنه گفت: من باز نمی کنم.باید پول نقد بدین.اونطوری راحت نیستم.منم که اصلا" حوصله نداشتم بدون اینکه در نظر بگیرم طرف دایی خانوم مدیر کارخونه مونه در باز کردم و گفتم: تا دو دقه دیگه بساطت رو جمع می کنی و میری.برگردم اینجا ببینمت هر چی دیدی از چشم خودت دیدی.طبیعی بود که بعد از کوبیدن در کسی صداش در نیاد.و باز هم طبیعی بود که 2 دقیقه بعد مدیر کارخونه(همون برادر رئیس جون) تو اتاق من باشه.بنده ی خدا برق کفرم اون رو هم گرفت.بهش میگم: آخه این گوساله ها حالیشون نیست که اولا" تو محیط کار نباید کسی رو تهدید کرد،بعدشم رئیس رو نباید تهدید کرد،بعدشم اینجوری کسی رو تهدید نکرد.(این آخری رو که گفتم خنده م گرفت)مگه این مرتیکه واسه یارانه حساب باز نکرده؟ چرا ... اضافه می خوره پس؟

از عصر تا حالا دارم فکر میکنم که چرا من بی خودی دارم برای این بی خاصیتا زحمت می کشم و زور می زنم؟

+ بی سرزمین تر از باد ; ٩:٥٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۱٢/۱٥
    پيام هاي ديگران ()   

برگی از یک نوشته

 

عزیزتر از جانم دیشب را بی تو در شهرت در حالی به صبح رساندم که نفس نفس آن آگین بود به عطر نفسهای تو.

گرمای وجودم مگر از آخرین باری که هرم نگاهت در جان و تنم ریشه دوانید چند ساعت می گذرد که سوز سرمای تنهایی را از عمق وجود حس می کنم؟

به راستی چه چیزی بهتر از یاد تو گرمابخش وجودم است؟

 دوست داشتنی ترینم به یاد می آورم روزی را که برای اولین بار چشمان خوشبخت من راه روشن چشمان شاهزاده ای را دیدند که از جام وجودش سخاوتمندانه به مردم عشق و نیکی هیه می داد.و این سخاوت هنگامی برایم به کمال قابل درک شد که با پذیرفتن دستان خشکیده ام قلبم را آبستن عشقت نمودی.

نیروی قلبم هنگامی که یاد تو در من طنین افکن می شود رویاهایم از اتاق به اندازه تنهائیم پرواز می کنند و بارور شدن گلی را در باغچه ی در خود بودن هایم نوید می دهند.آنگاه می اندیشم به روزهایی که فکر می کردم برای همیشه در دیوارهای بلند قلعه تنهائیم خواهم ماند و کسی حتی زحمت کوبیدن بر درهای آنرا به خود نخواهد داد.شکر می کنم خداوندی را که موجب شد خورشید عشقت نور و گرمای لایزال خود را بی منت بر من ببخشد.و باز هم خداوند را شکر می کنم به هزار و یک دلیل که تمامش توئی و بس.

پس غزل بانو خواهش می کنم که همیشه باش و با بودنت که ماهیتی جز الفت ندارد دل دوستدارت را شاد کن تا او همواره سپاسگزار پروردگارش باشد.آنهم به خاطر فرشته نگاهبان مهربانش. 

 

 

+ بی سرزمین تر از باد ; ۱٠:٤٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۱٢/۱٢
    پيام هاي ديگران ()   

سفر یعنی....

سفر یعنی جا موندن از قطار و دنبال قطار با ماشین اومدن.کلافه

یعنی درست کردن جایی روی گاز ساعت 12 شب اونم تو کوپه ی اول قطار.تعجب

یعنی قایق سواری روی امواج ناآرام با سرعت 70 تا.

یعنی قطع شدن آب به دلیل کرم ریختن یه نفر.عصبانی

یعنی خفه شدن با کباب بز.خوشمزه

یعنی خوابیدن تو کیسه خواب روی تخت خواب.اونم جلوی کولر گازی.تازه به خاطر کل کل.شیطان

یعنی دنبال کردن هواسیلها واسه گرفتن عکس.

یعنی تجربه رانندگی با سرعت 160 تا روی خط ساحلی.ساعت 9 شب.بغل

یعنی پیچیدن با سرعت 130 تا.قلب

یعنی دیدن کف دریای عمان.

یعنی رقصیدن روی قایق موتوری وسط دریا.تعجب

یعنی بازی با دلفین های بازیگوش.

یعنی هوس پریدن توی آب وقتی که شنا بلد نباشی.

یعنی قدم زدن و بازی کردن توی ساحلی بسیار زیبا و غیر مسکونی.جائی که معنی ساحل ساکت و آروم رو متوجه بشی.خیال باطل

یعنی بالا رفتن از صخره هایی که تا قبلش فکر می کردی فقط تو کره ماه ممکنه پیدا بشن.تعجب

یعنی شوخی شوخی گم شدن و زهره ترک شدن تو یه دشت وحشتناک که خود محلی ها هم اون موقع جرات نمی کنن اونوری برن.اونم شب.وقت تمام

یعنی خوندن آهنگ حمومی آصف و خونه ی مادر بزرگه هنگام غروب خورشید همونجا.ابرو

یعنی فریادی شادی برنده شدن تو کبریت بازی و به حالت عمودی در اومدن.ساعت 2 صبح.تشویق

یعنی پریدن خواب از سر همه و جاری شدن اشک از خنده ی مفرطقهقهه

یعنی بالا آوردن شام اونم در اثر خنده ی غیر قابل مهار.ساعت 2 صبحقهقهه

یعنی دیدن دو صحنه در یک لحظه:

1-      اشک جداییگریه

2-      فرار به خاطر ندیدن اشک جداییگریه

یعنی فرار به جلو برای نشون ندادن ناراحتی از دیدن این صحنه با خندیدن و جک گفتن.عینک

یعنی پیدا کردن دوستای تازه که یکی از یکی بهترن.بغل

سفر یعنی افسوس وقتی پات به تهران میرسه.اوه

 

پ ن: یحتمل یکی میاد و خودش اینایی رو که من نوشتم تائید می کنه.فقط می دونه که تو دنیای واقع کسی از این دنیاز مجاز خبری نداره.چشمک

 

 

 

+ بی سرزمین تر از باد ; ٩:۱٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۱٢/٧
    پيام هاي ديگران ()   

خستگی نوشت

 

ساعت 6 عصره و من الان پاهام روی میز کارمه و تمام قد ولو شدم.سرویس همکارای خانم اومده دنبالشون و دارن میرن.در می زنن.معلومه که یه خانم پشت در هستش (چون اصولا" خانمها فقط شعورشون میرسه که قبل از ورود به اتاق در بزنن).سریع خودم رو جمع می کنم.مسئول خانمهاست.برنامه ی فردا رو باهاش فیکس میکنم.انگار یکی از بزرگترین بارهای رو دوشم رو امروز خالی کردم.بالاخره ماراتن نفس گیر تولید و مونتاژ و بسته بندی و سفارشات رو با کمک همکارام بردیم.برای اولین بار توی تاریخ شرکت در حالی که ماشینهای تولید 24 ساعته کارمی کردن از مونتاژ و بسته بندی عقب افتادن.

بازم در می زنن و من مجبورم که خودمو جمع کنم.یکی دیگه از خانمها آخرین آمارها رو میاره و میزاره روی میزم و سریع می دوه که به سرویس برسه.

این ماه موفقترین ماه کارکرد شرکت بوده.با کمترین تعداد کارگر موفق شدیم که آمار تولید شرکت رو افزایش بدیم.باور کردنی نیست اما با سخت گیریهایی که اولش با اشک و گریه و نفرین (البت قایمکی) همراه بود یه هزینه ی خنده دار نزدیک به 120 % راندمان تولید زیاد شده.اول ماه که بازرگانی ازم توان تولید خواست پیش بینی کردم و قول دادم که تا آخر ماه به نزدیک دو برابر سابقه تولیدی شرکت محصول تحویل بدم.فردای اون روز یکی از بچه های بازرگانی بهم گفت که دهنت سرویسه.رئیس جان که شستش خبردار شد و فهمیده که این حرف رو زدی سریع رو هوا زده که منم برای این میزان تولید برنامه ریزی کردم و باید انقدر تولید کنین.اما عصر رئیس جان بنده رو با خنده ی همیشگی مورد تفقد قرار دادن و فرمودن که اگه این کار رو بکنم کمک زیادی به مجموعه کردم.از شانس دو تا تعطیلی تو ماه داشتیم که نمیشد به زور کسی رو سر کار بیارم. حتی با ترفند سرکار اومدن خودم.دو روز رو تو ماه از دست دادم.روز بیستم در حالی که همه چیز خوب پیش می رفت و من جلو بودم بازرگانی خبر داد که به جای روز 29 بهمن باید تا 25 بهمن به اون میزان سفارش برسیم و همون روز تحویل بدیم.این یعنی که تا 25 بهمن وقت دارم.اگه سالهای قبل بود با کولی بازی پدرشون رو در میاوردم که چرا روزهای آخر ماه بهم گفتین اما سعی کردم که یک ساعت جلو کسی آفتابی نشم و استرس رو منتقل نکنم.اون روز بود که یار قدیمیم دوباره به دیدارم اومد.بعد از مدتها.و من با قرص رانیتیدین شربت آلومینیوم ام جی به استقبالش رفتم.

موزیک مورد علاقه م رو انتخاب می کنم و منتظر سرمطلع آهنگ میشم.

درست زمانی که داشتم آخرین ذخیره های محصولم رو هم وارد محاسباتم کنم رئیس جان با لبخند همیشگی تماس باهام گرفت.حدس زدم که پای یه شری در میونه.می دونین که سلام رئیس هیچ وقت بی طمع نیست. متفکر درست حدس زدم.باید یه لاین دیگه رو هم به مونتاژ اضافه می کردم.اونم در مورد محصولی که دچار اشکال فیزیکی بود و ماشین بسته بندیش هم ایراد داشت. کلافهنمیشد به مشتری جنس نرسونیم. سری قبل رفته بود از یکی دیگه خرید کرده بود و اگه تکرار میشد دیگه می پرید.و رئیس جان این موضوع رو می دونست که من به هر قیمتی که شده نمی زارم طرف بپره.توپ رو انداخت تو زمین من: ... جان اگه می دونی که نمی رسیم تولید کنیم سفارشش رو کنسل کنیم. و من داشتم تو ذهنم تصور شب عید رو می کردم که به هر فلاکتی شده باید به این بندگان خدا حقوق و عیدی بدیم.در هر صورت غر خودم رو زدم: آخه این ... احمق بعد از این همه سال کار کردن نمی دونه که نباید انبارش رو خالی نگه داره که بعدش با ... خوردن بخواد جنس جور کنه.ایشون هم لبخند فاتحانه ش رو زد که: اینم دیگه شانس ماست که همچین مشتریایی داریم.به زور ازم قول گرفت تا قبل از 25 بهمن جنس تو کارخونه ی طرف باشه.

از صبح 24 بهمن که اومدم سر کار طبق معمول ریختن سرم.درست عین بچه های پرندگان که از مادرشون غذا طلب می کنن هر کی یه چیزی میگه.یکی مواد اولیه تموم کرده،اون یکی ضایعات قاطی کارش کرده و از ترسش خودش رو سر صبح بهم رسونده و سعی می کنه که بندازه گردن یکی دیگه،یکی کارتن برای بسته بندی تموم کرده،از همه بامزه تر آبدارچی شرکته که دو سه روز نبوده و حالا چای تموم شده و کاسه چه کنم دستش گرفته که تا 10 دقیقه دیگه چه جور بخواد صبحانه ی کارگرا رو حاضر کنه.

اما من فکرم یه جای دیگه س.امروز 24 بهمنه و من قول دادم.پس باید به قولم عمل کنم.وارد سالن مونتاژ که شدم برخلاف همیشه که سر صبح انق هستم عصبانی رفتمو به تمام مونتاژکارا یه بسته  پاستیل دادم و اومدم بیرون.تو دوربین دیدم که چه انرژی ای وارد سالن شد. هورا زنگ کارخونه رو زدن.خودشه، پیک سفره خونه ی تو شهرکه. یه کتری بزرگ چایی آورده.آبدارچی شرکت باورش نمیشه که چایی به موقع رسیده و اون در امانه.قبل از ساعت دوازده سفارش تموم شد و شروع کردیم به اضافه زدن.پوز زنیه دیگه.از خود راضی

صبح روز 25 بهمن.ساعت 10:30 صبح در حضور رئیس معظم قسمت بازرگانی (همسر رئیس) و مدیر قسمت تولید(برادر رئیس) هر دو تا محصول رو شروع کردن با بارگیری. میشد لبخند رضایت رو تو چهره ی همه دید.از کارگرایی که از شدت کارکردن دستای همه شون یکی دو تا چسب زخم رو داشت تا منی که لیوان نبات داغم دستم بود همه راضی بودیم.

 

صدای زیبای استاد جریان مستم می کنه همیشه.اما این بار یه غمی داره.

وضعیت فروش یک محصول که از اول زیر دست خودم بوده رو بررسی می کنم.تقریبآ" باور نکردنیه.بیش از دوبرابر نسبت به سال 88 تااینجا. وقتی اول سال وعده ش رو دادم یه لبخند تحویل گرفتم تو این مایه ها که خدا کنه اما عمرا". حیف که طرح اقتصادی ویران کننده ی دولت شیرینی موفقیت هامون رو ازمون گرفت وگرنه می تونستیم سال آینده چند تا محصول دیگه به خطمون اضافه کنیم و چند نفر دیگه رو بیاریم سر کار.

 

استرس چیزی هستش که از اول توی تمام محیطهای کاریم وجود داشته و 12 سال که بهش عادت کردم.دروغ نمیگم.اعتراف می کنم که دوستش دارم و جزئی از زندگیم شده. از بچه گی دوست دارم تو محل کارم همیشه سر و صدا و برو و بیا باشه.آلومینیوم ام جی دوست داشتنیم شاهد گفتارمه.

الان واقعا" خسته م.اعتراف میکنم که روزهای آخر خودمم واقعا" داشتم کم می آوردم. بیش از 12 ساعت کار طاقت فرسا چیزی نیست که الان توان تحملش رو توی یه زمان طولانی داشته باشم.حالا که فکر می کنم چطور 5-6 سال روزی 16 ساعت کارمی کردم و درس می خوندم باورم نمیشه. اونم پست باجه نشستن.

یکی از جماعت بی شعور در اتاق رو باز کرد و اومد تو.خودشه ،برادر رئیسه.اومده خداحافظی. یه نگاهی به آمار تولید می اندازم.با جابه جایی یه سری عدد می تونم اعلام کنم که تولیدم 150 % افزایش پیدا کرده. می دونین که جابه جایی اعداد این روزا مد هستش.مثلا" وقتی یه جنسی گرون میشه خیلی راحت از سبد مصرف حذفش میکنن تا نرخ تورم بالا نره.انگار که ملت توی یه ماه اصلا" گوجه فرنگی نخوردن یا گوشت قرمز.تعجب

کافی بود یه ماه کاری رو از 29 دی حساب کنم و به شرکت اعلام کنم.اون وقت حسابی شرمنده میشن که چطور تونستن 20 روز خط  مونتاژ من رو تعطیل کنن اونم به خاطر یه مساله احمقانه.تامین کننده مواد اولیه دوست رئیس جان بود و 20 روز ماشینش خراب بود و نتونست جنس بده.آخر سر به زور از یه شرکت دیگه 48 ساعته جنس خریدم.گرچه 15 % قیمتش بالاتر بود اما کلی جلو افتادیم.

از حالا به فکر شب عید کارگرا هستم.باید براشون حسابی جبران کنیم.

یه بی شعور دیگه هم اومد.این بار خودشه.رئیس جان.اما اون بی شعور نیست.چون کسی برای اومدن با اتاق خودش در نمی زنه.خوب چی کار کنم رئیس جان از سر محبت اتاق خودش رو در اختیارم گذاشته.خجالت

میگه : جمع کن بریم.

موقع بیرون اومدن متوجه یه نایلون خوشکل شدم.نگاهش کردم.یه خرگوش قرمز بود.مال یکی از مونتاژ کارای ناشی که جا گذاشته بود.کارت روش رو خوندم و متوجه شدم مال کیه.یه گوشه ی اتاقم قایمش کردم تا بعدا" بهش بدمش.

پس امروز روز عشاق بود.(البت ایرونیش) خوشحالم که منم پیش معشوقه ی خودم بودم.خیلی به هم ریخته بود.امشب تمیزش نکردم . یار همیشه وفادارم.میز کارم.

 

دوباره رئیس میاد میگه: بجنب بریم.خیابونا شلوغه.آزادی از بس پلیس توشه نمی تونی جم بخوری.

 

دلم نمیاد صدای استاد رو قطع کنم:

 

از خون جوانان وطن لاله ،خدا لاله ،حبیب لاله، جانم لاله دمیده

از ماتم سرو قدشان سرو و جانم سرو و خدا سرو و حبیب سرو خمیده

در سایه ی گل بلبل از این غصه خزیده

گل نیز چو من در غمشان جامه، خدا جامه، حبیب جامه دریده

چه کج رفتاری ای چرخ چه بد کرداری ای چرخ

سر کین داری ای چرخ نه دین داری نه آئین داری ای چرخ

 

 

پ ن: چند روزی نیستم.میرم مغزم یه هوایی بخوره.شاید رسیدم سر بزنم.عشق است خلیج تا ابد فارس رو. لبخند

 

 

+ بی سرزمین تر از باد ; ٧:٤٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۱٢/۱
    پيام هاي ديگران ()