آخر خط

مصر نوشت

 

1-

همه می دونیم که سرهنگ حسنی مبرک بعد از 30 سال حکومت بر مصر صندلی ریاست جمهوری رو رها کرد و استعفا داد و رفت.این روزا همه دارن دیدگاه های خودشون رو از این جریان بیان می کنن.اکثرا" هم وجه ی اجتماعی داره.امروز من می خوام تو  این پست راجع به یه وجه ی دیگه ی این انقلاب بنویسم(البت امیدوارم واقعا" انقلابی در کار نباشه).چیزی که شادید مدتها بعد رو بشه و سر زخمش باز بشه.

می دونین که شامگاه روز 21 بهمن آقای مبارک تو تلویزیون ملی یه سخنرانی کرد و تلاش کرد که اوضاع رو آرام کنه.فردای اون روز شخصیت مذهبی اول الاظهر اعلام کرد که با توجه به سخنان دیشب آقای مبارک هرگونه تظاهرات و این حرفها حرام می باشد. دیدین خودتون که مردم هم چقدر برای حرفش ارزش قائل شدن و انقدر روز جمعه (22 بهمن) گیر دادن که دیگه سرهنگ جان برای همیشه صندلی ریاست جمهوری رو بوسید و گذاشت کنار.زمستون رفت.اما چیش به چی موند؟ یعنی این آدم اول الاظهر نمی دید که این همه آدم اومدن تا 30 سال استبداد رو عوض کنن؟ این چه فتوایی بود آخه؟ مگه میشه در جهت حفظ حکومت ظالم و ادامه و اشائه فساد و استبداد فتوای شرعی صادر کرد؟ این یکی از تاریکترین روزهای تاریخ الاظهر خواهد بود. که به نظر من نتیجه ی همراه شدن دین با سیستم حکومتی هستش.

2-

دوستانی که آخوند خراسانی رو می شناسن (همون ملا آخوند خراسانی) می دونن که از مجتهدین و مراجع بسیار عالیقدر زمان مشروطه بوده.هر کی هم نمی شناستش زحمت جستجو رو بکشه خودش.یه بنده ی خدائی به نام میرزای نائینی به این مرجع عایقدر گیر میده که بیا و حکومت دینی رو تاسیس کن.خودت هم بشو حاکم تا همه چیز خوب بشه.ایشون دلالیلی رو برای عدم امتزاج دین با حکومت میارن که توی تاریخ دین کم نظیر هستش.(به جز دلایل شیخ مرتضی انصاری) تو این پست من یکی دو تا از دلایل کوتاهش رو  که می تونه به این قضیه ی بالا هم مربوط باشه  رو می نویسم.از اونجائیکه این نامه فیلتر هستش هر کی می خواد می تونه ایمیلش رو بهم بده تا متن کامل نامه رو براش بفرستم.

 

آ)

مسندى که ما بر آن تکیه زده‌ایم، مهم ترین سنگر مبارزه با فساد باید باشد، و مسندى که حکام بر آن تکیه زده‌اند، مهم ترین مرکز اشاعه فساد است. اگر ما جاى حکام را بگیریم، هم سنگر مبارزه با فساد را از دست مى دهیم و هم خود در همان جایى قرار مى گیریم که مرکز نشر فساد است. بلکه خود فاسد مى شویم، زیرا علماى دین، در هر جامعه اى باید در حکم نمکى باشند که از فاسد شدن موادغذایى جلوگیرى مى کند. اگر نمک فاسد شد تکلیف چیست؟ و چه چیزى مى تواند آن را و چیزهاى دیگر را از فساد برهاند؟

شما مى دانید که تسلط مؤبدان بر ارکان حکومت ایران در عصر اکاسره (ساسانیان) تباهى‌هاى بسیارى در پى داشت که نتیجه آن اعراض مردم از آیین زرتشتى ایران و بالاخره پشت کردن مردم به حکومت و افول ستاره زرتشتیت براى همیشه بود؛ و رواج شگفت آور مسیحیت و بودایى گرى و تسلط پاپ‌ها بر حکومت، مفاسد و فجایعى را به دنبال داشت که نتیجه آن سقوط کلیسا و روگردان شدن عامّه مردم اروپا از مسیحیت بود؛اکنون ما هم اگر خواهان امتیازات مؤبدان و پاپ‌ها باشیم، به سرنوشتى مانند آن ها دچار خواهیم شد.

ب)

سیاست به معناى اداره امور مملکت، یک فن است و دوام ریاست و قوام رعیت در گرو آشنایى کامل با این فن است. آن‌گاه من فارغ از هرگونه تواضع و شکسته نفسى، بالصراحه مى گویم که این فن را نمى دانم.  درمورد آقایان دیگر هم یقین دارم که در این مورد، از من ورزیده تر نیستند. بنابراین ما با ناآگاهى از دقایق و ظرایف سیاست، محال است بهتر از سیاست پیشگانِ غیرروحانى و حتى غیرمتدین عمل کنیم. نمى توانیم بگوییم چون ما آدم‌هاى خوب و مؤمنى هستیم و در مبارزه با فلان حاکم موفق بودیم، پس در اداره امور مملکت هم موفق خواهیم بود. این‌ها دو مقوله جدا از هم است. چنان که اگر من بگویم چون فلان کس آدم خوب و صالح و باتقوایى است و در جهاد فى سبیل الله پیش قدم بوده، پس مى تواند بدون تحصیل علوم دینى مرجع تقلید و مفتى بشود، شما به من مى خندید.

آیا عملکردهاى پیامبر (ص) و امیرمؤمنان (ع) دلیلى قاطع بر این مدعا نیست که براى تصدّى امور حکومتى، به تدبیر و تجربه سیاسى و کارى، بیش از تقواى دینى و فضایل اخلاقى محتاجیم؟

شما ببینید که حضرت امیر(ع) به میثم تمار (که فردى بسیار مؤمن و از شیعیان خالص و مخلص بود و بالاخره‌هم به دلیل سرسختى در ولاى على (ع) به شهادت رسید) کوچک‌ترین منصب حکومتى واگذار نکرد. درحالى‌که زیادبن ابیه که فردى به تمام معنا بى ریشه و بن و عارى از هر گونه فضیلت دینى بود، در دوره خلافت امیر مؤمنان (ع) به مناصب عالیه حکومتى رسید و حتى امام (ع)، سهل بن حنیف را که خود و برادرش از بزرگان اصحاب رسول (ص) و از مشایخ انصار بودند، از حکومت فارس برکنار و زیاد را به حکومت آن ایالت منصوب فرمود؛ و البته امام در عین استفاده از قابلیت‌هاى زیادبن ابیه در اداره امور مملکت، مراقبت داشت که از وى خطایى سر نزند. همچنین پیامبر اکرم (ص) افرادى مثل عمروعاص و خالدبن ولید را به سردارى سپاه نصب مى کرد ولى به ابوذر توصیه فرمود که مطلقاً از ریاست برحذر باشد و به قبول حکومت و امارت - حتى در میان دو نفر - تن در ندهد. دلیل این توصیه نیز واضح است، زیرا آدم خوب و مؤمن، اگر بدون اطلاع از رموز مدیریت بخواهد مدیریت کند، نه فقط کارها به سامان نمى آید و اوضاع رو به راه نمى شود و حتى بدتر مى شود، بلکه خودش هم خراب مى شود و در نتیجه مردم به شخص او و همه مؤمنین و بلکه نسبت به اصل دین بدبین مى شوند.

آن‌گاه وقتى توصیه پیامبر (ص) به ابوذر و برخورد حضرت امیر (ع) با میثم تمار این است، تکلیف من که یکصدم از شایستگى و ایمان ابوذر و میثم را ندارم معلوم است. من باید بدانم که آن‌چه پیامبر (ص) را بر آن داشت تا ابوذر را از اشتغال به امارت و حکومت منع کند (ناتوانى در اداره امور) در مورد من و امثال من به طریق اولى صادق است.

پ)

پانزده سال پیش سید جمال الدین اسدآبادى مى گفت: « سیل تجدد به سرعت به سمت شرق جارى است. بنیاد حکومت مطلقه ویران شدنى است، شما هم تا مى توانید در خرابى اساس حکومت مطلقه بکوشید». من در عین این که با پاره اى از سخنان و خط مشى هاى سید در عالَم سیاست موافق نیستم، مى گویم که این سخن او کاملا درست است و نه فقط امروز درست است و پانزده سال قبل درست بود، بلکه یک قرن پیش هم درست بود و ما صد سال قبل باید این واقعیت را درک مى کردیم که بنیاد حکومت مطلقه ویران شدنى است و با درک این واقعیت، خودمان علم دار مبارزه با حکومت مطلقه که منشأ فسادها و ظلم‌هاى بى حد و حصر است مى شدیم و براى کاهش ظلم و تقلیل فساد، دامنه تصرفات حکومت را محدود مى کردیم و به جاى حکومت مطلقه، حکومت مقید به قید قانون برپا مى کردیم.

امّا در این مورد تعلل نمودیم تا پس از قریب صد سال که تلخ ترین روزها و بدترین شرایط را داشتیم، اینک عقلا به فکر افتاده اند براى کاستن از زیان‌هاى ناشى از حکومت مطلقه، از این پس، از تمرکز همه قدرت در یک نقطه - آن هم به صورت لایسئل عما یفعل - جلوگیرى کنند و قدرت را تقسیم کنند و در تحت نظارت دربیاورند و از تصرفات خودسرانه و بى حساب و کتاب حکام مستبد ممانعت نمایند. در مقابل این حرکت، کسانى اسم دین و حکومت مشروعه را،( مثل قرآن‌هایى که در برابر امیرمؤمنان(ع) بر سر نیزه کرده بودند)، علم کرده و اصرار دارند که حکومت مطلقه پابرجا بماند تا به ادعاى آنان حریم شریعت حفظ شود.

 

پ ن: این پست صرفا" در بیان آرای ملا آخوند خراسانی در ارتباط با حکومت دینی و مقایسه ی آن با حکم مفتی مرکز اسلامی الاظهر نوشته شده است.

 

 

 

 

 

+ بی سرزمین تر از باد ; ۱٢:٤۳ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/۱۱/٢٥
    پيام هاي ديگران ()   

بقیه نوشت

سلام

اول که از همه ی دوستام ممنونم که اومدن و نظرشون رو راجع به پست قبل گفتن.اون پست رو مدتها بود آماده کرده بودم اما موقعیتش مهیا نمی شد تا منتشرش کنم.نتیجه ش برام خیلی جالب بود.و البت کمی غیر منتظره.

برایند همه ی نظرات این بود که هم آغوشی نیاز غریزی آدمهاست اما مثل هر نیاز دیگه ای محل و زمان ارضای منحصر به خودش رو داره.اون هم حریم خصوصی هستش نه در یک جای عمومی.راستش نظر رادیکال ترین و رک ترین دوستان هم دال بر این بودش که هنوز هم که هنوز اخلاق شرقی که ناشی از فرهنگ مردمان شرقی هستش در خون ماها جریان داره.و ارزشهای اخلاقی  به عنوان یه اصل مهم تو جامعه هنوز هم قابل احترام هستن.قابل احترام که نه واجب الاحترام هستن.البت وجه دینی ای که به زعم من تو  ته نظرات بعضی از دوستان هستش هم به اون اخلاق اجتماعی اضافه شده و به طور کلی میشه حدس زد که هنوز هم رابطه ی صحیح  بین دو غیر همجنس در فرهنگ ما حالت نیمچه تقدسی داره.مثل اون چیزی که قرنها تو ادبیات و فرهنگ ایرانیان بوده و برای معشوق و معشوقه ی خودشون ارزشهالی بالایی رو متصور می شدن و اصلا" حالت روحانی به قضیه می دادن.

خیلی خوشحالم که در نظر قشر متوسط و متوسط به بالا هنوز هم این دیدگاه وجود داره.دلیلش هم اینه که اگر این قضیه اشکال داشت قرنها توی خون ماها نبود.بنابراین عوض کردن اون می تونه برای ما مشکل ساز بشه.

نکته ی قابل تاسف رو هم خودتون حدس زدین.متاسفانه شمشیر دو لبه ی دین باز هم از سمت خطرناکش یه جنگ این غریزه ی خدادادی اومده و از اونور پشت بوم داره ملت رو پرت می کنه پائین.

من نظرم اینه که:

 ماها موجود زنده ایم.بنابراین حق حیات داریم.

ماها انسانیم.بنابراین حق و کرامت انسانی داریم.و ایضا" غریزه ی انسانی

ماها هموطن هستیم.بنابراین حق شهروندی داریم.

اونهایی که خدا رو قبول دارن و امر و مشیتش رو می پذیرن مسلمان هستن.بنابراین جزو یکتاپرستان هستن.

می بینین این همه شباهت بین همه ی ماها وجود داره.پس بی خودی سعی نکنیم و اجازه ندیم که جمعی با استفاده از امور معنوی و غیر مادی که خط کش خاصی هم نداره بخوان بین ماها فاصله بندازن و از این موضوع سوء استفاده کنن.

هر کسی تقوای بیشتری داشته باشه به خدا نزدیکتره و ارج و قرب بیشتری هم داره.خوب چه کسی غیر از خود خدا می تونه بگه که کی تقوای بیشتری داره و کی کمتر؟شیطان چند هزار سال برای خدا عبادت کرد اما آخرش چی شد؟

برای یک جامعه عشق و آزادی و عدالت لازمه.و بدون هیچ کدوم از اونها جامعه شکل نمی گیره.عشق هم مراتب خود رو داره و لازم نیست همه آدمها حلاج بشن.

 

راستی به نظر شما دین بیشتر وجه ی شخصی داره یا کارکرد اجتماعی؟

از این شاخه به اون شاخه پریدم نه؟ اینیم دیگه ما.

+ بی سرزمین تر از باد ; ۸:٥۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۱۱/۱٩
    پيام هاي ديگران ()   

س & ک $ س & ی نوشت

 

نکن آقا، نکن.اااا صبر کن برادر من،چی کار میکنی خانوم؟یه دقیقه صبر کنین.شاید یه مطلب جالب و شرعی بود.چرا زرتی می خوای نخونده فیلتر کنی؟شما به قائده چند دقیقه صبر کن اگه خودت خوشت نیومد اون موقع دستک دنبک آخر خط رو فیلتر کن.

راستی می خوام راجع به کمبود س & ک & س  توی جامعه بنویسم و اثر اون روی رفتار بیرونی مردم.

 

پرده اول: داخل تاکسی

نفر سوم بودم که رو صندلی عقب ماشین می نشستم.یه دختر و پسر قبل از من سوار شده بودن.از سه راه ضرابخونه تا تجریش کم مونده بود دیگه رسما" لخت بشن و شروع کنن به شطرنج بازی کردن.کار تا جائی پیش رفت که صدای راننده تاکسیه  هم درومد که بابا چی کار می کنین.البته اون دو تا هم انگار نه انگار که کار دور از شان مکان عمومی رو انجام می دادن.خیلی راحت دست کشیدن.موقع پیاده شدن که خیلی طبلکار هم بودن یه نگاه اجمالی بهشون انداختم و متوجه شدم که نهایتا" 18-19 سالشونه.

 

پرده دوم: یکی از رستورانهای درکه

خیلی با نشاط با دوستام وارد شدیم.همه خوشحال از اینکه بعد از یکسال دوباره راه افتادم.باتومام رو جمع کردم و تا دوستام می خواستن پهن بشن رفتم سه تا چایی بگیرم که .... یهو دیدم روی یکی از تختا یه پسری داره از یه دختری اعتراف می گیره.انگار نه انگار از کنارشون رد شدم رفتم سه تا چایی گرفتم و آوردم و هنوز هم شاهد همین منظره بودم.جالبش این بود که اونا هم ما رو دیده بودن و از صدای کفشام هم معلوم بود که از کنارشون رد میشم اما باز هم...

 

پرده سوم: شرکت قبلی مادرم

اومدم خونه دیدم مادر خیلی نارحته.به خودم گفتم به تو هیچ ربطی نداره وگرنه دچار عواقب غرغر شبانگاهی میشی.یک ساعتی با هم حرف نزدیم.از راه رفتنش معلوم بود ناراحته.صدای فرامز آصف رو که شنید صداش درومد که: یه ذره زیادش کن.منم همین کار رو کردم.بعد از چند دقیقه ازش پرسیدم: چته؟ یوزار چیزیش شده؟ (یوزار همان یوزارسیف می باشد و منظور برادر کوچکترم است)جواب داد: چطور مگه؟ گفتم: پکری؟ جواب داد: با مهندس دعوام شده.من در حالی که از تعجب داشتم شاخ در می آوردم گفتم: تو؟ دعوا؟ مگه به جز با من با کسی دیگه ای هم سر جنگ داری؟ انگار که منتظر بود یکی ازش بپرسه چی شده با حرارت تعریف کرد: این برادر بی شرفش از یه دختره خوشش میاد.از دفتر انقلاب منتقلش کرده اینجا.ظهر رفتم تو اتاقم بعد از ناهار دیدم تو اتاق من افتادن رو همدیگه و ... .منم یه پرونده می خواستم.برش داشتم و اومدم بیرون و به کارام رسیدم.عصر برادر بزرگش من صدام کرده و با حالت طلبکاری میگه: خانم شما تو اون سی سالی که کار کردین بهتون یاد ندادن وقتی میرین توی یه اتاق در بزنین؟ منم بهش گفتم: اولا" 35 ساله، دوما" تا حالا کسی بهم نگفته که وقتی میرم تو اتاق خودم هم باید در بزنم.شما بگو برادرت از کجا کلید اتاق منو آورده و در رو باز کرده.گفتم: خوب چی شد؟ جواب داد: هیچی بر و بر منو نگاه کرد.منم در اتاقش رو کوبیدم به هم و اومدم بیرون.

 

پرده چهارم: محل کار خودم

صبح که از در اومدم تو مطابق معمول اخم صبحگاهی رو اعمال کردم.بعد از چند دقیقه برادر رئیس کارخونه که بی نهایت آدم متعصبیه اومد و گفت: این دختر چاقه رو امروز بندازش بیرون.امروز صبح با یه پسر اومده در کارخونه.سرکارگر هم بهش گفته که اینجا محل کاره نه قرار جواب داده که به شما ارتباطی نداره.آدم دردسر داریه.

ظهر که سرم خلوت شد پیغام دادم که بیاد اتاقم.از در که اومد تو عین موش خودش رو جمع کرده بود و سرش رو هم انداخته بود پائین که یعنی خیلی با حیاست.بی مقدمه ازش پرسیدم: بابات می دونه؟ گفت: مهندس من خونواده م در جریانن.ما می خوایم ازدواج کنیم.دوباره پرسیدم: بابات می دونه؟ گفت: فکر کنم مادرم بهش گفته باشه.خیلی جدی بهش گفتم: روزی که اومدی اینجا یادته؟ بابات گفت که اول خدا بعدا" شما. کاری به خدا ندارم.تا وقتی که من توی این کارخونه م اگه با دوست پسرت اینورا ببینمت اول قلم پای اونو می شکنم دوم به پدرت زنگ می زنم و می گم.شماره باباش رو هم از لای کاغذام پیدا کردم و نشونش دادم.رنگش پرید و گفت: به خدا همین امروز اومده بود.گفتم: تو فکر کردی من خرم؟ هیچی نداشت بگه.بعدش نرمتر بهش گفتم: آدم عاقل من از کارخونه به پدر و مادرم زنگ نمی زنم که شماره ی محل کار من رو نداشته باشن،تو چطور دست یه بابایی رو که خونواده ت هم ازش بی خبرن گرفتی و آوردیش دم محل کارت؟نمی گی پس فردا دعواتون بشه طرف اینجا رو ول نمیکنه؟ ببینم اجازه داده تو بری دم محل کارش؟ با خنده گفت: اصلا" نمی دونم کجا هست.ادامه دادم: ببین دختر جان من نمیگم بچه ی پیغمبرم اما این راهش نیست.اینجا هم جاش نیست.لااقل برین یه پارکی، رستورانی،جایی.اینجا یه شهرک صنعتیه که وقتی من توش راه میرم موذبم تو چطور طرفت رو برداشتی آوردی دم کارخونه و جلو همکارات حرکات محیر العقول انجام میدی؟ببینم فرق بین تخت خوابت با صندلی خیابون می دونی چیه؟مستاصل جواب داد: چشم دیگه نمیارمش.فقط به پدرم نگین. چند ثانیه سکوت آزاردهنده بینمون حاکم شد.با حسرت گفت: خونه که اصلا" نمی زارن کانال تلویزیون رو عوض کنیم چه برسه به تلفن.تمام هفته رو هم از صبح تا شب اینجائیم.جمعه هم که روز مرگمونه.آرزو می کنیم جمعه نیاد اصلا".همه مثل شماها نیستن که. با لبخند جوابش رو دادم: ببین عزیزدلم وقتی من دانشجو بودم روزی 14-15 ساعت کار می کردم.ورزش هم می کردم.به عشق و حالم هم می رسیدم.اما هر چیزی جایی داره.بعض کرد و گفت: کجا برم ببینمش و باهاش حرف بزنم و دو دقیقه باهاش تنها باشم.این خراب شده که حتی یه دونه پارک هم نداره.

خوب بیچاره راست می گفت.آدمی که حریم خصوصی نداره دستش رو به کجا بند کنه؟ گفتم: ببین من هفته ای یه روز می تونم یکی دو ساعت بهت مرخصی ساعتی بدم.اول باید بیای بنویسی مرخصیت رو،بعدش هم میری بیرون از شهرک.اونوقت اگه پدرت هم از من چیزی پرسید میگم که مرخصی 2 ساعت اشکالی نداره.

فقط هفته ای یک روز.انگار که غمی از رو دوشش برداشته باشن گل از گلش شکفت.

هر چند که چند روز بعد مجبور شدم اخراجش کنم.

 

پرده ی چهارم: شرکت پدرم

یه جوون 35-36 ساله رئیس شرکتشونه و کارای سرمایه گذاری انجام میده.طبق معمول برای بازاریابی تعدادی خانم استخدام کرده.بنده خداها رو می کشه تا 250 تومن بهشون بده.پدر میگفت یه مدت یکیشون هر روز ژیگولتر میشده و با کلاس تر و بیشتر وارد جلسات خصوصی با رئیس جان می شده.تا اینکه یه روز خانم ریسش زنگ می زنه و به منشی میگه گوشی رو بده به فلانی(همون خانم ژیگولتر شده).بعدش دیگه براتون قابل حدسه.دعوا که بالا میگیره مشخص میشه حضرت آقا یه جواهر 1 و خورده ای میلیونی هم برای اون دختر خانم ابتیاع فرمودن.

 

پرده ی پنجم: شرکت فعلی مادرم

صاحب شرکت هشتاد سال رو رد کرده.یه نظامی بازنشسته ی غرغرو.یه خانم 24 ساله که شوهرش روتوی یه تصادف از دست داده و یه بچه 2 ساله هم داره میاد و اونجا مشغول به کار میشه.همینکه حاج آقا متوجه قضایا میشه شروع می کنه.گیر میده به طرف که باید صیغه ی من بشی(همون پیشنهاد بی شرمانه س منتها از نوع پولیش.یعنی نقد حساب می کنن)اینجوری من به بچه ت هم می رسم.بنده خدا خانومه کم کم داشته کم می آورده که از یه جایی که چند هفته قبل رفته بوده بهش زنگ می زنن که بیا.بعد از رفتنش حاج اقا دست بردار نمیشه و باز هم به تلاشاش ادامه می ده تا اینکه پدر دختره زنک می زنه و ... .

اخیر هم یکی دیگه از شرکای شرکت که هم عصر اقای جنتی هستش به یه خانمیکه دو روز اومده بود و رفته بوده گیر داده.انقدر که شوهر طرف زنگ می زنه و ... .بعد از چند روز ایشون رفتن از شوهر طرف به دادگستری شکایت کرده که مزاحم من شدن ایشون!!!!!!!!!!!!!!

 

پرده ی ششم: یکی از دوستان

به روال همیشه زنگ زدم و حال و احوال.از کار ازش پرسیدم و جواب داد: اومدم بیرون.خشکم زد و پرسیدم: شمام ورشکسته شدین؟گفت: نه خودم اومدم بیرون.بهش گفتم: دیوونه تو که تا پریروز که با هم سفر بودیم اونجا بودی چی شد تو این یه روزه؟جواب داد:پیر سگ گیرداده که اگه می خوای بری مسافرت می تونی بری. بیشتر مهم می تونی بری اما باید بیای پیش خودم و هوای منم داشته باشی.

 

پرده هفتم:

کلی وبلاگ که نویسندگانش مشخصا" از کمبود یا سرکوب س & ک & س رنج می برن و هر روز پستهای مختلفی رو به روز می کنن و کمبود خودشون رو پشت کلمات دیگه ای مخفی می کنن.

 

چرا ماها بی خود اصرار داریم که با غریزه ی آدمها بجنگبم و اونها رو سرکوب کنیم.خیلی از انحرفات اخلاقی در جامعه از کنجکاوی نوجوونی شروع میشه و چون در مسیر درستی هدایت نمیشه کار به جاهی باریک  می کشه.در واقع اصلا" سیستم عملی ای برای هدایت این جریان طبیعیه خدادادی وجود نداره.

البت اخیرا" در شهر پیشنهاداتی از سوی نخبگان ملت مطرح شده دال بر اینکه اوزدواج موقت کنین تا این مشکل به شیوه ی شرعی حل بشه.اصلا" بنیان خونواده تون محکم میشه.به جان خودم.و من خیلی مشتاقم از این رفقا یه سئوالی بپرسم:(می دونین که من تو سن رشد هستم و طبیعی هستش که بعضی سئوالات برام پیش بیاد)

آیا خودتون حاضرین به این موضوع تن بدین که دخترتون هر 4 ماه یه بار دست یکی رو بگیره و بگه همسر موقتم هستش و به شما معرفیش کنه؟

البت زعمای قوم چند سال پیش تز افتتاح خانه های عفاف رو داده بودن که میشد هر اسمی رو برای اون انتخاب کرد الا این یه دونه.چون هیچ ربطی به عفاف نداشت و منجر به تغییر اسم چند مرکز آموزشی دخترانه با نام عفاف شد.من به خوبی به یاد می آرم که در اون سال روزی چندین نفر با همکارانم تو اطلاعات تلفنی تماس می گرفتن و شماره ی همچین جاهایی رو می خواستن.بامزه ترش این بود که گاهی برخی از نسوان جویای این مراکز بودن.

 

توجه دوستان رو می خوام به این نکته جلب کنم که هدف من از این پست فقط بیان مشکل هستش.لطفا" این موضوع رو با ترویج بی بند و باری اشتباه نگیرین.چون من هیچ پیشنهادی ندادم.

 

 

پ ن (1): میگن ازدواج کنین تا مشکلتون حل بشه و کلی هم ثواب اخروی ببرین.بچه های مردم می خوان ازدواج کنن بهشون میگن خونه داری یا نه؟ می خوان برن مسکن مهر خونه بخرن ازشون می پرسن: متاهلی یا نه؟ می خوان برن سهام عدالت بگیرن مجددا" به همین مشکل بر می خورن.جان من مگه ملت مسخره ن؟

 

 پ ن(2): آیا اینکه جامعه سطل آشغال می خواد نظر درستیه ؟ 

 

 

+ بی سرزمین تر از باد ; ٩:۳٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۱۱/۱٢
    پيام هاي ديگران ()   

باز هم جائی که دوست نداشتم.

 

امروز آخرین تیری را که میشد بر پیکر بی جانت بزنند را زدند.و تو به امید اشتباه بودن برداشتهایت بودی (که همیشه درست هستند) یا پایان یافتن تیرها.این بار هم اشتباه کردی.هنوز تیرها چه زشت در چله ی کمانها بسیارند و چه زشت تر که می دانند و می بینند که تو می دانی و می بینی.اما باز هم شاهد رها شدن تیرها بودی.دیگر باید قبول کنی که نسل آدمهایی با تفکر تو منقرض شده اند.و تو آخرینشان بودی. پسر جان دنیا دیگر جایی برای کسانی که صداقت رک و پوست کنده ی خشک را به دروغ و خیانت شیرین و لطیف و زیبا ترجیح می دهند نیست.یک تنه می خواستی چند نفر را آگاه کنی؟ غافل از اینکه این شرکای قافله مدتهاست که رفیق دزد شده اند. خوی شان به خیانت عادت کرده بدون اینکه بدانند. نه حتما" می دانند.مگر می شود بوی مشمئز کننده خیانت را حس نکرد.

به اطرافت گاهی بیانداز.می بینی؟ روز به روز به تعداد سگانی که لیسیدن کاسه ای و نوازشی و هم آغوشی ای را به آزاد و رها بودن ترجیح می دهند اضافه می شود.و تو چه ساده لوحانه می خواستی فرستنده هایت رو تقویت کنی غافل ازاینکه اشکال از گیرنده هاست.

مدتها بود که شک کرده بودی که این آخری هم یک بوئی می دهد.گرچه زبانش شیرین است اما... .می بینی باز هم دلت نمی آید حقیقت رو بنویسی و جایش سه نقطه به علامت استیصال کلام می نویسی.این بار آخر دیگر نمی توانستی هیچ طعمه ای بگزاری تا شاهد خیانت کردن آخرین کهنه سوار همراهت هم باشی جز یک چیز.و تو آنرا فدا کردی.به امید اینکه اشتباه کرده باشی.ولی... .

هیچ کس فکرش را هم نمی کرد که این بار طعمه انقدر غافلگیر کننده باشد. ولی خوب بود. بارها به دوستانت گفته بودی که آدمها سه دسته اند: شکار،شکارچی و طعمه. طعمه از همه بدبخت تر است.چون هم شکار از آن استفاده می کند و هم شکارچی. حالا درد طعمه بودن را خوب حس می کنی.

شاید چیزی که تو را از پای درآورد آن تیری که خودت سینه ات را در مسیرش قرار دادی نبود.زندگی تو زمانی پایان یافت که دستی که همیشه به سوی محبتت دراز بود این بار به سمت تیری رفت که هدفش همان سینه ای بود که بی منت محبت می تراوید.دوئل سختی بود.فقط ای کاش یار دیرینه ی غارت می دید که تو بدون تیر به مسلخ آمده ای. آخرین کلامت اما سوز دیگری داشت:

بی شرف. تو  هم؟

امشب تو با دستان خودت خودی را که می شناختی به خاک خواهی سپرد و به دنبال هویت جدیدی خواهی رفت.و من قبر دیگری را هم کنار قبرت خواهم کند.چون تو دیگر نمی توانی درد خیانت را تحمل کنی.

باز هم به یک جای تکراری رسیدی: آخر خط.

احساسی که دارم درست مثل احساس مل گیبسون در فیلم شجاع دل بود. جائی که متوجه شد شوالیه ی مقابلش پرنس اسکاتلند است. ناراحتی، نا امیدی و استیصال. آیا می شود بار دیگر برگشت؟

بگیر آسوده بخواب بی درد و غصه

 

 

+ بی سرزمین تر از باد ; ٢:٤۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۱۱/۸
    پيام هاي ديگران ()   

پر رو نوشت

 

اوائل پائیز بود که یه نامه از طرف تعاونی سازنده ی سوله های شهرک صنعتی محل کارم اومد دال بر اینکه باید ماهیانه یه شارژی رو پرداخت کنین.جهت تامین نظافت و برق و آب و این حرفا.این در حالی بود که طبق قرارداد منعقده ای که باهاشون داشتیم می بایست در محل شهرک یه نمازخانه و یه محل برای ورزش کارگرا و درمانگاه و چیزایی از این دست می ساختن که نساخته بودن و جاشون یه سری واحد تجاری در حال ساخت بود.واضح بود که کسی این پول رو نمیده.

چند هفته قبلش انتخابات هیئت مدیره تعاونی مذکور بود و کلی شعارهای جالب رو در و دیوار در حال نوشته شدن بود که همه ش هم از هئیت مدیره ی کنونی حمایت می کرد.

سرتون رو درد نیارم که معلوم بود که برای ساخت واحدهای تجاری به مشکل مالی خوردن و می خوان پول جمع کنن.بعد از چند روز متوجه شدیم که آب قطع شده.ما چون تانکر ذخیره ی آب داشتیم تا دو سه روز نفهمیده بودیم.برای وصل آب که مراجعه کردیم جوابهای بسیار جالبی شنیدیم که بامزه ترینش این بود: متاسفانه دینام موتور سوخته و 90 میلیون تومن خرجشه.ما هم پول نداریم.ایشالا شارژ رو که همه دادن سریعا" راهش می اندازیم.

من مغزم داشت می ترکید و آخر هم نتونستم جلوی خودم رو بگیرم و با تمسخر به طرف گفتم: آقا جون دینامهای هر سه تا موتور سه تا چاهتون با هم سوخته؟ بعدش شما 15 تومن بدین، من ده تومنش رو می زارم توی جیبم و 5 تونش رو هم می دم بهترین موتور خارجی رو براتون می خرم که کلش رو عوض کنین به جای دینامش. یکی از عمله هاشون (که بعدا" فهمیدم که دماد یکی از اعضای تعاونی هستش) اومد از جاش بلند شه و شر درست کنه که یکی از اعضای هئیت مدیره خیلی پدرانه وار(یه عبارت جدیده.زحمت نکشید) گفت: "ول کن پسرم.اینا جوونن و نمی دونن ما تو این چند ساله چه زحمتهایی کشیدیم.از پشت میز مدرسه اومدن.تا تو کار بیافتن کلی طول می کشه".منم که عقبه ی کاری طرف رو می دونستم خیلی جدی به طرف گفتم: نمی دونستم که شاگردی کابینت سازی کاری با آدم می کنه که از معماری و زمین شناسی هم آدم سردربیاره.جمع کن باباجون باز من از پشت میز مدرسه اومدم.تو که از پشت کوه اومدی حرف نزن.بیا و صاف بگو که می خوام پول زور بگیرم چرا این همه آسمون و ریسمون می بافی آخه؟ طرف در حالی که سعی می کرد کنترل خودش رو حفظ کنه گفت: به هر حال هی مجتمعی هیئت اداره کننده ای داره که امورات رو کنترل می کنن.اینجا این همه نگهبان داره.خوب اینا خرج دارن.تازه اینا کوچیکشونه.منم سعی کردم با همون خونسردی ظاهری جوابش رو بدم: عزیز من حرف شما مثل اینه که اون معماری که خونه تون رو ساخته بیاد گیر بده که باید شارژ آپارتمانها رو بدین به من.نه که با دادن پولش مخالف باشیم.شما بیا و بین تمام کارخونه دارها یه مجمع برگزار کن که بازرس هم داشته باشن.ملت با کله پول میدن.این راهش نیست که آخه. این نگهباناتون تا حالا موفق شدن از یه دزدی جلوگیری کنن.قط مواظب اموال خودتون هستن.

پسرک که خشکش زده بود پرسید: ببینم تو صاحب کدوم کارخونه ای که من نمی شناسمت؟ منم با لحن بدتری از دفعه ی قبل گفتم: من همه کاره ی مهندس ... هستم.اینو گفتم و از بین جماعت معترض که بیشترشون لال بودن رد شدم و اومدم بیرون.

فرداش از همسایه مون شنیدم که جناب داماد نیت فرمودن که جلوی ورود من رو بگیرن.منم که سرم برای دردسر درد می کنه برخلاف مسیر همیشه گیم که یه میانبر هستش تا چند روز از جلوی درب اصلی نگهبانی شهرک رد شدم تا بهم گیر بدن و منم شر رو درست کنم که نشد.

از فردای اون قضیه شروع کردم زنگ زدن به ارگانهای مختلف که شرحش به این ترتیب بود:

 

-          الو پلیس 110 ؟ آقا چند روزیه تو شهرک صنعتی ... هئیت مدیره آب رو قطع کرده.

-          110 مربوط به حوادث اضطاری هستش.لطف کنین به کلانتری زنگ بزنین

 

-          الو کلانتری ...؟ آقا چند روزه تو شهرک صنعتی ... هیئت مدیره آب رو قطع کردن.من می دونم که چند روز دیگه اینجا شر و دعوا راه می افته.

-هنوز که راه نیافتاده.الان ما نمی تونیم کاری کنیم.به شهرداری زنگ بزنین.

 

-          الو قربان واحد شکایات شهرداریه؟ آقا چند روزیه ....

-          لطف کنین به فرماداری زنگ بزنین.مربوط به اوناست و اداره آب.

 

-          الو قربان شکایات فرمانداریه؟ آقا یه چند روزیه...

-شما بگو داخلی ... آقای ... معاونت  عمران رو وصل کن.

- من شکایت دارم عزیزم.نمی خوام جایی رو آباد کنم.

- ایشون با اون شهرک در ارتباطه.

 

-          الو آقای ....قربان من 4 روزه دنبال شما می گردم.یه چند روزیه که ...

-          بله اتفاقا" یه چند نفری رو دیدم امروز اومده بودن شکایت می کردن.

-          خوب چی شد قربان شکایتشون؟ اینجا ملت آب ندارن.

-          باید تشریف بیارین اینجا شکایت کنین.تلفنی نمیشه.

-          ببخشید ظاهرا" فرمودین که سایر کارخونه دارا اومده بودن.اونا تکلیف شکایتشون چی شد؟

-          نمی دونم.

-          خوب شما فرض کن که من الان اومدم.می خوای چی کار کنی برام؟

 

این آب در هاون کوبیدنها عین واقعیت هستش.تو این مملکت که آب یه چیز مقدسیه چند ماه آب 1000 تا کارخونه رو قطع کردن و مسئولان هم می دونستن و عین خیالشونم نبود.آخرین جوابی که شنیدیم این بود که: اونجا آبش شخصیه و ما اجازه ی دخالت نداریم.

و من هر وقت که عکس فرماندار اونجا رو توی میادین و معابر می دیدم که گروههای مختلف مردمی انتخاب شایسته ی ایشون رو به عنوان فرماندار نمونه با نصب بنرهای بسیار بزرگ و داربست تبریک گفته بودن هم خنده م می گرفت و هم تاسف می خوردم.

خلاصه که ما زیر بار حرف زور نرفتیم و پول ندادیم.آب هم می خریدیم.بعد از چند روز متوجه شدم که هر کی پول شارژ بده خود تعاونی براش تانکر آبش رو مجانی پر می کنه.و این یعنی که موتورهای آب مشکل ندارن.

بعد از گذشت چند هفته راننده ها موقع خروج با مشکل مواجه میشدن و باید با برگه خروج بیرون می رفتن. مام که برگه خروج داشتیم یه نسخه هم با نگهبانی شهرک می دادیم.یه روز یکی از نگهبانی زنگ زد و گفت قبض خروج چاپ شده.بیاین بگیرین.رئیس جون که رفته بود یه بیست تا برگه بهش داده بودن و گفته بودن بقیه رو هم برین از دفتر بگیرین.پر واضح بود که منظورشون دریافت پول شارژه وگرنه نمی زارن بارهای کارخونه ها بیرون بره.سریع با یه وکیل مشاوره کردم و اونم گفت اصلا" اجازه ی این کار رو ندارن.منم تند و تند برگه هام رو مصرف کردم تا تموم بشه.وقتی رفتیم دفتر متوجه شدم که باید برم پیش داماد جان عزیز.و من هم در کمال پر روئی این کار رو کردم.طرف یه دفتر باز کرد و گفت: 4 ماهه شارژ ندادین.2 ماه هم تا عید مونده.6 ماهش رو با هم میدین.260 تومن هم برای خرید کنتور آب میدین بعد ما برگه ی خروج بهتون میدیم.ازش خواستم یه برگه بهم بده.ایشون هم همین کار رو کرد.بنده هم در کمال خونسردی مهر شرکت رو رو برگه زدم و گفتم: این مهر کارخونه ی ماست.بده به نگهبانات و بهشون بگو که هر وقت این مهر رو دیدن جلوی خروجش رو بگیرن.من برگه خروج نمی خوام.آب رو هم دارم می خرم.می خوام بدونم که ... داره جلوی جنس منو بگیره.طرف با خنده گفت: چقدر آب می خرین؟ گفتم: هفته ای 40 تومن.یارو گفت: خوب ما که واسه 1 ماه 40 تومن شارژ می گیریم.به نفعتونه که.الان همه دارن شارژ رو میدن. منم که عجیب دوست داشتم به طرف کرم بریزم یه مهر دیگه رو کاغذه زدم و گفتم: سعی کن نون بازوت رو بخوری داماد جان.و اومدم بیرون.

سرپرست نگهبانها آدم محترمی بود و چند روز یه بار زنگ می زد که آقا جون مادرتون برین برگه ی خروج بگیرین.اینا گیر دادن به آقای ... .کیه این بنده خدا بگین بیاد من باهاش حرف بزنم.منم آخر یه روز رفتم و یه چند دقیقه ای باهاش حرف زدم و بعد خودم رو معرفی کردم.طرف باورش نمیشد.گفت: به من گفته بودن که شما یه آدم بی ادب بی سر پا هستین.منم با خنده گفتم: اگه به اونا میگی با ادب اره من همینی هستم که اونا میگن.

دو هفته پیش یه آقایی اومد کارخونه مون از از طرح شکایت از این بندگان خدا خبر داد و طلب همکاری کرد و کلی هم از مهندس جان رئیس ما مشاوره گرفت.تا پریروز ندیدم این بنده ی خدا رو.این بار با حرفهای بامزه تری اومد.می دونین که برای خرید هر ملکی باید مالیات پرداخت کرد.دارایی محترم هم بابت دادن اجازه ی صدور سند یه مالیاتی گرفته بوده(که هنگفت هم بوده) اما برگه رو به نام تعاونی سازنده زده نه خریدار.انگار که اونا پرداخت کردن.این بنده ی خدا حالا گیر داده بود به این موضوع.ضمن اینکه بهمون گفت که کارشناس دادگستری اومده و اینا رو محکوم کرده که اجازه نداشتن آب رو قطع کنن.الانم آب وصله.من شک کرده بودم به یه چیزی.این بنده ی خدائی که ازش آب می خریدیم روزی 2 بار بهمون سر می زد اما چند روزی بود که اصلا" نیومده بود.نگو آب وصل شده و ما بی خبرم بودم.منم رفتم و ورودی اب رو از خیابون به داخل کارخونه باز کردم.

الان چند روزه که هم آب وصله و هم میان آشغالا رو می برن و هم درختا رو بهشون می رسن و هم جنسامون بیرون میره و کسی نمی تونه جلومون رو بگیره.تازه قبلا" ماهی 10 تومن بابت نظافت شهرک به پیمانکار می دادیم که الان همونم نمی دیم.

درست که چند برابر پول شارژ پول آب دادیم اما زیر بار حرف زور نرفتیم.جالب اینه که بعضی از کارخونه دارها کماکان دارن این شارژ غیر قانونی رو میدن و هر طور شده می خوان سعی کنن که اعضای هیئت مدیره تعاونی ماهی نزدیک به چند ده میلیون تومن پول بی رنج و دستمزد رو به دارائیهاشون اضافه کنن.

حیف که وقت ندارم و انرژی واسه کل کل چند ماهه وگرنه پوستشون رو می کندم.

 

پ ن: این پست یکصدمم هستش.کی فکرش رو می کرد به روز من 100 تا پست بنویسم.اوه

 

 

+ بی سرزمین تر از باد ; ۱٢:۳٦ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/۱۱/٥
    پيام هاي ديگران ()   

دردنوشت

سلام

لطفا" قبل از خواندن این پست من به آدرس زیر مراجعه کنید.

http://cinderella22.persianblog.ir

.

.

.

.

.

.

.

درد من حصار برکه نیست.درد من زیستن با ماهیانی است که فکر دریا به ذهنشان خطور نکرده است.  (مرحوم دکتر مصدق)

سیندرلای عزیز

فکر نمی کنم دردی بالاتر از این وجود داشته باشه.

 

+ بی سرزمین تر از باد ; ۳:٢٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۱۱/۱
    پيام هاي ديگران ()