آخر خط

نوبت نوشت

 

یکی دو روزه که یه مساله ای رو پشت سر هم می بینم.قبلا" هم دیده بودم اما امروز دیگه معرکه بود. قضیه از این قراره که نمی دونم چرا خانمهای محترم تو صف تاکسی خیلی نوبت براشون معنی نداره؟؟؟   امروز منتظر تاکسی بودم که برم میدون آزادی. خیلی هم دیرم شده بود.چیزی نزدیک به 4 ساعت!!!! یه تاکسی اومد رو از دور دیدم که داره میاد.دقیقا" یه نفر جا داشت.یهو یه خانمی اومد جلوتر از من ایستاد و وقتی تاکسی نگه داشت خیلی راحت و با روحیه ی بالا در ماشین رو باز کرد و نشست.حتی راننده هم تعجب کرد.

ایشون که راهی شدن.بنده یه تاکسی دیگه گیرم اومد که چند دقیقه ای معطلم کرد تا پر شد.بعد از اینکه به میدون رسیدم رفتم تاکسیهایی رو سوار بشم که منو به نزدیک شهرک محل کارم می برن.به سمت ایستگاه که رفتم دیدم هیچکی تو ماشین نیست. منم که خسته بودم به خودم گفتم: ایول میری رو صندلی جلو ولو میشی. راننده ماشین رو خلاص کرده بود داشت هی هل می داد.ایستادم تو ایستگاه.وقتی رسید بهم اومدم که در تاکسی رو باز کنم متوجه یه خانم شدم که تند تند داشت می اومد.منم فکر کردم که می خواد رد بشه در ماشین رو ول کردم تا رد بشه.نتیجه چی شد؟ درست حدس زدین.ایشون خیلی راحت در ماشین رو باز کردن و بدون اینکه نوبتشون باشه نشستن.راننده تاکسیه هاج و واج مونده بود و خنده ش هم گرفته بود.سوار که شدم اومدم بهش گیر بدم که مگه نمی دونی نوبت چیه.دیدم جزوه ی دانشگاه دستشه. دلم سوخت براش.گفتم تمرکزش رو به هم نزنم.

تو روزاهای بارونی هم که تاکسی سخت تر گیر میاد بارها دیدم که خانمهای محترم بدون اینکه از آقایون محترم اجازه بگیرن خودشون رو تو صف جا می زنن.

البت اعتراف میکنم که چند باری که تو تاکسی ها خانمها از راننده می خوان که به من بگه برم عقب بشینم به جای صندلی جلو چنان نگاهی به راننده ها کردم که در حلقشون سئوالشون خفه شده.دلیلشم معلومه:

قراره که من جام رو عوض کنم و به زحمت بیافتم.بنابراین من باید اجازه بدم نه راننده.

می دونم که در تمام دنیا رسمه که به احترام خانمها آقایون باید از جاشون بلند شن و یا جای خوب رو توی قطار یا هواپیما بدن به خانمها و اگه مردی این کار رو نکنه به عنوان یک موجود بی شعور بهش نگاه می کنن اما خدائیش هیچ جای دنیا هم خانمها اینجوری با آقایون رفتار نمی کنن.

چه وضعشه آخه؟

 

 

+ بی سرزمین تر از باد ; ٩:٥۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۱٠/٢٧
    پيام هاي ديگران ()   

پاستوریزه نوشت

همه مسافرا سوار اتوبوس شدن.قرار 7 حوالی میدون ونک بود.8:30 بود و تازه خبر دادن که یه خونواده  از کرج دارن میان و چند دقیقه ی دیگه میرسن.همیشه از سفر با خونواده ها بیزار بودم.خیلی دردسر دارن تا جمع بشن.به خصوص اینکه بچه هم داشته باشن.رهبر گروه ضمن عذرخواهی قول داد که اگه تا 10 دقیقه ی دیگه نرسن میریم و جاشون خواهیم گذاشت.بالاخره رسیدن.یه آقای حدود 45 ساله بود با همسر و یه دختر 2-21 ساله و یه پسر 12 ساله.با بدبختی وسط ترافیک فراوان راه افتادیم.

شب که برای شام یه توقف کوتاهی داشتیم من به رسم همیشگی بعد از شام از رستوران اومدم بیرون که قدمی بزنم.دیدم پدر خونواده هم داره قدم میزنه.به یه جمله ی بامزه سر صحبت رو باز کردم باهاش.متوجه شدم که آدم خوش صحبتیه.

فردا صبح بعد از صرف صبحانه در مراسم معارفه برگزار شد.طبق معمول رفقا از من شروع کردن تا یخ همسفرا بشکنه.منم به شیوه ی مالوف خودم که مراسم رو با خنده شروع می کنم شروع کردم.رفت و رفت و رفت تا رسید به دختر خانواده.خودش رو دانشجو معرفی کرد.قد بلند(یعنی یه ذره زیادی بلند)، قامت لاغر قوز کرده، رنگ پریده و یه حالت خاصی از صحبت کردن رو داشت.حرف زدنش هم مثل راه رفتنش تند تند بود.

وقت ناهار که شد متوجه شدم این خانواده سبزی خوار هستن.البت به جز پدر.یعنی مادر همه رو مجبور به سبزی خواری کرده.حالا فلسفه ی رنگ پریده و قامت لاغر قوز کرده رو فهمیدم.برخوردهای دختر خانواده در عین حال که گرم بود اما یه دافعه ی خاصی هم داشت که خود خواسته نبود.نمی تونست جلب کنه آدم رو.به خاطر اینکه هیچ احساسی انگار توی رفتارهاش نبود.و اما قسمت بامزه داستان:

یکی از تفریحات مسافرت پانتومیم بازی کردنه.هدفش هم نابودی کامل تیم مقابل هستش و بس.وقتی به یکی میگن برو قلرو یا تنازع یا فرافکنی و مضایقه رو بازی کن یعنی هیچ نیتی جز از بین بردن عصمت طرف مقابل در کار نیست.در ابتدا من و یکی دو تا از رفقا ته ماشین دور هم جمع شدیم از چیزای بامزه شروع کردیم.اخیرا" هم از عضو دزدیده شده توسط لولو شروع میشه بازیها.کم کم همه ی اتوبوس اومدن که بازی کنن.نوبت به این بنده ی خدا رسید که بازی کنه رفقا بهش گفتن برو کوکتولملوتف رو بازی کن.(زور نزنید همون چیزی که توش یه مایع آتشزا میرین و یه پارچه ی مشتعل هم می بندن به درش که یه جایی رو آتیش بزنن).دخترک با اینکه رشته ش یه جوری مربوط به مواد شیمیایی بود اصلا" نمی دونست چی هست.پدرمون در اومد تا یه چیزی در حد دوم دبستان طرح کردیم تا این بنده ی خدا بفهمه که چیه.اونجا بود که فهمیدم کلا" از مرحله پرته.بعد از چند دقیقه طرح ویران کردن تیم مقابل تصمیم بر این شد که ((حائز اهمیت)) رو یکی بازی کنه.طرف تونست اهمیت رو از توش در بیاره اما حائز رو نمی تونست.تو ثانیه های پایانی یهو تصمیم گرفت به جای ((حائز)) ((حائض)) رو بازی کنه که روش نشد.بعد از اینکه خنده هامون تموم شد.دهن به دهن کلمه ی حائض چرخید.تا رسید به این بنده ی خدا.ایشون هم در کمال روحیه گفتن که حائز با ((ز)) نوشته میشه نه ((ض)).من که مبهوت بودم خنده ویران کردنش پرسیدم: جدی؟؟؟؟ طرف خیلی عادی جواب داد: آره دیگه.معلومه دیکته ت ضعیفه.بعد از اینکه یه ذره باهام کل کل کرد فهمیدم طفلک اصلا" نمی دونه ((حائض)) یعنی چی.یه دختره که بهش گفت تازه فهمید چیه.برام غیر قابل باور بود.مگه میشه یه نفر انقدر شوت باشه؟؟

فرداش قرار شد شعر رو بازی کنیم.دیگه اشعار و ضرب المثلها آسون بود.مثلا" ((تره به تخمش میره حسنی به باباش)) (( اونی که به ما ... کلاغ ... بود)) و چیزهایی در این سطح.ایشون که اومدن بهشون گفتیم برو: قلب تو قلب پرنده پوستت اما پوست شیر ابی رو بازی کن.یارو یه نگاهی بهمون کرد و گفت: این دری وریا چیه.ما فکر کردیم که خیلی سخته.بهش گفتم که چطور بازی کنه.اما فهمیدیم که طرف تو عمرش این ترانه رو نشنیده.دیگه کم کم داشتم داغ می کردم.کف دستش نوشتیمش رو گفتیم حالا تو برو بازی کن.

تو مسیر برگشت که بودیم رفقا یادی از خسرو شکیبایی کردن و منم یهو یاد شعر خونیهای اون خدا بیامرز از کتاب هشت بهشت سهراب سپهری افتادم.یه قسمتش رو یکی از رفقا که بر حسب اتفاق گوینده ی رادیو هم بود یادش نمی اومد و همه ش می گفت: آی شبنم شبنم شبنم.من یه چیزایی رو بهش اضافه کردم رفتیم دنبالش که بقیه رو هم یادمون بیاد.هر کی یه چیزی گفت.دخترک قصه ی ما یهو دراومد که این شعر اصلا" مال سهراب و این مجموعه ش نیست.و شروع کرد از حفظ همه رو خوندن.تو کمتر از یه دقیقه نمی دونم چند بیتش رو خوند.انگار که داره تاپ تاپ خمیر رو می خونه.بدون هیچ احساسی یا مکثی.من دیگه شاکی شدم و یه قسمتهایی رو که یادم می اومد رو براش خوندم.بهش گفتم: می بینی احساس توی شعر رو؟ وقتی شعر می خونی باید یه فرقی با متن عادی بکنه.خود سهراب خدابیامرز اگه می دونست یه روزی یکی شعرش رو اینجوری می خونه اصلا" اونو به زبون نمی آورد.متوجه شدم که دارم بر سندان خالی چکش می کوبم.

هیچ وقت هدف پدر و مادرها رو از تربیت بچه های فوق پاستوریزه رو نفهمیدم.کسایی که هیچ کاری بدون اجازه ی خونواده هاشون انجام نمیدن و خونواده ها هم اجازه هیچ ریسکی رو به اونها نمی دن.گرچه تعدادشون زیاد نیست اما واقعا" حس می کنم عمرشون تباه میشه.اونها با سواد هستن و معلومات زیادی رو هم در جنته دارن اما هیچ وقت نمی تونن از معلوماتشون توی زندگیشون استفاده کنن.به عنوان یه پسر اصلا" فکر نمی کنم هیچ پسر خری دنبال همچین آدمهایی باشه.مگه اون هفت خطاشون که دنبال یکی می کردن که هنوز فکر می کنم که یه لک لک اومده و اونها رو به مامانشون هدیه داده!!!!!!!!!!!!

+ بی سرزمین تر از باد ; ۸:۳٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۱٠/۱٩
    پيام هاي ديگران ()   

عذاب نوشت

استرس داره پدرم رو در میاره.زندگیم تباه شده.چند روز دیگه امتحانه و من هیچی نرسیده م بخونم. از بس انداختم عقب وقت نکردم بخونم.لعنت به این شانس.

رفتم ریز نمراتم رو برای فراغت از تحصیل بگیرم.با کمال تعجب می بینم که یه امتحان پیش نیاز رو یادم رفته برم سر جلسه.خوب بیچاره شدی رفت پسر.این همه زحمت کشیدی و کار کردی و شهریه دادی.آخرش سر یه گیج بازی ساده کل زحماتت به باد رفت.

................................. نه پسر تو تمام امتحانات رو پاس کردی.فراغت از تحصیلت رو هم گرفتی.بیدار شو.خودت هم می دونی.بازم دچار کابوس همیشه گی شدی.غصه نخور.ضربانت رو بیار پائین احمق.آئورتت داره لوله آفتابه میشه. د بیدار شو دیگه لامذهب.

باز هم کابوس همیشه گی.چند روز در هفته دچار همین کابوس هستم.صبح که از خواب بیدار می شم از بد اخلاقی و ناراحتی با یک من عسل هم کسی نمی تونه طرفم بیاد.لعنت به این شانس.آخه تو که می دونی درست تموم شده و اگه بکشنت هم حاضر نیستی به نظام احمقانه آموزشی فکر کنی حتی.دیگه این افکار چیه.

اعتراف می کنم که هر روز که کار بدی انجام می دم شبش بلااستثنا این خوابای آشفته میان سراغم.کابوسهایی که باعث بد خلقی اول صبح و اعصاب خوردی کل روز میشن.

واااااااااااااااااااااااااااااای که عذاب وجدان بدترین درده.همین دنیا دار مکافاته.به جان خودم.

 

پ ن: خداوند یاور کسانیست که ایمان آورده اند و آنها را از تاریکی ها به روشنایی ها هدایت می کند (سوره ی بقره)

+ بی سرزمین تر از باد ; ۱٢:٢٩ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/۱٠/۱٧
    پيام هاي ديگران ()   

تحصیلات نوشت (2)

اول دبیرستان: 

                                                                                                                                 از همون روز ثبت نام به مشکل خوردم.داشتم آواز میخوندم که مدیر اومد و گیر داد بهم.اگه پدرم نبود عمرا" ثبت نامم نمیکرد.یه جمله روی پرونده م نوشت که تا روزی که رفتم تحویل بگیرمش مونده بود: عادت به زمزمه کردن دارد.رفتم به یه دبیرستان دیگه.جائی که هیچ کس منو نمی شناخت.تازه ساز بود و دو سه هفته به تعطیلی خوردیم اولش.بعدش شروع کردیم به نظام جدید خوندن.ترمی بود و مام کلی عقب افتادیم. یکی از وحشتناکترین دوران تحصیلیم.راه افتادن مجدد و برقراری فوتبال مجدد.چون ازخونه مون دور بود دیگه کسی حتی سراغمم نمی گرفت. اخت شدن خیلی آسون با گنگها.                                                                       

دوم دبیرستان: 

                                                                                                                              وارد شدن به رشته ی ریاضی و فیزیک.چیزی که برای اولین بار در فامیلمون رخ داد.بابت نمره ی بی خودی ریاضی 1 دبیرستانم که باعث شد بیام رشته ی ریاضی تا آخر عمرم مدیون دبیرشم.همه چی خوب پیش می رفت که یه دفعه یه بلای آسمانی اومد و شد ناظممون.بدترین اتفاق ممکن.ناظم سابق برادر بزرگم توی بدترین دبیرستان تهرون.ترم اول که ازم پرسید کتمان کردم قضیه رو گفتم نمی شناسمش.اما ترم دوم که یک حیوان به اسم معلوم پرورشی هر چی عقده از کودکیش داشت رو سرم خالی کرد و به مدت چند دقیقه تو سر و صورتم می زد و باعث شد که شبش به مادرم بگم و اونم فردا بیاد و کاری کنه که طرف به دست بوسی پدرم بره(البته به جای من) هر چی رشته بودم پنبه شد.ناظم که صدای فریاد یه خانم رو شنیده بود که داره دفتر مدیر مدرسه رو خراب می کنه اومده بود ببینه چی شده  که یهو مادرم رو می شناسه. آشنایی که میده مادرم سیاستمدارم یهو می زنه تو فاز همکار بودن و اینکه به حراست میگم و این حرفا.یادمه وقتی منو صدا کردن که برم دفتر تمام دبیرستان جمع شده بودن و بی خیال فوتبال شده بودن.و این یعنی یه موضوع خیلی مهم.رفتم تو با همون لباسهای غرق در خون دیروزم.مادرم به مدیرمون گفت: شما رو وقتی 25 سال پیش تربیت می کردم قرار بود اینجوری از بچه ی من مواظبت کنین؟ من شماها رو اینطوری بزرگتون کردم؟ مدیرمون شرمنده شد اما تشر زد که چرا به آقای ... بی احترامی کردی؟ یه لحظه نگاه به مادر کافی بود که رمز چشمک ریزش رو بفهمم. رک گفتم که آقای ... بهم گفته جونور دو پا پدرت رو در میارم.منم پدرم رو خیلی دوست دارم.مدیرمون گفت خوب تو چی جواب دادی؟ من با خنده: مگه شما چهار تا پا دارین؟ بیچاره مدیر مونده بود چی بگه.خودشم خنده ش گرفته بود.معلم بنده خدا که بعدا" فهمیدم در حال تلمذ تو حوزه هم بوده و چرا این همه عذرخواهی می کرد و نمی خواست کار به جاهای باریک بکشه یهو قاطی کرد و گفت: بابا این خونای رو لباسش مال منه نه اون.الان اعتراف میکنم که راست می گفت.بند ساعتش رو کشیدم که پاره بشه. نگو پین ساعتش رفت تودستش. اونم که از حال انسانی خارج شده بود و فقط می زد حالیش نبود که این لباس من عنقریب پیراهن عثمان خواهد شد.ورود ناظم جدید باعث شد من دوباره انظباطم به زیر 15 بیاد مگر به شرط کچل کردن.منم هر وقت می دیدم اوضاع بقیه نمره هام خوب نیست سه سوت کچل می کردم.برای اولین بار متوجه شدم که هنگام راه رفتن روی دیوار مدرسه به قصد فرار کیف آدم نباید دستش باشه وگرنه تابلو میشه که نرفته توپ بیاره!!!!!!!!!!!

سوم دبیرستان:  

                                                                                                                              کم کم سنگینی چیزی به اسم کنکور رو حس کردم.اما کماکان زندگی شیرین بود.در این سال یه افتخار دیگه هم به افتخاراتم افزوده شد.برای اولین بار توی طایفه مون یه نفر رو بازداشت کردن و یه نصفه روزی تو کلانتری بود.حالا اون شخص شخیص کی بود؟ برادر بزرگم؟ تعجب نه .برادر کوچیکم؟ تعجب نه.خیلی بچه تر از این حرفا بود.گزینه ی 3 درسته. چشمکخودم. از خود راضی به جرم مسخره کردن یه آدم خنده دار که بعدا" فهمیدم سرهنگ نیروی انتظامی بوده.رفقای نزدیک سی ساله یادشونه که قدیم ندیما یه وسیله ای بود به اسم مینی بوس.کاربرد اصلیش این بود که هر از چندگاهی می رفتن یه جایی و جوونا رو می کردن اون تو و می بردنشون کلانتری.باور کنین بدون دلیل خاصی.عصر هم ولشون می کردن.مکان معمول هم جلوی دبیرستانهای دخترانه بود.بیستاب جان یه روز در هنگام خوندن تیتر مجلات ورزشی با رفقاش دید که یه بنده خدایی دنبال یکی کرد و بهش نرسید.هرهر با رفقاش شروع کردن به یارو خندیدن. یارو که برگشت توی مینی بوس رفت و بهش گیر داد که داداش این مینی بوستون الدورادو نمیره؟(توضیح اینکه الدورادو اسم یه مکان تاریخی تو یه کارتون بود که یه عقاب طلایی هم داشت توش).طرف هم که کلی دمق بود اومد پائین و بیستاب رو که هیچ، هر چی جوون اون کنارا بود رو کرد توی مینی بوس و با خودش برد. کاری که تونستم بکنم این بود که کارت دانش آموزیم رو از شیشه پرت کنم بیرون.از شانس چند تا ازخلافکارای مدرسه که همه ش تو مدرسه چاقو داشتن رو سوار کردن و ما با دو چشممون دیدیم که عین بچه کوچولوها زدن زیر گریه.تو اون بازداشتگاه بود که فهمیدم چرا همه ش تو زندونا آواز می خونن.منم که عاشق سیاوش قمیشی بودم با چند نفر زدیم زیر آواز و پرنده های قفسی رو که تازه اومده بود شروع کردیم به خوندن. جواب هم معلوم بود.یه سرباز اومد با یه شیلینگ بلند و یه دو دقیقه ای آب رو گرفت رو همه ی بازداشتیا.یکی هم که سر و کله ش خون خالی بود و نمی دونم چرا اونجا بود یهو شاکی شد و گیر داد به ما محصلا.خلاف ملافای مدرسه رو شیر کردم و یارو رو سر جاش نشوندیم.القصه که شب که پدرم اومد دنبالم مجبور شدم که راستش رو بگم: ما داشتیم روزنامه می خوندیم.یه پسره با یه درجه داری فحش داد یارو عصبانی شد و همه رو سوار کرد.افسر نگهبان با تندی پرسید: کدومشون بودن.اگه الان بگی همه تون رو آزاد می کنم.اونجا بود که من از ژن خدادادی مادر جان حسن استفاده رو کردم و گفتم: همونی که دو سه ساعت پیش بردن.طرف یهویی زل زد تو چشم و گفت: کدومشون؟ منم مشخصات اون بنده خدایی رو دادم که زودتر از ما اومده بودن دنبالش و همه شماره های خونه مون رو توی یه کاغذ نوشته بودیم و بهش داده بودیم که به اولیای دممون زنگ بزنه. بنده خدا افسر که پدر من رو دیده بود و توضیحات یه پسر ساده رو هم شنیده بود و فهمیده بود که حق با گل پسر حاج آقاست بی خیال شد و بابت این قضیه عذرخواهی هم کرد.پدر هم خیلی با سوز  به یارو گفت:پسرم من تا حالا پام تو کلانتری باز نشده بود.این خدانشناسی که این شر رو راه انداخته و پای من رو به اینجا باز کرد رو با اون سرهنگی که بچه ی منو بدون دلیل آورد اینجا و مادرش رو داره سکته میده رو هیچ وقت ازشون نمی گذرم.اخیرا" رفتم پیش ددی و اعتراف کردم که اون خدانشناس من بودم خجالت.ایشون هم فرمودن: تو دیگه اژدها شدی. اشکال نداره. دنیای زندونی دیفاله.

فرداش که رفتم مدرسه تو شیفت صبح که مال بچه های ریاضی بود همه جمع شده بودن دورم و داشتیم لات و لوتای بعد از ظهری رو مسخره می کردیم.ظهر که شد بی خیال فوتبال شدم و رفتم دم کلاس امام لاتها و خدای لاتهای دبیرستان.اینها دو تا شخصیت بی نظیر بودن که چون 10 نفری می ریختن رو سر یکی فکر میکردن خیلی قلدرن.همین که منو دیدن شروع کردن به ماچ و بوس و این حرفا.خدا می گفت: اینجوری نیگاش نکنین پیزوریه، جرات داره اندازه ی طیب. عین خیالش نبود که گرفتنش.مام زدیم رو دنده که بابا این حرفا چیه؟ ما شاگرد شمائیم و پشتمون به شما گرم بود که هوا ماها رو داری.دیگه میونه مون خوب شد و داورا وسط بازیا بی خودی به نفع بعد ظهریا نمی گرفتن.یکیشون خیلی با حال پرسید: ببینم از اون قضیه ی تو مینی بوس که کسی خبر دار نشده؟ منم زدم تو اون راه و گفتم: آخه ... این کلک از کجا به مغزت رسید که اشک تمساح بریزی؟ حیف که نگرفت.دیگه تا آخرین روز تحصیلم تو اون دبیستان کارم حل بود.

برای اولین بار تو زندگیم یه درسی رو افتادم.درست ترم آخر. ددی جان همه رو جمع کرده بود که شیرینی فارع التحصیلی پسر درس خونش رو بده که یهو فهمید که پسرش دو تا درس رو افتاده.این برای هیچ کسی که من رو می شناخت قابل باور نبود اما حقیقت بود.تقصیر منم نبود.یه سری الاغ که تو یه شهری مدرسه ی اختصاصی بچه های اساتید دانشگاه رو اداره می کردن یه سری سئوال طرح کرده بودن که مخصوص اونها بود و ماها هر چی دقت می کردیم حتی سئوال رو هم نمی فهمیدم.هرچی بعدش زور زدن و سئوال حذف کردن و نمره پخش کردن درست نشد که نشد.کلا" 4-5 نفر تو دبیرستانمون مهر قبولی خرداد خورد تو دیپلمشون.به جاش تو مرداد رفتن از کتاب ریاضی اول دبستان سئوال طرح کردن که همه قبول بشن.

پیش دانشگاهی

                                                                                                                               آدم بد شانس به کسی میگن که تا قبل از ورودش به پیش دانشگاهی بچه های نظام جدید مستقیم می رفتن دانشگاه(به خاطر نبودن کنکور براشون) اما وقتی به اون رسید خود پیش دانشگاهی هم کنکور دار شد.سال بعدش هم کنکور پیش دانشگاهی رو برداشتن.

بازگشت مجدد به مدرسه قدیم برادر بزرگترم.خوشبختانه از اونجائیکه ایشون سالها بود رفته بودن دانشگاه دیگه کسی اونو به یاد نمی آورد.من فارغ البال درسم رو خوندم.در حالی که همه چیز خوب پیش مرفت یهو یه مدیر آوردن برامون که با اورکت سپاهی ها می اومد مدرسه.واضح بود که ایشون انتظار نداشت که توی مدرسه برای چهارشنبه سوری یه ترقه هم بترکه و کسی بخنده و از این حرفا.فشار بسیار زیادی که به بچه ها آورد باعث یه چیز شد: به کار بردن وسیله ای به نام دینامیت که تازه مد شده بود.یه روز ظهر یه نفر که نفهمیدیم کیه وقتی ایشون تو اتاقش نبود باعث شده بود شیشه ها و پرده ها و مونیتور روی میز و کلا" هر چی تو اتاقش بود یه یادگاری بخوره. دمش گرم هر کی بود.این کارش باعث شد رنگ طرف از ترس بپره.باور کنین رنگ مثل گچش هنوز تو یادمه.دیگه بعد از عید سعی کرد اونورا پیداش نشه.یه ماه بیشترنبود دیگه.همه معلمها قبل از عید درس رو تموم کرده بودن.همه ش هم تکراری بود. یه بار بدجور به خنسی خوردم.رفته بودیم فینال یه مسابقاتی.اونا می دونستن ما شیفت صبحیم انداختن قبل از ظهر بازی رو که نرسیم ما.من وضع حمل خواهرم رو کردم بهونه و تمام ناظم و معلم و مدیر رو خر کردم که برم.همه اومدین الا یه نفر.در حالی که منتظرش بودیم که بیاد یهو مدیر جلوم سبز شد.همه رو ول کرد و یقه ی منو گرفت که وسط ساعت چه غلطی می کنی اینجا؟ کار داشت به جاهای باریک و زنگ به خونه می رسید که ناظم بنده خدامون اومد و پا درمیونی کرد.هی می گفت: به خاطر یه مساله غیر قابل  ذکر منو رو گول زدن.اما جوونون.                                                                                                           

در حالی که هیچ بنی بشری فکر نمی کرد علیرغم میل باطنیم وقتی 18 سالم بود کنکور قبول شدم و با فشار خانواده م مجبور شدم برم توی تحصیلات تکمیلی.کاری که از لحاظ تحصیلی اشتباه بود اما از لحاظ پیشرفت زندگیم کار درستی بود و من به خاطرش همیشه به خونواده م مدیونم.

خواهش می کنم فقط از اون دوران نپرسید که شدیدا" شلمنده مخجالت

+ بی سرزمین تر از باد ; ۸:٤٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۱٠/٦
    پيام هاي ديگران ()