آخر خط

پیر مرد نوشت

سکوت حکم فرماست.گاهی صدای کار کردن مادر در آشپزخانه می آید.پدر یک ساعت است که نه ناز کرده و نه جرات می کند غر بزند و حتی حرف هم نزده.(البته حق هم دارد وقتی کسی در طول 62 سال زندگی یک شب هم بیمارستان نخوابد اما یک دفه یک ماه و نیم بستری شود و یک پایش هم به کلی زخم باشد و زخم بستر هم داشته باشد طبیعتا" باید غر هم بزند).برای اولین بار در طول زندگیم مادر نمی آید گیر بدهد شام بخور.هر کاری میکنم آرام نمی گیرم،خون دارد خونم را می خورد.باید هر چه از کودکی یاد گرفته بودم نثار مرتیکه گستاخ پیر... می کردم.هنوز صدایش در گوشم می پیچد: تو خجالت نمی کشی اومدی پول فاکتور رو دوباره بگیری،اینو که حساب کرده بودی قبلا". گفتم: عزیز من شما دو سال مشتری من هستین آخه کدوم احمقی میاد به خاطر 100 تومن لگد بزنه به این دو سال؟مثل اینکه یادت رفته یه سری دیگه هم جنس دست دارم که حتی چک هم ازت به خاطرش نگرفتم؟ "من شما ها رو می شناسم،به خاطر 10 تومن هم از این کارا می کنین" نمی دانم چه بگویم.سن پدر مرا دارد اما ادب؟؟دکتر داروساز داروخانه هم می گوید:آقا اینو که حساب کردین.می گویم:نه آقای دکتر شما اجازه بدین من برم چک کنم فردا بهتون جواب می دم. یک دفه پیرمرد فاکتور را از دستم می قاپد و مهر و امضای خود را خط می زند."بیا دیگه هیچ کاری نمی تونی بکنی".مشتریان داروخانه درست مثل دزدها نگاهم می کنند.به دکتر می گویم:من میرم فاکتورا رو چک می کنم فردا بر می گردم،مطمئنم که دو تا فاکتور طلب داریم نه یه فاکتور.

در استخر از فرط عصبانیت زانوهایم می لرزد و درد می کند.با خودم می گویم بهتر نشد که هیچ بدتر هم شد.به خانه بر می گردم.تا از در وارد می شوم مادر با سرعت می آید"کجا بودی؟ "استخر".رد می شوم و به عینه حس می کنم که با دیدن من دلگرم می شود. "یکی به موبایل شرکت زنگ زد گفت یکی یه فاکتور از دفتر کش رفته آورده دوباره پول بگیره.حواستون به این دزده باشه" دیگر چیزی نمی شنوم،بدون صبر به سمت موبایل شرکت می روم و شماره طرف را می گیرم..."دستگاه مشترک مورد نظر خاموش می باشد.تلفن داروخانه را می گیرم...کسی جواب نمی دهد.sms می زنم"ممنون از پیگیریتون.اما یه ذره ادب هم بد نیست" خوابم نمی برد.وارد نت می شوم تا ساعت 2 صبح که کم کم خواب به چشمانم آمد.فقط به این امید می خوابم که صبح زودتر برسد و ن به دفتر کارم بروم.

از در که وارد می شوم بدو بدو به اتاقم می روم. گرچه دیشب متوجه شدم که مشکل چیست و از کجاست اما باز فاکتورها را تند تند ورق می زنم.بله حق با من است.در پرینتی که بردم تاریخ فاکتور با تاریخ فاکتور قبلی یکی است.این مردک هم اجازه نداد شماره فاکتورها رو با هم مقایسه کنم. یک نفس راحت می کشم و چند دقیقه صبر می کنم و به داروخانه زنگ می زنم:سلام دکتر... حالتون خوبه؟من... هستم."به به آقای ...حال شما؟بچه ها قضیه دیشب رو گفتن بهم.این یارو شارلاتانه کی بوده؟" با بی تفاوتی می گویم:این آقای مسن گستاخی که فاکتوراتون دستشه اونجاست؟ "مکثی میکند و با تعجب می پرسد:کی؟ "همون بابائی که فکر می کنه همه مثل خونواده خودش دزدن." با لحن طلبکارانه می گوید: ... میگی؟ "نمی دونم اسمش چیه؟همون پیرمرده" نه نیومده یک ساعت دیگه میاد."خیلی خوب به خودش زنگ می زنم.خداحافظ. خود خودش است همانی که مادر می گوید به موبایلم زنگ زده.این بار به موبایل طرف زنگ می زنم: سلام آقای ...؟ "بفرمائید" با لحنی بسیار آرام و متین می گویم:من ... هستم از شرکت... ."آها،حال شما؟آقا دیشب نبودی ببینی یه بابائی که خیلی هم مشکوک بود و کلاسش به شرکت شما نمی خورد اومده بود یه فاکتور قدیمیتون رو که حساب کرده بودین تسویه کنه." شروع کردم به توضیح دادن که مشکل چیست، مگر می فهمد.بعد از دو دقیقه توضیح دادن و تکرار چند باره موضوع می گوید: البته پسرم یه فاکتور ازتون تحویل گرفته بعد اونو گذاشته بود تو کمدش.یادش رفته بود بهم بده.من صبح حساب کردم دیدم شما دو تا فاکتور طلبکارین.خیلی آرام می گویم:شماره فاکتورا رو می خونی؟ وقتی شماره ها را می گوید متوجه می شوم که حق با من است .کاملا". می پرسم:منو می شناسی؟ می گوید:نه. " من همون دزد دیشبیم که گیر داده بودی که به خاطر 10 تومن هم حاضرم دزدی کنم.حالا دیدی تقصیر خودت بود؟" دستپاچه می گوید:پس چرا ویزیتورتون نیومده و خودتون اومدین؟ "اولا که به شما مربوط نیست،ثانیا خونمون روبه روی اون خراب شده شماست.گفتم بی خودی آدمم رو نفرستم وقتش تلف شه، مشکلیه؟می خواستی به اون پسر الاق... نمی دانم چند تا فحش خورد.کپ کرده بود."اقا من نمی دونستم شما خودت صاحب مالی.گفتم با اون قیافه و تیپ حتما" یه قصد و منظوری داری."آخه مگه تو دهات شما وقتی کسی می خواد استخر بره با کت و شلوار میره؟ خوب لباس ورزشی تنم بود".ظهر که می شود خود دکتر صاحب داروخانه زنگ می زند و می خواد برای بدست آوردن دل من سفارش بدهد.حسابی حالش رو جا می آورم.می گویم:دکتر فقط دوست دارم عصر که میام این مرتیکه اونجا باشه.

عصر که می روم به محض ورودم پسر طرف بدو بدو می رود و یه باند پول به دکتر می دهد."سلام مهندس.بیا تو" با طعنه می گویم: شما با دزدا کاری نداشته باشین بهتره.مشتریان یه نگاهی به من می اندازند.معلوم است که حساس شده اند."چطور تا دیشب که دزد بودم و به خاطر 10 تومن حاضر بودم هر غلطی بکنم امروز صبح که فهمیدیم این بابا سرش با پاهاش پنالتی می زنه دعوتم می کنین بیام تو؟" با خنده جواب می دهد:بابا طرف رو که دیدی،پیره و جوشی....

در را باز میکنم و وارد می شوم.به اتاق پدر می روم.روی تخت دراز کشیده و لامپ چراغ مطالعه روی زخم پایش قرار دارد. مادر می آید.علامت سووال را در چشمانش می بینم.هیچی نمی گویم.دسته پول را روی میز می اندازم که بداند حق با من بوده و پول را گرفته ام.طاقت نمی آورد: چی شد؟کی اشتباه کرده بود؟ " جفتمون.هم من هم اون" می گوید:بی شرف اعصاب منو رو یه روزه خراب کرده."به تو چه؟" روی صندلی می نشیند و دستش را روی سرش می گذارد:دیشب زنگ زد گفت یه بی پدر و مادر دزد یه فاکتور از شرکت دزدیده آورده با ما حساب کنه.منم دادم بچه ها انداختنش بیرون و حالشو جا آوردن.شما اونجا چی کار می کنین که هر کی میاد فاکتورتون رو بر می داره میاره.من بهت نگفتم که عصبی نشی و معده درد نگیری.حالا می فهمم چرا صبح اول وقت زنگ زد که فاکتور رو چی کار کردم.می خواستم صبح برم بگم دزد خودتی و هر کی که باهات کار می کنه.من اینو از دهن شیر کشیدم بیرون و بزرگش کردم.از این کارا نمی کنه.از جا بلند می شوم یک لیوان آب می خورم و به سمت درب ورودی می روم."نه جون من نرو. حالا یارو یه چیزی گفته،خودش فهمیده چه غلطی کرده".می دانر بی فایده است.پدر صدایم می کند.از آن مدل صداها که با امر همراه است."چیه؟چی می خوای؟".با ملایمت می گوید:الان میری که چی؟تو که پول رو گرفتی.دعوا الان به نفع توئه.میری اون بابا رو هم از نون خوردن می ندازی.خواسته خودش رو نشون بده جلو صاحب کارش."10 سال پیش تو همین ماه.یادته که اولین روزای کارم رو تو شرکت؟پیشت کنار صندوق نشسته بودم.با یه کارگر دعوات شد که اصلا" فارسی بلد نبود حرف بزنه.گفتم چرا باهاش دعوا می کنی؟اینکه نمی فهمه.گفتی تهمت سر پول چیزیه که باید جوابش رو خیلی بد بدی وگرنه فکر می کنن خرابی.اون حرفت آویزه گوشم بوده تا حالا.فقط یه مدل تهمت دیگه بهش اضافه کردم:ناموسی.اگه نرم حالشو نگیرم امشب خوابم نمی بره.سگ ... به اون کوفتی که اون می خواد بخوره"برای اولین بار در طول عمرم پدر حرفی زد که تا حالا عین آن را نشنیده بودم:جون من،به خاطر من پیرمرد نرو.به مادر نگاه می کنم،بید بید می لرزد.

درب ورودی را می بندم و کیفم را در گوشه اتاق رها می کنم و درب اتاق را می بندم با لباس محل کار روی تخت دراز می کشم.یاد اتفاق چند هفته پیش می افتم که همسایه مسن طبقه بالا ماشین خودش را جای یک واحد دیگر پارک کرده بود و وقتی دیده بود که صاحب پارکینگ یه کاغذ روی شیشه چسبانده که لطفا" دیگر ماشین را پارک نکند زنگ واحد مربوطه را زده بود و وقتی طرف درب را باز کرده بود با مشت به صورت او کوبیده بود و در حضور زن جوانش هر چه فحش ناموسی بلد بود نثار او کرده بود.وقتی دو هفته بعد احضاریه دادگاه آمد بود و پیرمرد در زیر تیغ جراح قبل بود پسرش داشت التماس زوج بسیار جوان رو می کرد که پدر او را ببخشند.خوشم آمد که طرف هم نبخشید و چند روز پس از آمدن به خانه یه سرباز با دستبند دم آپارتمان منتظر همسایه فرتوت بی ادب بود.

چرا پیرها اینطوری شده اند؟با این اوصاف چرا انتظار احترام دارند؟واقعا" فشار زندگی انقدر زیاده که آدمیزاد رو بی ادب بکنه،اونم تا این حد؟

 

پی نوشت (1): داغه، داغه.با اینکه 6-5 تا پست دیگه حاضر داشتم ترجیح دادم این جریان رو که از دیشب تا امشب روانم رو پریشون کرده بنویسم.

پی نوشت (2): من بی غیرتم یا دل رحم یا حرف گوش کن؟(گزینه 4: هیچکدام)

پی نوشت (3): یه ماهی از نوشتن پست معذورم .یه نموره پروسه پزشکیم طول داره و وقت ندارم به پست گذاشتن برسم.

+ بی سرزمین تر از باد ; ۱۱:٤٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٧/۸
    پيام هاي ديگران ()   

بازگشت دوباره شاهنشاه

پائیز.این فصل دوست داشتنی دوباره اومد.پارسال این پست رو من هفته اول پائیز نوشتم. امسال هم دوباره می نویسم و اگه عمری بود سالهای بعد هم به همین منوال خواهد بود.

تبریک میگم.برگشت پادشاه رو.پادشاه بازهم به ما موجودات حقیر افتخار داده و برگشته و چتر هزار رنگش رو پهن کرده.اولش به سبزی می زنه ،بعدش به قرمزی زردی ،نارنجی و در نهایت به سفیدی .یادمه 6 سال پیش روز نیمه شعبون با دوستام رفته بودیم دشت هویج( یه دشت خیلی قشنگه که تو دامنه آتش کوه در منطقه لواسونه)وقتی برمی گشتیم بارون گرفت.مه هم بالای سرمون بود.یه منظره بدیع و بکر.من چون یه مشکلی داشتم سرم تولاک خودم بود .،اما یهو دیدم یه رنگین کمون قشنگ روی زمین نقش بسته .هزاران برگ درخت با رنگای مختلف .کلیشون رو جمع کردم و با خودم بردم خونه و خشک کردم و گذاشتمشون توی یه آلبوم.و الان برام یه دنیا خاطره شده هنوز هم به همون رنگارنگین .هنوز هم هر وقت پادشاه برمی گرده شب قبل از اومدمنش به پیشوازش میرم و همه جا رو آب پاشی می کنم. قدیم ندیما که جوون بودیم با اومدن شاهنشاه عاشق می شدیم اما یادم نمی اد که کی از سرمون بیرون می رفت.فقط عاشق شدنش رو حس می کردیم.

تهرون وقتی پادشاه می آد به یمن اومدنش خیلی قشنگ تر و دیدنی تر می شه، هوا زودتر تاریک میشه ، مردم لباسای رنگارنگ تری می پوشن و آخرای شب که می شه وقت زندگی کردن ماها می رسه: قدم زدن و پرسه زدن تو شبهای خنک و سرد و مه گرفته و بارونی هر موجودی رو سر حال می آره مثل دوش آب سرد گرفتن.

پس بهتره تا دیرتر نشده همه با هم به احترام پادشه بایستیم و جلوسش رو بر تخت سلطنتش تبریک بگیم.

اینم نظری که پارسال دوست خوبم یکتا برای این پست نوشت.یه آهنگ قدیمی مربوط به سال 57 که شاهرخ اونو خونده و بسیار زیباست.اگه گیرش آوردین گوش کنین.

پرستو های شاد در غروبی پر ملال و بی صدا
خبر عریونی باغ دادند
پاییز اومد این خبر پر چین باغ
تا بچینه برگ و بال شاخه ها
کسی از گلهانمی گیره سراغ
یبا در سوگ دلگیر گل سرخ
بخونیم شعری از دیوان گریه
من وتو زاده ی فصل خزانیم
دو تن پرورده ی دامان گریه
می دونم بعد از این پایان نداره
غصه بی برگ وباریهای ما
می نویسم با دل تنگ روی گلبرگ شقایق
فصل دلتنگی پاییز فصل غمگینی عاشق

+ بی سرزمین تر از باد ; ۱٢:٤٧ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/٧/٢
    پيام هاي ديگران ()