آخر خط

بیراهه نوشت

دولت بریتانیا هر 30 سال که از یک سند محرمانه بگذره اون رو از رده محرمانه خارج میکنه و به همه مردم عرضه می کنه.منم همچین تصمیمی گرفتم و با توجه به اینکه اخیرا" تو نظراتی که به نوشته های دوستان دادم از این شعر زیاد استفاده کرده می خوام یکی از سندای شخصیم رو به همگان عرضه کنم.گرچه جناب آقای آصف اونو بسیار عالی و زیبا قبل از من منتشر کرده.   

چه بیراه رفتیم ای دوست، از جمع راهها که به وادی رسیده است

زمان کجاست؟ دارد زمانی می بردش در ساحت نظاره تاریخ هستیم

مرزی که می رود به آوای بازها

شاید، شاید در این تباهی ها در این همیشه باقی ها داستانی ناگفتنی بوده است در خلوت تمامی بی راهه های من

چه بیراه رفتیم ای دوست تا بهت عاشقانه خویش و تا اولین، تا اولین حکایت باقی،باقی...

برای شام آخر مشکلی در کار ما افتاد

ای عشق، مسوزانم که از داغ شقایق ها خبر دارم

ای عشق ، تو در مهمانی سوته دلان لب فرو بسته چی کردی

ای عشق تو از سیلاب اشک پاک مظلومان دل خسته چه دیدی

ندانستی که من تنها و سرگردان میان کوچه های شب چه می کردم

نپرسیدی  که آخر خسته از قهر سیه چشمان به دنبال چه می گشتم

زبانم لال،زبانم لال، نبودی و ندیدی من آنجا شاهد شب زنده داری خدا بودم،ای عشق

شاید در این تباهی ها در این همیشه باقی ها داستانی ناگفتنی بوده است در خلوت تمامی بی راهه های من

چه حاصل از رها گشتن، بریدن، بی خبر بودن

ای عشق، دم رفتم تو را چون سایه با تو همسفر دارم

تو دیوانه، تو زنجیری این شهر پر ازغصه

نپرسیدی که من تنها و سرگردان میان کوچه های شب چه می کردم

ندانستی که از داغ شقایق ها چرا در شام آخر قصه می گفتم

لالا غم بی همزبونی گل عاشق همه شب زخمه بر کار دلم می زد

بدان ای عشق که می لغزد دلم اما، دیگر اشکی برای تو نمی ریزد

زبان لال نبودی و ندیدی که من آنجا شاهد شب زنده داری خدا بودم

+ بی سرزمین تر از باد ; ٦:٢۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٦/٢۳
    پيام هاي ديگران ()   

آزادی - 3

قصدم از نوشته پستای قبلیم این نبود که پز رسیدن به آزادی یا آزادگی رو داده باشم یا بخوام از خودم بگم.صرفا" می خواستم بدونم که آیا اینکه من می گم: بالاترین مرتبه آزادی، آزادی در اندیشیدن و تفکر کردنه درست یا نه؟

من بالشخصه فکر میکنم این یه مساله ایه که درونیه و فردی.آدم خودش باید برسه به اونجائیکه ولع گذشتن از مرزهای  دیگه ای از آزادی رو تجربه کنه که کاملا" شخصیه و هیچ قدرت خارجی ای نمی تونه مانعش برای رسیدن و گذشتن از اون مرزا بشه.در واقع بزرگترین مانع تو این راه خود آدمه و تعصبات و تعلقاتش.شاید یه مرتبه ای از همون جهاد با نفس باشه که دین میگه.نمی دونم چرا فکر می کنم تا آدم به وجود همچین مرزی پی نبره    نمی تونه تو جامعه رفتار آزادانه واقعی از خودش بروز بده.اگه فرض من درست باشه   نتیجه ای که میده اینه:

بالاترین مرتبه تعصب،تعصب در اندیشیدنه.

اینکه یه سری آدم یه سری آدم دیگه رو بکشن و سلاخی کنن اونم به بهانه داشتن حجت شرعی از طرف یه نفر جز بالاترین مرتبه تعصب و جزم اندیشی و دگم بودن چیزی رو به یاد آدم نمی آره.یادمه همین دوست خوبم آدم کوچولو تو یکی از پستای اخیرش راجع به تفکر نوشته بود.درست نوشته بود و معنای کلامش این بود که تا آدم خودش به جائی نرسه نمیشه جامعه آدما رو به جائی رسوند.

راستی یادم رفت بگم 13 روز پیش تولد وبلاگم بود.اول شهریور 1387 خورشیدی

+ بی سرزمین تر از باد ; ٤:۳٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٦/۱۳
    پيام هاي ديگران ()   

آزادی 2

اینکه آدم به جائی برسه که بتونه بدون هیچ تعصبی فکر کنه و بیاندیشه تا بتونه بخنده، سوت بزنه، داد بزنه، گریه کنه، بحث کنه، نتیجه بگیره و بررسی کنه.اگه به اونجا رسید میتونه قدم تو راه آزادگی بزاره و آدمی که باطنا" به آزادگی برسه میتونه سربلند زندگی بکنه و بمیره.(نمی دونم چرا یهو یاد جمله معروف چنگیز خان مغول افتادم: ما مردها ایستاده میمیریم.حالا اصلا" کاری به جنسیتش ندارم).

یادم روزها چندین بار مناظره بسیار معروف گرگ و سگ اخوان ثالث رو می خوندم و از اون موقع گرگ شده حیوان مورد علاقه م.

درست یکی دو هفته بعد از یکی از سالگردها تصمیم گرفتم که یه وبلاگ دیگه داشته باشم و توش بنویسم و بدین ترتیب وبلاگ آخر خط متولد شد.مونده بودم چه نام کاربری ای براش انتخاب کنم و یه روز یه تو یه تاکسی نشسته بودم صدای آشنای سیاوش قمیشی رو شنیدم :   تن تشنه مثل خورشید بی سرزمین تر از باد... .بی اختیار رفتنم تو فکر باد و شعر بسیار معروف به کجا چنین شتابان. متوجه شدم که چقدر خوبه آدم تعلق خاطری به چیزی و جائی نداشته باشه و بتونه بدون تعصب و تعلق بره و فقط بره (گرچه چند ماه بعد تو پست معروف مادر نوشت اعتراف کردم که چقدر آدما می تونن به بعضیها وابسته باشن.من سه تا پست بیشتر ندارم که بدون پیشنویس و تصحیح نوشته باشم.یکیش همین مادرنوشته).تا رسیدم خونه سریع اسم بی سرزمین تر از باد رو واسه خودم انتخاب کردم.البته با توجه به مسافرتای زیاد این چند وقت گذشتم به قول یکی از دوستام دیگه دست باد رو هم از پشت بستم. 

+ بی سرزمین تر از باد ; ٩:٢٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٦/٢
    پيام هاي ديگران ()