آخر خط

آزادی

آزادی کلمه ایه که این روزا زیاد اسمش سر زبونه و متاسفانه طبق معمول بیشترین سوء استفاده هم ازش میشه.میدونین که من به سیاست علاقه ای ندارم و بیشتر زندگی معمولی و اتفاقاتش رو تو ذهنم ثبت می کنم و بهش علاقه مندم هرچند جامعه ما مثل همه عرصه های زندگیمون سیاست آلوده و هر کس که راجع به هر قسمتی از جامعه صحبت می کنه یهو میره سر سیاست و معمولا" هم با یه فحش آبدار شروع می کنه.

یادمه 5-4 سال پیش سومین پستی که تو وبلاگ یاغی نوشتم (شایدم پست رو تو وبلاگ نذاشتم و فقط دستنویس کردم) راجع به آزادی بود.هر چی گشتم پیداش نکردم اما چون اون موقع سیاسی-اجتماعی می نوشتم میشه حدس زد که خیلی سیاسی بوده.یادش به خیر.اما امروز می خوام راجع به یه نوعی از آزادی و آزاده گی بنویسم که حداقل من یکی کمتر راجع بهش شنیدم مگه اینکه خودم بحثش رو پیش کشیده باشم.،انگیزه ش هم سالگرد جرقه رسیدن به آزادی و آزاده گی ایه  که می خوام راجع بهش بنویسم. (فارغ از اینکه بهش رسیدم یا هنوز تو مسیر رسیدن بهشم).اونائی که تو دهه شصت یا اوایل دهه هفتاد تو ابتدائی درس خوندن حتما" یادشون کلاس چهارم دبستان یه درسی تو کتاب فارسی بود به اسم آزادی و آزادگی که یادمون می داد آزادگی مقامش بالاتر از آزادیه.بازم یادش به خیر.

چند سال پیش یه روز داشتم فیلم شجاع دل رو می دیدم.سکانس پایانی فیلم تاثیر عجیبی روم گذاشت.فریاد آزادی مل گیبسون چیزی نبود و نیست که از ذهنم پاک بشه.

چند روز این فکر تو سرم بود تا اینکه یکی از بزرگترین تحولات زندگیم رخ داد:

تابوی یه آدم مثل خودم بعد از سالها شکست.

بگذریم از اینکه تو یکی از بدترین شرایط زندگی شخصی هم بودم.تو یه جائی که وصفش باور نکردنیه سرباز بودم که با هیچ معیاری نمی شد باهاشون سر کرد،بعد از سالها شرایط کاریم داشت به هم می خورد و منی که عادت کرده بودم همیشه کار کنم داشتم دیوونه می شدم. بنا به خوی آدمیت داشتم رو یه قبری گریه می کردم.اما یهو متوجه شدم که هیچ مرده ای تو اون قبر نیست.گیج گیج شده بودم.از درون کنترل رفتارم برای خودم خیلی سخت شده بود گرچه مثل همه درجه استاد تمامیم رو تو وانمود کردن خیلی وقت بود گرفته بودم و رفتار اجتماعیم نشون نمی داد.تو اون شرایط بهترین کاری که می شد کرد کناره گیری بود.نباید با این همه مشکل می رفتم تو جامعه.خوب معلوم بود که نمی شد رفتار اجتماعی خوبی داشته باشم.یه شب یاد اون فیلم افتادم و دوباره رفتم و دیدمش.تمام ذهنم رو یه کلمه گرفته بود: آزادی. داشتم به این موضوع فکر می کردم که به طور اتفاقی یه روز خوردم به یه نوشته در مورد کلنل محمد تقی خان پسیان(که روحش همیشه در آرامش باشه و شاد) متوجه شدم که چه شخصیت با سواد،شجاع و آزاده ای داشته.خوب به طور مشخص هر کسی خوبی می کاره نیکی درو می کنه.آدمی که اول به خودش رسیده و خودش رو تقویت کرده مسلما" رفتار خارجی و اجتماعیش هم معلوم که الگو میشه.اون موقع من زدم بودم تو ادبیات و مثنوی و حافظ و داستان و ... .خیلی طول نکشید که متوجه شدم که یه در جلوی روم باز شده و وسعت بی کرانه بهت برانگیزی.اصلا" زیبائیش قابل وصف نبود و نیست و نخواهد بود.اگه خوی جاه طلبیم نبود همونجا میخ شده بودم آخه مثل این بود که از یه کویر بی انتها یهو آدم برسه به یه دره سرسبز.جنون آزادی ول کنم نبود اما به لحاظ کناره گیری ای که کرده بودم و تو تصمیمم راسخ بودم این حالت بیشتر برام جنبه شخصی داشت تا اینکه کارکرد اجتماعی.بعد از روزها فکر و درگیری سرانجام رسیدم به یه نتیجه: 

بالاترین و با شان ترین مرتبه آزادی،آزادی در تفکر هر انسانیه.

پی نوشت : این پست رو به بهانه رسیدن به تفاوت نوشتم و ادامه می دم

+ بی سرزمین تر از باد ; ۱٠:٤۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٥/۱٦
    پيام هاي ديگران ()   

وجدان نوشت

-ببخشید خانم یه ورق سفید دارین؟

-یه طرفش فرمه،اشکال نداره؟

-نه خانم ممنون میشم.

-میتونم بپرسم واسه چی می خواین؟

-خیلی عصبانیم و اعصابم خورده.

-ببخشید قصد فضولی نداشتم.

-نه خانم من وقتی عصبانی میشم فقط با راه رفتن و نوشتن آروم میشم.راه که نمی تونم برم،مجبورم بنویسم.

-چه خوب ،کاشکی همه مثل شما بودن.

-بابت کاغذ ممنون خانم.

 

نمی دونم با چی شروع کنم اما به هر مصیبتی دل رو می زنم به دریا:

سلام آقای دارنده ماشین...(چه فرقی می کنه)به شماره...(بازم چه فرقی میکنه)نمی دونم با چه اسمی صدات کنم.آخه نمی دونم چرا فرار کردی.از ظهر تا حالا تو این فکرم که تو این دوره زمونه که همه رو میشه از روی کارت ملی و شماره ماشین و کارت سوخت پیدا کرد تو به چه امیدی فرار کردی؟

از راست سبقت گرفتی؟اشکال نداره،تو یه وجب جا مثل ستارخان ویراژ دادی؟ اشکال نداره، زدی یه آدم رو له کردی؟خوب میگیم بی دقتی کردی، حواست نبوده،اصلا" حالت طبیعی نداشتی.خوبه؟اما اینکه وایسادی و بعد از یه دقیقه فرار کردی رو اصلا" نمیشه توجیه کرد. آخه این برمیگرده به وجدان آدم.فکر نمی کنم هیچ قانون شرعی و عرفی بتونه توجیه رفتارت زشتت باشه که وقتی یه پیرمرد 62 ساله رو بین دو تا ماشین پرس کردی فرار کنی. احتمالا" صحنه رو یادت میاد.بیا با هم مرور کنیم:

یه ماشین تو خیابون ستارخان پارک کرده.تو به دلیل ... ویراژ میدی و از سمت راست سبقت میگیری.بعد از پشت میزنی به یه پیرمرد.سرعتت به قدری زیاد بوده که سپر عقب ماشین پیرمرد آسیب می بینه و ماشین 600-1500 کیلوئی 1 متر پرت میشه جلو.تو میای عقب و مردم میرن به کمک طرف.تو یه دقیقه صبر میکنی،پای چپت رو میزاری رو کلاچ،دنده رو جا میزنی،ترمز دستی رو می خوابونی و... .

الان ساعت 8 شبه و چند نفر پشت در اتاق عمل نگرانن.به ترتیب:

همسری با قامت فرسوده که هنوز نمی دونه شوهرش رو زدی و فرار کردی و جدی جدی فکر میکنه پاش پیچ خورده و چون دردش زیاد بوده بردنش اتاق عمل تا بی هوشش کنن و پاش رو جا بندازن.

فرزندی که تو سه راهی فرزند بودن و پدر بودن و همسر بودن فعلا" برای چند ساعت راه اول رو انتخاب کرده تا بعدش بره پیش همسرش که چند روز دیگه فارغ میشه و الان خونه تنهاست.

فرزند دیگه ای که واسه گیر انداختنت خارج از موازین قانونی داره فکر می کنه تا به شیوه خودت باهات تسویه حساب کنه.موافقی که؟راست هم میگه : قوانین اون نامرد با ماها فرق میکنه.باید مثل خودش باهاش رفتار کرد.اگه وایساده بود و میرسوندش بیمارستان حرجی بهش نبود اما حالا فرق میکنه.

فرزند دیگه ای که با صبوری لنگان لنگان داره راه میره و کارا رو پیگیری میکنه و لبخند میزنه و فریادهای پدر رو جواب میده و غرغرای پرستارای جوون رو گوش میکنه و سرانجام به مادر دروغ میگه و عین احمقا تو این هیر و ویری یه کاغذ گرفته و داره چیزمی نویسه.

خواهری که از پشت گوشی تا بیمارستان گریه کرده و داره به این موضوع فکر میکنه که چرا هر دو برادرش روی تخت بیمارستانن.یکی رو با ماشین زدن و در رفتن اون یکی رو دکترش با تیغش زده و زیر بار نمیره.

شاید درد معده یه آدمی رو که زخم معده داره و 12 ساعت چیزی نخورده رو بتونی بفهمی اما زور فرار خودت رو نمی تونی بفهمی.همین الان دکترش گفت عملش با موفقیت انجام شد.راستی یادم رفت بگم.در اثر ضربه تو مفصل زانوی اون پیرمرد در رفته و دوباره جا افتاده اما سیاهرگش پاره شده و خون تو پاش لخته شده و به سمت بالا در حرکت بوده.الان جراح ها تو عمل موفق شدن.اما پای فرتوت یه پیرمرد و از دو جا شکافتن و زخمش رو باز گذاشتن که ترشح کنه و بقیه لخته ها رو خارج کنه.راستی میتونی دردش رو تصور کنی؟اینا رو گفتم تا خاطر جمع بشی که خدا رو شکر طرف هنوز زنده س.

یکی می گفت: احتمالا ماشین دزدی بوده و پدر میگفت خداکنه.اینجوری آدم میگه طرف دزد بوده وایمیستاده می گرفتنش اما اگه مشکلی نداشته که خیلی بده.گیریم بیمه نداشتی، خوب به جهنم،انسانیت که داشتی.خوب من کم کم باید برم تو بخش تختش رو okکنم. فعلا"

مادر دیروز می گفت مرد میانسالی با مشخصات اون آدم سه بار به بهانه های مختلف اومده تو اتاق و سرک کشیده و رفته.   

+ بی سرزمین تر از باد ; ۱٠:٥۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٥/۱۳
    پيام هاي ديگران ()   

تهرونی نوشت

بچه تهرونی

1.مکان:یکی از شهرهای آرام حاشیه ی کویر

ساعت: نزدیک 2 بامداد

موقعیت:جلوی خانه یکی از دوستان در حال انتظار برای رسیدن کلید گمشده خانه.

... قدر خودش رو نمی دونه.این همه بهش گفتم... اا اینکه... تو c5 نشسته.کجا میره این وقت شب با این پسره ؟"حتما میرن اونجائیکه ما تازه ازش برگشتیم"... این پسر رو می شناسی؟ "آره یه آدم کاملا" غیر موجه که تا چند روز قبل با ... می گشت." من یکی که چهار شاخ گاردون پیاده کردم.ساعت 2 نصفه شب تو شهر به این کوچیکی یه دختر 20 ساله نشسته تو c5 دوست پسرش و داره شهر رو گز می کنه. " ببینم این فکر نمی کنه کسی اونو می بینه؟بالاخره بعد از یکی دو ماه خبر به گوش خونوادش میرسه که در حالی که یکی از اعضای خونوادش حال خوبی نداره نصفه شب با دوست پسرش داره تو خیابونا می چرخه."من 100 بار گفتم بهش گوش نمی کنه.بابا این دلیل نشد که هر کی ماشینش شماره تهرون بود آدم درست و حسابیه"تصور اینکه تو اون وقت شبانه روز مغزم چه برقی زد برای کسی مفهوم و معلوم نیست.یعنی صرف داشتن ماشین با پلاک تهرون همه چی حله؟اولا" از کجا معلوم یارو تهرونی باشه؟ ثانیا"... آفرین خودتون متوجه شدین که چی می خوام بگم.برای چند دقیقه از اینکه تهرونی هستم احساس شرم کردم. یعنی انقدر جوونای ما احساس کمبود دارن که با یه ماشین پلاک تهرون ارضا می شن؟

2.مکان:تهران

زمان:ساعت 8 شب

"نمی دونم چه بلائی سرش اومده؟از روزی که تو جشن دیدنمون اینجوری شد.من که مطمئنم کار کیه؟" چی کار کیه؟ "همینکه چشمش زدن" کیو میگی؟... رو که نمی گی؟ "شوخی نکن آقا ... .از روزی که همکلاسیام تو جشنمون دیدنش و فهمیدن من با یه تهرونی دارم ازدواج می کنم این بیچاره مریض شده. مطمئنم که چشمش زدن." تو 72 ساعت برای بار دوم بود که به عبارت تهرونی یا بچه تهرون برخورد کرده بودم.اومدم بهش بگم اینطور نیست که بچه تهرون بودن همه چیز رو حل کنه.تا اونجائیکه من می دونم اینجا همه دارن دور خودشون می چرخن.هر که بامش بیش برفش بیشتر که مادرم پیش دستی کرد و گفت:دخترم قبل از مراسم جشنتون چند مرتبه دیده بودیش و باهاش گشته بودی؟ "دیده بودمش اما باهاش نگشته بودم" در همین اثنا داماد آینده در زد و وارد شد. قبلا" بگم این خانوده سه تا دختر داشتن و 2 تا پسر.این دختر خانوم آخرین بچه است.تو یک مرکز استان دیگه ای داره تحصیل میکنه. پدر و مادر بسیار پیر و ... داره.فشار آوردن که باید ازدواج کنه ما دیگه شهریه دانشگاهش رو نمی دیم.برادر بزرگتر این خانوم که آدم بسیار محترم و تحصیل کرده ای هستن هزینه تحصیل ماهی 200 هزار تومن ایشون رو تقبل کردن.این خانوم عاقلترین دختر خانواده س و هر کی که حرف ازدواج می زده می گفته برین با برادر بزرگترم صحبت کنین.هر چی اون بگه.داماد جان که اومده بودن زیارت آقا داداش رد شده بودن.اما خانوم ول کن نبوده و یه روز زنگ میزنه که ما هفته دیگه نامزدیمونه اومدی بیا نیومدی به جهنم؟؟؟؟ شازده که وارد شد من اول فکر کردم مستخدم اومده که جائی رو تمیز کنه اما بعد که دیدم دختره نیشش تا بناگوشش باز شد فهمیدم.تا نشست گفت:... یه ذره نبات داغ بهم میدی؟من بازم غذا سرد خوردم دلم درد گرفته.نمی دونم چرا تازگیا اینجوری شدم. خوب شما با دیدن یه آدم پیزوری که لب و لوچه ش سیاه و داره میره و نبات داغ می خواد چه نتیجه ای می گیرین؟ چند دقیقه ای موندم.داماد جان فرمودند: این بانک که کار راه نمی ندازه، پدرم درومد تا مدارک رو قبول کردن.کارت ملی هم که ندارم بدم دیگه هیچی.گفتم:همون گواهینامه یا پایان خدمت رو می دادی ازت قبول می کردن.فرمودند: سربازی نرفتم به همین خاطر گوهاینامه هم ندارم.با تعجب پرسیدم یعنی هنوز داری درس می خونی؟جواب داد: درس؟من اگه درس می خوندم که اوضاعم این نبود.مادر تعریف کرده بود که کار و بار درست و حسابی هم نداره.تو راه برگشت به خونه ازم پرسید: پسره میگه خونش ... . مثل اینکه جای با کلاسیه؟ گفتم: مادر جون این احتمالا ساکن روستای ... هستش نه اون قسمت با کلاسش.مشخصا" طرف نه کار داشت، نه خونه داشت، نه پول و پله و حتی سربازی هم نرفته بود.کارت ملی هم نداشت و طلب نبات داغ هم می کرد.از همه بامزه تر این بود که دخترک می گفت چند روز اینطور شده در حالی که تا قبل از جشنشون حتی باهاش یه دفه هم بیرون نرفته بود که بدونه اینجوری هست یا نه.اما به دلیل بچه تهرون بودن همه چیز حله.یه لحظه یاد جوونای خوش و قد و بالای شهر این خانوم افتادم.چی کم دارن از این؟ درست حدس زدین.

3.مکان: یکی از ورودیهای تهران

ساعت: 11.30 شب

... منم همیشه از این جای تهرون حالم به هم می خوره.یه دفه نشد بیام اینجا ترافیک نباشه. صبح،ظهر، شب.آره جون ... منم هر وقت میام همینجوریه. "باز بهتر از خیلی جاهاس" مثلا" کجا؟ "هر چی باشه پلاک ماشیناش ... همین واسه همه جا کافیه" خوب چه ربطی به ترافیک داره؟یهو یادم افتاد خونه طرف همون نزدیکاس."اینجا خیلی جای با کلاسی بوده.الان همه همسایه های ما رفتن نیاورون هر چی دهاتیه اومدن اینجا".من هیچی برای جواب دادن نداشتم.یاد حرف نیم ساعت پیشش افتادم:" آخیش بعد از چند روز اومدیم تهرون قیافه تهرونی دیدیم" حالا من موندم و این تهرونیا (می تونین بر وزن حالا من موندم و این دیوونه های داریوش بخونین).یاد صحبتای دوستای شهرستانیم میافتم که با چه غروری از ترافیک شهرشون میگن که داره مثل تهرون میشه.یا گرمای هواش یا ... .

کجائی شهریار که یه بار دیگه اون شعر معروفت رو بخونی.

چند روز یاد سوره الهاکم التکاثر افتادم.یعنی معیار برتری آدما شده محل تولد یا زندگی یا شماره ماشینشون؟ اصلا" چرا برتری؟ مگه مساوی بودن اشکالی داره؟

 

+ بی سرزمین تر از باد ; ۱٠:۱٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٥/۱
    پيام هاي ديگران ()