آخر خط

بهت نوشت

سلام

عذر خواهی مجدد به خاطر شلوغی و در هم بر همی کارا که نمی زاره آدم چند وقت یکبار بیاد وبلاگش رو آپ

 کنه.

صدای فریاد و گریه یهو همه جا رو گرفت.بدو بدو رفتم ببینم چی شده دیدم یه خانمی داره می زنه تو سر خودش و گریه می کنه که کشتنش.رفتم تو اتاقم.بعد از چند دقیقه یه نفر در زد" ببخشید مهندس خانم... حالش خوب نیست میشه یه ماشین بگین بیاد ببردش خونه؟" چرا چی شده؟ "از ظهر هر چی زنگ      می زنه به نامزدش جواب نمی ده الانم از خونه بهش زنگ زدن که خبری ازش ندارن اینم میگه که کشتنش." خوب چرا همچین فکری می کنه؟"آخه پسر دائی خانم... مهندس معمار بوده چند روز پیش اومدن سر ساختمون کشتنش" خوب اینکه نامزدش چند تا سوله اونورتر کارگره چه ربطی داره؟تازشم با این گیری که این به پسره بیچاره داده بود احتمالا می خواد یه ذره اذیتش کنه.پسرا گاهی از این حرکات محیرالعقول انجام میدن.آها راستی منم پریروز رفتم مسافرت یادم رفت به پدر و مادرم بگم ساعت 10 شب یادم افتاد که موبایل آنتن نمی داد.انقدر راه اومدم تا یه جا پیدا کردم زنگ زدم.اونم شاید رفته مسافرتی ،جائی؟"نمی دونم آقای مهندس.راستی میشه منم باهاش برم اصلا" حالش خوب نیست" خوب برو.فردا صبح که رفتم سر کار آمار ورود روزانه رو خواستم دیدم نیومده.پرس و جو کردم که کجاست بدون اطلاع؟ "آقای... به من زنگ زد که امروز نمی تونه بیاد." عصبانی شدم: چرا مگه ما مسخره ایم،خوب دیشب زنگ می زد کارخونه می گفت نمی تونم بیام. منم سر صبح تکلیف خودم رو. بدونم."آخه دیشب نامزدش ساعت 8 شب اومده خونه از اون موقع تا حالا هم با کسی حرف نزده،خیلی ترسیده.مثل اینکه تا گردن کردنش تو خاک" چشمام داشت از جا در میومد گفتم:نکنه تو این بحثای سیاسی و این جور چیزاست؟"نه مهندس میشه بریم تو اتاقتون؟" بیا ببینم چی میگی."راستش بین خودمون بمونه اینو میگم که یه وقت نندازینش بیرون.ماها همه می دونیم شما سر حضور و غیاب خیلی حساسین اما به مادر پیر مریضش رحم کنین خودش که شانس نداره.با تعجب گفتم: من که خانمای به سن ایشون رو که تازه هم متاهل شدن رو نمی ندازم بیرون.راجع به مادرشم خودش بهم گفته بود که مریضه."این پسره که باهاش هفته پیش ازدواج کرده معتاده مثل اینکه عمل بالاست و کراک مصرف می کنه،این بیچاره دو سال هی می خواد ترکش بده نمی تونه دیشب هم احتمالا به خاطر مواد تا گردن کردنش تو خاک که بترسوننش"مغزم سوت کشید:معتاده؟اینم می دونه؟دو سال؟ بعد تازه ازدواج هم کرده باهاش.به نظرم پسره کوچیکتر میاد ازش نه؟"آره یکی دو سال کوچیکتره"هاج و واج پرسیدم:خوب چرا با یه معتاد ازدواج کرده؟اگه یارو کراکی باشه که تا یکی دو سال دیگه میمیره؟ "خوب مهندس پسره از اول گفته بود می خواد باهاش ازدواج کنه اینم به امید اون بوده دیگه.مادرشم پیره خواسته باری رو دوش مادرش نباشه"بابا مگه عقل نداره اون الان علاوه بر خرج مادرش باید خرج عمل این بابا رو هم بده."آره اونو که خودشم می دونه.خوب شرایطش رو که می دونین"آره می دونم یه مشکل حرکتی داره که وقت راه رفتن یه مقدار می لنگه ولی این دلیل نمیشه که آینده خودش رو بخواد فدای یه آدم معتاد بکنه."مهندس شما نفستون از جای گرم درمی آد اون تنها نیست چند تا دیگه از خانومای دیگه هم هستن که شوهرای معتاد یا خیلی پیر دارن فقط واسه اینکه زودتر ازدواج کنن و از شر حرف خلاص بشن"انگار یه آب سرد داشتن می ریختن روم.گفتم:خیلی خوب شما برو فقط تکلیف منو روشن کنین این کی میاد سر کار.

تمام روز رو داشتم به این موضوع فکر می کردم یعنی یه نفر چقدر فشار میاد بهش که مجبور این کار رو بکنه.ازدواج با یه کراکی؟؟؟؟ بی اختیار یاد اون خانم افتادم که چطور دو ماه بود پدر منو درآورده بود از بس نامزدم نامزدم کرد.یادم وقتی واسه هفته پیش که واسه نامزدیش مرخصی می گرفت ازم خواست به کسی نگم آخه پول نداشت واسه همه شیرینی بخره.این همه ای که می گم سر جمع 5-6 کیلو شیرینی از سرشونم زیاد بود. هنوز هم یه جورائی گیجم. با سر به سمت نابودی رفتن.خوب وقتی شوهرش بعد از یکی دو سال بمیره اونوقت که بدتره.احتمالا" یه بچه هم داره تا اون موقع.شاید بچه بتونه یارو رو سر به راه کنه.این البته منطق اوناست نه من.منطق من میگه:اون میمیره و یه بچه بدون پدر و مادر باقی می زاره و این بچه تبدیل خواهد شد به یکی عین پدرش.

نمی دونم کتاب انسانها و خرچنگهای چخوف رو خوندین یا نه.خرچنگا از باقیمانده های غذا و چیزای دیگه آدما تغذیه می کنن و آدما خرچنگا و         می خورن.

و این داستان ادامه دارد...

+ بی سرزمین تر از باد ; ۱٠:۱٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٤/٢٠
    پيام هاي ديگران ()