آخر خط

شرمگین ما بی شرفها

سلام

تو جو سیاست آلود این روزا گاهی وقتا یه اتفاقاتی میافته که آدم رو حسابی به فکر می بره که کجاست و چی کار می کنه.تو چند ماه اخیر به ناراحتی امشب نبودم.واقعا" سردرگم و پریشون.آخه منی که این همه به اجتماع دقت می کردم و سعی می کردم ایرادات بقیه رو بگیرم چرا؟نمی دونم تصمیم درستی گرفتم یا نه.

اپیزود اول: 8 سال پیش

"آقا جون برو بیرون سیگار بکش اینجا که جای سیگار کشیدن نیست" کورسوی نگاهش رو دنبال کردم وقتی که سیگار رو پرت کردم روی زمین.لبخند تلخی زد:حالا چی می شد یه لحظه سیگارم رو پیشخون باجه ت می موند؟در حالی که دود سیگار نفسم رو بند آورده بود گفتم: اینجا مگه گود معتاداست که بخوای دود و دم راه بندازی؟عصبانیتم بیشتر شد وقتی نایلون آمپولها و سرنگا رو جلوی چشمم دیدم: گمشو برو بیرون هر ...  که میخوای بخور اینجا جای این کارا نیست.برای اولین بار تونستم تمام صورتت سیاه و کبودش رو ببینم چون تونست صاف وایسه .تو دیوونه ای،عصبانی ای،ناراحتی،چرا سر من داد میزنی؟ صبحها که بیدار میشی یه ذره نهج البلاغه بخون بلکه آدم شی.نمی دونستم با چی پرتش کنم بیرون از اداره که دستم به خونش آلوده نشه.از تو همون نایلون فریزر آمپولها یه کاغذ درآورد که کاور شده بود.داد بهم که بخونم:

                                               بسمه تعالی

بدینوسیله اعلام می گردد جانباز رفیع الدرجه جناب آقای عیسی.... فرزند... به علت استنشاق گازهای شیمیایی مجاز به استفاده....... .

دنیا داشت رو سرم خراب می شد.بعد از خوندن سطر اول هیچ چیز دیگه نمی دیدم. وااااااای یعنی این یکی از همونهایی که نزاشتن امروز به صدام نگیم دائی جون؟ نمی دونستم چی کار کنم.عرق سرد رو تنم نشسته بود.مسئولم رو صدا کردم:عیسی یه لحظه بیا.جوابم رو داد" نمی خواد کسی رو صدا کنی من خودم میرم بیرون." دولا شد سیگارش رو از روی زمین برداشت و رفت."نهج البلاغه یادت نره دیوونه"

 

 

اپیزود دوم: دو ماه پیش

"خانم شما خوب می دونید کار ما بهداشتیه و باید تا جائی که میشه بهداشت رو رعایت کرد.نمی فهمم یعنی چی شما چسب برق می بندی به انگشتت؟مگه ما اینجا چسب زخم نداریم؟نمی گی یکی بیاد ببینه بیچاره میشم؟این دفه 20% کار روزت رو جریمه ت می کنم تا دفه ی دیگه از این کارا نکنی" خیلی عصبانی بودم.این همه سفارش می کردم که مواظب باشین گرد و خاک تو سالن مونتاژ راه نندازین اونوقت این دستش رو چسب برق زده.موقع بازرسی ظهر رفتم تو سالن دیدم چهره معمولا" خندانش ناراحته و پهنای صورتش خیس خیس.کارم تموم شد مستخدم که جای مادر من رو داره و من خیلی به حرفش احترام می زارم اومد پیشم."مهندس میترا رو جریمه کردی؟گفتم:کی؟ میترا.... می گم."آها آره 20% کار دیروزش رو جریمه ش کردم تا دفه ی دیگه چسب برق رو دستش نبنده." گفت:می دونی چرا بسته؟ "آره واسه اینکه زورش بیاد بیاد بگه یه دونه چسب زخم بگیره ازم.کل اومد و رفتش یه دقیقه هم نمی شه.یعنی این همه عقب میافته؟گفت: نه مهندس اون دستش از بس مونتاژ کرده زخم شده.اگه چسب ببنده چسب رو خونی میکنه اونوقت می دونه که شما نمی زارین مونتاژ کنه و می فرستینش کار ثابت بکنه که مزد کمتری داره."خوب مگه اشکالی داره؟میره خوب میشه برمی گرده"جواب داد: نه مهندس اینجا اگه کار کنه روزی 1000 یا 2000 تومن بیشتر کار می کنه."خوب مگه همه چیز پوله؟" آهی کشید و گفت:باور کن اون با دختر خودم فرقی نداره اینجا.بیچاره پدر و مادرش پیر و از کار افتادن برادراش ولشون کردن رفتن اصلا"نمی دونن اینا زنده یا نه.این بیچاره تمام ماه رو میاد سر کار که خرج اونا رو در بیاره.الانم یه خواستگار داره،خیلی هم دوسش داره اما مونده پدر و مادرش رو چی کار کنه از همه مهم تر یه دونه قاشق هم نداره چه برسه به جهیزیه.اونام شهرستانی هستن به این چیزا اهمیت می دن. اون چسب رو اگه رو دستش ببنده جنس راحتر میاد تو دستش تا مونتاژش کنه.ندیدی از بس سفت می بنده انگشتاش کبود میشه؟ گفتم: حالا شما برو خودم یه کاریش می کنم.وقتی رفت افتادم رو صندلی. یعنی این دختر 23 ساله مسئول یه پدر و مادر پیره؟وای که چقدر من از مرحله پرتم.تو شیش و بش مدیریت و انسانیت بودم.کار من درست بود از لحاظ مدیریت اما وجدان انسانی و اون فرشته که هاله واقعی نور دور سرشه چی؟اون روز جریمه ش رو تو تابلو نزدم،یکی دو روز هم سرم شلوغ بود و بعدش خودم رو به فراموشی زدم.دیروز اومد بهم گفت:مهندس من بعد از سه سال کار کردن اینجا از سر برج نمیام.آخه ازدواج کردم.شوهرم خودش تامین خرج زندگیم رو به عهده گرفته.امروز 50% کارش تشویقش کردم.

 

اپیزود سوم:امروز عصر

آقا مهدی این خانم... رو امروز می خوام مرخصش کنم."چرا؟" راستش میگه مدارک شناسائیم تو کیفم بوده و دزد برده کیفم رو."یعنی هیچی نداره؟" نه میگه دیپلمم رو می خوای منم به همین گیر دادم. "آخه مهندس یه جوریه رفتارش".ببین انقدر بی شعوره که سه روزه وقتی میرم رو سرش کارش رو بازدید کنم جوابم رو نمی ده و بغلیاش کاراش رو بهم می دن.امروزم از بغل من همیجوری رد میشه میره تو اتاقم پارچ آبی رو که دیروز تو جا گذاشته بودی بدون اجازه بگیره ورمی داره.اصلا" مشکل داره،حرفای زشت تو سالن میزنه و شوخیهای بدی می کنه.انگار نه انگار که گاهی منم تو سالنم.برادرش هم که اومد کار کنه آدم موجهی نبود.بعد آخه من از کجا بدونم اسمش همینی که میگه.یهو یه اتفاقی براش میافته میریم اداره کار تازه می فهمیم که اصلا" اصل و نسبش یه چیزه دیگه ایه.اونام که زیر بار قراردادش با اسم جعلی نمی رن اونوقت خر بیار و باقالی بار کن"یه ذره فکر کرد و گفت:نه کار خوب رو تو می کنی، اینجوری نون کلی آدم دیگه رو هم می بره.عصر به مسئول سالن گفتم:برو به خانم ... بگو دست از کار بکشه و هر چی جنس مونتاژ نشده داره بزنه و از فردا نیاد سر کار.حواست باشه که به دستگاههای سالن تولید نزدیک نشه که بلائی سرشون بیاره.خودم رو واسه یه جیغ و داد حسابی آماده کرده بودم.در اتاقم رو زدن متوجه شدم که خودشه.در حالی که با مدیر کارخونه صحبت می کردم جواب ندادم.خودش در رو باز کرد:سلام!!!!(ساعت 5 عصر تازه سلام).آقای... چرا من دیگه از فردا نباید بیام؟ در حالی که مطمئن بودم که سر مدارک شناسائیش یه مشکلی وجود داره که نمی تونه حلش کنه گفتم خانم ... من تا دیروز به همه وقت داده بودم مدارک شناسائیشون رو بیارن.چند نفر مشکل داشتن که یا فکس کردن یا با تاخیر آوردن اما شما نمی خوای بیاری منم نمی دونم آدمی رو که نمی شناسم نگه دارم.خدای نکرده اتفاقی براش بیافته با چه مدرکی ثابت کنم که تو واسه این کارخونه کار می کردی؟گفت:من قبل از عید مدارکم رو داده بودم به مسئول قبل از شما."نه خانم من چیزی از شما ندارم" میشه از ثبت احوال یه نامه بیارم که توش این موضوع رو نوشته باشه" جواب دادم:نه خانم خودتون خوب می دونید که غیر ممکنه آدم تو این مملکت بودن مدرک شناسائی باشه.برین مدارکتون رو بیارین.گفت:یعنی همش همینه؟ با یه قیافه ی حق به جانب گفتم: مگه دلیل دیگه ای هم وجود داره خانم... .یه ابرو بالا انداخت:چی بگم. در رو بست و رفت.بلافاصله رفتم تو سالن کار تا جو رو به هم نزنه.دیدم رو میز ناهار خوری ولو شده و سرش تو دستاشه.چند دقیقه بعد یکی که خیلی باهاش جوره اومد به سمتم تا خواست حرف بزنه به شوخی گفتم:خانم مرخصی در کار نیست ها.خندید گفت :نه آقای... شما به خانم... گفتین از فردا نیاد؟"آره هیچ مدرک شناسائی ای نداره،منم نمی دونم چه اسمش اصلا همینیه که میگه یا نه.شما مطمئنی همینه اسمش؟" جواب داد:این خانم از از شوهرش جدا شده و اونم از لجش شناسنامه و کارت ملی اینو ورداشته و رفته و گم و گور شده.خیلی هم به کار نیاز داره،خودتون که شرایطش رو می دونین نمی تونه هر جائی کار کنه.اینجا محیطش واسه خانمها خیلی خوبه.اگه میشه بگین برگرده.خشکم زده بود.سعی کردم همون قیافه خندان و جدی رو به خودم بگیرم:خوب بگو همون نامه ای رو که میگه از ثبت احوال بگیره بیاره.تشکر کرد و رفت.موقعی که همه داشتن می رفتن خودش اومد جلو و گفت:آقای... من روپوش و مقنعه م رو گذاشتم تو کمدم.درشم بازه.خداحافظ.در حالی که میومدم تو اتاقم خون داشت خونم رو می خورد.تا حد زیادی مطمئنم که بر نمی گرده.اما چرا؟چرا این کار رو کردم؟من تمام امید یه زن رو که همین ده روز پیش راجع بهش نوشتم و از حقش دفاع کردم رو ناامید کردم.اما منطق میگه که طرف مشکل داره و آخرش هم باید یه روز اخراج بشه.وای که قضاوت چه کار سختیه.به نظر شما منطق یا...؟

پ.ن:عنوان مطلب اسم یه کتاب از محمد رضا شریفی نیا

+ بی سرزمین تر از باد ; ٩:٤٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۳/۳۱
    پيام هاي ديگران ()   

فاجعه نوشت 3

سلام مجدد

ببخشید یه چند وقتیه که سرم خیلی شلوغه.

چند روز پیش برادر یکی از خانمهای همکارمون که آخرای سال گذشته بعد از توهین به رئیسمون گفته بود دیگه نمیاد اومده بود ببینه چه خبره.!!!!

اینکه آخر وقت اومد و کلی وقتم رو گرفت بماند.ایشون فوق لیسانس مدیریت صنعتی بودن و بسیار هم لفظ قلم صحبت می کردن و بسیار بسیار مذهبی.اولش که اومد بدون اینکه خودش رو معرفی کنه یهو پرسید شما اینجا چی کاره هستین و سمتتون چیه؟بعد از اینکه واکنش منو دید خودش رو معرفی کرد و دلیل اخراج خواهرش رو پرسید.منم توضیح دادم که خودش گفته نمیام و کلی هم توهین کرده به رئیسش و بازگشتش به محیط کار منوط به عذر خواهی از رئیسش در جلوی جمعه چون در جلوی جمع توهین کرده.

اولش که گیر داده بود چرا باید عذر خواهی کنه؟؟؟؟؟ توضیح دادم که اگه یکی به یکی دیگه توهین کنه باید عذر خواهی کنه .اگه خودت بودی چی کار می کردی؟گفت:طبق چیزائی که ائمه یاد ما دادن من می ریختم تو خودم و دلیل رو تو خودم جستجو می کردم!!!(نمی دونم کدوم یک از اماما این حرف رو زده) گفتم: اون وقت اگه اشکال از طرف باشه باید یارو چی کار کنه؟گفت: حالا اگه فامیلی آشنائی باشه میره عذر خواهی!!؟؟ من که کم کم داشت آمپر اعصابم بالا می رفت گفتم: نه آقا جون شعور و درک و فهم میگه باید بره عذر خواهی کنه.کدوم دیوونه ای میاد به مردم پول بده فحشم ازشون بشنوه؟خواهر تو 4 سال اینجاست هنوز نمی دونه چطور با رئیسش صحبت کنه و اگه اعتراضی داره بره بهش مودبانه بگه. فکر کرده اینجا خونشونه که امذوز با زن همسایه دعوا کنه فردا یه کاسه اش بگیره دستش بره آشتی؟

تا اینجای کار رو داشته باشین.

بعد از اینکه عذز این خانم خواسته شده بود 10 نفر از خانمهای همکار اومدن و خواهش کردن که برگرده و مشکل داره و ... .منم برای اولین بار تو تاریخ اشتغالم رفتم پیش رئیسم و وساطتت برگشت به کار یک نفر رو کردم.اون بنده خدا هم گفت باشه بگو بیاد اما وقتی اومد ببرش پیش بقیه و جلوی همه باهاش اتمام حجت کن که شرایط کار و دستمزد اینه.نمی خوام مستقیم با من روبه رو بشه که حالا مجبور شه عذرخواهی کنه.منم به دوستاش گفتم که بگین تا دو ساعت دیگه بیاد.که نیومد.

حالا ادامه ماجرا از زبان آقای متدین و با سواد.

... نه آقا خواهر من خیلی آدم مذهبی و متدینیه.وقتی میاد تو محیط کارش با هیچ آقائی سلام علیک هم نمی کنه(دارین دیلی تدین رو که) نمی تونه مثل بقیه خانوما بیاد واسه شما زبون بریزه و امتیاز بگیره ودلبری که کارش پیش بره.

این خانم 45 ساله هستن و نمونه یک بی شعور به تمام معنای کلمه.اصلا یه چیزی میگم یه چیزی میشنوین.با خودم گفتم ببین دوستای این طحفه اومدن گردن کج کردن که شفاعت اینو بکنن اون وقت این یارو چی میگه؟.یادم رفت بگم که توی محیط کار ما به شدت مراقب رفتار خانمها هستن که یه وقت مشکلی پیش نیاد و در صورت کوچکترین ظنی به شدت برخورد می کنن.خدا وکیلی هم من که تا حالا چیزی در رابطه با دلبری و... از کسی ندیدم.

نکته تاسف بار نظر این آقای تحصیل کرده متدین تهذیب کرده راجع به خانمهاست.که یحتمل تا چند وقت دیگه جزو مدیران این جنگل 70 میلیونی خواهد شد.نشناخته و ندیده حکم صادر میکنه که خانمهای همکارت اینجوری هستن بدون اینکه فکر کنه خواهر خودش هم زمانی اینجا بوده.

جالب اینجاست که می گفت من حاضرم چند روز بیام مفتی براتون کار کنم که اینجا رو سر و سامون بدم!! نمی دونم آخر وقتی چطور تونستم جلوی خودم رو بگیرم و طرف رو سالم پرت کنم بیرون.

متاسفانه همه شاهد نظر به ظاهر متدینین و نان به نرخ روز خورهایی هستن که وجود زن رو صرفا" جهت ازدواج و بچه دار شدن و شیر دادن لازم می دونن و 100 البته فریب دادن مردهای بی گناه و سر به زیری که همشون گول این شیاطین دو پا رو می خورن.

راستی این آدما نظرشون راجع به مادرشون چیه؟ کجا به دنیا اومدن و چطور بزرگ شدن؟

به پایان آمد این فاجعه نوشت حکایت همچنان باقیست

+ بی سرزمین تر از باد ; ٧:٤٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۳/۱٩
    پيام هاي ديگران ()