آخر خط

آرزو نوشت

آرزوی قبل از بردین کیک امسال

آرزو می کنم که سال دیگه آزادی اومده باشه توی کشورم و مردم کشورم مزه احترام به شخصیتشون رو چشیده باشن و بتونن آزادانه فکر کنن و حرف یزنن.

آرزو می کنم که سال دیگه سیندرلاهای کشورم به حق خودشون رسیده باشن و به کمتر از اون هم رضایت ندن و دیگه کسی به خودش اجازه نده اونها رو با چیزای بی ارزشی مثل سکه و پول بسنجه.

آرزو می کنم 29 سالگیم توام باشه با برابری حق زن و مزد که بی ارزش ترین نمادش مساوی بودن دیه ی اونهاست.

آرزو می کنم سال دیگه همه به خصوص خودم طعم شیرین استقلال رو تو زندگی بچشن.با تمام شیرینیش.

اینم یه شعر قشنگ که من عاشقشم.

 

 

برای روز میلاد تن من

نمی خوام پیرهن شادی بپوشی

به رسم عادت دیرینه حتی

برایم جام سرمستی بنوشی

برای روز میلادم اگر تو

به فکر هدیه ای ارزنده هستی

منو با خود ببر تا اوج خواستن

بگو با من که با من زنده هستی

که من بی تو نه آغازم نه پایان

توئی آغاز روز بودن من

نزار پایان این احساس شیرین

نشه بی تو غم فرسودن من

نمی خوام از گلای سرخ و آبی

برایم تاج خوشبختی بیاری

به ارزشهای ایثار محبت

به پایم اشک خوشحالی بباری

بزار از داغی دستای تنهام

بگیره هرم گرما بستر من

بزار با تو بسوزه جسم خسته م

ببینی آتش و خاکستر من

تو ای تنها نیاز زنده بودن

بکش دست نوازش بر سر من

به تن کن پیرهن رنگ محبت

اگه خواستی بیایی دیدن من

 

 

+ بی سرزمین تر از باد ; ۱٠:٥۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱٢/٢٠
    پيام هاي ديگران ()   

ناموس نوشت

چهارشنبه ظهر

از خستگی رو صندلیم به معنای واقعی ولو شدم.سرم رو گذاشتم رو دستام که چند دقیقه استراحت کنم که یهو در زدن.دیدم یکی از مونتاژ کاراس.اومد تو و به مدیر کارخونه اعتراض کرد که قطعات قابل مونتاژ نیستن و آمارشون خیلی پائین اومده.گفتم: باشه شما برو من چند دقیقه دیگه میام.بدون اینکه توجه کنه دوباره ادامه داد. مجددا" گفتم: خانم شما برین من بهتون سر میزنم.وقتی دوباره توجه نکرد تا اومد حرف بزنه تشر زدم که: میری یا نه؟مثل همه ی خانمها ناراحت شد و در رو محکم بست و رفت.یکی دو روز بود که جنسای تولید شده کیفیت خوبی برای مونتاژ نداشتن و آمار مونتاژ اومده بود پائین.به همین خاطر می خواستم آخر ماه یه مبلغی به عنوان پاداش براشون بزنم که صدای کسی هم درنیاد.مدیر کارخونه ی خوش خنده مذهبیمون (که میونه ی خوبی هم با خانمها نداره و همه کارگراش مرد هستن) با لبخند گفت: چی میگن اینا؟جواب دادم:مگه نمی دونی که چند روزه مردا خوب جنس نمی زنن و این بیچاره ها آمارشون افت کرده؟صدای همه شون داره درمیاد.با پوزخند گفت: بابا پر روشون نکن.بگو بزنن.همینیه که هست.اگه بچه ی خوبی نبود کل هیکلش رو قهوه ای کرده بودم اما باز نتونستم جواب ندم: وقتی مردا موقع کار کردن سرشون با تهشون پنالتی می زنه همین میشه دیگه.چرا تولید قبلی با همین مواد مشکل نداشت؟چون تو روز تولید می کردن و خودمون رو سرشون بودیم. اینا رو شب زدن، هر غلطی هم دلشون خواسته کردن.بحث رو دیگه ادامه ندادیم.برگه جریمه ی اون خانمی رو که مشکلش رو به جای اینکه به من بگه به مدیر کارخونه گفته بود رو نوشتم و زدم روی بورد کارخونه و گیر دادم که دوباره تولید شروع بشه و خودمم رو سرشون تا آخر شب وایسادم و با شرایط مختلف 6-7 تا نمونه زدیم و برای فردا حاضرش کردم.   

پنج شنبه صبح

قبل از اینکه برم تو اتاقم نمونه ها رو بردم تو سالن مونتاژ و طبق معمول کسایی که تشویق شده بودن بلند شدن بهم سلام کردن و جریمه شدگان هم حتی نگاهم نکردن.عادت کردم به این قضیه.هنوز روپوشم رو تنم نکرده بودم و یک ساعتی با نمونه ها ور رفتیم تا اینکه بهترین نمونه رو انتخاب کردیم.به مدیر کارخونه گفتم که تولید رو راه بندازیم و با شرایط نمونه شماره 4  بزنیم.گیر داد که مواد اولیه نداریم. جواب دادم که بابا موجودی کارخونه زیر دست منه.می دونم که داریم.می خوای برم از تو انبار بیارم بیرون جنسا رو؟کمه اما تا چند روز جواب میده.بعدشم دوباره درخواست خرید می دم.یکی از کارگرای با سابقه که سن پدر منو داره پرسید مگه اینایی که می زنن خوب نیست؟جواب دادم: نه بابا بیچاره ها دستاشون تاول زده و زخم شده.دارن با چسب زخم کار می کنن.اونم که از لحاظ بهداشتی مشکل داره.تا حالا هم که زدن از ترسش من زدن اما خدا رو خوش نمیاد.بزار دوباره تولید رو راه بندازیم که مردا هم تا نزدیک عید بیکار نباشن.با خنده جواب داد: اینا از وقتی شما اومدین ایجوری می کنن.قبلا" آهن داغ هم می ریختیم جلوشون مونتاژ می کردن و جیکشون هم در نمی اومد.پر روشون نکن.

داشتم کلید رو می نداختم به در که برم تو اتاقم که یهو انگار به برق سه فاز وصل شدم..برگشتم دیدم با مدیر کارخونه لبخند به لب دارن.اصلا" سعی نکردم جلوی خودم رو بگیرم: مرتیکه گستاخ فضول تو اینجا کارگر پادوئی یا رئیس کارخونه؟یادته دو ماه پیش دختر خودت اینجا کار می کرد؟اگه هنوز بود این دری وریا رو می گفتی؟کیفم رو پرت کردم تو اتاقم و.... .یه چند دقیقه که قشنگ هر چی تو عمرش نشنیده بود بارش کردم به اتفاق مدیر کارخونه رفتن.

دو ساعت بعد از دعوا هنوز صدای ماشین آلات تولید نمی اومد.خون داشت خونم رو می خورد.همش یاد موقعی می افتادم که مادرم با چاقو دستش رو می برید چقدر مصیبت می کشید و صداشم در نمی اومد و مقایسه می کردم با پدرم که با یه سرماخوردگی ساده جرج بوش هم زنگ می زد بهش و حالش رو می پرسید. تک تکشون رو داشتم مجسم می کردم که تو خونه به خونواده شون چی می گن و هی عصبی تر می شدم.هیچ تلفنی رو جواب نداده بودم از حرصم.زنگ زدم به آبدارخونه و از مستخدم خواستم یه لیوان چایی بیاره بالا برام.اونم که می دونست من اصلا" چایی نمی خورم فی الفور آورد بالا.از کمدم عرق نعناع و نبات رو بیرون آوردم و ریختم تو لیوان چائیم.مثل تمام خانمها دلش طاقت نیاورد و پرسید چی شده پسرم؟جواب دادم: یه ذره معده درد دارم.پرسید:شما صبح به آقای ... فحش دادین؟ تمام مردا ناراحتن.میگن چرا به خاطر 4 خانم مونتاژ کار بهشون گیر دادی و می خوای جنساشون رو برگشت بزنی؟جواب دادم:اول که 4 تا نیستن و 24 تان.دوم اگه زنای خودشونم بودم اینطور زر زر می کردن؟سوم فحش ندادم،مزخرف گفت منم لیچار بارش کردم. زبون آدم که حالیش نمیشه.چهارم هنوز جنساشون رو برگشت ندادم و نمی خواستم این کار رو بکنم.اما حالا که اینطور شد تمام تولید یک هفته ایشون رو برگشت میدم تا از حقوق همشون کم بشه و شب عید لنگ بمونن. اون وقت می فهمن که یه من ماست چقدر کره داره.

بعضی مشکلات رو فقط با دعوا میشه حل کرد و من مطمئن بودم که شر رو راه انداختم.سریع چائیم رو هورت کشیدم رو با همون معده درد رفتم تو سالن تولید.دیدم جنسی که می خوام تولید نمیشه.با صدای بلند گفتم: جنسای من کجاست؟ یکیشون از پشت دستگاهش بدون بیاد جلو جواب داد:مهندس نگفته بهمون بزنیم. گفتم: حالا من می گم.تا 10 دقیقه دیگه جنسا تو اتاقم باشن.زود باشین.با بی حوصله گی جواب داد: مهندس بگن،بعد ما می زنیم.منظورش خیلی واضح بود.منم دقیقا" دنبال همین بهانه بودم.رفتم جلو خیلی آهسته و بهش گفتم: خوب پس سر ماه  اگه بیای تو اتاق من واسه حقوق قلم پاتو می شکنم.برو از همون مهندس بگیر. به همون آرومی اومدم بیرون و در سالن رو بستم.یهو سر و صداها بلند شد.یکی می گفت: من 5 سال اینجا مثل خر کار کردم کسی از گل کمتر جرات نکرده بهم بگه.اون یکی می گفت: تو کل عمرم حرفایی که این بهم زده بود رو هیچ کی به من نگفته.انگار نه انگار ریشم سفیده.یکی دیگه می گفت: اینجوری باشه من میرم از اینجا.  تا اون وقت کنتاکی با مدیر کارخونه نداشتم.پسر خیلی خوب و مثبتیه و برادر صاحب کارخونه و شرکت.اما خیلی بی خیال و سهل انگاره و مذهبی.درست برعکس برادرش.

تا ظهر نمونه ها نیومد.یه داستان رو داشتم تو ذهنم مرور می کردم.داستان کفاش معتادی که هیچی براش نمونده بود و یه روز که دیده بود یکی به زن دوستش که باعث طرد شدن اون از دوستش شده بود گیر داده و ول کن هم نیست و با پادر میونی هم بی خیال نمی شه آخرین چیزی رو که مونده براش رو یهو رو کرد و درفش تیز کفاشیش رو برداشت و ... .

زنگ زدم آبدارخونه و گفتم غذام رو از تو یخچال بیاره بالا برام.وقتی مستخدم اومد تو اتاقم پرسید: ناهار نمی خوری مهندس؟ گفتم: نه،دارم میرم.این نامه رو بدین به آقای مهندس... .با خنده گفت: باهاش حرفت شده؟ با لبخند جواب دادم:نه،اما بعد از 10 سال کار کردن می دونم که وقتی یه نفر استعفا میده باید کتبی بنویسه. بهت رو توی صورتش دیدم.خیلی منو دوست داره."یعنی چی ؟می خوای ول کنی بری؟اونم به خاطر حرف 4 تا کارگر؟ول کن بابا دو روز دیگه خودشون میان عذر خواهی می کنن." در حالی که وسایلم رو داشتم میزاشتم روی میزم جواب دادم:کسی رو دیدی تا حالا سر ناموس معامله کنه؟مردم ناموسشون رو به هوای اون الاغا که اینور و اونور نمی فرستن که.از شهرک صنعتی میای تو وقتی از نگهبانی می پرسی واسه کار اول از همه آدرس اینجا رو میدن.اینجا یا جای منه یا جای اون 3 تا کارگر.یه دونه کارتن هم بیار که مدارک و وسایلم رو توش بزارم.5 دقیقه بعد سرپرست خانمها کارتن رو آورد و در حالی که از فضولی داشت می میرد پرسید: کارای امروز رو با چه شماره تولیدی بسته بندی کنم.جواب دادم 50 هزار تاشو با قبلیه و بقیه ش رو تا 200 هزار تا با شماره جدید.نتونست جلوی خودش رو بگیره.پرسید: جدی جدی دارین میرین؟با تلخ ترین لبخندی که میشد زد جواب دادم: شما 5 سال اینجا هستین.چند نفر اومدن و رفتن؟یکیشونم من.گفت: مهندس قبول کرده برین؟ در حالی که زل زدم به چشماش خیلی جدی گفتم: قبول نکنه،به جهنم.من که پول نخواستم.شرفم مهمتره. کم کم داشت بغض می کرد"اون وقت اون .... پر رو دیروز می گفت هیچ جا یه آسمون جل مجرد رو نمی زارن رو سر این همه خانم.تا زن نگیرین بزرگ نمیشین." خنده م گرفته بود از حرفاش "حالا تو نمی خواد زیرآب بزنی.می دونی که من زیراب زنا رو جریمه می کنم.برو به کارت برس" وقتی رفت ناخودآگاه رفتم تو فکر.به تنهائیم فکر کردم.اینکه همیشه همه جا هیچ کس رو کمک خودم حس نکردم. البته همیشه هستن کسایی که بخوان خودشون رو به آدم بچسبونن اما هیچ وقت کسی پشتم نبوده.با صدای زنگ تلفن اومدم به خودم. صدای گرم  رئیس شرکت رو از پشت گوشی شناختم."چه خبر؟" با لبخند جواب دادم: سلامتی شما.کارا طبق برنامه اول هفته داره پیش میره.با لبخند گفت: ببینم نمونه هایی که دیشب زدین چی شد؟جواب داد؟ "بله مهندس.نمونه شماره 4 که دمای تولیدش بالا بود جواب داد.." گفت: خوبه من دارم میام کارخونه.الان میگم تولید رو شروع کنن،تا فردا رو یه جوری راضیشون کن تا تولید جدید برسونه خودشو. جواب دادم: چشم.و این یعنی من بردم.یک ساعت بعد نمونه ها رو میزم بود.با چایی؟؟؟؟

یک ساعت بعد برگه های جریمه رو دادم امضا کنه(جریمه که چه عرض کنم.قلع و قمع).اون پیرمرد تا شب عید رفت به خانمش تو خونه تکونی کمک کنه.اون بابایی که منتظر دستور بود تا تولید کنه 2 هفته اخراج. دلم نیومد اونی رو که می خواست بره به ارزوش برسونم بنابریان با تخفیف 50 هزار تومن ناقابل جریمه ش کردم.تمام کارکردای اپراتورها که جنس معیوب هم زده بودن حذف شد.اما چیزی که تا فیها خالدون همه رو سوزوند تشویق تمام مونتاژ کار به میزان 20 درصد کار روزانه شون بود.

جمعه صبح

به محض اینکه در رو باز کردم متوجه محبت بی حد و مرز همه شدم و از لطفشون حال ننه بزرگ عمه پدرم رو هم پرسیدن.وارد سالن مونتاژ که شدم وقت نداشتم همه سلامها رو جواب بدم.همینکه دیدم اون خانمی که جریمه کرده بودم داره میاد جلو یهو گفتم: از این به بعد کسی که مشکلات این قسمت رو به کسی جز من بگه میره پیش همون آقایی که قرار سیزده به در بیا کارخونه.اینجوری شر عذرخواهی کردن اون بنده خدا رو از سرم باز کردم.در رو که بستم به خودم گفتم: نه پسر تو آدم نمیشی.

 

پی نوشت (1): سریال در چشم باد.اکبر عبدی در حالی که زخمی شده به عنوان یه عرق خور که همواره مسته میگه: این چیزا ناموسه.جنگ نیست که بی خیالش بشیم.

پی نوشت (2): دیروز آخرین مشت خاک رو روی تابوت اعتماد توی زندگیم ریختم.دیگه به هیچ بنی بشری اعماد نمی کنم.راحت شدم.

+ بی سرزمین تر از باد ; ٩:۱۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱٢/٩
    پيام هاي ديگران ()