آخر خط

حماقت نوشت

چند روز پیش دوستم داشت از دائی خودش تعریف می کرد که چند سال ازش بزرگتره.این بنده خدا چند ماهی خونه دوستم زندگی می کرد و اون طور که تعریف می کرد ازدواج کرده بوده چند سال پیش و بعد از یه مدت از همسرش جدا شده بوده و کم کم زده جاده خاکی.بعد از چند مدت مداوا دیگه میارنش خونه خودشون و مواظبش میشن و زیر پر و بالش رو می گیرن تا دوباره کار مناسبی پیدا کنه و مجددا" بره سر خونه  و زندگی خودش.همسر قبلی ایشون که متارکه کردن یه آدم کاملا" امروزی و بسیار زبر و زرنگ بودن و ساکن تهران و ... .بعد از یه مدت توقعاتی از همسرشون تو زندگی داشتن که برآورده نشده و دو طرف شروع به ناسازگاری می کنن و خلاصه طلاق می گیرن.خان دائی جان بعد از بازگشت مجدد به زندگی در سن 31 سالگی تصمیم به تجدید فراش می گیرن.به این منظور یه بار که در دهاتهای شمال غرب کشور تشریف داشتن (که خودشون هم اصلیتشون مربوط به اونجاست) و ضمن پسند نمودن یه دختر خانم 17-18 ساله و عاشق شدن یک دل نه صد دل ندای ((من زن می خوام)) سر می دن.

تا یادم نرفته بگم خان دائی جان تحصیل کرده کامپیوتر از دانشگاه آزاد فوق اسلامی رودهن بودن و در همان عنفوان جوانی چشمشون اساسی به روزگار روشن شده بود و متوجه شده بودن که قضیه بابا نوئل و هدیه توی کفش و لک لکهایی که بچه رو میارن به ماماناشون تحویل می دن و امضا می گیرن فقط مربوط به قصه ها و کارتون دامبو فیل پرنده هستش و در دنیای واقعی پای جریانات دیگه ای وسطه.

القصه که این بندگان خدا سعی می کنن طرف رو توجیه کنن که آخه اون همسر قبلیت چی بود و این یکی چیه؟ از کجا به کجا؟ مگه میشه شما به هم بخورین؟ اما ایشون پا رو تو همون کفشی کرده که تو خونه دختر خانم نوجوان دیده بوده.آخر الامر این بیچاره ها هم میرن تا نزدیکهای یکی از گوشای گربه ایران و مراسم خواستگاری رو به جا میارن.اونجا تصمیم می گیرن که با یه سمند نو برن تو ده تا کسی بهش برنخوره یا وهم ورش نداره که اینا ماشینای آنچنانی دارن.مراسم خواستگاری با خیر و خوشی تموم میشه و قرار و مدار عقد عروسی و آره و اینا هم گذاشته میشه و میان بیرون .... که می بینن روی صندوق عقب سمند مشکی رنگ نو حکاکی یه جمجمه هستش با دو تا استخون و اسم ... خطر، مواظب باشین.میان سوار شن که متوجه میشن روی درها هم همین اوضاعه منتها اسم بقیه بچه های ده هستش.خانواده عروس هم قهقهه زنان اینا رو بدرقه می کنن و کلی حال می کنن با شوخی هم دهاتیاشون.

بعد از این اتفاق باز هم جلسه مشاوره برگزار میشه و دائی جان موفق میشه پوز همه رو بزنه و به هیچ کدوم از حرفا و نصیحتها گوش نده.سرانجام مراسم عروسی و سایر مخلفات بدون بر جا گذاشتن کشته یا زخمی با خیر و خوشی برگزار میشه.نکته جالبش این بوده که عروس خانم جای همه امضاها اثر انگشت میزاره به بهانه حوصله نداشتن.اما فکر کنم ماها می دونم دلیل واقعیش رو و از اصل قضیه عدم امضای خانم مهندس اطلاع کافی داشته باشم.

بگذریم از اینکه کلی طول کشیده که تو تهران جا بیافتن و ایشون بتونن فارسی رو با دردسر کمتری صحبت کنن یه روز فامیلاشون می خوان بیان تهران.داماد عزیز هم شروع می کنه به تدارک دیدن برای یکی دو شب که سنگ تموم بزاره غافل از اینکه ایل و تبار وقتی برن جائی دو سه هفته می مونن.بقیه شم خودتون حدس بزنین.

عروس خانم که کم کم از شوخیهای با مزه تهرونیا خوشش اومده بوده یه روز که مهندس روی کنسول اپن آشپزخونه نشسته بودن به شوخی پاهاش ایشون رو می کشه و افتادن مهندس همان و یکپارچه شدن آره و اینا همان.خوب چی شده مگه؟خواسته شوخی کنه دیگه؟به هر حال دختر 17-18 ساله رو از اونجا کشوندن تهران و کلی هم چیزای جدید یادش دادن.طول میکشه تا بدونه که بعضی از شوخیا می تونه به قیمت از دست رفتن  قسمتهای مهمی از بدن تموم بشه.

حالا جالبیش اینه که من موندم چطور یه آدمی که تحصیلات آکادمیک داشته و یه بار هم تجربه زندگی ناموفق زناشوئی داشته چطور باز هم حماقت کرده و از اینور پشت بام افتاده؟یکی پیدا میشه به من جواب بده؟؟؟

 

 

پی نوشت: بسه دیگه.تا کی دروغ؟دیگه حالم داره از دروغ به هم می خوره.مصیبتش وانمود کردن بعد از دروغه س. طوری که هر دست و پا چلفتی ای هم می فهمه.لازم این همه دروغ؟اجباره؟      

+ بی سرزمین تر از باد ; ٩:٠٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱۱/٢٩
    پيام هاي ديگران ()   

مهر مادری

سلام.

شرمنده یه چند روزی حال و روز خوبی نداشتم.درگیریهای کاری هم که امون نمیداد و بعدشم برادر عزیز طی یک اقدام انتحاری تصمیم به ویران کردن کامپیوتر گرفت وسرانجام ADSL جان نیز یهو سر ناسازگاری برداشت.خلاصه نشد یه چند روزی بیام.

پست این هفته م رو به نمایندگی از تمام مربیان و پرستاران کودکان تقدیم می کنم به یک پرستار کودک.

 

سرگرم خوندن یه داستان کوتاه ایرونی بودم که خیلی هم دلنشین بود.صدای فیزوتراپ خوش اخلاق و خوش مشرب اومد.انگار یه خانم رو هم همراه خودش آورده بود.طبق معمول که به همه سر می زنه اومد و سلام و علیک کرد و پیشرفتم رو پرسید.منم طبق معمول امیدوارش کردم که خیلی بهترم.اون روز خلوت بود و مثل روزای دیگه خیلی شلوغ نبود.شاید به خاطر سرمای هوا.خانم رو هدایت کردن به کابین کنار من و یه فیزوتراپ خانم شروع کرد به آماده کردنش.داد خانم بلند شد: آخ دخترم.آروم، دستم خیلی درد  می کنه.

با خودم گفتم که حتما" از خانمهایی که انقدر بیرون خونه کار کرده و داخل خونه بیگاری بی خودی از خودش کشیده این بلا رو سر خودش آورده.دوباره فکرم رو دادم به داستان و انجام تمرین.صدای دکتر فیزیو تراپ اومد وقتی وارد کابین اون خانم شد..طبق معمول اول از اشعه مادون قرمز شروع کردن اما باز خانم صدای درد کشیدنش می اومد.با خودم گفتم پس حتما" تصادفیه که این همه درب و داغونه.و دوباره ادامه داستان.

دو دقیقه بعد از اینکه تمرینم رو عوض کردم یهو صدای هق هق شنیدم.خانم بغل دستیم داشت گریه می کرد. از درد.به دکتر می گفت:پدرم رو درآورده انقدر درد می کنه. شاید 5-6 دقیقه داشت گریه می کرد. دکتر فیزیوتراپی رو کنسل کرد و هماهنگ کرد که یه عکس از کتف و آرنجش بگیرن.

تقریبا" آخر وقت بود و من داشتم بدون دستگاه تمرین می کردم که صدای اون خانم دوباره اومد و به دکتر گفت که عکسش رو آورده.دیدمش.نزدیک 50 ساله بود.قامت خمیده.درد از توی صورتش معلوم بود.و اضطراب.پرسید:آقای دکتر عمل که نمی خواد؟ دکتر لبخندی زد و بعد از چند ثانیه گفت:نه خانم.چیزی نیست که عمل بخواد.یه لبخند تلخ روی صورت خانم نشست.دکتر یه ذره بیشتر با عکسه ور رفت و یه دقیقه هم با خانم همکارش صحبت کرد و اومد پیشش.دیگه کسی نمونده بود به جز من و کامل صداشون می اومد. با صدای خیلی متین و آروم ازش پرسید: خانم شما کارتون چیه؟معلم هستین؟ خانم جواب نداد: نه عزیزم من مربی کودک هستم.دکتر گفت: روزا بچه های زیادی رو بغل می کنین یا فعالیت زیادی دارین؟ اگه اینجوریه باید بهتون بگم که هر چه زودتر باید یا کارتون رو عوض کنین یا حواستون باشه که خیلی بچه بغل نکنین. الان عضلات کتف و آرنج شما دیگه اون قدرت سالهای قبل رو نداره.یه آرتروزی هم دارین که اگه رعایت نکین اذیتتون می کنه.من درد شما رو به کمک خودتون تا سه هفته دیگه می تونم تسکین بدم.اما خودتون باید رعایت کنین.

زن چند لحظه ساکت موند . گفت:بعدش چی؟ دکتر با لبخند جواب داد: مشکلی دیگه نخواهید داشت اگه سبک کار کنین.زن آهی کشید و گفت: ببین عزیزم من به پول کارم نیازی ندارم.یکی دو سالی میشه که بازنشسته شدم.بچه هام هم بزرگ شدن.دکتر پرید وسط حرفش و پرسید: خوب الان که وقت استراحت کردنتونه.بچه کوچیک هم که ندارین.برین مسافرت و تفریح دیگه.چرا کار می کنین؟

زن آهی کشید و گفت" چند وقت پیش یکی از دوستام اومد خونمون و گفت یه خانمی رو می شناسه که یه بچه 12-13 ساله داره.بیچاره عقب مونده ذهنیه.مثل اینکه می خوان مهاجرت کنن اما باید تو رده خودش دو کلاس اومده باشه بالا.ازم خواهش کرد که برم و کمک مادرش بکنم.آخه من کار اصلیم مربیگری کودکه. سالها توی مهد کودکهای مختلف کار کردم و با انواع و اقسام بچه ها طرف بودم.چند ماهه خیلی کمکش کردم و بهش نزدیک شدم.یه ماه پیش دیگه خیلی خسته شده بودم.به مادرش گفتم دیگه نمی تونم بیام.پسرت سنگین شده و دیگه نمی تونم تکونش بدم.شرایطشم خیلی سخته.یه لحظه سرش رو سینه بیاد و ما حواسمون نباشه خفه شده و مرده.مادرش هم زن خیلی خوبیه و وقتی دید که اینجوریه قبول کرد.منم وسایلم رو جمع کردم و اومدم.اما بعد از یه هفته با شوهرش اومدن و بردنم یه بیمارستانی.پسرشون مریض شده بود.دکترا گفته بودن که دلیل بیماریش جسمی نیست.روحیه.مثل اینکه بد جوری به من عادت کرده و نمی تونه دوری منو تحمل کنه.خلاصه کلی خواهش و تمنا که بیا وگرنه بچه مون می میره.منم دیدم تا اون رده ای هم که می خواستن آوردمش بالا و الان دارن کارای اداری رو انجام می دن که برن گفتم یه مدت دیگه هم برم کمکشون.اینه جریان.آقای دکتر خیلی پسر خوب و نازنینیه.آدم دلش براش میسوزه.واسه همین گفتم یه جوری بشه من یکی دو ماه دیگه برم پیشش تا اینا آماده رفتن بشن.

سالن ساکت ساکت بود.نزدیک 20 -30 ثانیه صدایی از کسی در نمی اومد.دکتر به زبون اومد: چی بگم خانم.خدا بهتون اجر بده.آدم می مونه چی بگه.اگه بگم نرو خوب اون بچه چی میشه،اگه بگم برو اوضاع خودت می ریزه به هم.من می تونم یه جوری تمریناتت رو تنظیم کنم که درد کمتر بشه اما تا روزی که این کار رو انجام میدی درد خواهی داشت.

زن یه تکونی به خودش داد و از جاش بلند شد: جای دوری نمیره.من که سی و خورده ای سال بچه های خودم و مردم رو بالا و پائین کردم.این دو ماه هم روش.فوقش می گم زور ندارم.یا یکی رو بیارم کمکم کنه یا خودشون همیشه دم دستم باشن.و رفت.

باور کردنش سخت بود برام.راجع به مهر مادری و این چیزا خیلی شنیده بودم اما این مدلیش رو دیگه... .

یاد مادر خودم افتادم که گاهی از خونه زنگ می زد خونه بچه ها و از پدر و مادراشون حال بچه هاشونو می پرسید که صبح تو مدرسه یا مهد کودک مریض بودن.یادمه حتی یکی دو شب هم بیمارستان هم رفت به شاگرداش که بستری شده بودن سر بزنه.و ما این چیزا رو درک نمی کردیم.

راستی این مهر و عطوفت، فقط بین مادر با فرزندش یا بین هر مادری و هر فرزندی؟    

 

 

+ بی سرزمین تر از باد ; ۱:٢۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱۱/٢۳
    پيام هاي ديگران ()   

کودک درون

با نگرانی و بسیار عجولانه از ماشین پیاده میشم.راننده صدام میکنه:آقا چترتون رو جا گذاشتین.لبخندی می زنم و تشکر می کنم. زنگ می زنم و میرم داخل.تو آسانسور یه لحظه به قیافه خودم نگاه می کنم. پیرهنم از زیر ژاکتم زده بیرون و یقه هم یه وریه.عرق هم روی صورتم نشسته.یه لحظه یاد بیرون اومدنم از کارخونه افتادم که چطور پله ها رو چند تا یکی می کردم و برای اولین بار تو کارخونه یکی دیده بود که من بدو بدو کنم.

آسانسور می ایسته و پیاده میشم.در خونه بازه.زنگ که زدم خانم رئیسمون که مدیر بسیار موفق بازرگانی شرکتمونه صدا زد: عزیزم عمو ... هم اومد.صاف رفتم تو اتاقش و دیدمش که روی تخت نشسته و مادرم هم داره بهش یه چیزی میده بخوره.منو که دید مثل همیشه خندید اما خیلی زود خنده با یه سرفه محو شد.صورتش قرمز قرمز بود و موهای عرق کرده ش چسبیده بود به صورتش.با این صحنه خیلی زیاد آشنا بودم.وقتی که از بازی کردن دست می کشیدیم این قیافه می اومد جلوم اما این بار فرق     می کرد. بی اختیار اشک توی چشمام جمع شد و رفتم طرفش و بغلش کردم.مادرش گفت: مواظب باش هم آبله گرفته هم سرما خورده.گفتم: نترس ما سه تا برادر بچه گیامون پشت سر هم آبله مرغون گرفتیم.هرم بدنش رو حس می کنم.انداختمش بالا و دوباره گرفتمش:چطوری شیطون بلا؟ امروز مامان و مامانی رو چقدر اذیت کردی؟ با صدای گرفته گفت: عمو... اذیت نکن.حالم خوب نیست.مادرش خندید و گفت: چه عجب بالاخره بعد از 5 سال شنیدم که این به یکی بگه اذیت نکن.مادرم متوجه اشک تو چشمام شده و کم مونده از تعجب شاخ دربیاره. یه دستمال داد بهم: چته؟ نترس خوب میشه.با صدای بلند گفتم:معلومه که این مارمولک خوب میشه.فقط باید به حرفای مامان و بابا گوش بده.رئیس جان هم که اومد و سلام وعلیک کردیم و با تعجب پرسید: زهره چرا این داره گریه می کنه؟ اونم با لبخند همیشه گیش جواب میده: هیوا رو دیده که مریضه،ناراحت شده.اونم خندید و گفت:نترس 2 هفته دیگه دوباره از سر و کولت بالا میره. اومدیم بیرون اتاق و گذاشتیم استراحت کنه و بعد از چند دقیقه به اتفاق مادر جان برگشتم خونه.هاج و واج بودن مادر هنوز ادامه داره.بیچاره دچار پارادوکس شده.منی که حالم از بچه ها بهم     می خوره چطور برای مریضی ساده کودکانه یه بچه اشک تو چشمام جمع شد؟ 

نمی دونم چقدر اعتقاد به این موضوع دارین که گاهی وقتا یه برخورد و یه اتفاق کل زندگی آینده آدم رو تحت تاثیر قرار میده و باعث میشه از نزدیک به 3 دهه زندگی گذشت و مسیر تازه ای رو شروع کرد.

بله،نشونه بارز این قضیه می تونه ازدواج باشه و یا برخورد با یه سری آدم خوب یا یه سری آدم بد.اما عمده ترین چیزی که مسیر زندگی منو عوض کرد برخورد با یه بچه 3 ساله بیش فعال بود که زمین و زمان از دستش می نالیدن.البته سایر شرایط محیطی هم موثر بود.اما نقش اون مارمولک... .

همون بار اول که دیدمش با لبخندش انگار یه چراغی تو قلبم روشن شد.ته نگاهش یه چیز خاصی بود.خیلی بهش رو ندادم. کم کم که بیشتر دیدمش با هر بار دیدن باز اون چراغ روشن می شد تا اینکه یه شب تاریخی رسید.این مارمولک رو به مدت یکی دو ساعت دست من سپردنش.تا قبل از اون شب تو خواب هم صدا می زده عمو... بد. منظور از .... اسم شریف بنده س.این نشون از عمق حس منفی ای داشت که نسبت به من داشت اما باز لبخند رو می زد موقع دیدنم.

القصه یه ده دقیقه یه ربعی ساکت ساکت بود و داشت خیر عمه ش کاغذ خط خطی  می کرد.منم داشتم کتاب می خوندم.یهو از جاش بلند شد و قبل از اینکه پاش به آشپزخوه برسه با صدایی خشک گفتم: بستنی نداریم.برگشت نگام کرد و بعد از چند ثانیه شاه کلید خودش رو به کار بست و یه لبخند زد.من خیلی جدی نگاش کردم و با دستم علامت دادم بهش که برگرده سر جاش.داشت به سمت پذیرایی می رفت که گفتم: شکلاتا رو مامانی (مادرم) قایم کرده.راهش رو به سمت دیگه پذیرایی کج کرد که گفتم: قند واسه دندون بچه خوب نیست.برگشت و اومد به سمت اتاقم بره که گفتم: کامپیوتر خاموش و بازی بی بازی.بیچاره مستاصل شده بود.به هر سمتی می خواست تکون بخوره قبل از اینکه راه بیافته می دونستم کجا میره.نگاش کردم از بالای عینکم دیدم هاج و واج مونده.اومد به سمتم. این یکیو دیگه نمی تونستم تحلیل کنم.از مبل اومد بالا رو پرید بغلم.نگهش داشتم که نیوفته دیدم داره لبخند میزنه.بهش گفتم:خر خودتی مارمولک.خندید.بازم چراغ روشن شد.این بار نفهمیدم چرا منم بهش خندیدم.انگار یه چیز اشنایی می دیدم و حس می کردم.

سرتون رو درد نیارم اون شب به مدت 1 ساعت تمام فقط بازی کردیم و دویدیم تو خونه و بالا و پائین پریدیم.وقتی مادرامون برگشتن خونه دیدن جفتمون خیس خیسیم.عرق نکرده بودیم،آب بازی کرده بودیم تو حیات خلوت.باورتون نمیشه با زبون بی زبونی خواهش کرد یه لیوان رو پر آب کنم و وقتی اونو بهش دارم پاشید بهم آب رو.منم تا تونستم خیسش کردم و گذاشتم اونم خیسم کنه.

شب که اونا رفتن مادرم کلی دعوام کرد که اگه سرمابخوره چی؟مگه نمی فهمی؟اما مادر خودش داشت از خوشحالی بال در میاورد. بعد از از چند سال یکی تونسته بود بچه ش رو نگه داره و کلی هم باهاش حال کنه و جفتشونم دلشون نیاد از هم جدا بشن.اون شب کلی فکر کردم.یه حس عجیبی داشتم.احساس تازه گی می کردم و طراوت.و فردا صبح فهمیدم که نقطه اشتراکمون چی بود.درست وقتی یه قوطی نوشابه رو تونستم قبل از یه بچه ای که با مامانش کنار خیابون منتظر سرویس مهد کودکش بود شوت کنم.   

کودکی و شیطنت

فقط یه بچه می تونه حال یه بچه ی دیگه رو درک کنه و بالعکس

از هفته بعد مادرم سعی می کرد خیلی همدیگه رو نبینیم،درست برعکس مادر اون. کافی بود این اتفاق رخ بده.زمین و زمان یکی می شد.بعد از چند وقت دیدم روحیه م خیلی فرق کرده.انگار از شر یه سری غل و زنجیر راحت شده بودم.دیگه آزاد و رها بودم. برای اولین بار سر کارم با یه تی شرت صورتی رنگ رفتم.همه کف کرده بودن .پدر و مادرم که باورشون نمی شد.

الان به این نتیجه رسیدم که کودکی بازه ای از زمانه که آزادی رو آدم می تونه به معنای واقعیش حس کنه و ازش لذت ببره چون توقع زیادی نداره و فقط شادی می خواد و بس.و من فهمیده بودم که سالهای سال کودک درونم رو به اشتباه سرکوب کرده بودم.وقتی پی به اشتباهم بردم و آزادش کردم نزدیکترین دوستام انگشت به دهن مونده بودن که چطور آدم توی کمتر از یکماه می تونه از این رو به اون رو بشه.

هنوزم که هنوزه از بچه ها دل خوشی ندارم اما کمتر بچه ای حاضر میشه باهام بازی کنه چون بعد از چند دقیقه عاصی میشه.

راستی چرا ما این آزادی رو وقتی که بزرگ میشیم از خودمون سلب می کنیم؟؟   

پی نوشت:لطفا" نظرات پست قبل رو فراموش کنین.      

+ بی سرزمین تر از باد ; ٧:۳٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱۱/۱٤
    پيام هاي ديگران ()   

دخترک

دخترک ناراحته.نارحتی و اندوهش رو میشه از لای سطور نوشته هاش خوند.

دخرتک بغض داره.بغضش رو هم میشه از دل کلماتش تشخیص داد.

جرم دخترک چیه؟ آگاهی.

جرم دخترک اینه که می خواد همه بدونن که می فهمه و سرش کلاه نمیره.در واقع گناه دخترک اینه که به مرزهایی دست پیدا کرده که جزم اندیشان دگم منطق رو به لرزه انداخته.

دخترک نه ضرری داره برای جامعه ش و نه آزارش به کسی رسیده.فقط فکر می کنه و فکرش رو می نویسه.

البته این گناه بزرگیه.و این گناه رو در درگاه تحجری عمیق که حماقت و توحش داره ازش سر ریز می کنه مرتکب شده.

دخترک می دونه که فرق انسانی که خدا تو کتب آسمانی ازش یاد کرده با بشری که درست مثل سایر موجودات یکی از مخلوقات خدا هستش تو تفکره.خوب دخترک چی کار کنه: راه عمل به تفکرش که بسته س،می مونه راه حرف زدن راجع به تفکرش.اما دریغ از ذره ای منطق که راه حرف زدن رو هم دارن مسدود می کنه براش.

دخترک سرت رو بالا نگه دار.،این بار رو به رسم استثناء سرت رو بالا نگه دار که همه بغضت رو ببینن.بزار همه بدونن که این بغض از خشمیه که از محدود کردن تفکرت و بستن جریان سیال قلبت نشات می گیره و به گلوت فشار میاره.

چند ماه پیش دخترک با انرژی راجع به فضایی نوشت برام که جلوش باز شده بود و از کسی که به اون و امثال اون اعتماد کرده بود و چند روز پیش دخترک با ناراحتی از کوردلانی نوشت که تاب و توان جواب دادن به سئوالهای یه دانشجوی معصوم رو هم ندارن و باز هم به شیوه مالوف می خوان به جای پاسخ دادن صورت مساله رو پاک کنن.البته خذف کردن عبارت بهتری برای این کار.

میشه حدس زد که دخترک خیلی ناراحت باغ گلی هستش که بعد از 4-5 سال درست در زمان رویش بذرهای امیدی که کاشته بود توسط آفت کینه و بغض داره تهدید میشه.

اما دخترک باید امیدوار باشه و بدونه که دوستاش که کم هم نیستن پشت سرشن.باید بدونه که اونها هم حمایتش می کنن.باید خوشحال باشه که هر کدوم از بذرهای گفتگو و مهربانی که بین همه ما به ثمن مهر در این مدت پخش کرده الان تبدیل به بوته ای زیبا شده که عطر خوبی و معصومیتش به همه ما امید میده و همه دشمنان رو نا امید      می کنه و اسم اون رو به یاد ما میاره.

دخترک این عقب نشینی نیست.این پیروزی ای بزرگ محسوب میشه.چون تو در کارزار تفکر و گفتگو با قلمی که خداوند قاسم الجبارین توی کتاب خودش به اون قسم خورده برنده شدی.اینکه تحجر از سلاح زور استفاده کنه که قائده بازی نیست.

دخترک امیدوارم یه روز برسی به اون چیزی که باعث بغض تو گلوت شده رو بتونی فریاد بزنی.می دونم که تو بزرگوارتر از اونی که کینه ای از کسی به دل بگیری و بغضت از کینه باشه.

دخترک امیدوارم روزی برسه که اونهایی که کاسه حماقتشون مدتهاست سر ریز شده بتونن جواب بدنن که چرا وقتی از عشق و مهربانی می نوشتی تو رو محکوم به شکم سیر بودن و تو فضا سیر کردن می کردن و وقتی از درد می نوشتی تصمیم به حذفت گرفتن.

دخترک تبریک بهت میگم.به تو وهمه شاهزاده ها و سیندرلاهایی که برای اولین بار در طول تاریخ این کشور و حتی تاریخ معاصر جهان از به اصطلاح رهبران خودشون کیلومترها جلوتر هستن و بعد از گذشت این همه روز و شب هنوز یک نفر جرات نکرده به خودش اجازه بده که بگه رهبر تو و امثال تو هستش.و این چیز کمی نیست.

دخترک ما همه با هم هستیم.سنگرامون فرق می کنه.یکی مثل من معذور(یا سرخورده) سعی می کنه همین اندک فضای گفتگو رو هم باز نگه داره و یکی مثل تو پیش آهنگ همه ماست.دخترک ما می دونیم که سیندرلاهای این خاک گودهای گناه سیار نیستن که توی دانشگاه هم از شاهزاده ها جدا بشن که مبادا یه سری پرتوقع  بی اراده که اختیار بند لباسهای خودشون رو هم ندارن گمراه بشن. دخترک ای کاش اونهایی که فکر می کنن ... نه ببخشید عبارت فکر می کنن اشتباهه بهتر بگم اونائی که بدون فکر میگن که تو و امثال تو باعث گناه هستین یه روزی بفهمن که اشکال از گیرنده ها بوده و فرستنده ها مشکلی ندارن.

دخترک اگه الان ماها هنوز هم می تونیم با هم صحبت کنیم و کوتاه هم نمیایم از حداکثر درخواست هامون یکی از دلایلش اینه که امروز پیشگامان این حرکت تو دانشگاهها اکثرا" همجنسان تو هستن و نماد حرکت هم یک سیندرلای واقعی بود که با خون خودش ندای جاودانه آزادی تو تاریخ این کشور شد.

پ ن.این پست تقدیم به دوستی هستش که کمر به حذفش فیزیکیش بسته شده.    

+ بی سرزمین تر از باد ; ٧:۳٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱۱/۸
    پيام هاي ديگران ()   

ما مهندسین بد بخت

راستش نمی دونم چی بگم.هم خوشحالم،خیلی خیلی زیاد هم ناراحتم خیلی خیلی زیاد.فکر کنم خوشحالیم به ناراحتیم غلبه داره اما خیلی زور داره.

همه چیز از پارسال شروع شد که مسئولیت یه بخش رو تو بازرگانی شرکت به من دادن.قرار شد دنبال بازارهای جدید با مشتریان جدید باشم.من که داشتم 4 گوشه این خاک رو شخم می زدم یهو اومدن گفتن که 2 سال پیش یه دکتری از یه ارگانی اومده و یکی از محصولات ما رو خواسته اما وقت نکردیم دنبالش رو بگیریم.با اون تیراژی که اینا به من گفتن 4 شاخ گاردون پیاده کردم که مگه میشه؟چطور تا حالا دنبالش نرفتین؟از فردای اون روز در به در دنبال آقای دکتر گشتم و دو سه تا ارگان اشتباهی رفتم تا بالاخره فهمیدم که کجا کار می کنه و برای کدوم شرکت.(جالبیش این بود که حتی اسم ارگان و اون دکتر رو هم دقیق نمی دونستن و من بیچاره انقدر فشار آوردم که بالاخره کارت طرف رو بعد از 2 سال پیدا کردن).وقت گرفتم و رفتم پیشش.وقتی قیافه ش رو دیدم به خودم گفتم از این پشم کلاهی واسه ما بافته نمیشه.اما وقتی با طرف حرف زدم دیدم نه آدم بسیار مثبتیه فقط یه نموره مذهبیه.

اونجا متوجه شدم که محصول به این سادگی رو که ما در سال میلیونی ازش تولید می کنیم این بیچاره ها میرن از چین با کیفیت آشغال می خرن فقط به خاطر اینکه توی ایران کسی نبوده که شبیه جنس چینی تولید کنه.عمده ترین دلیلش هم اینه که چون سرمایه گذاری اولیه ی بالائی میخواد و فروشش هم پائینه کسی طرفش نمیره.مدیرعامل ما که یکی از مطلعترین افراد کشور در زمینه کاری خودمون هستش یه راه دیگه رو پیشنهاد داد که باعث می شد هزینه های اونا هم خیلی پائینتر بیاد و مصرف انرژیشون هم کم بشه.اونجا اومدن نسخه قرارداد خرید محصول چینی رو بهمون نشون دادن و گفتن اینه اگه می تونید بسم الله.

از فردای اون روز افتادم دنبال کارشون و علاوه بر کارهای عادی روزانه م کار اینا رو هم پیش می بردم.این محصول 3 قسمت جداگانه داره و برای تولید هر 3 تای اینا ما مشکل داشتیم.یه مواد اولیه ی خارجی رسید دستمون که مقاومت حرارتیش بالا بود و می تونست جواب کار یکی رو بده.اولش کلی خوشحال شدیم اما بعد فهمیدیم که خواص فیزیکیش بعد از تولید عوض میشه و به درد کار ما نمی خوره.یکی دیگه از قطعه ها هم همین مشکل عدم وجود ماده اولیه داخلی رو داشت و بعد از کلنجار رفتن زیاد به این نتیجه رسیدیم که باید شیوه تولید محصول رو عوض کنیم.از اینجا به بعد یه شانس آوردم که منو بردن کارخونه تا کارهای فنی رو هم انجام بدم.خیلی راحتر شدم چون خودم رو سر تمام کارام بودم.گفتیم که یه مراحله به کار اضافه می کنیم تا شرایط کار فراهم بشه.بنابراین کار من شد دنبال این مرحله اضافه رفتن.مشکل فقط این هم نبود.محصول باید کاملا" حالت آب بند داشت تا می شد سر جای خودش قرار بگیره.با مشقت فراوان و تغییر دادن قالبهای تولیدی تونستیم این مشکل رو حل کنیم و همه رو امیدوار به ادامه بکنیم.راستی حتما" متوجه شدین که نه می تونم اسم محصول رو ببرم و نه شرکتهای خریدارش رو. دلیلش رو هم اگه تا آخر پشت بخونین خودتون متوجه میشین.

با فلاکت بسیار تونستیم از یه سازمانی که تو کل ایران فقط یه دونه س برای انجام درخواستمون وقت بگیریم.کلی هزینه اولیه دادیم آخر سر متوجه شدیم که این شیوه هم جواب نمیده.جالبیش اینجا بود که کارکنای این سازمان قضیه رو می دونستن که مواد ما به شیوه اونا جواب نمیده اما صداش رو در نیاوردن تا یه مبلغ تپلی رو به عنوان هزینه آزمایشات بگیرن ازمون.یه راه بیشتر برام باقی نمونده و بود و فقط اگه می شد همون جواب می داد.

تو این هیر و ویری گفتن که برو اصلا" به اینا قیمت حدودی ما رو بده ببین قبول می کنن یا نه.منم یه نامه زدم و یه قیمت دادم که نزدیک 15% پائینتر از اون آشغال چینی بود.با اجازه شما دیدم تا 3 هفته جواب نیومد.پیگیر قسمت فنی شدم گفتن که ما روش شما رو از لحاظ فنی تائید کردیم و برین با تدارکات سر قیمت صحبت کنین.مسئول تدارکات که اونور سال فکر نمی کرد ما بتونیم این کار رو بکنیم و کلی خوب باهامون برخورد کرده بود وقتی فهمید که می تونیم و مشکلی نداریم یهو جا زد.وقت ملاقات نمی داد،تلفنهاشم جواب نمی داد.به زور رفتم و بسط نشستم تا رام داد تو اتاق.باور کنین جدی می گم هنوز 3 کلمه حرف نزده بودم یهو شروع کردن به شارلاتان بازی که این علیه من موضع گرفته و شما باید جایگاه خودتون رو بدونین.منم شانس آورده بودم که با مسئول بازرگانیمون رفته بودم که یه خانم بسیار بد بینه و اگه خودش اونجا نبود عمرا" باور نمی کرد که این یارو همچین حرفایی رو به من میزنه.جاتون خالی نباشه از یه سری آدم که اگه همشون رو چرخ می کردی یه آدم ازشون در می اومد کلی حرف شنیدیم.از همه بامزه تر این بود که زد زیر حرفش که قیمت خرید اون آشغال چینیه همونیه که ما می گیم و خودش قبلا" گفته و زیر قیمت ما قیمت داد.منم نمی تونستم بگم که مرتیکه خودت قرارداد خرید رو نشون ما دادی حالا می زنی زیرش.سرتون رو درد نیارم اون آقای دکتر معتقد به دادمون رسید و میونه رو گرفت که شما برین محصولتون رو بیارین،من تعهد می دم می خریم.از اونجا که اومدیم بیرون مسئول محترم بازرگانی که ید بسیار طولانی در مذاکرات دارن فرمودن که این بابا می خواست سیبیلش چرب بشه.دردش همینه.یا وارد کننده اون محصول داره این کار رو می کنه یا تولید کننده.از ناراحتی کارد می زدین خونم در نمی اومد اما چاره ای نبود،کلی هزینه رو دست شرکت گذاشته بودم. باور کینین شب خواب محصول رو می دیدم که چطور درستش کنم.تابستون هم بود،پدر رو با ماشین له کرده بودن و بیمارستان بود،رئیس دو تا سفر پشت سر هم به خارج داشت تا یه سری دستگاه وارد کنه و من بیچاره سه تا موبایل رو به جز تلفنای شرکت رفع رجوع می کردم،به بی پولی ناشی از بحران اقتصادی خورده بودیم و هیچ شرکتی تو 6 ماه اول سال ازمون هیچ جنسی نخریده بود.طبعا" پولها ته کشیده بود و کسی حاضر نبود دیگه خیلی رو این پروژه پول خرج کنه.آخرین راه حل رو شروع کردم.بعد از 4 روز گشتن تواینترنت دنبال یه فایل اطلاعاتی بالاخره چند تا شرکت رو پیدا کردم و راه سوم رو استارت زدم.

دیگه قضیه شده بود برام حیثیتی.باید تمومش می کردم.بعد از نزدیک 1 ماه که کار داشت جواب می داد متوجه شدم که یه شرکت دیگه هم هست که همین محصول رو می خواد.با اونا هم وارد مذاکره شدم.خیلی راحت کارم پیش رفت و ظرف مدت کوتاهی تقاضای خرید جهت تست فنی دادن.از اینجا به بعد تازه مشکلاتم شروع شد.اینا قطعات مادر رو از خارج وارد می کردن.خارجیها هم که کلی دمشون گرم ضایعات کارشون رو به این احمقا می دادن و اینا هم نمی فهمیدن.بنابراین وقتی ما قطعات استاندارد رو بهشون دادیم متوجه شدیم که بعضی از رنگها رو قطعه مادر بسته نمیشه.کلی رنگ از شرکتهای مختلف عوض کردم.اما بی فایده بود. پیشنهاد دادم که این قطعه مادر که کاری نداره همینجا ایران هم تولید میشه و فلان شرکت هم داره استفاده می کنه.گفتن بررسی می کنن.یه تولید کننده ایرانی که قرار بود یه قسمت کار رو بگیره فقط گند می زد.جنس خارج استاندارد می داد و بعد می گفت:خودم با مسئول فنی فلان شرکت حرف می زنم که جنس رو رد کنه بره.آشنائیم باهاش؟؟؟؟؟؟؟ می گفتم درست کنین قطعه رو جواب می دادن که رئیسمون خارجه و تا نیاد نمیشه.همینی که هست.کلی بد و بیراه نثار خودم کردم که چرا از اول از تامین کننده خارجی خودمون نخریدم و شبیه آدمای احمق گیر دادم که کل قطعات باید ساخت داخل باشه و نمی خوام از خارج چیزی بخرم.

یه دو ماهی از قضیه گذشت و ما تونستیم تولید کنیم محصول رو نمونه رو بدیم به ارگان مربوطه و اونها آزمایشات رو انجام دادن و سرانجام چند روز پیش زنگ بهم زدن که همه چیز حله و تائیده،قیمت بدین.رئیس جون اومد قیمت رو بیاره پائین که نزاشتم.گفتم همون قیمت خوبه فوقش میریم پای قرارداد چونه میزنیم.از خوشحالی داشتم پر در می آوردم.بعد از 28 سال زندگی تو این خاک نفرین شده تونسته بودم برای کسایی که تا کارشون گیر نباشه با اون ارگانها کاری ندارن یه کاری بکنم.اما افسوس که هیچ شادی ای اینجا دوام نداره.شرکت اصلیه دل از چینیه نمی کنه و در نهایت حاضره 40% از نیازش رو از ما بخره.اون یکی شرکت هم که فهمیده چه کلاهی سرش رفته از طرف قروشنده آلمانیش حاضر نیست استانداردش رو درست کنه و با همون جنس خراب می خواد کار کنه به بهانه اینکه ما سرمون شلوغه و الانم که کارمون روی رواله دلیلی نداره که خودمون رو بندازیم تو دردسر که درستش کنیم!!!!

این نتیجه کار ماست.یکسال و خورده ای هزینه و وقت و تهدید سلامتی و کوفت و زهر مار،آخرش...

می دونین با مزه ترین قسمت قضیه چی بود؟ این کاری که ما برای اولین بار توی ایران کردیم عین تولید پفک هستش.فکر کنین که ما تو مملکتمون پفک نتونیم تولید کنیم و بریم از خارج بخریم!!!

امروز تونستیم یه ماشین رو که اونم برای اولین بار توی ایران اومده و اومده تا یه چیزی به سادگی همون پفک تولید کنه راه بندازیم. ساعت 11 و خورده ای شب رسیدیم خونه و موفق شدیم بدون کمک کسی و هیچ تکنسینی ماشین رو راه بندازیم.البته کلی هم دست و بالمون زخم و زیلی شد.خودم 4 تا از انگشتام سوخته و یکیش بریده رئیس جان هم که یه نموره تپل تشریف دارن تمام دستشون رو خط خطی کردن.باید وسط دو تا المنت که هر کدوم 450 درجه حرارت دارن و 2 تا دیگه که 130 درجه حرارت دارن با دستان مبارک دستگاه رو تنظیم کنیم.تازه نحوه بیرون اومدن محصول رو هم باید تنظیم می کردیم که مستلزم اینه که صورت مبارک رو جلوی باد دلپذیری قرار بدیم که از وسط اون جهنم رد میشه.مصیبت وقتی تکمیل شد که وقتی 11 شب پنج شنبه اومدیم خونه توی راه ماشین خراب شد و3 ساعت طول کشید تا امداد خودرو رسید به اتوبان کرج و ما رسما" توی ماشین یخ زدیم.وقتی رسیدم خونه موقعی که می خواستم از پله ها بیام بالا انقدر تو ماشین نشسته بودم که پاهام می لرزید. صنعت این کشور رو یه سری مهندس بیچاره تر از من دارن می چرخونن که بعضا" دیدم تو کوره های آهک پزی کارخونه ها هم سرک می کشن اما در نهایت چی گیرشون میاد؟پول رو نمی گم.احترام رو می گم.وقتی زد وبند و لاپوشونی اشتباهات و گرو کشی شده رویه اصلی سیستم کاری چه انتظاری میشه ازاین آش شله قلمکار داشت؟

الان که در حال تایپیدن این پست هستم شانس آوردن که فقط پاراگرافای آخرش رو می زنم و بقیه ش و هفته ی پیش نوشتم.وگرنه با استفاده از انگشت کوچیک و انگشتری دست غیر نوشتاری تا فردا صبح باید تایپ می کردم.

رئیس جان گیر دادن که بیا و برو دنبال کار این یکی.ازش یک هفته وقت خواستم تا بازارش رو بررسی کنم.

شما جای من بودین چی کارمی کردین؟به اعتماد چی؟ و به احترام چی و کی؟

واقعا" چند روزه توی سرم این عبارت فقط رد میشه:

ما مهندسین بد بخت.

 

 

 

+ بی سرزمین تر از باد ; ٧:۳٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱۱/۱
    پيام هاي ديگران ()