آخر خط

مرثیه ای برای جنس دوم

راستش می خواستم برای این هفته پست هفته اشکها و لبخندها رو بزارم اما اتفاقات یکی دو روز اخیر مجاب کرد که این پست رو بنویسم و اون رو تقدیم کنم به تمام پرمدعاهای بی غیرتی که اسم خودشون رو جنس برتر و اول می زارن.یه ذره طولانیه اما خوندن داره.اما قبل از خوندن این پست خواهش می کنم به این آدرس سر بزنین.شاید تونستیم به یه هموطن بیمار تو غربت کمک کنیم.

http://mona-zarei.blogfa.com/

پرده اول: ساعت 8 شب در حال چرخیدن تو پرشین بلاگ

 

دیدم موبایلم زنگ می زنه.شماره ش یه جورایی برام آشنا بود.آها راننده سرویس خانمهای کارخونه س.

-سلام آقا ....خوبی؟

-سلام مهندس.نه خوب نیستم.شنیدم پشت سر من حرف زدی پیش این خانوما.

-چی؟من؟

-آره گفتی .... اینجوری و اونجوریه؟

-نه.آقا جون اشتباه شده.من گفتم؟مطمئنی؟

-آره بابا جون تو گفتی.ببین من اونجا با مهندس... طرفم و تو هیچ کاره ای.یه نصیحتم بهت می کنم به این زن جماعت رو نده.من تو سرویسم نمی زارم اینا آهنگ گوش کنن.خیلی بد باهاشون برخورد می کنم.واسه اینکه چهار تا از اینا واسط لبخند بزنن از این حرفا نزن.این.... رو من می شناسم.دفه ی آخرتم باشه که از این حرفا میزنی.

می خواستم بگیرم روش که یهو متوجه مادر همواره نگرانم شدم که شستش خبردار شده و داره زل میزنه به من.خیلی آروم گفتم:آقای ... شما خودت رو ناراحت نکن.من الان جائی هستم که نمی تونم حرف بزنم.فردا صبح می بینمت و راجع به این موضوع با هم حرف می زنیم.

-نه من خواستم که گوشی رو بدم دستت.زن جماعت رو آدم حساب نکن وگرنه کلات پس معرکه س.حالا که جوونی بهم میگم.

-آقای ... مثل اینکه متوجه نیستی که مهمونم و نمی تونم حرف بزنم.ولی اجالتا" اینو از من داشته باش که شما که امروز نیومدی و ما مجبور شدیم خانوما رو با آژانس بفرستیم خونه.از کجا ساعت 8 شب فهمیدی که من این حرف رو زدم؟ببین به حرف اینا زیاد اعتماد نکن،شما ندیدی ولی من دیدم که گاهی وقتا چنان گندی بالا میاد که زندگی آدم رو هم از هم می پاشونه.حالا من فردا میام و تکلیف رو معلوم می کنم.می دونی که من 8 سال تو مخابرات کار کردم.اگه بخوام تا ته قضیه رو هم در میارم.اما نزار این آش بیشتر هم بخوره.

گوشی رو قطع کردم و گذاشتمش رو سایلنت و به کارم ادامه دادم.چند دقیقه بعد گوشی نگاه کردم دیدم 5-6 بار زنگ زده.به بهانه اینکه می خوام از انبار کتاب بیارم بالا رفتم تو پارکینگ و آماده قهوه ای کردن طرف شدم.بهش زنگ زدم:

-الو سلام آقا مهندس.چرا جواب ما رو ندادی دیگه؟شمام جای من باشی از صبح تا شب پشت این صاب مرده بشینی دیگه ساعت 8 شب اعصاب برات نمی مونه.آدم خسته و کوفته میاد 2 دقه بیشنه پیش زن و بچه ش مگه می زارن.

-چی شد آقای ...؟یهو متحول شدی؟چیه نکنه به این نتیجه رسیدی که دروغ گفتن تو این 5 دقه؟

-مهندس من معذرت میخوام اگه تند رفتم.این ماشین همین امروز کلی خرج گذاشت رو دستم.عصبی بودم.اصلا" من شک کردم. شما که آدم تحصیل کرده و با کلاسی هستی که از این حرفا نمی زنی.ما 10 سال راننده این شرکتهای اطرافیم.هیچ کدوم مثل شما و مهندس ... نمیشن برامون.

من که فهمیده بودم گوشی اومده دستش که اگه پاپیچ بشم این جریانات خیلی راحت به گوش زنش میرسه گفتم:اشکال نداره.شما تا فردا صبر کن من حال اینا رو می گیرم.با دستپاچه گی پرید وسط حرفم: نه مهندس، زن جماعت ارزش این حرفا رو نداره که دو تا مرد به خاطرشون با هم کنتاک کنن.خیلی جدی بهش گفتم:ببین آقای ... مودب باش من خواهر و مادر دارم.اونا که این طور نیستن حالا شما رو نمی دونم کیا رو دیدین که اینجوری حرف می زنین.به هر حال گفتم که مهمون دارم.تا فردا خداحافظ.در حالی که داشتم از انزجار می ترکیدم اومدم تو اتاقم.مرتیکه ... وقتی فهمید که گند کار داره در میره و اگه لو بره تو کل شهرک صنعتی می پیچه و خونواده ش هم خبر دار میشن که ساعت 8 شب یه کارگر بهش زنگ زده و ... دهنش صاف میشه به ... خوردن افتاد.

پرده دوم:ساعت 9 صبح فردا

 

-خانم... پس خانم... کجاست؟

-به من گفت میره با شرکت قبلیش تسویه کنه.نیم ساعت دیگه میاد.

به خودم گفتم عمرا" دیگه بر نمی گرده.طرف از صبح ساعت 7 تا شب ساعت 7 ازشون کار می کشیده و اخیرا" تا 8-9 هم نگه شون می داشته و بدون سرویس و ماشین می فرستادشون برن خونه.همیشه 3-4 ماه هم حقوقشون رو نگه می داشته و هر ماه 100 تومن بهشون علی الحساب می داده.حالا یه روز عصبانی شده و گفته برو بیرون دیگه نیا.مگه خره که برش نگردونه.این بیچاره ها هم دلشون خوشه که حقوقشون 100 تومن بیشتر از اینجاست.خوب اگه اینجوری واسه ما کار کنن که دوبله طرف حقوق می گیرن. طرف یکی دو ساعت بعد برگشت و بدون اینکه لباساش رو عوض کنه اومد دفترم.

-سلام مهندس

-سلام خانم.چرا انقدر دیر کردین؟

-راستش مهندس آقای ... گفت بهم که دوباره می تونم برگردم همونجا کار کنم.منم دیگه گفتم حقوقش بیشتر از اینجاست و منم دو تا بچه دارم.آمار مونتاژم هم پائینه.حقوقم کم میشه.

-خانم شما همش 4 روزه اومدی.چطور می خوای 4 روزه آمارت برسه به پای اونی که 6 سال اینجاست؟من جلوت رو نمی گیرم اما با اون شرایط کاری غیر انسانی طرف باز  می خوای برگردی پیشش؟

-مجبورم.بچه هام خرج دارن.منم دست تنهام.باید بچرخونمشون.

-اون که پول به شما نمیده.همیشه چند ماه ازش طلبکارین.میل خودتونه.فقط یه سئوال شخصی داشتم: شما جای خواهر بزرگ من  میشه بگین چند سالتونه؟

--دیگه چی کار کنم.مجبورم.27 سالمه مهندس.

با بدبختی خودم رو کنترل کردم.خیلی خوب موفق باشین.من آخر ماه که حقوق دیماه رو دادم بهتون اطلاع می دم.

بعد از خداحافظی اول به خودم گفتم که شاید مسخره م کرده یا ناراحت شده.این بابا حداقل 40 رو داره.ظهر که شد به مسئول شیفت گفتم که از شیفت خطش بزنه و ازش پرسیدم:خانم... این خانم جدی جدی چند سالش بود؟وقتی همون 27 رو شنیدم خشکم زد. بیشتر بهش نمی خوره؟خوب بنده خدا هر کی هم جای اون به جای کار کردن خودش رو بکشه همین طوری میشه دیگه.با خودم گفتم مگه چند سال دیگه    می تونه ایجوری کار کنه.همین الان پشتش خمیده شده و ازش می باره که پوکی استخون داره پدرش رو در میاره.

 پرده سوم:همون روز عصر

 

-خسته نباشید مهندس.خانم ... پیغام دادن که از فردا نمیان سر کار.ظاهرا" تو کارگاه آقای ...کار پیدا کرده.

-چی؟اونکه مشکلی نداشت.

-ببین مهندس  تو زندگیش مشکل داره.خرج زیاده و شوهرش نمی تونه تامینشون کنه.مجبوره بره جائی کار کنه که پول بیشتری میدن.با تعجب گفتم:این بنده خدا کار به این سبکی دستش بود می گفت نمی تونم انجام بدم.عصب دستم مشکل پیدا کرده.اون وقت رفته اونجا که کار 15 ساعت رو تو 10  ساعت انجام بده؟تا کی می تونه اینجوری کار کنه؟

-چی بگم مهندس.خود من رفته بودم اونجا.خیلی کارش سخته.از توان یه خانوم کارش خارجه.میشه کار کرد اما بعد از چند ماه دیگه آدم جونی براش باقی نمی مونه که.

پرده چهارم: ساعت 8  شب همون روز

 

داشتیم با مدیر کارخونه می اومدیم خونه که اول شهرک صنعتی یه موتوری رو دیدم که گیر داده به یه خانمی.به طرف گفتم: مهندس صبر کن یه لحظه.این بی شرف گیر داده به اون خانمه.برسونیمش سر جاده تا ایستگاه اتوبوس.طرف با بی خیالی گفت: ول کن بابا.بی کاری.اینا همدیگه رو می شناسن.یارو داره باهش حرف میزنه.اگه نمی شناخت که زنه وایمیستاد تا طرف رد بشه بره.هنوز حرفش تموم نشده بود که خانمه ایستاد که جنس برتر و اول مزاحمش نشه.اما موتوری هم ایستاد.گفتم: دیدی یارو کرم داره.      می خواست گاز رو بگیره و بره که در ماشین رو باز کردم و رفتم پائین:سر شهرک 200 تومن.خانوم اگه میای بیا بریم.دیدم طرف دوان دوان اومد تو ماشین و در حالی که صداش می لرزید گفت:آقا خدا خیرت بده.داشت آبروم می رفت.همکارم در حالی که می خندید گفت:بابا بی خیال حالا این نگهبانا می شنون می گن اینا مسافر کشی می کنن.حالا چرا 50 تومن گرون تر گفتی.جواب دادم:مگه ندیدی اون بی شرف گیر داده بود به این خانم؟خواستم یه وقت فکر نکنه همه مثل خودشن و خواهر و مادرش.دیگه کفرم بالا اومده بود.

پرده پنجم: ساعت 10 شب همون روز

 

با کمال تعجب متوجه صدای زنگ موبایل شرکت شدم.شماره مربوط به یه جائی اطرف کارخونه بود.

-سلام.بفرمائید.

-سلام مهندس.بیچاره شدم.

صدای مهربون مستخدم کارخونه رو در حالی که گریه می کرد تشخیص دادم.

-چی شده مادر؟چرا گریه می کنی؟

-شوهر ...(دخترش که قبلا" برای خودمون کار می کرد اما بعد از ازدواج با یکی از کارگرای سابقمون پر رو بازی درآورد و برای همیشه رفت خونه شوهرش) با ماشین تصادف کرده.

-طوریش شده.... تو ماشین بوده؟

-نه، سالمه .الان خونشونم.اما بیچاره با وانت کار می کرد.مثل اینکه باید یه ماشین دیگه بخره و این دیگه به دردش نمی خوره.

-خوب الان چه کمکی از دست من برمیاد؟اگه پول لازم داری بگو آژانس کنم برات بیارن.

-نه پسرم خدا از بزرگی کمت نکنه.یه خواهش ازت دارم و می خوام به حق نون ونمکی که با هم خوردیم روی من مو سفید رو زمین نندازی.

-اول با خودم گفتم که من کی و کجا نون و نمک اینو خوردم که خودم خبر ندارم.حق کدومه.بگو مادر بگو.

-ببین شوهر ... تو یه لیزینگی ماشین اسم نوشته بود.طرف پولشونو خورده و رفته.الان دستش خیلی تنگه،از شانسشم ماشینش تصادف کرده.تا بیاد خسارت بگیره و یکی دیگه بخره دو سه ماه شده.کلی قسط دارن.ازت می خوام اجازه بدی ... فردا بیاد جلو همه بگه غلط کرده و بچه گی کرده که جواب شما رو دو ماه پیش داده.شمام اجازه بده که بیاد سر کار.عید امسال اولین عید زندگی این دو تا میشه.من و پدر و مادر شوهرش نداریم که بهش کمک کنیم.بزار بیاد لااقل قسطاشون رو بده.در حالی که داشت خواهش می کرد صدای دخترش رو شنیدم که می گفت:بده گوشی رو به خودم.بزار همین الان بگم غلط کردم تا باور کنه.

من بودم و چشمهای همیشه نگران مادرم که طبق معمول متوجه شده بود انگار چه خبره.بهش گفتم:ببین مادر من الان جائی مهمونم. بگو فردا ساعت 11 بیاد کارخونه تا باهاش صحبت کنم.

-خدا از بزرگی کمت نکنه.ایشالا خبر عروسیت رو بهم بدی.جبران میکنیم برات.

خداحافظی کردم و رفتم تو اتاقم.توی 24 ساعت چه چیزایی که برام پیش نیومد.از راننده سرویس بیشتر و بیشتر حالم به هم می خورد و از اون کسایی که به این جنس به عنوان جنس دوم نگاه می کنن.کدوم آدم احمقی گفته اینا جنس دومن.اکثرا" بدون اینکه شوهرانشون بدونن دارن به سختی کار می کنن و حرف تحمل می کنن.یه مرد یه ذره شرایط بهش سخت میشه می پیچه تو هم اما این بیچاره ها... .تازه اگه تنها هم زندگی کنن که دیگه هیچی.اون وقت اینا میشن شیطون و عامل اصلی انحراف مردایی که اختیار تنبانشون رو هم ندارن.حاضرم قسم بخورم که ندارن.با یه لبخند یا اخم بالا و پائین میره.اگه جواب بدن این بی عدالتی رو میشن دریده و اگه جواب ندن میشن مستحق ظلم و کرم دار.چه دنیای کثیفی داریم ما.     

+ بی سرزمین تر از باد ; ۸:٥۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱٠/٢۱
    پيام هاي ديگران ()   

طغیانگری

ببین، تو ای رفیق ای نا رفیق

ای وجود با من از من رها

ای آن من دیگر

تو ای انسان

این سرود دل نواز تار جانان است

که هر دم می نهند مرهم به زخم هر دلی

و می کشد دست نوازش بر سر ما

این نفیر خشم یاران، بی قراران

قسم خورده سواران پریشان است

که زیر سلطه شلاق شب

صبح امید را می پویند راه

تو شاهد باش، مراقب باش

تحمل کن سر ناسازگاری فلک،

 این چرخ گردون را

که در آخر در این مهمانی کوتاه

تو می مانی و مشتی خاک

دگر نامت نکو باشد

تو را باکی نباشد از باد هرزه گرد تشنه یغما

چه زندانی، چه زندانی

در این عمری که می دانی

فقط چندی تو مهمانی

به جان و دل، تو عاشق باش

رفیقان را مراقب باش

مراقب باش به یک آنی

دل موری نرنجانی

که در آخر تو می مانی

و مشتی خاک به آسانی.

 

مدتیه یه حس و حالی خاصی دارم. با تمام وجود حس می کنم یه چیزی از درون با مشت به سینه م می کوبه.حس می کنم قلبم میخواد از درون سینه م بیرون بیاد و روحم داره این در و اون در میزنه تا از کالبد ناقصم فرار کنه.

مگه میشه یه آدم نزدیک 10 سال بی تفاوت باشه به اتفاقات جامعه ش؟

مگه میشه پشت نقاب ((من از این چیزا سر درنمیارم و بحث راجع بهش رو دوست ندارم)) قایم شد؟ یادمه تو تیر ماه تو یه شب دو تا مهمونی دعوت بودم.بحث اون موقع هم که معلوم چی بود.از مهمونی اول که زدم بیرون یه کاغذ آویزون کردم از جیب پیرهنم و رفتم به مهمونی دوم:

بحث سیاسی ممنوع.

دستشوئی نداریم.

غذا تمام شد.

لعنت بر پدر و مادر کسی که در این مکان آشغال بریزد.

خیلی سخت بود که در حالی که 20 نفر داشتن راجع به انتخابات صحبت می کردم من و یکی دیگه داشتیم راجع به آخرین سفری که می تونستم برای دوستانم فراهم کنم و پیششون باشم صحبت می کردم.راضی بودم از اینکه برچسب بی غیرت بهم بخوره تا اینکه بخوام با بحث سیاسی خودم و بقیه رو حرص بدم.به خصوص وقتی که همه یک نظر رو دارن.

   وقتی چهره مادر و پدر و دایی مسافرم رو به یاد میارم که منو با چه حالی تو خونه کشوندن و قولی که به مادر دادم به خودم میگم بی خیال.اما مگه میشه بی خیال بود؟وقتی فرزندان این مرز و بوم که هر کدوم می تونن برای خودشون سیندرلایی باشن یا شاهزاده ای به بهانه اعتراض داشتن در خون خودشون می غلتن،وقتی توحش فرمان رد شدن از روی هموطن رو میده ، وقتی حماقت مخالف رو خس و خاشاک می خونه و وقتی بلاهت طوری سر ریز کنه که فرزندان این آب و خاک رو بزغاله صدا بزنه و وقتی رهبران دینی کارشون به جائی میرسه که در آستانه 80 سالگی یا بعضا" بعد از 80 سالگی مهمان بودن در این دنیا رو به سر سپاری به یک عقیده ای ترجیح میدن که مخالف خواست مردمه چطور میشه بی خیال بود.

من یه برادر دارم که 3 سال از من کوچیکتره.خنده داره اما خودم بزرگش کردم.عین روز جلو چشمم که چطور با کمک برادر بزرگم می شستمش و قنداقش می کردم.به قدری دوستش دارم که قابل بیان نیست.وقتی با دوستانش میره بیرون به بهانه حل کردن پازل چند هزار تیکه(و می دونم که مشغول حل کردن پازله) تو روزهای شلوغی تا بیاد خونه دست و دلم می لرزه.مگه می تونم حال والدینی رو که چند روز از بچه هاشون بی خبرن و بعضا" بهشون میگن بچه تون در اثر عفونت پرده غشاء مغز فوت کرده و بعدا" معلوم میشه که آدمی که مننژیت داره تنش کبود نمیشه رو درک نکنم و هیچی نگم؟

به تمام وحشیها و احمقها و ابله ها جملات زیر رو که مربوط به رئیس جمهور قبل از آدم فعلیه تقدیم می کنم:

سیاست ما تبدیل معاند به مخالف و مخالف به موافق است.دولت اگر دولت مقدر و قوی ای باشد از مخالفانش هم ولو در خارج از کشور هم که باشند حمایت می کند.

به یادم میاد چند سال پیش وقتی با مشتریان خارجی صحبت می کردم همه از این دم می زدن که حرفهای اون آدمی که دم از گفتگو می زنه اونها رو به ایران کشونده.و باز می بینم که چینی هایی که تا چند سال پیش جنس رو می فرستادن و می گفتن بعد از کنترل کیفیت پولش رو بدین الان می گن پول رو واریز کنین به حساب و ما هیچ تضمینی هم بابت سالم رسیدن کالا تا ایران رو به شما نمی دیم.

مگه میشه اینها رو دید و ساکت بود؟ نمی گم فرش قرمز برای بیگانگان پهن کنیم.نه.اگه قرار باشه فرش قرمزی هم زیر پای بیگانگان متجاوز پهن بشه اون فرش، آغشته به خون مهاجمان خواهد بود اما نمیشه با دنیا ارتباط نداشت و ساکت بود.تا چند سال پیش مهمترین شرکای تجاری ایران شامل آلمان،فرانسه و ایتالیا و... بودن اما الان به کشوری  10.000 نفری میریم که به یک بهانه هم که شده رای ئی رو در سازمان ملل برای خودمون دست و پا کنیم.امروز با شنیدن نام ایران و ایرانی در دنیا چند تا مطلب به یاد مردم میاد: 1-فرش و خاویار 2- گربه 3-تروریسم   4-...

همینجوریش داریم تو مملکتی زندگی می کنیم که از کل هفته به جز ایام تعطیل و روزهای جمعه و شنبه و یکشنبه و نصفه پنج شنبه روزی حداکثر سه ساعت ارتباط آن لاین مالی به دنیای خارج داره،دیگه وای به حالمون با گل واژه هایی که بعضا" به نام مردم ایران بیان میشه.  

مگه میشه آدم وقتی ببینه که 5 سال قیمت سوخت رو بی دلیل تو یه مملکتی ثابت نگه دارن و بعد بخوان تو 3 سال آزادش کنن اونم با این توجیه که پولش رو میدیم بهتون در حالی که تعدادی آدم رو به بهانه پولدار بودن اخ تفی حساب می کنن و از بیت المال چیزی رو بهشون نمیدن و صداش هم در نیاد.یعنی توی کل این مملکت یکی نیست بگه بابا شما که نمی تونین نهایتا" از یکی دو میلیون شرکت فعال مالیات بگیرین چطور می خواین حساب و کتاب 70 میلیون آدم رو به روز نگه دارین؟ شما که می بینین که 10-15 میلیون نفر تو ایران بیمه نیستن اما 7-8  میلیون دفترچه بیمه اضافی وجود داره و نمی تونین قضیه رو فیصله بدین چطور روتون میشه از این حرفا بزنین.حالا قضیه شناسنامه های اضافی بمونه سر جهازتون.

مگه میشه اینها رو بفهمی و چیزی نگی؟ پس واسه چی داری اکیسژن خدا رو تبدیل به دی اکسید کربن می کنی.یعنی زندگی انقدر ارزش داره؟

من 4 سال پیش یه وبلاگ داشتم به اسم یاغی که فقط چند تا پست توش نوشتم و بعد تعطیلش کردم و بی خیال یاغیگری شدم اما حس می کنم خوی یاغیگریم دوباره داره زنده میشه.شاید قضیه هر کسی کو دور ماند از اصل خویش باشه    

نه پسر جان.خر خودتی. بهتره به کسی دروغ نگی.جنس تو جنس کنار اومدن نیست. رک و سخت و تلخ  حرف زدن رو روی پیشونیت نوشتن.تو رام شدنی نیست.

اما قولم به کسی که تا حالا به جای یک بار 4-5 بار راه رفتن رو یادم داده چی میشه؟

عجب گیر و داریه.

پی نوشت: دکترم وقتی تصمیمم رو شنید گفت:هر غلطی می خوای بکنی بکن فقط دیگه اسمم نیار،فیزوتراپم تلفنم رو قطع کرد.تمام دوستان به جز یکی دو نفر هر چی فحش بلد بودن بهم دادن، مادرم هم از فرط عصبانیت نمی دونه چی بگه و سکوت اختیار کرده.عین لئوناردو دی کاپریو تو فیلم دارو دسته نیویورکی ها  وقتی که خرگوش رو تو میدون اصلی شهر آوزیون کرد که اعلام جنگ بده کفشای کوهم رو آوردم وسط اتاق پذیرایی دارم واکس می زنم و حاضرش می کنم برای روز جمعه.یا میشه یا برای همیشه نمیشه.مرگ یه بار شیون هم یه بار.

به نظر شما اراده به توان غلبه داره یا برعکس؟

 

 

+ بی سرزمین تر از باد ; ۱۱:٤٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱٠/۱۳
    پيام هاي ديگران ()   

شک نوشت

بعد از 2 روز خونه نشینی و دیدن بالغ بر 10 فیلم جور واجور و استفاده از اینترنت با اعمال شاقه (dial up) و خوندن دستانهای کوتاه مارکز حوصله م اساسی سر رفته بود و دچار کف کردگی مضمن شده بودم.به خاطر آسیب دیدگی زانوم دیگه کوه و ورزش و این حرفا رو تا اطلاع ثانوی تعطیل کردم.دوستان هم هر کدوم سرگرم کار و زندگی خودشونن. از اونجائیکه عادت ندارم به کسی زنگ بزنم که کف کردم و بیا پیشم یا بالعکس تصمیم گرفتم بعد از چند سال یه سری به محله قدیمی و تکیه ش بزنم.مطمئن بودم به خاطر عزاداری و هیئت هم که شده بچه ها جمع میشن دور هم.پیاده و سوت زنان راه افتادم.قبل از رسیدن به کوچه اولین دوسم رو دیدم و حال و احوال.خودم رو آماده کرده بودم که به ترتیب به این سئوالات جواب بدم:

کجا بودی این چند ساله؟دیگه تحویل نمی گیری؟

زن گرفتی یا نه؟خاک بر سرت موهات که داره سفید میشه؟

دوباره پات چی شده؟بعد از 15 سال هنوز خوب نشدی؟

و از همه بدتر:

کارت چیه و چقدر درآمدته؟

مطمئن بودم که مادرجان کار من رو واسه جواب دادن به چند تا سئوال اول راحت کرده بود.اما باز به محض ورود به تکیه راحت به 10 نفر آمار دادم.بامزه ش این بود که به هر کی یه چیزی گفتم.بعدش رفتم یه سری به دوستام تو کوچه بالائی بزنم.توضیح بدم که بچه های این دو تا کوچه از عهد ازل با هم کل کل اساسی داشتن.از فوتبال گرفته تا تحصیلات.اما من یاغی که سیاستم عین دیانتمه هم به نعل می زدم و هم به میخ.بنابراین با جفتشون دوست بودم. اونجا که رفتم و از دوستان پرسیدم متوجه شدم که یه سری ازدواج کردن و خانماشون دیگه اجازه نمی دن بهشون که با سایر دوستان دوران تجرد بپرن بقیه هم پخش و پلا شدن.آمار رسید که چندتاشون تو آشپزخونه در حال غذا درست کردن هستن. به محض ورودم یکیشون که منو شناخت یهو داد زد:بدو،بدو که مادر زنت دوست داره.کلی کار داریم.می خوایم غذا بکشیم نفر نداریم.منم دیگه روم نشد بگم من از آمادگی به دورم رفتم وسط معرکه.دوستانی که تو این جور جاها بودن می دونن که مستعد ترین جا واسه دلخوری و دعوا آشپزخونه ی همین تکیه هاست.منم از بچه گی تو آشپزخونه و آبدارخونه تکیه ها بودم مسجل بود برام که تا چند دقیقه دیگه یه صدائی بلند میشه بنابرین شروع کردم به شوخی کردن که حواس ملت رو پرت کنم.اول از همه آشپز قهر کرد که یه پیرمرد بود.نازش رو کشیدیم و غریبه ها رو ریختیم بیرون تا بر گشت.بعد مسئول خورش ریختن قهر کرد.بعد اون بابائی رو که غذاها رو می خواست ببره قهر کرد.منم که خودم می دونستم چه آخرش همه دوباره آشتی می کنن رفتم وسط معرکه و اساسی جو گیر کار کردن شدم.بعد چند دقیقه رفقا دیدن نازشون خریدار نداره  برگشتن سرکار خودشون و ... .بالاخره وقتی که موفق شدیم به یه تکیه ای که 50 تا آدم بیشتر توش نبودن 750 تا غذا بدیم دستا رو شستیم و خودمون شام خوردیم و خندیدن و مسخره کردن حین شستن دیگای غذا شروع شد.آخر شب (منظور ساعت 2 صبحه) که می خواستم بیام خونه آشپزه گفت: پسرم فردا صبح زود بیا این سیب زمینیا رو سرخ کن و بده بچه ها این گوشتا رو یه تفتی بدن و لپ هم بزار دوتاغل بخوره تا من بیام.منم خودم رو زدم به گیجی که: حاجی من تو عمرم نیمرو هم درست نکردم،منو چه به آشپزی.بعد از اینکه سر و صدای بچه ها خوابید که فلان فلان شده تو خودت 2 سال مسئول غذاخوری یه پادگان سرباز بودی چرا بی خودی زر می زنی.طرف گفت: من 50 ساله آشپزم.یکی دست به قاشق می زنه می فهمم چی کاره س.این دیگهائی که تو با این رخت و لباس پلو خوریت شستی این ... (لفظیه که برای افراد تنبل به کار می برن) 4-5 تائی تا فردا صبحم نمی تونستن بشورن.با خنده گفتم: نه حاجی جو گازم گرفت.داشت لباسش رو عوض می کرد که یهو برگشت و زد رو شونه م و گفت: من جوونیام تو هیئت طیب شاگرد آشپز بودم.همون هئیت بود که به دادم رسید.کار کردن واسه این تکیه ی  امام حسین و مردم افتخاریه.چیزی نیست که معلوم باشه سال دیگه نصیبت بشه ها.چرا نمی خوای خیرت به ملت برسه؟ از ما گفتن بود.

یه لحظه دلم ریخت پائین.به معنای واقعی مو رو تنم سیخ شد و یخ کردم.یکی از بچه ها با خنده گفت: نه حاجی.این عادت نداره واسه چیزائی که بهش اعتقاد نداره .... پاره کنه.حاجی خداحافظی کرد و ما دوباره شروع کردیم تو سر و کله هم زدن.

می خواستم با آژانس بیام خونه اما ترجیح دادم پیاده گز کنم.تو راه داشتم به بچه گیام فکر می کردم که تمام هم و غممون این بود که کی زودتر سیاهی های تکیه رو می زنه.کی زودتر پرچما رو سر چوب می کنه و کی میره رو سقف تکیه که برزنت بکشه.تو دلمون یه چیزی بود که وقتی می خواستیم تکیه رو جمع کنیم غصه مون می گرفت.

بزرگتر که شدم و متوجه شدم که اصل این عزاداری و مراسم از کی بوجود اومده و فلسفه ش چیه و چرا هر سال این آقایونی که برای وعظ میان همش یه چیز رو می گن یه مقداری دلزده شدم و کم کم دیگه بی خیال شدم.اما نمی شد که اصل قضیه رو انکار کنم: یه چیزی آدم رو باز هل میده به سمت چائی ریختن و غذا درست کردن و جارو زدن و برق کشیدن و موتور برق هل دادن.تمام صحنه های سالهای قبل از جلوی چشمام رژه می رفتن.اینکه خانمهای پیر و جوون میومدن و آمار علم تکیه رو می گرفتن که کی سرهمش می کنین و می زارینش بیرون تا برن یه تیکه پارچه کوچیکی بهش ببندن یا شالهای آویزونش رو بگیرن و گریه کنن.اینکه می اومدن دنبالمون که شربت نذری دارن و همشونم می خواستن روز عاشورا این نذری رو بدیم مردم بخورن.اینکه تا یکی از اهل محل فوت می کرد سال دیگه تکیه یه شب حتما" دم خونه طرف می ایستادن و عزاداری می کردن و فاتحه می فرستادن.اینا چیزائی نیست که مردم به خاطر یه لقمه شام بیان اون کارا رو بکنن یا واسه قپی اومدن جلو بقیه.نمی گم کسی به این دلایل این کارا رو نمی کنه اما نه همه.باز یادم میاد یه سال که یکی از دوستام که با هم تو یه تیم بازی می کردیم و واقعا" من فوتبالیست مثل اون ندیدم سرطان مغز گرفت و همون دکتری که جون سعید حجاریان رو نجات داد رو برای عملش بردن به یه بیمارستان خصوصی بسیار خوب. بعد از درآوردن غده دکتر جان انگار یه اشتباهی کرده بود و ... هنوز که هنوزه یه سمت بدنش کارائی لازم رو نداره.اون سال وقتی علم هیئت رو بلند کردن همین جوری بردنش زیر علم.نمی دونم چند نفر از گریه غش کردن. اون موقع نفهمیدم چرا اما الان می فهمم.

ما آدما نمی تونیم منکر ماورا بشیم.ذات انسان نیاز به یه چیزی داره که وقتی از دست کسی کاری برنمیاد به اون پناه ببره.این روزا تو نت این جمله دکتر شریعتی زیاد دیده میشه که: عجبم از مردمی که خودشون دارن به هم ظلم می کنن اما در سوگ حسینی که آزاد بود و شهید شد گریه می کنن.ای کاش دکتر بود تا بهش می گفتم که : این مردم برای خودشون گریه می کنن.دل خودشون تنگه و حسین و یارانش بهانه س.این آدما نیاز دارن غمشون رو یه جوری تخلیه کنن و اگه بشه انرژی و امید بگیرن.و اینجا جائیه که بهش امید دارن.بارها دیدم که نصفه های شب یکی اومده و چنان داره پای پرچم و علم گریه می کنه که نگو و نپرس.خوب منم می دونستم که دردش چیه.تو یه کوچه بودیم.عین روشنائی روز یادمه که پدر یکی از دوستام می گفت:اگه آدم به هر چیزی از ته دل اعتقاد داشته باشه از همون حاجت می گیره.مردم میرن از یه تیکه چوب و یه علم 100 کیلوئی حاجت می گیرن.مگه میشه صاحب این عزاداریا  آدم رو از در خونه خودشون برونه.

من فردا صبحش رفتم و تمام کارائی که حاجی بهم سپرده بود رو انجام دادم و بعد از ناهار هم  اومدم خونه.اما فکرم مشغوله و مدام دو تا قضیه تو ذهنم میاد.یکی موسی و شبان رو به یاد میارم و بیت آخرش رو: هرچه میخواهد دل تنگت بگو.یکی هم این آیه که: همانا مرا بخوانید،بی واسطه.

وسط فکر کردنها یه خبر عین بمب ترکید: خواهرزاده آقای مهندس موسوی در بیمارستانی که در نزدیکی ماست در اثر شلیک گلوله شهید شد.        

+ بی سرزمین تر از باد ; ٧:۳٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱٠/٧
    پيام هاي ديگران ()   

پایان کارگر نوشت

سلام

راستش می خواستم نمونه های دیگه رو از این دست مسائل (در واقع مصائب) بگم و راجع بهش با هم حرف بزنیم اما حس کردم که چون خیلی از قسمتهای ماجراها به هم شبیه هستش به نظر سوژه اصلی تحت تاثیر تکرار قسمتهای فرعی قرار گرفته و داره فراموش میشه.

شخصا" فکر می کنم که پایه های اقتصاد یک جامعه به عنوان یکی از اصلی ترین ستونها بر تولید بنا شده.اگه ما قدرتمندترین اقتصادهای دنیا رو ببینیم متوجه میشیم که تولید ناخالص و بالطبع خالص ملی شون بیشتر از کشورهای ضعیفتره.مشخصا" افزایش قدرت اقتصادی ثروت رو به ارمغان میاره و ثروت ملی رفاه رو تو جامعه بوجود میاره.پایه تولید تو کشورهای مختلف فرق می کنه و بستگی به شرایط فرهنگی و اقلیمی و منابع طبیعی و یه سری فاکتورهای دیگه داره.مثلا" چین به عنوان یک غول تجاری برگ برنده ش نیروی کارشه که ارزان و بسیار با وجدانه و کار کردن تو اون کشور یه شان خاصی داره.اما کشورهای غربی برگ برنده شون تکنولوژی بسیار بالاشونه که باعث میشه که هزینه های تولیدشون کمتر و کمتر بشه و تولید ضمن اینکه مقرون به صرفه میشه کیفیت بالائی رو هم بوجود میاره.کشوری مثل ایران که دارای منابع طبیعی سرشار و مکمل هستش و دارای یک موقعیت جعفرافیائی منحصر به فرده و همچنین عقبه تاریخی زیادی داره می تونه این فاکتورها رو به عنوان برگ برنده خودش رو کنه. اما می بینیم و حس می کنیم که کشوری که 1% جمعیت جهان رو داره و 7% منابع جهان اوضاعش به سامان نیست..چرا کشوری که منابع مختلف انرژی رو از فسیلی گرفته تا انرژیهای نو داره نمی تونه در بازارهای جهانی چیزی برای گفتن داشته باشه ؟ کتمان نمی کنم که عدم اتخاذ سیاستهای مناسب از طرف دولتهای مختلف حاکم بر ایران باعث شده که ارتباط ضعیفی با دنیا داشته باشیم اما فکر می کنم بزرگترین مشکل این کشور پایه اصلی صنعتشه.چیزی به اسم نیروی کار.از کارگر دون پایه تا بالاترین مدیران جامعه.اوضاع اون بالائی ها رو که همه می دونن اما چرا کمتر به کارگران به عنوان قلب جامعه ایران کمتر توجه میشه؟اینکه کارگران ما فرهنگ و وجدان کار کردن رو ندارن به کی مربوط میشه؟به دولت؟به هوگو چاوز؟یا به آقای مشائی عزیز؟

نمونه هائی که براتون تو سه تا پست کارگرنوشت آوردم یه اشل کوچیکی از جامعه کارگری ایران بود. جامعه ای که روز به روز با سوادتر و تکنولوژیک تر میشه اما با سرعت چند برابرش پر توقع تر و خود بزرگ بین تر.البته این مشکل فرهنگیه.حتما" بارها شنیدین که ایرانی ها باهوشترین مردم جهان هستن(البته گاهی وقتا میگن بعد از روسها) ، هنر نزد ایرانیان است و بس.این ادعاهای بدون سند و مدرک کم کم این توهم رو برای ماها بوجود آورده که ما ملت برگزیده جهان هستیم(یه چیزی تو مایه های ادعای یهودیان افراطی).جالبیش اینه که می خوایم سفسطه های اجتماعی خودمون رو هم به کل دنیا صادر کنیم.

اوه،اوه داشتم دور می شدم از بحث اصلیم.پایه های صنعت ما بر اساس نیروی کار بنیان گذاری شده اما متاسفانه در اثر نبود فرهنگ کار مناسب که تو گوشت و پوست و استخون هممون رفته نمی تونه موفق باشه.تا وقتی که یک کارگر خودش رو سهیم ندونه تو تولید و در قبال کارفرما و کار احساس مسئولیت نکنه نمیشه انتظار معجزه از این صنعت رو داشت.هر چقدر هم سیاستهای تشویقی مثل وام و بخشودگی مالیاتی و چیزهایی از این دست هم تزریق بشه باز هم فایده نداره.تا وقتی شعار جامعه کارگری این باشه که ((مگه مال باباته که دل   می سوزونی)) نباید انتظار فرج تو کار داشت.متاسفانه و بدبختانه این فرهنگ تو جون اقشار بالائی جامعه هم رسوخ کرده و هست.چند وقت پیش با یه پزشک بسیار با سواد که کرسی استادی تو دانشگاه علوم پزشکی داره داشتم صحبت می کردم.طبق معمول ایرانی ها از کارم پرسید و درآمدم.راجع به کار که بهش توضیح دادم و نقشم تو تحقیقات اخیر شرکت و زحمتهائی که کشیدم.خیلی جدی بهم گفت: خوب تو که کار رو یاد گرفتی یه قرضی، وامی، چیزی از یه جائی جور کن واسه خودت کار کن. مشتریها رو هم که می شناسی.سود کمتری بگیر اولش،کم کم اینائی که واسشون کار می کنی رو از بازار دک می کنی.جواب دادم:این بیچاره ها کلی هزینه تحقیقات کردن،هر پولی که خواستم بهم دادن تا کار رو به نتیجه برسونم.انصافه که من با پول اون هر کاری دلم می خواد بکنم.شما خودتون اگه یه نفر یه  مقاله تون رو به نام خودش منتشر کنه دنیا رو رو سر همه خراب می کنین.اون که چند تا برگ کاغذه اما اینجا بحث پول نقده.با پوزخند گفت: نه،تو کاسب نمیشی.

این یه نمونه کوچیکه از تفکر افرادی که قرار به بقیه درس تخصص،وجدان و اخلاق بدن و جزو نخبگان این کشور هستن.می دونین که من اهل بحث سیاسی نیستم و بحثهای اجتماعی رو دوست دارم اما نمی تونم این نکته رو در نظر نگیرم که سال 1384 آقای احمدی نژاد با رای چه طبقه ای به سر کار اومد.الان اوضاع اون طبقه چطوره؟اینکه دولت به طور مستقیم تو درآمد کارگران دخالت کنه یکی از بزرگترین اشتباهات یک حکومته.عینا" مثال اینه که به جای اینکه به یه گشنه ماهی گیری یاد بدی یه ماهی بهش بدی.اینکه با سیاستهای مردم گرایانه(که بیشتر مردم نمایانه س) قیمتهای پایه کالاها و خدمات اجتماعی 5 سال ثابت نگه داشته بشه و بعد عین یه فنر جمع شده تو 3 سال بخواد رها بشه جز یک اشتباه ویرانگر و اساسی چه معنی ای رو به ذهن متبادر میکنه؟.وقتی تفکر برنامه ریزان دولت مبنی بر اینه که به جای کمک به تولید کنندگان اصلی شغل و ثروت تو این کشور به مصرف کنندگانش توجه بشه باید شاهد این موضوع باشیم که تغییری در ثروت طبقه کارگر پیش نیاد.دلیلش هم اینه که بافت جامعه ایران آینده نگر نیست بلکه مصرف گراست.الان اگه به یه کارگر 10 میلیون تومن پول بدین و سال دیگه برین سراغش می بینین که هیچی از پول نمونده و شاید طرف بدهکار هم شده.اونم به خاطر خرید یک سری چیزهایی که اصلا" جزو مایحتاجش نیست.اما اگه به ازای هر کارگر به تولید کننده اصلی 10 میلیون پول بدین چی؟ مسلما" چند تا شغل اضافه میشه و تکنولوژی نو میشه؟

چطور میشه فرهنگی رو که فرار از پرداخت مالیات توش یه ارزشه (و به قول اقای خاتمی سابقه تاریخی مردم ایران طوریست که خودشون رو همیشه در مقابل دولت می بینند) و فرار از کلاسهای دانشگاه و مدرسه یه زرنگی خاصی تلقی میشه و تقریبا" کار عادی ای شده رو اصلاح کرد؟عمیقا" فکر می کنم چاره ش یه چیزه: با توجه به فرهنگ مردم ایران که همیشه انتظار دارن یکی بیاد جلو و بقیه پشت سرش راه بیافتن یا یکی بیاد و همه چیز رو درست کنه و مردم براش به به و چه چه راه بندازن باید یه آدم بزرگی بیاد و با زور ((تاکید می کنم با زور)) مردم رو وادار کنه به انجام کار درست.ما تو تاریخ معاصرمون یکی رو داشتیم.کشور همسایه مون ترکیه هم یکی رو داشته که باعث شده کسایی که به ماشینهای ایرانی حمله      می کردن تا یه بسته سیگار بگیرن الان به جائی رسیده که اون بابائی که گوشه خیابوناش دکه داره بگه: قانونا" فروش سیگار به نوجوونها ممنوعه.

به همین دلایلی از همین دست من فکر نمی کنم که دستیابی ایران به پیشرفتهای روز جهان مثل چیزهایی که در زمینه تولید انرژی هسته ای و یا پیشرفتهای علم نانو و پزشکی بهش دست پیدا کرده خیلی به دردش بخوره.چون پایه صنعتش دچار مشکله.به جرات می تونم بگم که صنعت ایران توانائی تولید کوچترین قطعات رو با مشخصه های فیزیکی و شیمیایی ثابت در طول زمان نداره.متاسفانه این زمان گاهی وقتا به روز می رسه و می بینم که کارخانه ها تو یک شیفت کاری قطعات غیر مساوی تولید می کنن.تقلبات هم که بی داد می کنه.بعد می گیم چرا مثلا" خودروهای ایرانی مشکل دارن یا داروهای ایرانی اثر درمانی مشابه داروهای خارجی ندارن یا چیزهایی از این دست.فاصله بین صنایع مادر ما و ویترین صنعت ما خیلی خیلی زیاده.خیلی سعی کردم که نگم اما متاسفانه صنعت ما چیزی شبیه به یک بادکنک هستش که روز به روز داره بیشتر باد میشه.

کی با راه حلی که گفتم موافقه؟

+ بی سرزمین تر از باد ; ٧:٢۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱٠/٢
    پيام هاي ديگران ()