آخر خط

سیاهی شب

آخر خط دو نفر رو خودم به عینه دیدم.یکیشون سر از بیمارستان لقمان درآورد. نام: به ته خط رسیده علت مراجعه: مسمومیت داروئی دومیش آخرین لحظه ای که قصد داشت با قرصای دو دستش راه نفر قبل رو بره براش یه لحظه پاک و بزرگ بود.من معتقدم در زندگی هر کسی از این دست لحظه های پاک و بزرگ براش وجود داره.برای یکی بغض دیوار می ترکه و آسمون آبی براش پدیدار می شه.، برای یکی یهو یه دری باز می شه. دومی برگشت. تو اون سیاهی شب که حتی شب معلوم نیست یه لحظه سوسوی یه نوری رو دیده بود و به سمتش بی اختیار رفته بود. کم کم توی اون نور زیبائی شب رو دیده بود و به عظمت چیزی که در درونش داشت می جوشید و سینه ش رو داشت می شکافت پی برده بود.تا حالا از این دشت لحظه ها داشتین؟چه اتفاقی افتاده؟ راستی حدستون در مورد سوسوی نوری که اون دیده بود چیه؟
+ بی سرزمین تر از باد ; ٧:٥٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٧/٢٤
    پيام هاي ديگران ()   

ایستگاه آخر

شاید شما هم یه روزی به اونجائیکه من رسیدم ،رسیده باشین.بله ایستگاه آخر یا آخر خط. جائی که بعدش هیچی نیست. هیچی دیده نمی شه. می بینی یه عمر رو تلف کردی بدون اینکه چیز خاصی دستت رو گرفته باشه.به قول رضا صادقی<< اون همه دویدیم و دویدیم آخرش که چی؟>>آخر خط جائی که ماشین لحظات عمر آدم می رسه بهش. یه اتوبان که هیچ دور برگردونی نداره. نه راه پیش داری نه راه پس.نه می تونی به ماشین سواریت ادامه بدی و نه می تونی برگردی عقب. حالا برای هر کسی یه تفاوتای دیگه ای هم داره. یکی رو می بینی که تو برهوت گیر افتاده ، یکی تو ترافیک ماشینای پشت سرش. راستی چرا پا رو می زاریم رو گاز ؟ عجله داریم برای رسیدن به ته خط؟ مگه چی داره؟ اصلا" آخر خطا مگه چقدر با هم فرق داره؟ شاید به همین خاطر که همه می خوان زودتر ببیننش؟

+ بی سرزمین تر از باد ; ۱۱:٠٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٧/۱٧
    پيام هاي ديگران ()   

بازگشت شاهنشاه

تبریک میگم.برگشت پادشاه رو.البته یه چند روزی دیر شده اما هنوز هم خالی از لطف نیست.پادشاه بازهم به ما موجودات حقیر افتخار داده و برگشته و چتر هزار رنگش رو پهن کرده.اولش به سبزی می زنه ،بعدش به قرمزی زردی ،نارنجی و در نهایت به سفیدی .یادمه 6 سال پیش روز نیمه شعبون با دوستام رفته بودیم دشت هویج( یه دشت خیلی قشنگه که تو دامنه آتش کوه در منطقه لواسونه)وقتی برمی گشتیم بارون گرفت.مه هم بالای سرمون بود.یه منظره بدیع و بکر.من چون یه مشکلی داشتم سرم تولاک خودم بود .،اما یهو دیدم یه رنگین کمون قشنگ روی زمین نقش بسته .هزاران برگ درخت با رنگای مختلف .کلیشون رو جمع کردم و با خودم بردم خونه و خشک کردم و گذاشتمشون توی یه آلبوم.و الان برام یه دنیا خاطره شده هنوز هم به همون رنگارنگین .هنوز هم هر وقت پادشاه برمی گرده شب قبل از اومدمنش به پیشوازش میرم و همه جا رو آب پاشی می کنم. قدیم ندیما که جوون بودیم با اومدن شاهنشاه عاشق می شدیم اما یادم نمی اد که کی از سرمون بیرون می رفت.فقط عاشق شدنش رو حس می کردیم.

تهرون وقتی پادشاه می آد به یمن اومدنش خیلی قشنگ تر و دیدنی تر می شه، هوا زودتر تاریک میشه ، مردم لباسای رنگارنگ تری می پوشن و آخرای شب که می شه وقت زندگی کردن ماها می رسه: قدم زدن و پرسه زدن تو شبهای خنک و سرد و مه گرفته و بارونی هر موجودی رو سر حال می آره مثل دوش آب سرد گرفتن.

پس بهتره تا دیرتر نشده همه با هم به احترام پادشه بایستیم و جلوسش رو بر تخت سلطنتش تبریک بگیم.

+ بی سرزمین تر از باد ; ٥:٥٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٧/۸
    پيام هاي ديگران ()