آخر خط

زندمانی

بعد ازبی خیال شدن و قطع امید از موجوداتی که دور و بر خودم می دیدم یه دنیای جالب پیدا کردم. ماهی 2 یا 3 هزار صفحه کتاب می خوندم. اون موقع به ادبیات رو آورده بودم . اولش رئالیسم جادوئی بعدش داستان کوتاه( که الانم دارم) وسطاش مجددا" رفتم به سمت فلسفه. من فلسفه رو به خاطر یاد گرفتن اسم فیلسوفا و عقیده شون دوست نداشتم به خاطر خود فلسفه دوستش داشتم. بعد از یه مدتی دیدم قطار تجربیات زندگیم داره به ایستگاهای آخر می رسه و دیگه چیز جذاب و دلپذیری سر رام نیست. همه چیز تکراری و مزخرف و تهوع آور . همه چیز ساختگی و در حال کپی شدن عین اون یارو تو ماتریکس که دستش رو تو هر کالبدی می برد یکی مثل خودش رو بوجود می آورد.

و این اول ماجرا بود.

+ بی سرزمین تر از باد ; ٩:٠٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٦/٢٢
    پيام هاي ديگران ()   

بی خیالی

 

سرتون درد نیارم کم کم شرایط زندگیم تغییر کرد منم ترجیح دادم بی خیال شم و انقدر با اعضای شریف این چنگل در نیوفتم که سودی نداره هیچی بدترم می شن به خصوص وقتی با حقیقت ومنطق روبه رو می شن.اگه کارتون مورچه ای به نام زی رو دیده باشین آخراش یه جائی زی به یه مورچه کارگر می گه انقدر تیشه به این دیوار نزن  الان سوراخ می شه آب میاد تو کلونی هاو یه سری دلیل میاره. اما این چیزا برای مورچه کارگر بی معنی بود چون یاد گرفته بود که فقط عین بز سرش رو بندازه پائین و کار کنه. قیافه زی خیلی بامزه شد گفت : خدای من این که چیزی حالیش نمی شه .آخرشم با تیشه همون مورچه دیوار خراب شد و آب همه جا رو گرفت. منم همین حالت رو پیدا کرده بودم مثلا" تو تاکسی به راننده می گفتم چرا 100 تومن زیادی می گیری می گفت چون بارون می آد. می گفتم چه ربطی داره مگه خیس می شی؟ میگفت نه کارم سخت تر می شه، باید بیشتر دقت کنم. می گفتم: خوب روزایی که هوا خوبه و خلوته 50 تومن کمتر می گیری؟ عین آدمای دانشمند یه نگاه عاقل اندر سفیهی به من می کرد و با منطقی که بقیه 4 نفر تائیدش می کردن( یادتون که قبلا" تاکسیا 5 نفره سوار می کردن) و قابل تحسین بود می گفت: خوب اگه نمی خوای پیادت کنم.منم که اصولا" آدم منطقی بودم قبول می کردم حق با یاروئه؟؟؟ اما از سری بعد به جای خطی مسافرکش گذری سوار می شدم.بد باغ وحشی بود خلاصه. شما به دیدن این باغ وحش رفتین؟ ار اونائی که میمونا به بازدید کننده هاشون می خندن؟

 

+ بی سرزمین تر از باد ; ٧:۱٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٦/۱٥
    پيام هاي ديگران ()   

جنگل 70 میلیونی

تو اولین نوشته م گفتم که هیچی تو زندگیم منو به اندازه مبارزه ارضا نمی کرد( نمی کنه). اما به قول یکی از دوستام یه اصلی وجود داره به اسم ((برخورد)) یا همچین چیزی که میگه برخوردها تو یه مجموعه باعث برخوردهای اینده با سایر اجزا می شه و نه تنها کم نمی شه که زیادترم می شه و کلی انرژی هم می گیره.یه آن جنبیدم دیدم که تو یه جنگلم به وسعت 1648195 کیلومتر مربع و با 70 میلیون جمعیت که اکثرا" هم دارن تو .... دست وپا می زنن و جالب ایکه خودشون اون رو بوجود آوردن و هی دارن بدترشم می کنن. خوب من باید با چند نفر در می افتادم ( باور کنین انقدر تخس بودم که با همه حتی خودم در بیوفتم) کلی ازم انرژی گرفته می شد و هیچ توفیری هم حاصل نمی شد. با مزه اینکه همه فکر می کردن که دارن درست رفتار می کنن. یاد اون بابائی می افتم که تو یه اتوبانی داشت رانندگی می کرد رادیو روشن کرد شنید که مجری میگه: تو فلان اتوبان یه الاغی داره برعکس می ره. زنگ زد رادیو گفت: الو آقا یکی که نیستن هزارتا بیشترن. نمی دونم من همچین حسی داشتم یا کسای دیگه ای هم مثل من بودن.

+ بی سرزمین تر از باد ; ٧:٢٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٦/٩
    پيام هاي ديگران ()   

چرا آخر خط

این رو باید اول می نوشتم اما یادم رفت. شک داشتم که اسم وبلاگم رو بزارم آخر خط یا بن بست یا جاده مسدود است. حدس زدم به نام بن بست وبلاگ دیگه ای هم وجود داشته باشه( همت رو می بینین حتی نرفتم چک کنم) جاده مسدود است هم آدم رو یاد برنامه های تلویزیون می ندازه. به نظرم اسمش قشنگه نه؟ حالا اگه مرتب توش بنویسم ( که اگه همسایه ها یاری کنن بنده وبلاگ داری کنم) ان وقت معلوم میشه که اسمش با مسماس.حالا آخر خط کجا هست؟ جائی که بعد از رسیدن بهش می بینی که اونورش هیچ چیزی نیست> یا جائی که با رسیده بهش یه دنیا خاطره تو ذهن آدم مرور می شه؟

+ بی سرزمین تر از باد ; ۸:۱۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٦/٥
    پيام هاي ديگران ()   

 

((مقدس ترین عبادت مبارزه است)). این جمله ای که نیکوس کانزانتزاکیس یا نیکوس کانزانتزانکیس یا یه چیزی تو همین مایه ها تو کتاب گزارش به خاک یونان که به اسم زوربای یونانی هم می شناسنش نوشته. خیلی جمله قشنگیه . زده بودم تو اتاقم و شب به شب نگاش می کردم و راجع بهش فکر می کردم.آخه یه زمانی عشق در افتادن به زمین و زمان رو داشتم. هر چیزی که به نظرم غیر منطقی می اومد و سر رام سبز می شد باهاش در می افتادم و به همین خاطر از طغیانگری خوشم می اومد. به همین دلیل یه وبلاگ زدم به اسم یاغی. اصلا" از بچگی راحت در مقابل هر سیستمی که برام مشکل درست می کرد در می افتادم و اصلا" گاهی وقتها هم می رفتم تو سیستم مقابلش. یه عشق خاصی می خواد که همه ندارن.اما نکته بامزه ش این بود که من هیچ وقت شروع کننده شر نبودم ،. همیشه از یه جای دیگه ای شروع می شد منم تا یه جائی تحمل می کردم اما بعدش یهو جواب رو به شکل جالب انگیزناکی می دادم که اکثر اوقات به صورت عکس العمل بود و یه زلزله ای راه می نداختم. همیشه اولش کاسه کوزه ها سر من خراب می شد اما بعد از یه مدت معلوم می شد که تقصیر من نبوده و فقط جبران کردم همین. واسم مهم نبود که این سیستم کی  هست و چی هست مدرسه ، دوستام، بچه محلام، دانشگاه، همکار، رئیس و حتی بعضی وقتا خونوادم. اونائی که من رو از نزدیک می شناختن دلگیر نمی شدن اما بقیه هاج و واج می موندن که چه خبره و این برای من حس دل انگیزی بود. غیر قابل پیش بینی بودن رو می گم. حتما" شما هم یه جورایی اینجوری بودین دیگه حالا کم یا زیاد.  

+ بی سرزمین تر از باد ; ۱٠:٤۸ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/٦/۱
    پيام هاي ديگران ()